قولش قول بود

قولش قول بود مرا هم برده بود کردستان. سپاه آنجا به ما هم خانه داده بود. ظهر که آمد خانه پرسيدم: «مرخصي نمي گيري بريم ديدن پدر و مادر من و خودت؟» گفت: «چشم. قول مي دم اين آخرين ماموريتم باشه. بعدش خلاص.» نهارش را که خورد. رفت سراغ بچه ها، بچه ها خوابيده بودند. دلش نيامد توي خواب بوسيدشان. با من هم خداحافظي کرد و گفت: «حلالم کن» و رفت. دو ساعتي مي شد

مرد خانه

مرد خانه خيلي با محمدجواد شوخي مي کرد. در حالي که مي خنديد به من گفت: «خانم! پسرم مرد شده، ببين هر کاري که من مي کنم او هم به خوبي همون کار رو مي کنه!» بعد شروع کرد به قدم آهسته رفتن و رو به محمدجواد گفت: «حالا تو ...» محمدجواد هم شروع کرد، مثل پدر پاها را محکم به زمين مي کوبيد و پا جاي پدر مي گذاشت. آخرين بار بود که

رانندگان فرغون

بچه هاي جهاد به معناي واقعي جهادگر بودند و در همه كارها؛ چه در امور كاري و چه در امور مربوط به جنگ، نهايت تلاش خود را به كار مي بستند. زماني كه به جبهه اعزام شدم، به وضوح مشاهده مي كردم كه چيزي كه خيلي براي ساير نيروها حايز اهميت و جالب توجه است، تلاش و خستگي ناپذيري بچه هاي جهاد است. يك بار كه تعداد دستگاه هاي سنگين

جايزه نمي خوام

جايزه نمي خوام دفتر را برد گذاشت رو به روش گفت: «بيا اين همه نمره بيست.» بغض گلويم را گرفته بود؛ بغضي سنگين. رو به قاب عکس کرد و گفت: «مگه نگفتي هر وقت نمره بيست بگيرم جايزه مي دي؟» بعد با اون چهره و نگاه معصومانه اش رو به من کرد و گفت: «مامان من جايزه نمي خوام فقط بگو بابا بياد خونه.» ديگه نتوانستم جلوي اشکم را بگيرم. رفتم قاب عکس عبدالله

خوابي كه تعبير شد

خوابي كه تعبير شد در سن 18 سالگي ازدواج كردم و به عنوان نگهبان در اداره كشاورزي زرند مشغول كار شدم. پسر بزرگم هم بعد از اتمام خدمت سربازي آمد كنار من و انباردار جهاد شد. اگرچه من مستقيماً در جنگ شركت نكردم، اما كارهاي پشتيباني و تداركاتي زيادي انجام دادم. در جزيره مجنون خط نگه دار بودم. گاهي در كار آشپزي شركت مي كردم و بعضي اوقات مجروحان را

آرزوها

آرزوها ذبيح الله از جبهه آمده بود و حسابي با بچه ها گرم گرفته بود. صداي در آمد. «حسن لهروي» بود؛ آمد توي منزل، وقتي چشمش به صحنه هاي عاطفي پدر و فرزندان افتاد، رو کرد به او و گفت: «عامري جان! بهتره از اين به بعد تو بموني و به بچه هات برسي! تو ديگه نبايد بري! من جاي تو مي رم. اين بچه ها پدر مي خوان! اگه تو شهيد

بودن تو

منطقه که بود مدت ها مي شد من و بچه ها نمي ديديمش. حسابي دلم مي گرفت. مي گفتم: «تو اصلاً مي خواستي اين کاره بشوي، چرا آمدي مرا گرفتي؟!» مي گفت: «پس ما بايد بي زن مي مانديم؟» مي گفتم: نه اگر سر تو نخواهم نق بزنم، پس بايد سر چه کسي نق بزنم؟» مي گفت: «اشکالي ندارد، ولي کاري نکن اجر زحمت هايت را کم کني.

کربلای جبهه ها

قدر برادر: روز عمليات والفجر سه [7/5/62- منطقه مهران]، نزديكيهاى ظهر بود و هوا فوق العاده گرم. آن موقع من مسئول تعاون “تيپ امام جواد (ع) لشكر پنج نصر” بودم. كارمان جمع و جور كردن مجروحين و شهدا در خط بود و نقل و انتقال آنها به عقب. آن روز ديدم دو نفر پيكر شهيدى را روى دوش گرفته اند و دارند مى آورند. رفتم جلو و گفتم:

رسم دلبري

مادر گفت: «برو تو اتاقت، قراره تو و حسين اقا براي چند دقيقه همديگر رو ببينيد و با هم صحبت کنيد.» گفتم: «من خجالت مي کشم.» مادرم با خنده گفت: «برو، خودت رو لوس نکن.» به اتاق رفتم، پس از چند دقيقه وارد اتاق شد. شروع کرد به صحبت کردن و گفت: «بسم الله الرحمن الرحيم. من قصد ازدواج نداشتم اما چون ازدواج سنت پيغمبره و من

کارت عروسي

برادر کوچکش مجروح شد. در رشت بستري اش کردند. موقع ملاقات با آن همه درد گفت: «احمد! برات يه دختر پيدا کردم.» رفتند خانه شان حرف زدند. قرار گذاشتند جمعه ي بعد آنها بيايند اصفهان، خطبه ي عقد را بخوانند. همه منتظر بودند. احمد گفت: «نمي آيند. يعني من گفتم نيايند.» تعجب کرديم؛ پرسيديم: چرا؟ گفت: «آخر تماس گرفتند شرط عقد گذاشتند؛ نرفتن من به جبهه.»

گردان تخریب و یاران مين(قسمت دوم)

وقتي حليمي اصل او را ديد چهره اش باز شد و گفت‌: «او به چيزي که انتظارش را داشت رسيد خدا به ما هم نصيب کند» خط شکسته شده بود و صداي خفه تيراندازي گهگاه با صداي انفجار شديدتري قاتي مي شد. جابه جا جنازه عراقي روي زمين افتاده بود. بعضي هاشان آنقدر گنده بودند که آدم خيال مي کرد در تمام مدتي که آنجا بوده اند فقط خورده

وضو با آب فرات

شهيد على جاويدپور: ساعت پنج صبح بيدار شديم. در آن روز، يك اعزام سراسرى بود كه حدود دو هزار نفر از رزمندگان اسلام روانه‏ى جبهه شدند. آنها را از مقابل مجلس شوراى اسلامى تا راه آهن بدرقه كرديم. در سرماى شديد و در زير برف و باران، از رزمندگان خداحافظى كرديم. على در آن روز، حال و هواى ديگرى داشت. وقتى وارد منطقه‏ى عملياتى شده بودند، با آب

گردان تخریب و یاران مين(قسمت اول)

  سر وصداي «خدر»(1) مثل مين توي سنگر ترکيد. بيدار که شديم ديدم «علوي»(2) دارد نماز شب مي خواند و خدر مثل مارگزيده ها داد و هوار راه انداخته است. گفت: «هر کي هر چي مي خواهد بيايد از علوي بخواهد که آقا رفتني است!» کار هميشگي اش بود. تا مي ديد يکي با خودش خلوت کرده و نماز شب مي خواند چراغ را روشن مي کرد

امضايي با اشك

"آخر پسرم تو كه بلندي قدت، زوركي به اندازه يك تفنگ برنو مي‌رسد، به خيالت جبهه رفتن بچه بازي است. ببينم اصلا زورت مي‌رسد تا اگر لازم باشد، يك نارنجك جنگي را بيست، سي‌ متر پرتاب بكني؟!" محمدحسين از حرف پدر سرش را انداخت پايين. اما هنوز نااميد نشده بود و اين بار رو كرد به مادر و گفت: "مامان شما يك چيزي بگو. بچه‌هاي سيزده ساله

عشق خدايي

گفتم: «عباس، چطوري مي توانم دوريت را تحمل کنم؟ تو چطور مي تواني؟!» هنوز اشک هاي درشت اش روي گونه هايش خودنمايي مي کرد که گفت: «تو عشق دوم مني، من مي خواهمت بعد از خدا. نمي خواهم آن قدر بخواهمت که برايم مثل بت شوي.» گفت: «کسي که عشق خدايي خودش را پيدا کرده باشد، بايد از همه ي اين ها دل بکند.»

سنگ تمام

همة اسيرها خواب بودند و يا خود را به خواب زده بودند. قبل از برخاستن، رو به پنجرة بند نگاه كرد. از نگهبان خبري نبود. به آرامي از جا برخاست و رفت به گوشة آسايشگاه. با ليواني آب وضو ساخت. با احتياط بيشتر، از لابه‌لاي بدن اسيرها، برگشت سرجايش. قبل از آنكه به نماز بايستد، دوباره روبه پنجره نگاه كرد. نگاه كرد. نگهبان

ازدواج دوم

برخورد اولمان بود. به من گفت: «شما مي دونيد من قبلاً ازدواج کردم و اين ازدواج دوم من است؟» انتظار نداشتم، گفتم: «نه! به من نگفته بودند.» گفت: «شما بايد بدونيد من قبلاً با جبهه و جنگ ازدواج کرده ام، شما همسر دوم من هستيد.» همه چيز را رک و پوست کنده گفت. گفت: «انتهاي راه من شهادت است و اگر جنگ هم تمام شود و من شهيد نشوم

دوستت دارم

به محض اينکه به خانه رسيد، داشت مي خنديد. گفتم: «چيه؟» گفت: «آقاي مظاهري يک چيزي گفته به ما که نبايد به زن ها لو بدهيم؛ ولي من نمي توانم نگويم.» گفتم: «چرا؟» گفت: «آخر تو با زن هاي ديگر فرق مي کني.» کنجکاو شده بودم؛ گفتم: «يعني چه؟» گفت: «اين قدر خانه نبودم که بيشتر احساس مي کنم دو تا دوست هستيم تا زن و شوهر.» گفتم: «آخرش مي گويي

دعا کن!

قبل از شروع مراسم عقد، علي آقا رو به من کرد و گفت: «شنيده ام که عروس در مراسم عقد هر چه از خداوند بزرگ بخواهد اجابتش حتمي است». نگاهش کردم و گفتم: چه آرزويي داري؟ در حالي که چشمان مهربانش را به زمين دوخته بود . گفت: «اگر علاقه اي به من داريد و اگر به خوشبختي من مي انديشيد، لطف کنيد و از خدا برايم سرانجام

بهانه گيري

    بهانه گيري خيلي بهانه گيري مي کرد. دختر کوچکم بود؛ هر چه کردم آرام نمي گرفت. خودم هم دلشوره داشتم، نگران حسن بودم. دخترم هم دائم گريه مي کرد و مي گفت: برويم حرم. بابا آمده حرم. چاره اي نداشتم او را برداشتم و به حرم رفتم. سه روزي مي شد که به خاطر بهانه گيري دخترم وضع ما همين طور بود. بعد از ظهر روز سوم، يکي از

سيب سحرآميز

در عمليات والفجر 8 در گردان امام حسين (ع) بوديم و با كاميون هاى كمپرسى غنيمتى، اسراى عراقى را به پشت جبهه انتقال مى داديم. دوستى داشتيم بسيجى به نام ايوب ياورى كه موقع بردن تعدادى از اسرا به پشت اروندرود فراموش كرده بود اسلحه اش را بردارد. مى گفت: “بين راه گاهى بعضى افراد وسوسه مى شدند و از خود تحركى نشان مى

روحانى واقعى

روحانى واقعى حرفهاى «عليرضا روحانى» تأثير زيادى روى بچه‏ها مى‏گذاشت، به خاطر اين كه هر چه به ديگران مى‏گفت، اول خودش به آن عمل كرده بود. اخلاص عجيب او باعث شده بود تا حتى زخمى شدن او در عمليات‏ها از خانواده‏اش هم مخفى بماند. حال دعا و مناجات خاص خود را داشت. سوز و حال دعاى او وقت خواندن آيات قرآن و آيةالكرسى هنگام صبحگاه و دويدن بچه‏ها، در

آگاهی از شهادت

بیاد شهيد حاج رجبعلى بكشلو: آخرين بار وقتى همسرم به جبهه اعزام مى‏شد، چهره‏اى بشاش و نورانى و بسيار شاد و سرحال داشت. گويا از شهادت خود مطلع بود. چند بار از او سؤال كردم: مگر كجا مى‏روى كه اين قدر خوشحال هستى؟ با آن كه در طول پنج سال، مرتب به جبهه مى‏رفت و مى‏آمد و چندين بار هم مجروح شده بود؛ اما اين بار با دفعات قبل فرق داشت. قبل

هوای نفس؟!

هر کس بر مي گشت از رشادتش تو عمليات مي گفت: - من دويدم ... من نارنجک انداختم ... من تک تيرانداز بودم ... من آر.پي.چي زدم تو سنگرشون ... من ...» غواص ها زير بغلش را گرفته بودند و مي آوردنش گفتند: «حاجي تو قايق تنها بود» رفتم جلو و روي آو را بوسيدم و پرسيدم: «حاج ستار! دشمن نفهميد شما

فرمانده امام زمان (عج) است

بعد از اتمام خدمت سربازی، وارد جهاد شدم. در سال 1362 بود و من که هنوز هوای جنگ و جبهه در سرم بود، به عنوان نیروی پشتیبانی از طرف جهاد به منطقه اعزام شده و مسئولیت اعزام نیرو به منطقه را به عهده گرفتم. کار بچه های جهاد پشتیبانی و تدارکات بود اما من سال بعد داوطلبانه در عملیات خیبر شرکت کردم. حدود دو ماه نیز در جزیره مجنون

سبقت در ثواب

پريدم جلوش. اول گفت: «سلام!» بعدش گفت: «مواظب خودت باش نيفتي!» هنوز 10-15 قدم مانده بود بهش برسم که دستش را بالاي سرش آورد و داد زد: «سلام!» و من پکر گفتم: «عيلک سلام!» زودتر از او رسيدم تو چادر. گفتم: «اين دفعه تا بياد تو من زودتر بهش سلام ميدم!» هنوز تو فکر بودم که صداش از پشت چادر اومد: «سلام تو چادري؟» خجالت زده

آخرين بازمانده از نسلي گم شده ( قسمت دوم )

پسر چيزي نگفت . دكتر آهي كشيد و دوباره بلند شد و رفت پشت ميزش نشست. پسر كمي بعد بلند شد. رفت سمت در. دست برد تا در را باز كند كه صداي دكتر از پشت سر گفت : - ‹‹متأسفم.›› پسر مكثي كرد. برگشت و از بالاي شانه نگاهي به دكتر انداخت. گفت : - ‹‹چرا بايد متأسف باشيد؟›› دايي در بخش انتظار پدر را توي

تعلق خاطر

تعلق خاطر گفت: «اگر قرار باشد اين انقلاب به من نياز داشته باشد و من به شما، من مي روم نياز انقلاب و کشورم را ادا کنم، بعد احساس خودم را؛ ولي به شما يک تعلق خاطر دارم.» گفت: «من مانع درس خواندن و کار کردن و فعاليت هايتان نمي شوم، به شرطي که شما هم مانع نباشيد.» حرفش که تمام شد گفتم: «اول بگذاريد من تأييدتان بکنم، بعد شما

آخرين بازمانده از نسلي گم شده (قسمت اول )

تپه انگار نمي خواست تمام شود. اگر اين يكي را هم پشت سر مي گذاشت ديگر تمام بود . يوسف چيزي نمي گفت يا مي گفت و او نمي شنيد. مي ترسيد پشت سرش را نگاه كند. مي ترسيد نگاه كند و ببيند يوسف هم نيست. مثل بقيه، كه يكي يكي، با هر انفجار، انگار يك هو دود شده بودند و قاطي گرد و خاك و آتش، رفته بودند

سلام مرا به امام برسان

هر چند وقت يكبار اعزام بود، اما من هر چه مى رفتم و مى آمدم موفق نمى شدم ثبت نام كنم تا اينكه با كاروانى در سال 65 (بيست و دوم تيرماه) به جبهه راه يافتم. به واحد بهدارى مراجعه كردم، پرسيدند چرا جاى ديگرى نرفتى؟ گفتم: هر كجا مى روم مى گويند تو جثه ندارى و نمى توانى كار كنى. خلاصه با گريه و التماس، مرا پذيرفتند

ديدار آخر

هر بار که قصد رفتن به منطقه داشت، موقع خداحافظي چند قدمي که دور مي شد، دوباره بر مي گشت، لبخندي مي زد و باز خداحافظي مي کرد. اما اين بار مثل هميشه نبود؛ موقع وداع گفت: «به خدا مي سپارمت.» رفت؛ حتي پشت سرش را هم نگاه نکرد. نمي خواستم باور کنم؛ اما همان لحظه فهميدم اين آخرين ديدار است.
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir