آمريكا قدرت پيروزى بر ما را ندارد

آمريكا قدرت پيروزى بر ما را ندارد شهيد محمد منتظرقائم ظهر روز جمعه پنجم ارديبهشت از ستاد مركزى سپاه تهران با شهيد «محمد» در يزد تماس مى‏گيرند كه خبر رسيده چند فروند هلى‏كوپتر آمريكايى مردم را در كوير به گلوله مى‏بندد و يك آمريكايى زخمى شده هم در بيمارستان يزد است. بلافاصله در بيمارستان‏ها تحقيق مى‏شود و قسمت دوم خبر تكذيب مى‏گردد؛ ولى بعد از ساعتى از دفتر آيةالله صدوقى با سپاه تماس

فيض شهادت پس از اقامه‏ى نماز

فيض شهادت پس از اقامه‏ى نماز بیاد سردار شهيد محمدجواد دل آذر از آغاز عمليات، دشمن براى دستيابى به شهر فاو، پاتك‏هاى متعددى انجام داد كه هر بار با مقاومت رزمندگان دلير و شجاع لشكر اسلام، با شكستى مفتضحانه وادار به عقب نشينى شد تا اين كه آن غروب خونرنگ فرا رسيد؛ غروبى كه سنگينى حادثه‏اش، شانه‏هاى طاقت لشكر هفده على بن ابى‏طالب عليهماالسلام را شكست و دلهاى عاشورائيان را به داغى تازه

بار يافتن در محفل يار

بار يافتن در محفل يار از حدود يك سال و نيم پيش (شهيد محمد منصورى، اهل كاشان بود و در منطقه فاو به شهادت رسيد) او را مى‏شناختم. از حالات او مى‏شد فهميد چند روزى بيشتر ميهمان ما نخواهد بود. از دور او را زير نظر داشتم. گاهى در خواب هم خدا خدا مى كرد، آن قدر با تضرع كه بدنش خيس عرق مى‏شد و مى‏لرزيد. در بيدارى نيز اهل مراقبت بود. شب

لبخند هنگام شهادت

لبخند هنگام شهادت بیاد سردار رشید اسلام شهيد مهدى باكرى سرانجام روز موعود فرا رسيد؛ روزى كه روز وعده‏ى خدا بود؛ روز ديدار پايانى؛ روز رهايى از همه‏ى سختى‏ها و دردهاى دنيا، همه‏ى تنهاييها و گريه‏هاى شبانه. نزديكى‏هاى عمليات بزرگ بدر بود كه فرمانده‏ى پرواز، پر در آورده بود و بال‏هايش شوق رفتن گرفته بود؛ احساس مى‏كرد روز وصل نزديك است. روز وصل دوستداران ياد باد ياد باد آن روزگاران ياد باد شب عمليات مثل هميشه

آرزوى پيوستن به اجداد طاهرين

آرزوى پيوستن به اجداد طاهرين بیاد شهيد سيد محمدحسن ميرجعفرى در شب شهادت (28 صفر) حال و هواى ديگرى داشت. او مشغول راز و نياز با خدا بود. او به من گفت: «... از خداوند بخواه كه من امشب يا فردا شهيد بشوم و اگر شهادت نصيب من نشد، ديگر نمى‏خواهم شهيد شوم تا سال ديگر در همين موقع». پرسيدم: «چرا؟». گفت: «چون نام من همنام جدم امام حسن مجتبى عليه‏السلام و ولادتم نيز همزمان

مستجاب شدن دو آرزوى بزرگ

مستجاب شدن دو آرزوى بزرگ شهيد بزرگوار «ولى‏الله ضربى» فرمانده‏ى گروهان امام محمدباقر عليه‏السلام با آن كه ده سال از ازدواجش مى‏گذشت، صاحب فرزندى نشده بود، تا اين كه روزى خطاب به وصيش گفت: «در ساحل منطقه‏ى هورالهويزه بر تربت پاك شهداى گمنام، مشتى از خاك تربت را گرفتم و با خداى خويش اين گونه راز و نياز كردم: بار خدايا! شهدا در نزد تو آبرومندند، تو را به آبروى شهدا به

ذكر خدا و توفيق شهادت

ذكر خدا و توفيق شهادت بیاد شهيد جمشيدى در يكى از مراحل عمليات والفجر چهار، نيروها توانسته بودند ارتفاعات «كانى مانگا» را تسخير و بر جاده‏ى مهم ارتباطى دشمن مسلط شوند. اين جاده براى دشمن بسيار مهم بود و به همين جهت براى بازپس‏گيرى منطقه دست به پاتكهاى زيادى مى‏زد. قرار شد واحد تخريب، آن منطقه را مين‏گذارى كند. قرعه به نام من و برادر «جمشيدى» افتاد. بعد از ظهر بود كه تعدادى

شهادت در ظهر عاشورا با ذكر يا حسين!

شهادت در ظهر عاشورا با ذكر يا حسين! بیاد شهيد سهراب حيدرى قطعنامه را خوانده بودند؛ اما آتش بس هنوز حكمفرما نبود. ششم مرداد ماه 1367، مقارن با روز عاشورا در محل تپه‏هاى «قمطره‏ى» مهاباد با «سهراب حيدرى» همراه بودم. سهراب، آن روز روى پاى خود بند نمى‏شد و مدام اين بيت را زمزمه مى‏كرد: انتظارت مى‏كشد يادى ز ما كن يا حسين! درد هجران را به وصل خود دوا كن يا حسين! سهراب داشت همين

الگويى براى رزمندگان

سردار شهيد سيد مهدى زين‏الدين آخرين شب جمعه‏اى بود كه با «آقا مهدى» دعاى كميل مى‏خوانديم. از اول دعا عجيب گريه مى‏كرد و امام زمان (عج) را صدا مى‏زد. نيمه‏هاى شب از خواب بيدار شد و به سجده افتاد. صبح، اذان گفت و بچه‏ها را براى نماز بيدار كرد. به امامت او نماز جماعت خوانديم. بعد از نماز هم زيارت عاشورا را زمزمه كرديم. گريه‏هاى او عجيب روى بچه‏هاى لشكر اثر

گريستن در مسجد براى شهادت

گريستن در مسجد براى رسيدن به فيض شهادت شهيد سيد محمود اينانلو «محمود» با اين كه سن كمى داشت، ايمانش بسيار قوى بود. هميشه مسجد را براى خلوت كردن با خداى خويش برمى‏گزيد. يكى از نزديكانمان مى‏گفت: «هر روز كه مى‏ديدم در مسجد شديدا گريه مى‏كند، فكر مى‏كردم براى او مشكلى پيش آمده باشد؛ اما روزى سيد محمود آن چنان غرق در راز و نياز با خداى خويش بود كه اصلا متوجه اطرافش

پرواز دو برادر در يك لحظه‏

پرواز دو برادر در يك لحظه‏ بیاد شهيدان جعفر و ناصر بذرى‏ صبح زود، تلفن به صدا در آمد. قبل از اين كه من تكانى بخورم، رامين تلفن را برداشت. بعد از سلام و احوالپرسى، گفت: «آقا جعفر! شماييد؟». وقتى اسم جعفر را شنيدم، بلند شدم. رامين بعد از خداحافظى، گوشى تلفن را به دستم داد. برادرم جعفر بود. بعد از احوالپرسى به من گفت: «براى رفتن به مرخصى آماده شو». تعجب كردم

در انتظار پرواز

در انتظار پرواز بیاد شهيد احمد اسدى «احمد» اين اواخر اخلاقش به كلى عوض شده بود. حال و هواى جالب و عجيبى داشت و واقعا به لطافتى دست نيافتنى رسيده بود. به شدت از تعريف و تمجيدهايى كه از او مى‏شد، بيزارى مى‏جست و خلاصه، صميميتى وصف‏ناپذير يافته بود. گاه، نيمه‏هاى شب كه برمى‏خاستم، او را مى‏ديدم كه در برابر كتاب خدا زانوى ادب بر زمين نهاده و مترنم به آيات آسمانى

دو تقاضا از امام رضا عليه‏السلام‏

دو تقاضا از امام رضا عليه‏السلام‏ بیاد شهيد حسين كشاورزيان‏ بگذاريد از آخرين خوابى كه برايم تعريف كرد، بگويم: خودش تعريف مى‏كرد كه شبى در جبهه خواب ديده به بيمارى سختى مبتلا شده. در همان هنگام امام رضا عليه‏السلام را ملاقات مى‏كند. وقتى آقا از او مى‏پرسد چرا اين قدر ناراحتى و ناله مى‏كنى؟ به آقا امام رضا عليه‏السلام عرضه مى‏دارد: «من تاب و توانم كم شده است». آقا مى‏فرمايد: «چه مى‏خواهى؟» در

تقاضاى شهادت هنگام نبرد با دشمن

تقاضاى شهادت هنگام نبرد با دشمن بیاد شهيد نم‏نبات در خط زيد، مستقر شديم. مسؤوليت شناسايى ميدان مين و خنثى سازى مينها و باز كردن معبر را بر عهده داشتيم. مسؤول ما برادر «نم‏نبات» بود. يك روز در سنگر نشسته بوديم و هر كس مشغول كارى بود. ناگهان از اسلحه‏ى يكى از بچه‏ها - كه مشغول تميز كردن اسلحه‏ى خود بود - تيرى شليك شد و از كنار سر برادر نم‏نبات عبور و

پيوستن به كبوتران خونين بال‏

پيوستن به كبوتران خونين بال‏ بیاد شهيد عبدالناصر كشاورزيان‏ زمانى كه قرار بود آنها را از بسيج، به جبهه اعزام كنند و همه‏ى كارها براى اعزام شدنش آماده و مهيا بود، از برادرش «محمد» خواستم به او بگويد اسمش را خط بزند. محمد حرفم را گوش كرد و رفت و به «عبدالناصر» گفت؛ ولى عبدالناصر با حالت معنادارى به او نگاه كرد. محمد بعدها مى‏گفت: «وقتى نگاه‏هاى معنادار او را ديدم، از شرمندگى

علمدار گردان

علمدار گردان عمليات والفجر چهار بود كه با او آشنا شدم. خيلى كم سن و سال مى‏نمود. اهل روستا بود و از نعمت وجود مادر محروم. انس عجيبى با من گرفته بود. با اين كه زخم‏هاى وارد شده بر بدنش در منطقه‏ى حاج عمران، تازه بهبود يافته بود، در اين عمليات نيز شركت كرد. «حسن تقيان» پرچمدار گردان بود. هميشه پرچمى بلندتر از قدش بر مى‏داشت و جلو گردان حركت مى‏كرد. در فتح

تمناى شهادت‏

تمناى شهادت‏ بسيار كم حرف و با وقار بود. هرگز با كسى جنجال و نزاع نمى‏كرد؛ بلكه هميشه پيرو منطق بود. هرگونه اختلافى را با دليل و برهان حل مى‏كرد. هرگز با صداى بلند صحبت نمى‏كرد و همواره در انجام مأموريتها پيشقدم و داوطلب بود؛ چنان كه مدتى قبل از شهادت، به دليل ناراحتيهاى جسمانى‏اى كه در اثر پروازهاى مكرر و تلاش بسيار برايش پيش آمده بود، به مدت يك سال از

ذكر هزار صلوات هنگام شهادت

ذكر هزار صلوات هنگام شهادت شهيد على ثالثى پيش از شهادتش، حالت عجيبى داشت. در پوستش نمى‏گنجيد. در دلش غوغايى برپا بود؛ اما حرف نمى‏زد. سكوتش با زبان بى‏زبانى مى‏گفت كه: «فردا شهيد خواهد شد!». شهيد «على ثالثى» نماز شب خواند و تا صبح راز و نياز كرد. قبل از ظهر روز جمعه، مقارن با روز «عرفه» در حالى كه مشغول ذكر هزار صلوات بود و در سنگر نگهبانى پاس مى‏داد، در اثر اصابت

طريق عشق و تهيه ‏ى كفن‏

طريق عشق و تهيه‏ى كفن‏ بیاد شهيد حميدرضا ديلمى‏ از سنگر حق، شيرشكاران همه رفتند... آرى! چه زيبا مى‏خواند، سر و قامتى كه در شب وداع شهيد «محمود نريمانى» اين كلام را سر داده بود. در پايگاه مقاومت شهداى گمنام مسجد جامع بوديم و خواستيم براى هفتمين روز شهادت محمود، پارچه‏اى بنويسيم. پارچه‏اى تهيه كرديم و در پايگاه گذاشتيم و «حميد» هم در پايگاه مانده بود. وقتى برگشتيم، ديديم پارچه‏ى سفيد را دور

تهيه‏ى مقدمات شهادت

تهيه‏ى مقدمات شهادت بیاد شهيد احمد كريمى شهادت آرزوى ديرينه‏ى او بود. عمليات كربلاى چهار هم گذشت و او هنوز شهيد نشده بود. بعد از كربلاى چهار، كمتر با كسى صحبت مى‏كرد، شايد از شهادت خود مأيوس شده بود، شايد هم در اين سكوت طولانى‏اش به همين معما فكر مى‏كرد. خودش گفته بود: «هر نمازى كه شنيدم اگر كسى بخواند شهيد مى‏شود، خواندم؛ هر دعايى، هر ذكرى، حتى در اين اواخر شنيدم كه

کلام آخر ، خداحافظ دنیا

کلام آخر ، خداحافظ دنیا بیاد شهيد قاسم ميرزا باباپور شب عمليات والفجر هشت بود. قاسم قلم به دست مى‏گيرد و نامه‏اى براى دوستش مى‏نويسد. نگاه مى‏كنم تا ببينم او چه مى‏نويسد. ديدم مى‏نويسد: «در حالى اين نامه را مى‏نويسم كه دل از تمامى دنيا شسته و آماده براى پيكارى كه خداوند سرنوشت آن را معلوم مى‏كند، هستم. اميدى به بازگشت ندارم. گويا كسى در گوشم چنين زمزمه مى‏كند كه لحظه‏هاى آخر زندگانى‏ات

شهادت در حال گفتن: يا الله! يا الله! يا الله!

شهادت در حال گفتن: يا الله! يا الله! يا الله! بیاد شهيد حسين جوادى از معصوم عليه‏السلام حديثى نقل شده است كه: «هر كس چهل حديث حفظ كند، به بهشت مى‏رود»؛ من امروز چهلمين حديث را حفظ كردم. اين كلام آن طلبه‏ى فاضل و شيدا بود كه سيره‏ى عملى را دنبال مى‏كرد و تنها به گفتار بسنده نمى‏كرد. حال و هواى عجيبى داشت. نامش «حسين جوادى» بود. هنوز سالگرد شهادت پدرش فرا نرسيده بود كه

شوق شهادت در بيابانى سوزان

شوق شهادت در بيابانى سوزان بیاد شهيد امير يارمحمدى گفتم: «امير! جبهه‏هاى غرب را بيشتر دوست دارى يا جنوب را؟!» گفت: «جنوب را؛ چون شهيد شدن در گرماى جنوب مثل شهيد شدن در صحراى كربلا است؛ من هم دوست دارم در بيابانى سوزان با عطش شهيد شوم». در يكى از گرم‏ترين روزهاى مرداد ماه در منطقه‏ى شلمچه، پيكر غرقه به خونى ديدم كه لبهايش از عطش ترك برداشته بود؛ او كسى نبود جز «امير

فيض شهادت در حال سجده

فيض شهادت در حال سجده بیاد شهيد محمدحسين ستارى در همان روزهاى اول جنگ بود كه «حسين» پا به جبهه‏هاى نبرد گذاشت و با خلوص نيت، در عمليات‏هاى مختلفى شركت كرد. او در ماه‏هاى آخر دوران دفاع مقدس بيش از پيش به شهادت فكر مى‏كرد و آرزوى آن را داشت و مى‏خواست تا جنگ تمام نشده، مزد جهادش را بگيرد و در صف شهيدان سرافراز بماند. در يكى از نامه‏هايش نوشته بود: «به خدا

ستيز بى‏امان با مظاهر فسق و فساد

ستيز بى‏امان با مظاهر فسق و فساد بیاد شهيد حاج محمود زاهدى پدرم قبل از شهادت، چهل روز روزه بود و همكارانش مطلع نبودند و نمازهاى مستحبى مخصوصا نماز امام زمان (عج) را زياد مى‏خواند. مدتى در دانشكده‏ى افسرى ژاندارمرى ونك در انجمن اسلامى (كه الآن عقيدتى سياسى نام گرفته است) با او بودم. هميشه نماز شب مى‏خواند و در زندگى، زهد، قناعت و گذشت را پيشه كرده بود. قاطعيت اسلامى خوبى داشت.

پوشيدن رداى فاخر شهادت

پوشيدن رداى فاخر شهادت بیاد شهيد بهمن امينى آمد و گفت: «مى‏خوام بروم اصفهان». گفتم: «دو - سه روز بايد صبر كنى». رفت. يك هفته‏اى گذشته بود كه ياد او افتادم. نكند خجالت مى‏كشد پيش من بيايد. به سراغش رفتم، گفت: «ديگر نمى‏خواهم به اصفهان بروم». چند شب بعد براى سركشى به سوله‏ى دسته‏ها رفتم. صداى گريه مى‏آمد، نزديك شدم. خودش بود. علت را از بچه‏ها جويا شدم. گفتند: «چند شب است كه

در حال پرواز

در حال پرواز در روزهاى اول جنگ، دست راستش را بر اثر اصابت گلوله‏اى از دست داده بود و در جبهه به خاك سپرد! از آن پس، بى‏سيم‏چى گردان سيدالشهدا عليه‏السلام شد. آخرين بار در عمليات والفجر هشت با يك گروه ويژه به شناسايى رفت و وقتى گرفتار كمين دشمن شد، لحظات آخر از پشت بى‏سيم صدايش را مى‏شنيدم كه با شادى مى‏گفت: «ما هم در حال پروازيم، التماس دعا».ديگر صدايش را

شجاعتى بى‏بديل

شجاعتى بى‏بديل عمليات كربلاى ده بود. آماده‏ى رفتن به ميدان نبرد و شركت در آزمون الهى بوديم. بچه‏ها خوشحال بودند و هر كس مشغول انجام كارى بود. عكاس در پى يافتن سوژه‏هاى مناسب، در تكاپو بود. صحنه‏اى زيبا را ديدم و به او نيز نشان دادم تا تصوير آن صحنه به يادگار بماند. عارفى در گوشه‏اى با خداى خود خلوت كرده و سرش را ميان دستانش قرار داده بود؛ همچون انسان‏هاى مضطرب و

سخت‏ترين لحظات فراق

سخت‏ترين لحظات فراق دقايقى بيش از آغاز عمليات والفجر مقدماتى نمانده بود. كنار خاكريز، دو دوست عزيز و مهربانم «محمدجواد شكوريان» و «محمدعلى شكراللهى» براى وداع و خداحافظى آمده بودند. با اين كه آن دو از نيروهاى گردان خطشكن سيدالشهدا عليه‏السلام بودند و من در معيت آنها بودم، قبل از رفتن، يكديگر را در آغوش گرفتيم و پس از سالها دوستى از هم دل بريديم. لحظات سختى بود؛ به خصوص

مناجات با رب‏الارباب

مناجات با رب‏الارباب داخل سنگر فرماندهى، همه‏ى جاها اشغال شده بود و ديگر جايى براى استراحت نبود. من هم به خاطر جراحت قبلى خوابم نمى‏برد. گفتم بروم كمى قدم بزنم. ديدم يك نفر نزديك آتش خوابيده است. اين صحنه مرا خيلى نگران كرد. مى‏خواستم ببينم اين چه كسى است. خوب كه نزديك شدم در حالى كه آتش، خاكستر شده بود، ديدم «محمد سليمانى» است. زير سرش نمى‏دانم كفشش بود يا كلوخ.

عزيمت به سوى جبهه با اذن پدر

عزيمت به سوى جبهه با اذن پدر در اوج بمباران شهرها پسرم «محسن آبكار» پيش من آمد و خواهش كرد: «بابا! من مى‏خواهم بروم جبهه؛ چه اجازه بدهيد، چه ندهيد مى‏روم، چون مى‏خواهم به تكليفم عمل كنم؛ ولى چه بهتر كه با اجازه‏ى شما راهى جبهه شوم!». گفتم: «بابا! ما كه والله چنين جرأتى را نداريم كه به تو اجازه ندهيم». يادم مى‏آيد آن روز او بين من و مادرش نشسته بود.
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir