چهاردهمين نام

چهاردهمين نام يک شب قبل از عمليات «والفجر چهار» بود. در يکي از خانه هاي سازماني پادگان الله اکبر اسلام آباد بوديم. به خانه که آمد، کاغذي را به من نشان داد. سيزده نفري مي شدند؛ اسامي هم سنگرانش را نوشته بود، اما جلو شماره چهارده را خالي گذاشته بود. گفتم: «اينا چيه؟» گفت: «ليست شهداست.» گفتم: «کدام شهدا؟» گفت: «شهداي عمليات آينده.» گفتم: «از کجا مي دوني؟» گفت: «ما مي تونيم بچه هايي رو که قراره

سر قرار

سر قرار محمدرضا گوشه ي اتاق ساکت نشسته بود. نگاهش کردم؛ انگار داشت به چيزي فکر مي کرد. رو به من کرد و گفت: «من فردا شب عازم هستم ...» هنوز حرفش تمام نشده بود که زبان به گلايه باز کردم. گفتم: «تو را به خدا اين همه ما را تنها نگذار؛ بيشتر پيش ما بمان. من ديگر خسته شده ام.» لبخند کم رنگي بر چهره اش نقش بست. گفت: «باور کن اين بار سر

هديه

هديه از در که آمد، تعجب کردم. دوباره همان لباس هاي هميشگي اش را به تن داشت. کهنه و پر وصله، جا خوردم. از خودم پرسيدم: يعني چه!؟ بهش گفتم: «ننه! کت و شلوارا کجاست؟» لبخند زد؛ گفت: «ننه سرت سلامت باشد.» گفتم: «فتح الله!» گفت: «به خدا ننه باز ...» گفتم: «باز! پس چي؟» گفت: «دوستم عروسي داشت.» گفتم: «بخشيدي؟» گفت: «نه!» مکثي کرد و سرش را پايين انداخت. گفتم: «نه!» گفت: «نه که نه ... مي دوني ننه

از خدايم بود ببينمش

از خدايم بود ببينمش گوشي را برداشتم، گفتم: «کيه؟» گفت: «باز کنيد لطفاً.» پرسيدم: «شما؟!» گفت: «شما؟» شناختمش. سر به سرم مي گذاشت. يک سطل آب کردم و رفتم سراغش. رفتم بالاي پله ها، گفتم: «کيه؟» به محض اينکه سرش را بالا گرفت تا بگويد منم، آب را ريختم سرش و به دو آمدم استقبال. خيس آب شده بود. گفتم: «برو همان جا که يک ماه بودي.» گفت: «در را باز کن جان علي جان!» از خدايم

کارت عقد

کارت عقد يک کارت براي امام رضا (ع)، مشهد. يک کارت براي امام زمان (عج)، جمکران. يک کارت براي حضرت معصومه (س) قم. اين يکي را خودش برده بود انداخته بود توي ضريح. «چرا دعوت شما را رد کنيم؟ چرا به عروسي شما نياييم؟ کي بهتر از شما؟ ببين همه آمديم. شما عزيز ما هستي.» حضرت زهرا (س) آمده بود به خوابش، درست قبل از عروسي! لباس دامادي دختر دايي اش را برايش خواستگاري

قدرش را بدان

قدرش را بدان نه اينکه ديده بود آقاجان شب ها که به خانه بر مي گردد برايم کيهان و اطلاعات مي خرد؛ به غير از کيهان و اطلاعات، چند تا روزنامه ديگر هم مي خريد و مي آورد. يک روز هم آقاجان از خانه بيرون مي رفت؛ گفتم: «آقاجون دوست هام مي خوان بيان، يه خورده ميوه و شيريني بگيرين.» آن روز حاجي زودتر از هميشه برگشت، حتي زودتر از پدرم. ميوه

صميميت

صميميت يک حلقه براي من و يک حلقه براي اصغر. پيشنهادش هم از جانب من بود. دلم مي خواست نشانه اي از پيوندمان داشته باشيم. پول هر دو حلقه را اصغر داد. هر چه اصرار کردم پول حلقه اي که برايش انتخاب کرده ام را بپذيرد، به گوشش نمي رفت؛ يعني اصلاً زير بار نرفت. گفتم: «بايد پول حلقه ي تو رو من بدم.» اصغر گفت: «لازم نکرده، پولت رو نگهدار.» گفتم: «مثلاً رسمه» گفت:

مدل جبهه اي

مدل جبهه اي همان جا دم در با پوتين از فرط خستگي خوابش برده بود. نشستم و بند پوتين هايش را باز کردم. مي خواستم جوراب هايش را در بياورم که بيدار شد. وقتي مرا در آن حالت ديد عصباني شد. گفت: «من از اين کار خيلي بدم مي آيد. چه معني دارد که تو بخواهي جوراب مرا دربياوري؟» دوست نداشت زن برده باشد. خودش لباسهايش را مي شست؛ يک جوري که معلوم

شيطون

شيطون بعد از چند روز مأموريت، با ماشين بنياد جانبازان آمده بود خانه. گفتم: «يه ده روزي مي شه تو خونه ايم. حوصله مون سر رفته. حالا که ماشين آوردي بريم خونه ي مامان اينا؟» گفت: «نه!» گفتم: «خب، پس بريم گلستان شهدا.» باز گفت: «نه!» بعد هم پا شد و گفت: «من مي رم اين ماشين را بذارم بنياد و برگردم. بعدش هر جا خواستي مي ريم. اين ماشين اينجا بمونه، واسه شما شيطون

همين مهم است

همين مهم است همان چند ماه اول، عباس کم کم در گوشم حرف هايي خواند که قبل از آن نشنيده بودم. مي گفت: «آدم مگر روي زمين نمي تواند بنشيند، حتماً مبل مي خواهد؟ آدم مگر حتماً بايد توي ليوان کريستال آب بخورد؟» مدام اين حرف ها را در گوش من زمزمه مي کرد. بلاخره برگشتم گفتم: «منظورت چيست؟ مي خواهي تمام وسايلمان را بدهي بيرون؟» چيزي نگفت؛ گفتم: «تو من را دوست

شربت خورون!

شربت خورون! اومد گفت: «برو سنگر تدارکات يه شيشه آبليمو بگير بيا» گفتم: «شربت خورونه؟» گفت: «آره بدو!» از سنگر زدم بيرون هنوز چند قدمي نرفته بودم که صداي گلوله توپ هاي دور برد رو شنيدم. دو تاش خورد تو مقر گرد و خارک که تموم شد نگاه کردم ديدم سنگر ما خراب شده. آمبولانس بالا و پايين مي پريد و سر من مي خورد به سقف. گفتم: «جون من راستشو بگو. چرا

قلوه سنگ

قلوه سنگ اولين غذايي که بعد از عروسي مان پختم استانبولي بود. از مادرم تلفني پرسيدم، شد سوپ. آبش زياد بود. کاسه کاسه کردم گذاشتم سر سفره. منوچهر مي خورد و به به و چه چه مي کرد؛ اما خودم رغبت نکردم بخورم. روز بعد گوشت قلقلي درست کردم؛ شده بود عين قلوه سنگ. منوچهر با آن تيله بازي مي کرد. مي گفت: «چشمم کور و دنده ام نرم، تا خانم آشپزي ياد

باید از من بد بگی

باید از من بد بگی وقتي قرآن رو دست مي گرفت واز چادر مي زد بيرونه دنبالش راه مي افتادم. ازش خيلي فاصله مي گرفتم تا نفهمه جاشو بلد بودم. زير آن تک درخت روي تپه بيرون از اردوگاه. وقتي بر مي گشتم بچه ها تو چادر دوره ام مي کردن. من رو کشيد کنار وگفت: «شنيدم پيش بچه ها از من خيلي تعريف مي کني!‌ من راضي نيستم. براي اينکه

مبارزه تو

مبارزه تو روي هم رفته به مقام زن و حجاب خيلي اهميت مي داد. مرخصي که آمده بود مثل هميشه نشست به تعريف کردن از منطقه. آهي کشيدم و گفتم: «کاش من هم مي توانستم به جبهه بيايم!» گفت: «هيچ مي داني سياهي چادر تو از سرخي خون من کوبنده تر است؟ شما همين که حجابت را رعايت کني مبارزه ات را انجام داده اي.»

گول خورده بودند

گول خورده بودند گفتم: «اون چرا اين جور شده؟» گفت: «با هفت، هشت تا از منافقا درگير شده» گفتم: «يه نفري؟» گفت: «آره!» گفتم: «اسمش چيه؟» گفت: «نصرت» داشت گريه مي کرد. گفتم: «آقا نصرت کشتن منافقا که گريه نداره!» گفت: «از هشت تا، دو تا شونو زدم شش تاشونو اسير کردم» گفتم: «خوب بهتر اين که گريه نداره!» گفت: «دلم به حال اون دو تا مي سوزه معلوم بود که گول

قند مي شکني؟

قند مي شکني؟ بچه ها کوچک بودند. کار خانه زياد بود و من هم از پس کارها بر نمي آمدم. حسن هميشه در کار به من کمک مي کرد. قند شکستن خانه ديگر با او بود. وقتي مي آمد مرخصي، مقدار زيادي قند مي شکست تا در زمان بودنش در منطقه من به زحمت نيفتم. به طور اتفاقي يک روز مشغول شکستن قند بود که چند نفري از دوستانش به خانه مان آمدند.

تحویل امانت

تحویل امانت گفت: «ولم کن» گفتم: «نميشه حتما باید احساستو بگي» گفت: «دلم نمي خواد بگم!» گفتم: «واجب شرعيه!‌ اگه نگي نسل آينده ازت شکايت مي کنه!» و ميکروفون را جلوي دهانش گرفتم. نگفت که نگفت. شايد يک ساعت طول کشيد اما حرف نزد. اومد و ضبط واکمن را پس داد. ازش تشکر کردم و گفتم: «نفهميدم که؟» گفت: «گذاشته بودمش تو جيب پيراهنم» گفتم: «آفرين!» و ضبط را روشن کردم گفته

سرپناه

سرپناه از طرف سپاه اعلام کردند کساني که خانه ندارند بيايند ثبت نام کنند تا در نوبت قرار بگيرند. من هم از طريق يکي از دوستان حسن باخبر شدم. هر چه اصرار کردم و گفتم: «برو ثبت نام کن، ما ما سه تا بچه داريم و مستأجري برايمان سخت است» زير بار نمي رفت. مي گفت: «کساني هستند که چهار يا پنج بچه دارند، آنها از من واجب ترند.» تازه به منطقه رفته

همراه

همراه اومدند در چادر فرماندهي: - حاجي مياي عکس بگيريم رفت. داشتيم مي رفتيم صداش زدن. - حاجي با ما مياي غذا بخوري. رفت. رو موتور بود. يکي دويد طرفش. - حاجي منو مي رسوني. سوارش کرد. کفرم گرفت. بهش گفتم: «کاوه جون! ناسلامتي تو فرماندهي!» گفت: «دوست ندارم از نيروهام جدا باشم. دوست دارم قدم به قدم با اونا باشم ... کجاشو ديدي؟ صبر کن عمليات بشه!»

جراحي

جراحي يکي، دو تا نبودند. بدجايي هم بودند؛ ترکش ها را مي گويم. توي سرش جا خوش کرده بودند. هواي منطقه گرم بود و ترکش ها اذيتش مي کردند. آخرين بار که آمد خيلي اصرار کردم: «شما به منطقه نرو اذيت مي شوي، بيا همين جا جراحي کن تا ترکش ها را دربياورند.» جواب داد: «خود صدام يک باره عمل مي کند، احتياج به جراحي نيست.» همان طور شد که مي گفت؛ ترکش

كوچولوي هيكلي

كوچولوي هيكلي سال 1363 از طرف جهاد به جزيره مجنون اعزام شده و در امر جاده سازي مشغول كار شدم. ما اولين گروهي بوديم كه از جهاد به جبهه اعزام مي شديم. يك روز كه به اتفاق حاج آقا كارنما، شهيد آرمان و تعدادي ديگر از بچه هاي پشتيباني براي جاده زدن به سوي خط مقدم مي رفتيم، من يكي از رزمندگان را به حاج آقا معرفي كردم و گفتم: ‹‹اين برادر

برنامه ريزي

برنامه ريزي هق هق گريه ام خواب را از حسين گرفته بود. دلداري ام مي داد و مي گفت: «قول ميدم زود برگردم.» گفتم: «اگه شهيد بشي اون وقت چه خاکي به سرم بريزم؟» با بذله گويي هر چه تمامتر حرفي زد که در اوج گريه، خنده ام گرفت. گفت: «اينکه ناراحتي نداره، خب، خاک رس!» گفتم: «الان چه وقت شوخيه؛ من تنهايي چطور زندگي کنم؟» هنوز تبسم بر لب داشت، گفت: «يه هفته برو

خيلي زيباتر

خيلي زيباتر هيچ وقت براي رفتن به جبهه مانعش نشدم، اما اخلاقم را مي دانست که چقدر زود دلواپس مي شوم. به همين دليل بعد از هر عمليات به من زنگ مي زد و خبر سلامتي اش را مي داد. چند روزي از عمليات گذشته بود و هيج خبري از او نداشتم. نگران بودم، مي ترسيدم اتفاقي برايش افتاده باشد. خودم را دلداري مي دادم که شايد مجروح شده و بستري است؛ اما

قيد و بندها

قيد و بندها سومين دخترمان هم به دنيا آمد. پيش خودم گفتم: «مردها خيلي پسر دوست دارند، اگر محمد باخبر شود چه عکس العملي دارد؟ بالاخره محمد به ملاقاتم آمد. از خوشحالي با چشماني پر اشک، زل زده بود و به نوزاد نگاه مي کرد. گفت: «ببين خانم! خدا چه دختر زيبايي به ما داده است. چه گونه هاي قرمزي دارد ...» خيالم راحت شد. محمد فراتر از اين قيد و بندهاي نفساني بود

جامانده

جامانده براي خانواده ي شهدا خيلي احترام قائل بود. هميشه سفارش مي کرد حتماً به اين خانواده ها سر بزنيد. يک بار که به مرخصي آمده بود، بچه را برداشتيم و رفتيم بهشت رضا. در حين عبور از قبور شهدا چشمم به محمد افتاد؛ آرام و بي صدا اشک مي ريخت. از کنار مزار شهيدي عبور کريم، از دوستانش بود. فرزندم را که هنوز کوچک بود بغل گرفت و به نزديکي عکس شهيد

خواهر منو بگير

خواهر منو بگير اومده بود مرخصي بگيره. يه نگاهي بهش کرد و گفت: «مي خواي بري ازدواج کني؟» گفت: «آره، مي خوام برم خواستگاري.» درنگي کرد و گفت: «خب بيا خواهر منو بگير.» خوشحال شد و گفت: «جدي مي گيد آقا مهدي؟» آقا مهدي گفت: «به خانواده ات بگو برن ببينن، اگر پسنديدن، بيا مرخصي بگير برو.» بنده خدا تو پوست خودش نمي گنجيد. دويد رفت مخابرات تماس گرفت و به خانواده اش گفت: «فرمانده

سرنوشت

شهيد فرهاد آزاد: در يك كانال پناه گرفته، عراقى‏ها ما را محاصره كرده بودند. فاصله‏ى ما با دشمن كمتر از صد متر بود. شهيد «فرهاد آزاد» بالاى كانال ايستاده و يك بى‏سيم نيز به كمر بسته بود. صدا زدم: «فرهاد! بيا پايين داخل كانال، اين جا امن‏تر است؛ تو را مى‏زنند». فرهاد، تبسمى كرد و گفت: «تقدير هرچه هست همان مى‏شود». مدتى بعد پشت كانال پناه گرفته شروع به خواندن نماز نمود. در

هديه براي عروسي

هديه براي عروسي گفتند: دکتر چمران براي عروس هديه فرستاده. بدو رفتم دم در، بسته را گرفتم. دل توي دلم نبود. بازش کردم. يک شمع خوشگل بود. رفتم اتاقم و چند تکه طلا آويزان کردم و برگشتم پيش مهمان ها؛ يعني اين ها را مصطفي فرستاده! چه کسي مي فهميد مصطفي خودش را برايم فرستاده؟

انتخاب شهادت

انتخاب شهادت شهيد حاج جعفر ذاكر شبى ديدم صداى گريه‏ى بلند «حاج جعفر» مى‏آيد. داخل اتاق شدم و وقتى پرسيدم چه شده؟ گفت: «الآن امام در تلويزيون گفتند: اى كاش من هم يك پاسدار بودم!». با شنيدن همين جمله از امام، ايشان وارد سپاه مى‏شود. هميشه مى‏گفت من زودتر از اينها بايد اين شغل را انتخاب مى‏كردم. ... شهيد حاج جعفر، مسؤول تداركات نيروى صد هزار نفره‏ى سپاه محمد رسول الله صلى الله عليه و

جهيزيه

جهيزيه موقع خريد جهيزيه، مادرم مي خواست سنگ تمام بگذارد. فهرست عريض و طويلي تهيه کرده بود و هر روز چند قلم به آن اضافه مي کرد. امروز تخت و سرويس خواب. فردا مبل و ميز ناهار خوري و ... هر چه کردم نتوانستم منصرفش کنم. دست به دامان علي شدم. آمد و خطبه اي خواند! به زمين اشاره کرد و گفت: «مادر جان، مگه قرار نيست يه روز بريم اون زير؟» مادرم لبش را گزيد

شنای ناتمام

شنای ناتمام عیسی، نوجوانی متدین و متعهد بود. همیشه قرآن کوچکی در جیب بغلش بود. هر جا فرصتی به دست می آورد، مشغول خواندن قرآن می شد و به دیگران نیز قرآن خواندن را آموزش می داد. یک روز در هوای گرم و خفقان آور آبادان نشسته بودیم که بچه ها پیشنهاد آب تنی دادند. با بچه ها رفتیم کنار رودخانه. بعضی ها به قصد آب تنی وارد آب شدند و بعضی مثل
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir