مهريه

مهريه از قبل به پدر و مادرم گفته بودم دوست دارم مهريه ام يك جلد قرآن و يك اسلحه باشد . اينكه چه جوز اسحله اي باشد ، برايم فرقي نداشت . پرسيد : ‹‹ نظرتون راجع به مهريه چيه ؟ ›› گفتم : هر چي شما بگين . گفت : ‹‹ يك جلد قرآن و يك كلت كمري ، چطوره ؟ ›› گفتم : قبول . هيچ كس بهش نگفته بود ؛

موج رمل ، موج آتش

موج رمل ، موج آتش زير انفجار گلوله هاي توپ و خمچاره ، رمل ها ، سرخ و سياه به نظر مي رسيد . زمين مي لرزيد . دشمن با تمام تجهيزات تنگه را متر به متر گلوله باران مي کرد . تنگه چزابه حکم گلوگاه بعثي ها را داشت . فرمانده گفته بود : " مقاومت در تنگه دشمن راخفه مي کند . براي خفه کردن بعثي ها فقط بايد ايستاد ."

آخرين وداع

آخرين وداع سال 1362 از طريق جهاد بردسير به جبهه رفتم و در پاسگاه رقيه ، برق كاري دستگاه ها را انجام مي دادم. چند شب قبل از عملياتي مهم ، حاجي عرب نژاد از من خواست چند باطري آماده كنم . سه تا باطري آماده كردم . بولدوز جديدي را هم كه با وجود نو بودن استارت نمي زد، درست كردم و با هم روانه تنگه چزابه شديم . بچه ها قبل از

زمزمه هاي آسماني

زمزمه هاي آسماني سال 1359 از طريق جهاد كشاورزي رفتم اهواز و در واحد ماشين آلات مشغول كار شدم . با اين كه در اهواز كار زياد بود ، اما تعدادي از بچه ها را به بستان فرستادند . من هم به همراه دو تن از دوستان نزديكم سالاري و دهقان پور كه از بچه هاي جيرفت بودند ، تصميم گرفتم به بستان برويم ، اما هر دوي آنها در همان روزهاي اول

منتظر

منتظر بندهاي پوتينش را كه يك هوا گشادتر از پايش بود ، با حوصله بست . مهدي را روي دستش نشاند و همين طور كه از پله ها مي رفتيم گفت : ‹‹بابايي ! تو روز به روز داري تپل تر مي شي . فكر نمي كني مادرت چطور مي خواد بزرگت كنه ؟ ›› بعد مهدي را محكم بوسيد . چند دقيقه اي مي شد كه رفته بود . ولي هنوز ماشين راه نيفتاده

در خلوت گلزار

در خلوت گلزار صبح که از خواب بيدار شد دلش گرفته بود . دوست داشت براي يک بار هم که شده با صداي بابا بيدار شود! بابا دست توي موهايش ببرد واوخودش را لوس کند و بيدار نشود ! امروز با دلش هواي بابا را کرده بود . کاش بيشتر پيشش مي ماند ! امروز فاطمه با صداي مهربان بابا از خواب بيدار شد . بالاي سرش نشته بود و

يك ربع به شهادت

يك ربع به شهادت با بيست نفر از دوستان جيرفتي در بستان همكار بودم . هر جا كه مي رفتيم ، با هم بوديم . بين ما دوستي و صميميت زيادي پديد آمده بود . يك روز كه از رقابيه به استراحتگاه برگشته بودم تا نماز بخوانم ، فرمانده آمد داخل اتاق و گفت : ‹‹ آقاي بلوچ اكبري ! جانمازت را جمع كن ، اول برو گروهان ارتش ؛ بلدوزري گرفته ام

جشن آش پزان عراقي ها

جشن آش پزان عراقي ها در اولين اعزام به اهواز رفتم و مدت دو سال به صورت شراكتي با جهاد سمنان كار كردم . در كارهايي از قبيل جاده سازي و حمل مهمات شركت داشتم . آن موقع مقرمان در زيباشهر اهواز بود . شب عمليات چنان باد شديدي وزيد كه عراقي ها نتوانستند چشم هايشان را باز كنند و عقب نشيني كردند . عيد نوروز سال 1361 نيروهاي جهاد در دشت رقابيه

لبخند پشت خاكريز

به كوله پشتي ام برس !

به كوله پشتي ام برس ! جاده سازي داخل جزيره مجنون به عهده جهادگران كرمان بود . نيمه هاي شب قرارگاه ما را به توپ بستند و تنها تانكر سوختي ما را به آتش كشيدند . ني زار اطراف قرارگاه دچار آتش سوزي شده و تا چند روز سوختنش ادامه يافت . هوا گرم بود و حرارت ناشي از سوختن ني زار هم گرما را مضاعف كرده بود . بچه ها كم طاقت
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir