توسل به زينب کبري

  مرحوم بهبهاني، باني شبستان مسجد نقل مي کرد. پدرم قبل از تمام شدن کار شبستان مسجد، به مرض موت مبتلا شد و در آن حال وصيت نمود که «مبلغ دوازده هزار دينار حواله را صرف اتمام کار مسجد نماييد». زماني که فوت کرد، به منظور احترام به پدر و اشتغال به مجالس ‍ ترحيم، چند روزي کار ساختمان تعطيل شد. شبي در عالم خواب پدرم را ديدم که به من گفت: چرا کار مسجد را تعطيل کردي؟ گفتم:

اولين سفر به شام

  حاج سيد حسن ابطحي گويد: در سفري که به شام رفتم، با ماشين شخصي با خانواده ام همسفر بوديم. حدود دويست کيلومتر که به شام مانده بود، عيبي در موتور ماشين پيدا شد که به هيچ وجه روشن نمي شد. در اين بين، آقا مهدي در بيابان با ماشين بنزش پيدا شد و با کمال محبت ماشين ما را بکسل کرد و به شهر شام آورد، ولي از اين موضوع خيلي ناراحت بودم و به

توسل به حضرت زينب

  سيد جليل و فاضل نبيل، جناب آقاي سيد حسن برقعي واعظ، ساکن قم، چنين مرقوم داشته اند: آقاي قاسم عبدالحسيني، پليس موزه آستانه مقدسه حضرت معصومه (س) و در حال حاضر، يعني سنه 1348، به خدمت مشغول است و منزل شخصي او در خيابان تهران، کوچه آقابقال براي اين جانب حکايت کرد که در زماني که متفقين محمولات خود را از راه جنوب به شوروي مي بردند و در ايران بودند من در راه آهن خدمت

متوسل شويد، مأيوس نمي شويد

  هرکه را حاجتي باشد، دنيويه و اخرويه، هر گاه متوسل به خانه آن مظلومه شود، مأيوس نخواهد شد؛ چرا که انجام مقاصد از قبيل رحمات اند و اعطاي هر مطلبي، رحمتي است خاص. و چون آن مکرمه، عالم به رحمات، و قادر بر اعطاي هر گونه موهبات مي باشد، چگونه ممکن است کسي در خانه او روي برد و مأيوس ‍ گردد؟     با آن جود و کرم که جبلي خانواده محمدي بوده؟! با اينکه هر يک

نفرين حضرت زينب

  زينب (س) گفت: کنار خيمه ايستاده بودم، ناگاه مردي کبود چشم به سوي خيمه آمد (و آن خولي بود) و آنچه در خيمه يافت، ربود. امام سجاد (ع) روي فرش پوستي خوابيده بود، آن نامرد آن پوست را آن چنان کشيد که امام سجاد (ع) روي خاک زمين افتاد، سپس او به من متوجه شد و مقنعه ام را کشيد و گوشواره ام را از گوشم بيرون آورد که گوشم پاره شد، و در عين

سکوت محض در هنگام خواندن خطبه

  در دروازه کوفه در آن ازدحام و شلوغي که صدا به کسي نمي رسد، زينب (س) مي خواست حق را ظاهر کند و خطبه اي انشاد فرمايد. هيچ کس گوش نمي کرد. سر و صداي لشکر و هياهوي تماشاچيان و هلهله ايشان نمي گذاشت صدا به کسي برسد که ناگاه به قوه ولايت اشاره فرمود: «اشارت الي الناس ان اسکتوا فارتدت الاصوات و سکنت الاجراس» ساکت شويد! همه صداها گرفته شد، بلکه به همان اشاره

مسلمان شدن طبيب يهودي

  يزيد پس از شهادت امام حسين (ع) پيش از آنکه به عذاب آخرت مبتلا شود، در دنيا به درد بي درماني معذب گرديد. يکي از اطباي يهودي را براي معالجه طلب کرد. طبيب نگاهي به يزيد کرد و از روي تعجب انگشت حيرت به دندان گزيد. سپس با تدبير ويژه اي چند عقرب از گلوي او بيرون کشيد و گفت: ما در کتب آسماني ديده ايم و از علما شنيده ايم که هيچ کس به

نفرين زينب در حق بحر بن کعب

  بحر بن کعب (يا ابجر) را آوردند ابراهيم رو به او گفت: راست بگو، در روز عاشورا چه کردي؟ واي بر تو باد! ابجر گفت: کاري انجام نداده ام، فقط روسري زينب را از سرش گرفتم و گواشواره ها را از گوشش کندم، به حدي که گوشهايش را پاره نمود... ابراهيم در حالي که گريه مي کرد گفت: واي بر تو! آيا چيزي به تو نگفت. ابجر گفت: چرا، او به من گفت: خداوند دستها و

شفاي نابينا

  مرحوم محمد رحيم اسماعيل بيک، که در توسل به اهل بيت (ع) و علاقه به حضرت سيدالشهداء (ع) کم نظير بود و از اين باب رحمت و برکات صوري و معنوي نصيبش شده و در ماه رمضان 1378 به رحمت حق واصل شد، نقل نمود که در شش سالگي به درد چشم مبتلا شدم و تا سه سال گرفتار بوده و عاقبت از هر دو چشم نابينا گرديدم. در ماه محرم ايام عاشورا در منزل دايي

درک عظمت اهل بيت

  زماني که اهل بيت (ع) را با آن وضع ناراحت کننده و بدون پوشش ‍ مناسب، سوار شتران برهنه وارد شام نمودند و مردم به آنها مي نگريستند و برخي آنان را مورد اذيت و آزار قرار مي دادند، يکي از شيعيان از ديدن اين منظره بسيار ناراحت شد و تصميم گرفت خود را به امام سجاد (ع) برساند، ولي موفق نشد. خود را خدمت حضرت زينب (س) رسانيد و عرض کرد: اي پاره تن

شفاي درد چشم

  علامه حاج ميرزا حسين نوري، صاحب مستدرک، از سيد محمد باقر سلطان آبادي، که از بزرگان و شخصيتهاي با کمال بود، نقل مي کند که گفت: من در بروجرد به بيماري شديد درد چشم مبتلا شدم، چشم راستم ورم کرد و به طوري ورم بزرگ شد که سياهي چشمم پيدا نبود، و از شدت درد، خواب و آرامش نداشتم، نزد همه پزشکان رفتم، و مداواي آنها بي نتيجه ماند، و آنها از درمان آن، اظهار

يهودي و طلب فرزند از زينب

  نقل مي کنند: در بروجرد مردي يهودي بود به نام يوسف، معروف به دکتر. او ثروت زيادي داشت ولي فرزند نداشت. براي داشتن فرزند چند زن گرفت، ديد از هيچ کدام فرزندي به دنيا نيامد. هر چه خود مي دانست و هر چه گفتند عمل کرد، از دعا و دارو، اثر نبخشيد. روزي مأيوس نشسته بود، مرد مسلماني نزد او آمد و پرسيد: چرا افسرده اي؟ گفت، چرا نباشم، چند ميليون مال و ثروت براي

اثر دعاي زينب

  اهل بيت (ع) از آن جا (قصر عجوزه) گذشتند. هنگامي که به منزلگاهي به نام «قصر حفوظ» سپس به سيبور رسيدند مردم آن جا با اسيران آل محمد (ص) خوشرفتاري کردند. حضرت زينب (س) از آنها تشکر کرد، و براي آنها دعا کرد، بر اثر دعاي آن حضرت، مردم آنجا از گزند ظالمان محفوظ ماندند و آبشان شيرين و گوارا شد، و رزق و روزي شان پر برکت و ارزان گرديد.[1] .     پی نوشتها : [1] ناسخ

شفاي پسري که از بام سرنگون شده بود

  مرحوم سيد کمال الدين رقعي، که زماني مسئوليت واحد تأسيسات و برق صحن مقدس حضرت زينب (س) را به عهده داشت، براي يکي از دوستان خود چنين تعريف مي کرد: روزي پسري به نام «صاحب» مشغول چراغاني مناره هاي حرم حضرت زينب (س) براي جشن مبعث بود که از بالاي پشت بام به وسط حياط صحن سرنگون شد. مردم جمع شدند و بلافاصله او را به بيمارستان عباسيه شهر شام منتقل کردند و به عليت حال

نابودي زن بي رحم

  در مسير راه کوفه و شام، اسيران آل محمد (ص) به منزلگاهي رسيدند که نام آن «قصر عجوز» بود، منظور از عجوزه زني به نام «ام الحجام» بود، اين زن که سرشتي ناپاک داشت و از دشمنان کوردل بود، گستاخي و بي شرمي را به جايي رسانيد که کنار سر مقدس امام حسين (ع) آمد و بر سنگي چهره سري را کشيد و آن را خراشيد به طوري که از آن سر مقدس خون ريخت.

شفاي يک جوان

  مردي مصري نقل مي کرد: روزي در حجره بودم، زني باوقار و با حجاب و متانت نزد من آمد و متاعي طلب کرد. سؤال کردم: مادر! چرا پريشاني؟ عرض کرد: اي جوان مصير! يک فرزند بيشتر ندارم، آن هم به مرض سل مبتلا شده و تمام پزشکان از درمان او عاجز مانده اند حالا آمده ام و آذوقه اي مهيا کنم و به وطن باز گردم. مردي مصري گفت: مي شود امشب را در منزل ما مهمان

نابودي سرمايه افراد سنگدل

  هنگامي که اسيران آل محمد (ص) را از سوي کوفه به شام مي بردند، در مسير راه به کوه جوشن (نزديک شهر حلب) رسيدند، بچه يکي از بانوان حرم که در رحم داشت و نام او را محسن نهاده بودند، بر اثر سختي راه و تشنگي اش سقط شد، که هم اکنون در آن جا زيارتگاهي به نام «مشهد السقط» موجود است که يادآور همان صحنه دلخراش مي باشد. روايت شده است که حضرت زينب (س)

نتيجه احترام يک سني به زينب

  يکي از شيعيان، به قصد زيارت قبر بي بي حضرت زينب (س) از ايران حرکت کرد تا به گمرک، در مرز بازرگان، رسيد. شخصي که مسئول گمرک بود، پير زن را خيلي اذيت کرد و به شدت او را آزار روحي داد. مرتب سؤال مي کرد: براي چه به شام مي روي؟ پولهايت را جاي ديگر خرج کن. زن گفت: اگر به شام بروم، شکايت تو را به آن حضرت مي کنم. گمرکچي گفت: برو

شفاي يکي از بزرگان دين

  فيض الاسلام مي فرمايد: بيش از دوازده سال پيش به درد شکم گرفتار شدم و معالجه اطباء سودي نبخشيد. براي استشفاء به اتفاق و همراهي اهل بيت و خانواده به کربلاي معلي مشرف شديم. در آن جا هم سخت مبتلا گشتم. روزي دوستي از زايرين در نجف اشرف، من و گروهي را به منزلش دعوت نموده، با اينکه رنجور بودم، رفتم. در بين گفت و گوهاي گوناگون، يکي از علماء (ره) که در آن مجلس حضور

برطرف شدن حاجت يک هندي

  يکي از علماي بزرگوار مي گويد: متولي حرم حضرت زينب (س) فرمود: يک روز يک هندي آمد جلوي صحن حضرت زينب دستش را دراز کرد و چيزي گفت. ديدم يک سکه طلايي در دست او گذاشته شد. رفتم پيشش و گفتم: اين سکه را با پول من عوض ‍ مي کني. مرد هندي با تعجب گفت: براي چه؟ گفتم: براي تبرک. با تعجب گفت: مگر شما از اين سکه ها نمي گيريد من بيست سال

امام زمان کنار قبر عمه اش در شام

  در مقدمه کتاب «خصايص الزينبيه» داستاني آمده است که نشان مي دهد قبر زينب (س) در شام است و آن اينکه: مرحوم حاج محمد رضا سقازاده، که يکي از وعاظ توانمند بود، نقل مي کند: روزي به محضر يکي از علماي بزرگ و مجتهد مقدس ‍ و مهذب، حاج ملاعلي همداني مشرف گشتم و از او درباره مرقد حضرت زينب جويا شدم، او در جوابم فرمود: «روزي مرحوم حضرت آيت الله الغظمي آقا ضياء عراقي (که از

شفاي بيماري

  حضرت حجة الاسلام حاج شيخ محمد تقي صادق در تحقيقاتي که در مورد داستان ذيل کرده و براي مرحوم آية الله العظمي بروجردي (ره) نوشته و فرستاده که ترجمه آن اين است که معظم له بعد از سلام و درود به مخاطب خود و به تمام مؤمنين از شيعه آل محمد (ص) مي نويسد: و تقديم مي دارم به سوي تو کرامت را که هيچ گونه شک و شبهه اي در او نباشد و آن کرامت

عنايت به مجلس سوگواري

  استاد ما، عالم عامل، حضرت آيت الله عبدالکريم حق شناس ‍ فرمود: «در دوران طلبگي حجره اي کنار کتابخانه مسجد جامع در طبقه دوم داشتم. ايام محرم بود، در مسجد عزاداري امام حسين (ع) بر پا بود و من در حجره خود مشغول مطالعه بودم. هنگام مطالعه خوابم برد و پس از مدت کوتاهي بيدار شدم و برخاستم وضو گرفتم، و به حجره بازگشتم. دفعه سوم در حال خواب و بيداري بودم که ديدم در بسته
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir