بايد سکوت را شکست

بايد سکوت را شکست ابراهيم گنجگاهى، فرمانده گردانى در لشكر 31 عاشورا بود. مى گفت: “در یک عمليات خط دشمن از همه طرف، به جز محور ما، شكسته بود. هرچه كرديم نتوانستيم يك تيربار را از كار بيندازيم. هركدام از برادران كه سرشان را از خاكريز مى بردند بالا، آن تيربار شليك مى كرد. هركارى بلد بودم كردم، اما نتوانستم خط و محورى را كه به ما سپرده بودند باز

يک عمر سربازي در جبهه

يک عمر سربازي در جبهه سال 62 در “دهلران” به برادر “نورمحمد بيات “ برخوردم. آرپى جى روى دوشش بود. صدا زدم، آمد نزديك. از ديدن يكديگر خوشحال شديم. بعد از روبوسى به فكر فرو رفتم. به خودم گفتم: اين “نورمحمد” تا حالا چندين مرتبه از سربازي فرار كرده و بارها و بارها به جبهه آمده، دو ماه و شش ماه. خوب چرا نمى رود سربازيش را بگذراند. از خودش پرسيدم.

سلاح الله اکبر

سلاح الله اکبر عمليات نصر دو [13/3/66- منطقه ميمك] بود و ما در “كردستان”، “گرده رش” و “الاغلو” بوديم. در مخابرات “لشكر 21 امام رضا (ع)”. شب بود. رفته بوديم سنگر كمين. يك وقت ديدم صداى پا مى آيد. با بى سيم به فرمانده گردان اطلاع دادم. گفت، بگذار بيايد جلو. شليك نكن. هنوز حرفم تمام نشده بود كه يارو آمد داخل و گفت: سلام. نشست. من از ترس داشتم

خاکريز با بولدوزر دشمن

يک بار هم از سنگر من تيراندازي کن سال 65 در منطقه “قصرشيرين” بودم. در واقع از طرف “تيپ مقداد كرند غرب” به “گردان قائم باختران” مأموريت داشتم. شب اولى كه خط را تحويل گرفتيم هيچ اطلاعى از اين محور نداشتيم. عراق هم مرتب مثل باران آتش مى ريخت. يكى از دوستان كه در فاصله ده مترى من به سوى دشمن تيراندازى مى كرد زخمى شد. صدايم زد كه: فلانى به

مأمور خدا

الهي عظم البلاء درعمليات قادر [23/4/63- سيدكان] بعد از شهادت فرمانده گروهانمان- شهيد دوست بين- قرار شد فرمانده گردان - على ابراهيمى- را كه سخت مجروح شده بود به عقب بياوريم - او بعدا در عمليات والفجر هشت به شهادت رسيد. 48 ساعت جز پونه هاى اطراف چشمه، چيزى براى خوردن نداشتيم. وضع راه به قدرى خراب بود كه بعضى جاها را چهار دست و پا بالا و پايين مى

کارد مي زدي خونشان درنمي آمد

کارد مي زدي خونشان درنمي آمد عمليات بدر [19/12/63- شرق رودخانه دجله، هورالهويزه] در واحد تعاون بودم و وظيفه حمل شهيد و مجروح را به عهده داشتم. آن ايام هوا معمولا ابرى بود. يك روز كه براى يكى دو ساعت صاف شد هواپيماهاى دشمن آمدند و اسكله اى را كه بچه هاى “لشكر پنج نصر” در آن مستقر بودند بمباران كردند. به محض مشاهده گرد و غبار ناشى از انفجار، خيال

امداد غیبی

آيه و مارميت را خوب حفظ کردم “مهاباد، لشكر ويژه شهدا، گردان امام صادق (ع)”. پاسى از شب گذشته، چند اتوبوس گل مالى شده وارد محوطه گردان شدند. بعد از ضيافت شام- خوردن مقدارى تخم مرغ و سيب زمينى- در مسجد لشكر به قصد “پيرانشهر” سوار اتوبوس شديم. همه غرق در شوق و شادى و شوخى و من- بار اولم بود و تا آن زمان در عملياتى شركت نكرده بودم- به

لوله تانك يا کترى

لوله تانك يا کترى در همين 'جزيره مجنون' مدتى بود كه تانكهاى عراقى مرتب سنگر ما را مى زدند. طورى كه ما هر شب سنگر مى ساختيم اما صبح خراب بود. روزى توجهم به كترى هفت ليترى كه براى چاى گرفته بوديم جلب شد. سر لوله كترى روى سنگر و به طرف دشمن بود. عراقيها به خيال اينكه لوله تانك است و لابد استتار شده آن نقطه را مى كوبيدند. كترى

مرگ بر صدام

مرگ بر صدام موقع عقب نشينى گردان، در سنگر كمين بودم. چيزى نگذشت كه مجروح و اسير شدم. كارت طرح لبيك يا امام را در جيب داشتم. عراقيها چشمشان كه به كارت و عكس امام افتاد گفتند: تو پاسدارى. گلويم را گرفتند و فشار دادند. تعدادى از برادران به درجه شهادت رسيده بودند و جسدشان در دست عراق بود. جنازه شهدا را در يك صف خوابانده بودند و فيلمبردارى مى كردند. چشمم

قلب فرمانده

قلب فرمانده در يكى از عملياتهاى “لشكر ويژه شهدا”- عمليات قادر- [23/4/63- سيدكان] در “كردستان”، طلبه اى مشهدى داشتيم كه بى سيمچى بود. در هنگام حمله آتش دشمن روى ما شديد بود و دراز كشيده بوديم روى زمين- براى در امان ماندن از دست تركشها- كه توجهمان به بى سيمچى جلب شد. دقت كردم، ديدم دستگاه رو كولش نيست. خيلى نگران شدم. يك لحظه فكر كردم، نكند تركش خورده و ديگر

آتشم تند بود

آتشم تند بود خيلي مفصل با هم صحبت کرديم. آتشم خيلي تند بود. بيش از حد خودم را مکتبي مي دانستم. به حاجي گفتم: «چادر مشکي و جوراب مشکي از من جدا نمي شه؛ فکر نکنيد اگه تهران بيام، مثل تهراني ها مي شم.» فکر مي کردم محيط تهران خيلي خراب است. اما حاجي آدم شناس بود. بيشتر شنيد و کمتر گفت. زرنگي کرد؛ گذاشت من خودم را خوب لو دادم. آن وقت

ديگر هيچي

ديگر هيچي سال 61 بر اثر تركش خمپاره زخمى شدم. امدادگرى داشتيم ترك زبان. هر چه به او مى گفتم: برادر من دستم آسيب ديده، مى رفت سراغ پايم. ديگر نتوانستم تحمل كنم چون دشمن مرتب آتش مى ريخت. گلويش را گرفتم و حاليش كردم. بعد از كمكهاى اوليه مرا برد بيمارستان (در پادگان ابوذر). مرا به اتاق عمل بردند. يك دفعه ديدم دكتر رفت سروقت آمپولى به بزرگى فشنگ دوشيكا!

رسم و رسومات

رسم و رسومات سادگي و آسان گيري اسماعيل از همان روز اول معلوم شد. خودش تنهايي راه افتاده بود مثلاً براي خريد. جلوي ويترين مغازه ي طلافروشي از حلقه اي خوشش آمده بود. مغازه دار حلقه را داده بود تا نگاهش کند. اسماعيل پول حلقه را داده بود و همين طوري گذاشته بود توي جيبش. مغازه دار تعجب کرده و رو به او گفته بود: «مگر حلقه را براي عقد نمي خواهي؟» -

تزريقاتچيهاي ناشي

تزريقاتچيهاي ناشي در “گروهان يك حضرت حمزه سيدالشهدا (ع)” بوديم كه مقرمان را تغيير داده و به منطقه “كوشك” بردند. آنجا بناچار هشت نفرى در سنگر كوچكى مى خوابيديم. هوا كه گرمتر بود، از پلهاى شناور به عنوان محل خواب استفاده مى كرديم. در منطقه عقرب سياه به وفور پيدا مى شد. آن شب به خاطر سرما ناگزير چند تا پتو انداختيم كف سنگر و ولو شديم. صبح كه پتوها

قول و قرار

قول و قرار مهندس راه و ساختمان بود. توي يک شرکت کار مي کرد. براي خودش ماشين داشت. خواهر و برادرش فعاليت سياسي مي کردند، ولي از آقامحسن نديده بودم. خواستگاري که اومد، گفتم: «دلم مي خواد بدونم چرا اين قدر دنبال مال دنيايي؟ مگه دنيا چه ارزشي داره!» گفتم: «مي خوام زن کسي بشم که مهريه من را شهادتش قرار بده.» آقامحسن سرش را تکان داد و گفت: «به جدم شهيد مي شم.»

هر ويلچر يک راننده

هر ويلچر يک راننده روز دوم عيد سال 66 در “جزيره ماهى”، منطقه “شلمچه”، ساعت شش غروب خمپاره اى از راه رسيد و از جمع پنج نفرى ما دو نفر شهيد و سه نفر مجروح شدند. آمبولانس بلافاصله آمد و زخميها را كه من نيز جزو آنها بودم به اورژانس منتقل كرد. با آن وضع كمبود نيرو، تحمل اين واقعه براى دسته ما واقعا سخت بود. پايم كه به اورژانس

پشيمان مي شوي

پشيمان مي شوي آمده بود مرخصي. سرنماز بود که صداي آخ شنيدم. نمازش قطع شده، پرسيدم چي شد؟ گفت: چيزي نيست. توي حمام باندهاي خوني بود. نگرانش شدم. فهميدم پايش گلوله خورده، زخمي است، دکتر گفته بايد عمل شود تا يک هفته هم نمي تواني باندش را باز کني. باند را باز کرده بود تا وضو بگيرد. گريه کردم. گفتم: با اين وضع به جبهه مي روي؟ رفيقش که دنبالش آمده

آموزش الله اکبر

آموزش الله اکبر عمليات والفجر چهار [28/7/62 مال مريوان- منطقه عمومى پنجوين] كه شروع شد من در واحد تخريب بودم. بعد از عمليات يكى از دوستان كه عرب زبان بود با تعدادى از اسرايى كه گرفته بوديم صحبت مى كرد. آنها مى گفتند كه قبل از عمليات چند روز آموزش الله اكبر مى ديدند. منظورشان را نفهميديم. توضيح دادند كه يك عده دشمن فرضى مى شدند، ما حمله مى كرديم

حرفها ناگفته را

حرفها ناگفته را قبل از عمليات بدر يک شب به منزل آمد نمازش را خواند، گويي اين آخرين نمازي بود که در منزل مي خواند و آخرين خداحافظي بود، هيچ وقت از عمليات حرفي نمي زد و يا از شهيد شدن خودش چيزي نمي گفت ولي هميشه از من طلب حلاليت مي کرد ... چند روز مانده به عيد خبر آوردند آقا مهدي شهيد شده، مهدي شهيد شده بود و هيچ کس جرأت

معجزه صلوات

معجزه صلوات در عمليات كربلاى 5 يك شب در سنگر نه نفره اى كه داشتيم به نيت چهارده معصوم (ع) چهارده هزار صلوات فرستاديم و بعد رفتيم پاى قبضه كاتيوشا. با نيروهاى ما كه از سنگر مخابرات آنجا رفته بوديم حدود بيست نفر مى شديم. در آن تاريكى شب همه مشغول پر كردن قبضه كاتيوشا بوديم كه يك گلوله توپ خورد نزديك چرخ عقب ماشين، سمت شاگرد. دو سه متر خاكريز

داماد خدا!

داماد خدا! نگاهي به بيرون انداختم. عکسم را در شيشه ي اتاق ديدم. روز آخر، اسماعيل خود را در آن نگاه کرد؛ با دقت و بعد رفت. لحظه ي آخر از او پرسيدم: «خودت رو نگاه مي کني؟ مگه قراره داماد بشي! توي خاک رفتن که مرتب کردن نمي خواد!» گفت: «آره، قراره داماد خدا بشم!»

واقعا خدا با ماست

واقعا خدا با ماست در عمليات كربلاى 5 ما روى يكى از پدها با پى ام پي مستقر بوديم. قبل از شروع عمليات من تمام دستگاه و توپ را خوب آزمايش كردم. تعدادى از تيپ ها و لشكرها از چپ و راست وارد عمليات شده و حدود يك كيلومتر جلوتر از ما قرار داشتند و فاصله بين ما و آنها تمام آب بود. فرماندهى واحد از من خواست يك گلوله توپ

تقدير

تقدير اين پا و آن پا مي کرد، انگار سردرگم بود. تازه بهبود پيدا کرده بود و جراحاتش خوب شده بود. اما مدام در فکر بود تا اينکه بالاخره خودش لب به سخن باز کرد و گفت: «نمي دانم کجاي کارم لنگ مي زند، حتماً بايد نقصي داشته باشم که شهيد نمي شوم، نکند شما راضي نيستي.» آن روز به هر زحمتي بود از زير بار جواب سؤالش فرار کردم. دوباره موقع رفتن به

کاري بکن کارستان

کاري بکن کارستان سال 65 در رويارويى با دشمن متوجه شديم تانكهاى عراقى درست روبرويمان در فاصله يك كيلومترى در حال پيشروى هستند. آن موقع فرمانده دسته ادوات بودم. رو كردم به يكى از بچه ها به نام “مصطفى” و گفتم مى خواهم كارى كنى كارستان. او هم گفت به چشم و خمپاره را با فرمان آتش روانه كرد. قبل از شليك گفت: خدايا گلوله را به اين نيت شليك

اسير دنيا

اسير دنيا زمزمه اش را شنيدم. همان آيه اي بود که هميشه مي خواند: «الذي خلق الموت و الحياء ليبلوکم ايکم احسن عملاً.» بارها شنيده بودمم موقع مناجات، زار مي زد و مي خواند. رفتم توي اتاق و نگاهش کردم. چشمانش خيس از اشک بود. رو کرد به من و گفت: «مرضيه دعا کن اسير دنيا نشوم، دعايم کن تا اسير زرق و برقش نباشم ...» همان طور شد که دلش مي خواست.

تانکرهای نسوخته!

تانکرهای نسوخته! سال 67 مسئول مواد نفتى بودم كه عمليات مرصاد [3/5/67- غرب كشور، كرندواسلام آبادغرب] شروع شد. با حمله عراقيها و منافقين ما نيز محل استقرارمان را ترك كرديم و در “قلاجه” مستقر شديم. بعد از عقب زدن مزدوران، مثل سايرين به موضع و موقعيت خود در آمادگاه برگشتيم. در كمال تعجب ديديم عراقيها همه انبارها و كانتينرهاى حاوى پانصد تن برنج و قند و خواروبار را با

صبر مي کنم

صبر مي کنم با شنيدن صداي در خانه به خود آمدم. در را مي کوبيد و من را صدا مي زد. با سرعت رفتم و در را باز کردم. گفتم: «چي شده مادر؛ چرا اين قدر عجله مي کني؟» گفت: «امروز درسمان «پدر به مسافرت مي رود» بود. من ياد گرفتم بنويسم، پدر! مي خوام براي پدرم نامه بنويسم!» محمدجواد را به داخل خانه بردم؛ هنوز نفس نفس مي زد. دستي به سر و رويش

سلاح سنگين خمپاره شصت

سلاح سنگين خمپاره شصت بعد از عمليات والفجر پنج [19/10/65- شلمچه، شرق بصره] به عنوان طرح لبيك ياخمينى به “چنگوله” رفتيم و قسمتى از منطقه را تحويل گرفتيم. يك شب كه در سنگر (سنگر كه چه عرض كنم، چاله اى كه با سرنيزه كنده شده بود) خوابيده بوديم، فرمانده گروهان برادر “محمد” فرياد زد بى سيمچى كجايى! خواب آلود با همان دمپاييهاى عراقى كه به پا داشتم به طرف سنگر

پدر را مي بينم

پدر را مي بينم شب بود، با بچه ها توي حياط نشسته بوديم. پسرم محمدجواد به آسمان نگاه کرد. رو به من کرد و پرسيد: «مادر! شما توي اسمان چي مي بينين؟» گفتم: «خوب معلومه مادر! ماه رو مي بينم! ستاره ها رو مي بينم! ابر رو مي بينم!» گفت: «غير از اين ها که گفتي، ديگه چيزي نمي بينين؟» گفت: «من هر چي نگاه مي کنم، پدرم رو مي بينم! چطور شما نمي

يک باک پرپر

يک باک پرپر شانزدهم اسفندماه سال 66 بود. به عنوان تداركات آتشبار به همراه “حسين وفايى” و تعدادى ديگر از برادران وظيفه براى رساندن آذوقه و لوازم مورد نياز به توپهايى كه در خط بودند به سمت “پل سيدالشهدا (ع)” واقع در منطقه “ماووت” رفتيم كه بر اثر سيل ويران شده بود. وسايل را به وسيله يك فروند هليكوپتر به آن دست پل برديم. ساعت يك بعدازظهر با بى سيم تماس

رنگي از دروغ

رنگي از دروغ باران شديدي شروع به باريدن گرفت. آخر شب بود، داشتيم از خانه ي پدرم بر مي گشتيم. يکي از دوستانش را ديدم؛ بنده خدا ما را به خانه رساند. بعد از ما خداحافظي رو کردم به محمدرضا و گفتم: «کاش اين بنده خدا را تعارف مي کردي، مي آمد توي خانه.» گفت: «خوشحالم که تعارف نکردم. چون آخر شب است؛ تعارف من زباني بود و من قلباً به علت خستگي
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir