ديدن صحنه دلخراش

  زينب (س) از کجاوه روي آورده سر برادرش را ديد و به سختي پيشاني خود را به چوب جلو کجاوه زد، تا اينکه ديدم خون از زير مقنعه و روسري او بيرون مي شد، و تکه پارچه اي را به آن خون اشاره نمود، يعني تکه پارچه اي روي آن زخم نهاد. ناگفته نماند: عليا حضرت زينب (س) با آن همه صبر و شکيبايي که داشت چگونه و چرا با ديدن سر و مطهر برادر پيشاني

تازيانه به زينب

  از بعضي مقاتل عامه نقل شده است: زماني که اهل بيت (ع) را وارد شام نمودند عليا مخدره زينب (س) به شمر ملعون فرمود: ما را از راه خلوتي عبور دهيد. آن لعين اعتنا نکرد و چند تازيانه به بي بي زد. عليا مخدره ناراحت شد و به زمين امر فرمود: فرو ببر او را، و زمين تا کمر او را فرو برد.     صداي نازنين امام حسن (ع) بلند شد: خواهر، براي رضاي خدا صبر کن.

پرستاري زينب از فاطمه صغري

  طبق نقل علامه مجلسي، فاطمه صغري دختر امام حسين (ع) مي گويد: کنار خيمه ايستاده بودم و پيکردهاي پاره پاره شهيدان کربلا را مي نگريستم، در اين فکر بودم که بر سر ما چه..خواهد آمد، آيا ما را مي کشند يا اسير مي کنند؟ ناگاه سواري از دشمن به سوي ما آمد، با گره نيزه اش به بانوان مي زد و چادر و روسري آنها را مي کشيد و غارت مي کرد و آنها با فريادهاي

هنگام سوار شدن بر محمل

  آن ايام خوش، هر گاه زينب مي خواست سوار بر محمل گردد، قمر بني هاشم و علي اکبر و سيدالشهداء او را کمک مي کردند تا به راحتي بر محمل سوار شود. عباس کمک او مي کرد تا سوار گردد. علي اکبر طناب شتر را گرفته و سيدالشهداء کمر خواهر و دستهاي او را مي گرفت تا سوار محمل شود.     اما وقتي اسراء را خواستند از کربلا به کوفه انتقال دهند، زينب تمام زنان و طفلان

ذکر مصيبت دو فرزند زينب

  روز عاشورا زينب (س) لباس نو بر تن عون و محمد کرد و آنها را از گرد و غبار تميز نمود و سرمه بر چشمانشان کشيد و شمشير به دستشان داد، و آنها را آماده شهادت ساخت، سپس آن دو را به حضور برادرش حسين (ع) آورد و اجازه خواست که آنها به ميدان بروند. امام نخست اجازه نمي داد، حتي فرمود: شايد همسرت عبدالله خشنود نباشد، زينب عرض کرد: چنين نيست، بلکه همسرم به خصوص

مصايب اسارت از کلام حبيب بن مظاهر

  برخي از فاضلان و دانايان روايت کرده اند که: چون حسين به کربلا فرود آمد، پرچم را در زمين فرو برده و آن را به کسي از اصحاب و يارانش نداد، پس (سبب آن را) از حضرت پرسيدند؟ فرمود: به زودي صاحب و دارنده آن مي آيد، پس آنان منتظر و چشم به راه بوده ناگاه ديدند غبار و گرد بلند شد، امام حسين به اصحابش ‍ فرمود: صاحب و دارنده پرچم اين است که

در سوگ عبدالله اصغر، فرزند امام مجتبي

  عبدالله اصغر فرزند امام حسن مجتبي (ع) در کربلا يازده سال داشت، اين کودک را امام حسين (ع) به بانوان حرم سپرده بود، تا در خيمه ها از او نگهداري کنند. هنگامي که امام حسين (ع) تنها به ميدان رفت و هيچ گونه يار و ياوري نداشت، وقتي که عبدالله غريبي و مظلومي عمويش را دريافت، براي ياري عمو، از خيمه به سوي ميدان دويد، زينب (س) به دنبال او حرکت کرد تا هنگام نگذارد

دلداري و پرستاري از امام سجاد

  امام سجاد (ع) مي فرمايد: در روز عاشورا، وقتي پدرم را کشته و به خون آغشته ديدم و مشاهده کردم که فرزندان آن حضرت با برادران و عموهاي خود به شهادت رسيده اند و از سوي ديگر زنان و خواهران را مانند اسيران روم و ترک مشاهده کردم، فوق العاده نگران و ناراحت شدم و سينه ام تنگي کرد و نزديک بود که روح از بدنم جدا شود.     همين که عمه ام زينب مرا بدين حال

امانتي از ما مانده

  طبق بعضي روايت، بعد از رحلت حضرت رقيه (س) يزيد دستور داد چراغ و تخته غسل را ببرند، و او را با همان پيراهن کهنه اش ‍ کفن کنند. زنان شام ازدحام کردند و در حالي که سياه پوش شده بودند، براي بدرقه اهل بيت (ع) از خانه ها بيرون آمدند. صداي ناله و گريه آنها از هر سو شنيده مي شد و با کمال شرمندگي با اهل بيت (ع) وداع نمودند، و تا کاروان

خبر اسارت زينب از زبان علي

  حضرت زينب (س) فرمود: زماني که ابن ملجم - لعنة الله عليه - پدرم را ضربت زد و من اثر مرگ را در آن حضرت مشاهده کردم، به محضرش عرضه داشتم:اي پدرم، ام ايمن برايم حديثي چنين و چنان نقل نمود، دوست دارم حديث را از شما بشنوم. پدرم فرمود: دخترم، حديث همان طور است که ام ايمن نقل کرده، گويا مي بينم که تو و دختران اهل تو در اين شهر به صورت اسيران در

درخواست آب براي علي اصغر

  زينب (س) خواهر امام حسين (ع) کودک را بيرون آورد و گفت: «برادر جان! اين کودک تو، سه روز است که آب ننوشيده است. براي او جرعه اي آب بخواه». پس حضرت او را بالاي دست گرفت و فرمود: «اي مردم! شما پيروان و خانواده ام را کشتيد و تنها همين کودک باقي مانده است که از تشنگي بي تاب شده؛ او را با جرعه اي آب سيراب کنيد.»     هنگامي که حسين (ع) با ايشان سخن

گريه امام زمان بر اسيري زينب

  حاج ملا سلطانعلي، که از جمله عابدان و زاهدان بود، مي گويد: «در خواب به محضر مبارک امام زمان (ع) مشرف شدم، عرض ‍ کردم: مولاي من! آنچه در زيارت ناحيه مقدسه ذکر شده است که «فلانذبنک صباحا و مساء و لابکين عينک بدل الدموع دماء» صحيح است؟ فرمود: آري! گفتم: آن مصيبتي که در سوگ آن، به جاي اشک خون گريه مي کنيد، کدام است؟ آن مصيبت علي اکبر است؟ فرمود: نه! اگر علي اکبر زنده

بغل کردن بدن علي اکبر

  در روايت ديگري آمده: بانوان حرم که حضرت زينب (س) جلودار آنها بود، به استقبال جنازه علي اکبر (ع) شتافتند، زينب (س) وقتي که به جنازه رسيد، آن را در بغل گرفت و با شور و هيجان عجيب، و قلب پر درد و با جان دل صدا مي زد: علي جان! علي جان![1] .     پی نوشتها : [1] سوگنامه آل محمد ص 280.   منبع : دويست داستان از فضايل، مصايب و کرامات حضرت زينب ؛ عباس عزيزي

سکينه نعش پدر را در آغوش گرفت

  سکينه، دختر امام حسين (ع) نعش پدر را در آغوش گرفت، هر چه کردند پدر را رها کند، ممکن نشد؛ تا آن که عده اي اعراب آمدند و به عنف و جبر او را از بدن بابايش جدا کردند. از سکينه خاتون نقل شده است که در همين حال شنيدم پدرم مي فرمود:   شيعتي ما ان شربتم ماء عذب فاذکروني  او سمعتم بشهيد او غريب فانذبوني   ليتکم في يوم عاشورا جمعيا تنظروني  کيف استسقي لطفلي فابوا ان يرحموني     شيعيانم! هر گاه

با شتاب بر بالين علي اکبر آمد

  امام حسين (ع) با شتاب به بالين جوانش آمد و ايستاد و فرمود: «قتل الله قوما قتلوک، يا بني ما اجراءهم علي الرحمان و انتهاک حرمة الرسول». خداوند آن قوم را بکشد که تو را کشتند. اي پسرم! چه بسيار اين مردم بر خدا و دريدن حرمت رسول خدا، گستاخ و بي باک گشته اند؟ اشک از ديدگان امام سرازير شد، سپس فرمود: «علي الدنيا بعدک العفا» بعد از تو خاک بر سر دنيا.     در اين حال، زينب کبري

غارت اهل حرم

  سپاه عمربن سعد به سرکردگي شمر بن ذي الجوشن،خيمه گاه را محاصره کردند. شمر ملعون دستور داد: وارد خيمه ها شويد و زينت و زيور زنان را غارت کنيد! جمعيت وارد خيام و حرم رسول خدا (ص) شدند و هرچه بود، به غارت بردند. حتي گوشواره حضرت ام کلثوم، دختر اميرالمؤمنين (ع) را از گوشش کشيدند و گوشهاي آن مخدره را پاره کردند اراذل کوفه جامه زنان را از پشت سر مي کشيدند تا از

زينب کنار بدن علي اکبر

  زينب (س) زودتر از برادرش امام حسين (ع) به بالين علي اکبر رفت، زيرا مي دانست که امام علاقه بسياري به علي اکبر داد. اگر او را کشته ببيند، ممکن است روح از بدنش مفارقت نمايد، از اين رو زينب (س) با اين کارش امام را نگذاشت، بلکه او را به حضور ناموس متوجه ساخت، با توجه به اينکه براي انسانهاي غيور، حفظ ناموس، بسيار مهم است.[1] .     پی نوشتها : [1] معالي السبطين ج 1 ص

ديدن مادر در خواب در شام غريبان

  در کتاب «مبکي العينون» آمده: در شب شام غريبان، حضرت زينب (س) در زير خيمه نيم سوخته، اندکي خوابيد، در عالم خواب مادرش حضرت فاطمه زهرا(س) را ديد. عرض کرد: مادرجان، آيا از حال ما خبر داري؟! حضرت فاطمه زهرا (س) فرمود: تاب شنيدن ندارم. حضرت زينب (س) عرض کرد: پس شکوه ام را به چه کسي بگويم؟ حضرت فاطمه زهرا (س) فرمود: «من خود هنگامي که سر از بدن فرزندم حسين (ع) جدا مي

زينب بر سر پيکر علي اکبر

  حميد بن مسلم مي گويد: گويا من زني که مانند خورشيد طلوع کرده و آشکار شونده است را مي بينم که براي کشته شدن علي اکبر هيجده ساله، يا بيست و پنج ساله) با شتاب (از خيمه) بيرون شده به هلاک و تباهي شدن فرياد مي زند و مي فرمايد: اي حبيب و دوست من، اي ميوه دلم، اي روشني چشمانم! پس پرسيدم: آن زن کيست؟     گفته شد: او زينب دختر علي (ع) است، و آمد و

زينب و نعش برادر

  راوي گويد: به خدا قسم هرگز فراموش نمي کنم زينب دختر علي (ع) را که بر برادرش حسين (ع) ندبه و ناله مي کرد و با صداي اندوهناک و دلي پر غم فرياد مي زد: «يا محمداه! اي جد بزرگوار که درود فرشتگان بر تو باد! اين حسين توست که در خون خود غلطان است و اعضايش از يکديگر جدا شده است و اينان دختران تو هستند که اسير شده اند. از اين ستمها به خداوند

زينب در بالين علي اکبر

  حسين (ع) که از شهادت علي (ع) باخبر شد، از خيمه بيرون آمده به بالين جوان قرار گرفت و همچنين که مي گريست و اشک اندوه مي باريد، فرمود: جوان من! خدا بکشد کشندگان تو را، چقدر اين بي حيا مردم بر خدا جري شدند و چگونه پرده احترام رسول خدا را دريدند. سپس اضافه کرد: پس از شهادت تو، خاک بر سر دنيا و زندگاني آن. زينب (س) که از شهادت يادگار برادرش باخبر

دلداري به امام سجاد

  علي بن الحسين (ع) هنگامي که چشمش بر بدنهاي بي سر آنان افتاد و در بين آنان جگر گوشه حضرت زهرا را به گونه اي ديد که به واسطه عمق فاجعه و شدت آن آسمانها شکافته، زمين از هم گسيخته مي شود و کوها فرو مي ريزد، بر آن حضرت خيلي دشوار آمده و ناراحتي اش فزوني يافته و آثار اين حالات در چهره اش ‍ نمايان شد. زينب (س) بر اين حالت ترسيده شروع

زينب در سوگ عباس

  هنگامي که زينب (س) برادرش حسين (ع) را ديد که تنها از کنار نهر علقمه باز مي گردد، با خواهران ديگر با صداي جانسوز فرياد مي زدند: «وا اخاه! وا عباساه! وا قله ناصراه! واضيعتاه! من بعدک»؛ واي برادرم، واي عباس، واي از کمي ياور و مصايب جانکاه، واي از ديدن جاي خالي تو![1] .     زينب (س) به امام حسين (ع) عرض کرد: «چرا برادرم عباس را با خود نياوردي؟» امام (ع) در پاسخ فرمود: «خواهرم! هر

اين قرباني را قبول کن

  علامه مقرم مي گويد: «...زنان گفتند: شما را به خداوند سوگند مي دهيم که ما را از کنار اجساد کشتگان عبور دهيد. هنگامي که چشمشان بر پيکرهاي پاره پاره شده افتاد، در حالي که نيزه ها بر بدنهايشان ميخکوب و شمشيرها از خونشان رنگين و اسبها لگد کوبشان کرده و آنان را درهم کوبيده بودند، شيون و ناله سر داده بر سر و صورت زدند.     زينب (س) فرياد بر آورد: وا محمدا، اي رسول خدا! اين

ممانعت از به ميدان رفتن عبدالله

  عبدالله بن حسن (ع) که هنوز به حد بلوغ نرسيده بود، با سرعت از ميان خيمه ها بيرون آمده و مي خواست خود را به کنار عموي بزرگوارش رساند. زينب (ع) خواست او را از رفتن ممانعت کند و حسين (ع) هم به خواهرش دستور داد او را از آمدن کنار عمش ‍ جلوگيري نمايد، ليکن آن پاک گهر شديدا از رفتن به خيمه ها امتناع مي ورزيد و مي گفت: سوگند به خدا، از

بوسيدن گلوي برادر

  در بعضي از مقاتل آمده: زينب (س) خم شد و بدن پاره پاره برادر را در آغوش گرفت و دهانش را روي حلقوم بريده برادر نهاد و مي بوسيد و مي گفت: «اخي! لو خيرت بين الرحيل و المقام عندک لاخترت المقام عندک و لو ان السباع تأکل من لحمي»؛ اي برادرم! اگر مرا بين سکونت در کنار تو (در کربلا) و بين رفتن به سوي مدينه، مخير مي نمودند، سکونت همراه تو را بر

درد دل بچه ها با زينب

  حضرت زينب (س) بانوان و کودکان پراکنده را جمع آوري کرد، با هر کدام از آنها سخني مي گفت و گريه مي کرد. يکي از پدر مي پرسيد، ديگري از عمو سؤال مي کرد، سومي از اصغر تشنه کام ياد مي کرد، چهارمي از اکبر و قاسم و عون و مسلم و...     يکي مي گفت:اي عمه جان! سيلي خورده ام، ديگري مي گفت: گوشم مي سوزد، زيرا گوشم را به طمع گوشواره، دريده اند، سومي مي

کنار جسد برادر

  نقل شده: زينب (س) وقتي کنار جسد برادر آمد، توقف کرد و با خلوصي خاص متوجه خدا گرديد و عرض کرض کرد: «اللهم تقبّل منا قليل القربان»؛ خدايا اين اندک قرباني را از ما قبول فرما. وقتي زينب (س) با گفتار جانسوز، کنار آن پيکرهاي پاره پاره سخن گفت، منظره آن چنان جانسوز بود که: «فابکت و الله کل عدو و صديق»؛ سوگند به خدا دوست و دشمن به گريه افتادند و طبق روايت ديگر.     «حتي

زينب از خيمه بيرون آمد

  راوي مي گويد: چون بر اثر کثرت زخمها، ضعف بر حسين (ع) غلبه کرد و تيرهاي دشمن در بدنش مانند خارهاي بدن خارپشت نمايان گرديد، صالح بن وهب مزني، نيزه اي بر پهلوي او زد که از اسب بر زمين افتاد و نيمه طرف راست صورتش روي زمين قرار گرفت. در آن حال مي گفت، «بسم الله و بالله و علي ملة رسول الله». پس از آن از روي زمين برخاست.     در اين موقع حضرت زينب

زينب کنار بدن پاره پاره

  حميد بن مسلم (از سربازان دشمن) مي گويد: به خدا سوگند زينب دختر علي (ع) را فراموش نمي کنم که در کنار بدنهاي پاره پاره، ناله و گريه مي کرد و با صداي جانسوز و قلب غمبار مي گفت: «وا محمداه صلي عليک ملائکة السّماء هذا حسين مرمل بالدماء، مقطّع الاعضاء و بناتک سبايا...»؛ فرياد اي محمد! درود فرشتگان آسمان بر تو باد، اين حسين تو است که در خون غوطور است، اعضايش قطع شده،

ايا در ميان شما مسلماني نيست

  حميد بن مسلم مي گويد: سوگند به خدا، هيچ مغلوبي را مانند حسين که فرزندان و ياران و اهل بيتش را شهيد کرده باشند، پابر جاتر و قوي دل تر نديده بودم زيرا آن حضرت با اين همه گرفتاري که ديده بود، باز هم هر گاه رجاله پسر سعد به وي حمله مي آوردند شمشير مي کشيد و آنها را مانند روباهان که شير شرزه در ميانشان افتاده باشد از راست و چپ متفرق مي

بي تابي زينب کنار خيمه امام سجاد

  يکي از سربازان دشمن مي گويد: بانوي بلند قامتي را کنار خيمه اي ديدم، در حالي که آتش اطراف آن خيمه شعله مي کشيد، آن بانو گاهي به طرف راست و چپ و گاهي به آسمان نگاه مي کرد و دستهايش را بر اثر شدت ناراحتي به هم مي زد، و گاهي وارد آن خيمه مي شد، و بيرون مي آمد، با سرعت نزد او رفتم و گفتم: اي بانو مگر شعله آتش را نمي

زينب بر فراز تل زينبيه

  حضرت حجت بن الحسن (عج) در زيارت ناحيه مقدسه، اين صحنه را متذکر مي گردد و مي فرمايد: اي جد بزرگوار! اين منظره را چگونه به ياد بياورم، آن گاه که بانوان حرم اسب تو را سرافکنده و مصيبت زده ديدند و زينش را واژگون يافته و از خيمه ها بيرون آمده و با ديدن آن منظره موها را پريشان نمودند و سيلي به صورت خود مي زدند و چهره هايشان آشکار شده و فريادشان

خبر به آتش کشيدن خيمه ها به امام سجاد

  در بعضي مقاتل آمده: هنگامي که خيام را آتش زدند، زينب (س) نزد امام سجاد (ع) آمد و عرض کرد: اي يادگار گذشتگان و پناه باقيماندگان، خيمه ها را آتش زدند، چه کنيم؟ امام فرمود: «عليکن بالفرار» بر شما باد که فرار کنيد.     همه بانوان و کودکان در حالي که گريان بودند و فرياد مي زدند، فرار کردند و سر به بيابانها نهادند، ولي زينب (س) باقي ماند و کنار بستر امام سجاد (ع) به آن

دعوت به استقامت

  حجت خدا در مقابل اجساد مطهر شهدا ايستاده و لب به سخن مي گشايد: «هل من ناصر ينصرني! هل من معين يعيني!» تک تک شهدا را صدا مي زند: «عباس کجايي؟ مسلم کجايي؟ برير کجايي؟ چرا جواب حسين را نمي دهيد؟ دلخوش بوديد که من شما را صدا بزنم، اما اينک چه شده که جواب نمي دهيد؟» به سوي خيمه روانه مي گردد. اهل خيام را صدا مي زند و همه را بر صبر و بردباري

فداکاري حضرت زينب

  حميد بن مسلم (که خبرنگار کربلا بود) مي گويد: «رايت امراءة القت نفسها علي النار فجائت بجسد کانّه ميّت و رجلاه تجرّان علي الارض»[1]  ديدم زني خود را به آتش زد و بدني را بيرون کشيد که مثل مرده بود و پاهايش بر زمين کشيده مي شد.     پيش رفتم و پرسيدم: اين زن کيست؟ گفتند: زينب، خواهر حسين است. گفتم: بيمار کيست؟ گفتند: علي بن الحسين است [2] .     پی نوشتها : [1] طراز المذهب، ج 1 ص 253. [2]

اخرين لحظات در کنار برادر

  در آخرين لحظه اي که امام (ع) در قيد حيات بود، با زينب گفتگويي دارد و باز هم وصايايي با اين مخدره نموده و او را نايب خود قرار مي دهد که بعد از وي کارها را دنبال کند. و آن وقتي بود که امام از اسب به زمين افتاد، زينب بلافاصله خود را به ميدان بر بالين برادرش مي رساند و مي بيند که زخم و جراحت زيادي به آن حضرت وارد شده و

نظاره به آتش کشيدن خيمه ها

  عمر سعد کنار خيمه ها آمد و فرياد کشيد: «اي اهل بيت حسين! از خيمه ها بيرون آييد». آنها به فرياد او اعتنا نکردند. عمر سعد، بار ديگر فرياد کشيد: از خيمه ها بيرون بياييد. زينب (س) فرمود: اي عمر! دست از ما بردار. عمر سعد گفت: اي دختر علي! بيرون بياييد تا شما را اسير نماييم. زينب (س) فرمود: از خدا بترس، آنقدر به ما ستم نکن.     عمر سعد گفت: چاره اي جز اسير شدن نداريد.

عمل به وصيت مادر

  نقل کرده اند: چون حضرت امام حسين (ع) چند قدمي از خيمه ها دور شد، حضرت زينب (س) از خيمه بيرون آمد و صدا زد: «برادرم لحظه اي درنگ کن تا وصيت مادرم فاطمه (س) را نسبت به تو جا آوردم».     زينب (س) عرض کرد: مادرم به من وصيت فرمود، هنگامي که نور چشمم حسين (ع) را روانه ميدان براي جنگ با دشمن کردي، عوض من گلوي او را ببوس، آن گاه زينب (س) گلوي برادرش

سخن با ذوالجناح

  در کتاب مصائب المعصومين آمده: هنگامي که ذوالجناح به سوي خيمه ها آمد و بانوان حرم ناله کنان و سيلي به صورت زنان از خيمه بيرون آمدند، هر کدام با اسب سخني مي گفتند: يکي گفت: اي اسب چرا حسين (ع) را بردي و نياوردي؟ ديگري گفت: چرا امام را در ميان دشمن گذاشتي؟     زينب (س) فرمود: آه، صورت خون آلود تو را مي بينم. سکينه گفت: پدرم هنگام رفتن تشنه بود، «يا جواد هل سقي ابي

کنار بدن برادر

  در کتاب «دمعة الساکبة» آمده است: از ابن رياح رسيده که او گفته: من در جنگ و کارزار کربلا حاضر بوده و به چشم ديدم، چون امام حسين (ع) کشته شد. زني آمد در حالي که به وسيله دامنهايش مي لغزيد تا اينکه بر زمين افتاد، سپس به پا خاسته فرياد مي زد: اي حسينم، اي امام و پيشوايم، اي کشته شده ام، اي برادرم! آن گاه آمد به سوي جسد و تن آن حضرت

شنيدن شيهه اسب

  زينب دختر علي (ع) شيهه اسب را شنيد به سکينه روي آورده و به او گفت: پدرت آب آورده. سکينه به ياد پدر و آب، شادي کنان از خيمه بيرون شد و اسب را تنها و زين را از سوارش تهي ديد. پس ‍ روسري خويش را دريد و پاره نموده، فرياد زد: اي کشته شده، اي پدر، اي حسن، اي حسين، اي واي از غريبي و دور از وطني، اي واي از دوري سفر،

وقتي امام از روي اسب افتاد

  وقتي که امام حسين (ع) از اسب به روي زمين افتاد، زينب دختر علي (ع) از خيمه بيرون آمد در حالي که دو گوشواره اش (از بسياري اضطراب و نگراني) ميان دو گوشش جولان داشته و مي گرديد، و مي فرمود: کاش آسمان بر زمين مي چسبيد، اي عمر پسر سعد! آيا ابوعبدالله امام حسين (ع) را مي کشند و تو به سوي آن حضرت مي نگري؟     و اشکهاي (چشم) عمر بر دو گونه اش ‍

تسلي رباب

  صداي جانسوزي، زينب کبري (س) را از خاطرات خوش خويش ‍ جدا مي سازد. خدايا! اين صداي ناله کيست؟ آري، مي شنود صداي دلگرفته اي را که مي خواند: «اصغرم! کودکم!» با عجله راهي خيمه نيمه سوخته مي گردد و پرده خيمه را بالا مي زند که ناگهان رباب را مي بيند که زانوان خويش در بغل گرفته و گريه مي کند.     با متانت خاص خود مي فرمايد: «همسر برادرم! چه شده؟ مگر قرارمان بر سکوت نبود؟!» رباب

درخواست پيراهن کهنه

  امام حسين (ع) به خواهرش زينب فرمود: اي خواهر! جامه کهنه اي که کسي از مردم در آن رغبت ننموده و خواهانش نباشد براي من بياور که آن را زير لباسها و جامه هايم قرار دهم (بپوشم) تا پس از کشته شدنم (آن را نبرده) برهنه ام نکنند، پس فريادهاي زنان به گريه شيون بلند شد.     سپس جامه کهنه اي آوردند و امام حسين (ع) آن را چاک زده و اطراف و کنارهايش را پاره کرد،

به دنبال دو يادگار امام حسين

  در کتاب «ايقاد» از مقتل «ابن عربي» چيزي (خبري) است که مضمون و مفهوم آن اين است: حضرت امام حسين (ع) هنگام وداع خود (با اهل بيت) به خواهرش زينب به جمع و گرد آوردن عيال و زن و فرزند پس از آنکه دشمنان خيام و خرگاهها را آتش ‍ مي زنند وصيت و سفارش نمود، پس بعد از آنکه دشمنان خرگاهها را آتش زدند و اطفال و کودکان پراکنده شدند زينب در جمع و
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir