من خانه همى جويم و تو صاحب خانه

بیاد شهيد على پاشايى: چيزى به موسم حج نمانده بود و موقعى كه قرار شده بود رزمندگان نمونه‏ى گردان را براى زيارت خانه خدا ببرند، ديگر دل توى دل نيروهاى منتخب نبود. همه‏شان از خط پدافندى شلمچه راهى شهر و ديارشان شده بودند. اما او انگار نه انگار كه خود نيز جزء اين طايفه است. مثل ديگران رغبتى براى رفتن نشان نمى‏داد؛ با آن كه پيش از اين،

دو پرنده ي خيالي

زندگي اي داشتيم که به گفتن نمي آيد. دو تن بوديم، همچون دو روح، دو پرنده خيالي، بال در بال هم، در بهشت آرزوهاي جواني. با هم بوديم. روزهاي آخر مي گفت: «من از همه چيز بريده ام. از خداوند بخواه مهر تو را هم از دلم بردارد تا هر چه زودتر رها شوم.» و يک شب من بريدن او را حس کردم. نگاه سردش را که ديدم،

اطمينان به شهادت

اطمينان به شهادت عمليات «بدر» در منطقه‏ى «هورالهويزه» انجام مى‏شد. گردان «موسى بن جعفر عليهماالسلام» و گردان «حضرت امير عليه‏السلام» خط شكن بودند. در سايه‏ى ايثار و شجاعت تك‏تك عزيزان، مسافت حدود سى كيلومتر از هور را با بلم پيمودند و پس از عبور از كمين‏ها به خط پدافندى دشمن يورش بردند و آن را در هم شكستند. «آقاخانى» فرمانده دلاور گردان موسى بن جعفر عليهماالسلام در

عمل نکرد عمل نکرد!!

پشت تپه: پس از پايان عمليات والفجر هشت [20/11/64- فاو] باخبر شديم كه يكى از دوستان ما با آرپى جى موفق شده يك فروند از هليكوپترهاى دشمن را ساقط كند. از آنجا كه اين برادر كله بزرگى داشت، بچه ها به شوخى مى گفتند: بيچاره خلبان به خيال اينكه تپه اى ديده آمده پايين تا پشت آن سنگر بگيرد، از بدشانسى هدف قرار گرفته است. عمل نکرد

اوقات فراغت در جبهه ها

اوقات فراغت در جبهه ها تا جايى كه من يادم مى آيد(1) و در جبهه شاهد بودم بچه ها اوقات فراغت خودشان را به اين نحو مى گذراندند: 1- گفتگوهاى دستجمعى بعد از صرف ناهار يا شام كه بيشتر حول خاطرات دور مي زد. 2- انتقال تجربيات خود به دوستان و برادران همرزم از طريق گفتگو يا آموزشهاى غير رسمى- مثلا اگر كسى نقشه خوانى خوب

وصيتهاي جالب

بیاد شهيد عباس حسن: پس از مدتي مرخصي، دوباره عازم جبهه شده بودم. سوار ماشين كه شدم براي يك لحظه مسافران را برانداز كردم كه ناگاه چشمم به او افتاد كه روي صندليهاي رديف آخر نشسته بود. آشنايي مختصري با او داشتم. طلبه‏اي بسيجي كه بسيار مؤدب و مقيد به آداب اجتماعي بود. او در يكي از مدارس جنوب تهران مشغول تحصيل بود... با اشتياق رفتم و كنارش

نشانه‏هاي شهادت وحيد محمدی

نشانه‏هاي شهادت وحيد محمدی در مورد آخرين حضور شهيد در منزل، پدر وحيد مي‏گويد از وحيد سه نشانه‏ي شهادت ديدم: 1. يك روز وحيد گفت: «در حرم حضرت فاطمه‏ي معصومه عليهاالسلام مشغول نماز بودم كه ناگهان در قنوت نماز، حالت غشوه‏اي به من دست داد؛ ولي اين حالت نه تنها دردناك نبود بلكه حال بسيار خوشي داشتم». 2. پس از شهادت پسر دايي‏اش شهيد بزرگوار «غلام‏رضا محمدي»، وحيد بر فراز

زن رزمنده

در منزل جلسه داشتند؛ با چند نفر از فرماندهان. شب بود و من هنوز فرصت خريد نان را نکرده بودم. به مهدي گفتم: «خودت بخر بياور.» طبق معمول يادش رفته بود؛ دير هم به خانه آمد. تماس گرفت از لشکر عاشورا مقداري نان آوردند. خوشحال شده بودند که مهدي چيزي از آنها خواسته است. به اندازه ي مهمان ها نان برداشت؛ بقيه را برگرداند. نان ها را به دست من

سجده اي ديگر

سجده اي ديگر قدم که به شهر گذاشت از هيجان به پرواز درآمد . در پرواز بود و نبود . روي زمين مي رفت و نمي رفت . ًبا عبور از کنار هر ديوار شکسته اي يا از مقابل در هر خانه نيمه ويراني وگذر از کوچه اي و يا عرض خياباني جسورتر وبا اراده تر مي شد . تنها بود و نبود . ولي روحش درکالبد هزار تن مصمم ديگر پيش

با خون نوشت:السلام عليك يااباعبدالله

«فلاح نژاد» فرمانده‏ى گروهان ما بود. براى بچه‏هاى گروهان، مايه‏ى خوشحالى بود كه فلاح نژاد فرمانده‏ى آنهاست. راستش من خيلى دوست داشتم با او هم‏صحبت باشم. حرف‏هايش خيلى برايم دلنشين بود؛ چون در عين حال كه ما در شبه جزيره‏ى فاو و در خطرناكترين مناطق آن مستقر بوديم و هيچ كس در آن جا اطمينان نداشت كه تا ده دقيقه ديگر زنده است يا شهيد، او طورى حرف

حبيب ديگر حرف نمي زند

حبيب ديگر حرف نمي زند دوران خدمت سربازي را در منطقه جنگي گذراندم و پس از آن وارد جهاد شدم . از طريق جهاد براي مرحله دوم به جبهه اعزام شدم ، اما اين بار جزء نيروهاي پشتيباني بودم و در اولين مأموريت با ماشين ، گوشت خام از ماهشهر به چوبده مي بردم . بچه ها براي كوتاه كردن راه ، جاده اي خاكي احداث كرده بودند كه راهي ميان بر به حساب مي

حرف از جدايي

خوشحال بود. گفت: «خبر خوشي دارم.» پرسيدم: «چيه؟» گفت: «فردا حرکت مي کنيم، ميريم گيلان غرب.» منم خوشحال بودم که مي توان با او بروم. اما حرف کشيد به شهادت و جدايي من و اصغر. قبلاً هيچ وقت اصغر اجازه نمي داد به راحتي درباره مرگ خودم و اتفاقاتي که ممکن است براي من بيفتد و باعث دور شدن ما از هم شود، حرفي بزنم. نمي دانم؛ ولي آن

زيباترين رفتن

زيباترين رفتن پنج ، شش روزي قبل از شهادتش بود كه برايم نامه فرستاد . نوشته بود : ‹‹ سعي كن خودت را به خدا نزديك كني ؛ تا به حال امتحان كرده اي؟ وقتي به او نزديك شوي تمام غم ها را فراموش مي كني و همه غصه ها از ياد مي رود . سعي كن به او نزديك شوي . از رفتن من هم ناراحت نباش . بر فرض كه

مى‏خواهم مثل مولايم لب تشنه باشم

شهيد محمدرضا امراللهى: مى‏خواهم بنويسم؛ ولى ديگر قلم توان نوشتن را ندارد و مركبم ديگر آن رنگ ديروز را به خود نمى‏گيرد و دستم ديگر قدرت نوشتن اين مطالب را ندارد. مى‏نويسم براى كسانى كه رنگ و بوى جهاد را به خود نگرفته‏اند و اين محفل چند ساله‏ى ما، آنها را سرشكسته كرد. مى‏نويسم تا بدانند دانشگاه مردان خدا، حال و هواى ديگرى داشت و جويندگانش در جستجوى

یا زیارت ، یا شهادت

یا زیارت، یا شهادت دوستی داشتم که با هم از بردسیر اعزام شده بودیم.  بعد از مدتی نامه ای به دستش رسید که در آن خواسته بودند به مرخصی برود .  فرمانده با مرخصی او موافقت کرد. او بعد از کلی خداحافظی و التماس دعا رفت بستان تا به بردسیر برگردد اما وسط راه پشیمان شده و با یک تانکر آب برگشت .  با تعجب پرسیدم: پس مرخصی چه شد؟  با شوق خاصی گفت :

روز رفتن

روز رفتن به رخت خواب ها تکيه داده بود. منتظر ماشين بود؛ خيلي دير شده بود. دانه هاي تسبيحش يک به يک روي هم مي افتاد. مهدي با آنکه هميشه با ابراهيم غريبي مي کرد، دور و برش مي پلکيد؛ انگار بازيش گرفته بود. ابراهيم هم انگار نه انگار، اصلاً محل نمي گذاشت. اين بار با هميشه فرق مي کرد؛ آمده بود تا برود. خودش گفت: «روزي که من

لبخند جاودانه (شهید شاهيني)

لبخند جاودانه ( خاطره ای از شهید محمد شاهيني ) عاقبت، لحظه‏اي كه باور نمي‏كردي، چون صاعقه بر سرت فرود مي‏آيد... دوباره «يا حسين!» و «شهيدان زنده‏اند!»، خيابانهاي شهر را پر كرده است. تابوت شهدا روي دستها موج برمي‏دارد و تو در ميان سيل جمعيت و در ميان تابوتهاي سرخي كه در ميان اشك و آه تشييع مي‏شوند، به دنبال گمشده‏اي مي‏گردي و لحظه‏اي بعد شانه‏هايت را به تابوتي مي‏سپاري كه به نرمي،

فقط براي خودم

منوچهر را فقط و فقط براي خودم مي خواستم. گفت: «بفرماييد، مامان خانم! چشمتتان روشن.» دوباره اخم کردم؛ گفت: «دوست نداري مامان شوي؟» طاقتم تمام شد. گفتم: «نه! دلم نمي خواهد چيزي بين من و تو جدايي بيندازد. هيچي، حتي بچه مان؛ تو هنوز بچه نيامده، توي آسماني.» منوچهر جدي شد و گفت: «يک صدم درصد هم تصور نکن کسي بتواند اندازه ي سر سوزني جاي تو

ميهمان يونس (شهيد حسن كارآمد)

ميهمان يونس ( خاطره ای درباره شهید حسن کارآمد) چند روزي بود كه از عمليات كربلاي هشت برگشته بوديم روز نيمه‏ي شعبان؛ روز ولادت امام عصر (عج) فرمانده نيروهاي محور در جمع نيروهاي گردان ما و گردان‏هاي ديگر، طي يك سخنراني كوتاه اعلام كرد كه عمليات مهمي در پيش داريم و شما برادران رزمنده‏ي اين دو گردان بايد از اين محور در اين عمليات شركت كنيد. برادران رزمنده با شعار: «فرمانده آزاده آماده‏ايم آماده»

قرائت آخرين زيارت عاشورا

سردار شهيد «على اثناعشرى» روحيات بسيار معنوى داشت و بسيار خوش‏اخلاق و شوخ طبع بود به طورى كه دوستان، مجذوب ايشان بودند. از خصوصيات ديگر على آقا اين بود كه در اكثر مجالس عزادارى ابى عبدالله عليه‏السلام شركت مى‏كرد و صفاى خاصى هم در اين مجالس داشت. آخرين روزهاى عمر ايشان بود كه به همراه برادران جهت خواندن زيارت عاشورا به منزل ايشان رفتيم، براى ما

شهادت بی وضو ؟

شهادت بی وضو ؟ پنج روز مانده بود به آخر اسفند - سال 65- يك شب چند نفر داوطلب خواستند كه ببرند خط مقدم؛ براى آوردن جنازه شهدايى كه جلو بودند. من هم در بين داوطلبين بودم. به رفيقم 'محمد بكتاش' كه پسر بسيار مؤدب و باصفايى بود گفتم: چرا داوطلب نشدى. گفت: بگذار تو را انتخاب كنند. آن شب چيزى از حرف او دستگيرم نشد. اتفاقا رفتيم و كار انجام نشد و

سيدالشهدا پشت و پناهت

سيدالشهدا پشت و پناهت زندگي اش در سه خط خلاصه مي شد: از داقداق آباد تا پادگان اشنويه. شروع؛ بهار 43. پرواز؛ بهار 63. گفتم: «نيومده، فکر رفتن کردي؟ مي شه ديگه منو تنها نذاري؟» دستشو روي شانه ام گذاشت و گفت: «مادر جان! جبهه امروز به من و ديگران نياز داره. شايد فردا دير باشه. شما که دلت نمي خواد ...» دستم

پیش بینی شهادت!

کسی که مفقود شدنش را هم می دانست ! عمليات كربلاى 5 شروع شده بود. من مسئول قبضه ى خمپاره ى 60 گردان پياده ى المهدى (عج) بودم كه قرار بود بعد از گردان غواص ها وارد عمل شوم. با قايق هاى تندرو به سمت نيروهاى عراقى پيش مى رفتيم. وسط درياچه ى ماهى قايقمان خراب شد. هرچه سعى كرديم، روشن نشد كه نشد. مانديم وسط آب و دشمن هم چنان اطراف ما

درخواست اذان هنگام شهادت

درخواست اذان هنگام شهادت بیاد شهيد على رفيعا به همراه گروهى از نيروهاى زبده، راهى منطقه شديم. اگرچه زياد به منطقه توجيه نبوديم؛ اما مصمم بوديم راه را براى ديگران هموار سازيم. در بين راه، رگبار نفربر عراقى، ما را زمينگير كرد. تيربار، آن چنان آتش مى‏ريخت كه امكان تحرك براى نيروهاى ما نبود. نوجوان دليرى را ديدم كه از لابه‏لاى بوته‏زار، خود را به سوى دشمن مى‏كشاند. خار

من رفتني هستم

من رفتني هستم سال 60 در اشنويه مسئول پايگاه بودم. بسيجى سيزده ساله اى داشتيم به نام فاطمى كه نماز شبش ترك نمى شد. شبى او را كشيدم كنار و گفتم: 'شما هنوز به سن بلوغ نرسيده اى، نمازهاى پنج گانه هم بر شما واجب نيست، چه رسد به نماز شب كه مستحب است'. گفت: 'مى دانم برادر جابر، منتها اين براى كسى است كه بالاخره مكلف مى شود، من عمرم به دنيا

پرواز عاشقى دلسوخته از تبار پاكان

پرواز عاشقى دلسوخته از تبار پاكان حوزه‏ى نوپاى شهرستان «مسجد سليمان» مفتخر است با عمر كوتاهش توانسته در برابر انقلاب، نه شهيد بزرگوار به رسم قربانى، هديه‏ى حق نمايد كه از جمله‏ى آنان شهيد سعيد، دلسوخته‏ى مولا، طلبه‏ى فداكار و عاشق، زمزمه‏گر محبت اهل بيت عصمت و طهارت عليهم‏السلام «حميد قربانى» است؛ كسى كه بيش از همه چيز، محبت و

من براي شهيد شدن آمده بودم

من براي شهيد شدن آمده بودم در بمباران سال 62-61 'پادگان ابوذر' واقع در 'سرپل ذهاب'، تعداد قابل توجهى از رزمندگان شهيد و مجروح شده بودند. زخميها را به 'باختران' انتقال داده بودند. كارمندان و پرستاران بيمارستان اصلا قادر به جوابگويى اين همه زخمى نبودند. ما هم براى كمك به بيمارستان رفته بوديم. در بين مجروحين چشمم به نوجوانى افتاد كه هنوز صورتش مو در نياورده بود. دست قطع شده اش را پانسمان كرده

پيش ‏بينى فرزند و شهادت پدر

بیاد سردار شهيد حاج جعفر شيرسوار مسؤول دسته، برادر پناهى به شهادت رسيده بود. شب، شهيد حسين نصراصفهانى با قايق، آب، غذا و مهمات آورد. آنها را پايين آورديم و زخميها و شهدا را داخل قايق گذاشتيم. دشمن شروع به منور زدن كرد. ما را كه ديدند با اس. پى. جى بالاى سر قايق سه گلوله زدند. حسين نصر به سرعت قايق را روشن كرد و به عقب رفت. يكى از دوستان شهيد پناهى، وقتى شنيد

پیشگویی شهادت

پيشگويي از كيفيت شهادت(شهيد ابراهيم فرجواني) آخرين باري كه ديدمش يادم مي‏آيد. روز جمعه بود. پسر ديگرم اسماعيل تعدادي از دوستانش را دعوت كرده بود و بعد از دو ماه جشن كوچكي براي ازدواجش گرفته بود. ابراهيم كه آمد به او گفتم: «مامان! خوب كردي آمدي؛ دوستان شما و اسماعيل دور هم جمع هستند». او گفت: «واي مادر! شما هم چقدر از اين دنيا راضي هستيد. براي ديدن دوستان و خوردن شام فرصت

بشارت شهادت

بشارت شهادت بیاد شهيد شيرعلى سلطانى به ميدان مين عراقيها كه رسيديم، صداى برادر سليمان‏زاده به گوش رسيد: «برادران! تا بچه‏هاى تخريب، محور را كنترل مى‏كنند كمى استراحت مى‏كنيم». از شدت خستگى روى زمين ولو شدم. بچه‏هاى ديگر هم همين طور. راه زيادى آمده بوديم. بالاى سرم آسمان صاف جنوب بود كه برق ستاره‏ها آن را روشن كرده بود. منورهاى عراقى در دل آسمان قشنگ مى‏سوخت و پايين

نتوانستم بگذرم

نتوانستم بگذرم براي مسافرت رفتيم قم . به حرم حضرت معصومه (س) كه رسيديم ديگر وقت نماز بود . حسن ما را نزديك حرم پياده كرد و گفت : ‹‹ منتظر بمانيد ، من ماشين را پارك كنم و بيايم . ›› خيلي طول كشيد ؛ نگران شدم . وقتي آمد علت را پرسيدم ، گفت : ‹‹ ماشين را كه در پاركينگ گذاشتم ، در مسير برگشت ديدم صف نماز جماعت بسته
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir