رسيدن به شهادت با مناجات شعبانيه

رسيدن به شهادت با مناجات شعبانيه چند روزى مى‏شد آقا «مهدى جمشيدى» را - كه از طلاب مهذب و بااخلاق حوزه‏ى علميه بود - ناراحت مى‏ديدم. روزى او را صدا زدم و به كنارى كشيدم. گفتم: «آقا مهدى! ناراحت به نظر مى‏رسى؟ اگر دلت براى رفقاى شهيدت تنگ شده و دوست دارى شهيد شوى، برو مناجات شعبانيه را بخوان. قبل از تو هم بعضى از بچه‏ها اين مناجات را خواندند و به

پيوستن به سالار شهيدان

پيوستن به سالار شهيدان امام حسين عليه‏السلام شبى پس از نماز مغرب و عشاء سر به سجده نهاده بود. مدتى گذشت. وقتى همه رفتند، به سراغش رفتم و در گوشش گفتم: «ما را يادت نرده!». بعد هم كمى پاى او را قلقلك دادم. سر از سجده برداشت و با چشمانى اشك‏آلود گفت: «بى‏رحم! حالا هم دست از سر ما برنمى‏دارى؟ بگذار توبه كنيم!». بعضى از بچه‏ها نماز شب باصفاى او را ديده بودند

در حسرت شهادت‏

در حسرت شهادت‏ بیادشهيد على آخوندى‏ فرمانده شهيد «على آخوندى»، قائم مقام تيپ حضرت معصومه عليهاالسلام سادگى و صفايش عجيب به دل مى‏نشست و تواضعى كه گويى محراب عبادتش بود! بر نيروهاى تحت امرش، به نرمى نسيم پگاه مى‏وزيد و هيچ تشخصى، وى را به تكلف تكبر نمى‏كشاند. «رفتن»، در موج موج نگاهش فواره مى‏كشيد و با «شهادت» چقدر صميمى شده بود! پس از عمليات آزادسازى بستان، براى سركشى خطوط، با او همركاب بودم.

آرزوى شهادت زودهنگام

آرزوى شهادت زودهنگام «رحمت‏الله زمانى» در عمليات كربلاى پنج به شهادت رسيد. وى چندى قبل از شهادتش در يكى از خطوط پدافندى غرب (هزار قله) به همراهى ديگر برادران گردان حضور داشت. يكى از هم‏سنگران ايشان مى‏گويد: «شبى ديدم از خواب بيدار شده و در حال گريه كردن است. پرسيدم: «چرا گريه مى‏كنى؟». ابتدا از پاسخ امتناع ورزيد؛ ولى بعد از اصرار فراوان گفت: «در خواب ديدم شهيد شده‏ام و اميدوارم تا شهادتم

زيارت امام حسين(ع) و تحمل سختيها

زيارت امام حسين(ع) و تحمل سختيها شهيد سيد اكبر حسينى‏ هر چه با بى‏سيم با آخرين سنگر محدوده‏ى گروهان تماس گرفتيم، كسى جواب نداد. كم‏كم هوا تاريك شده بود. به فرمانده گروهان برادر «محبوبى» (شهيد حسين محبوبى) گفتم: «من مى‏روم خبرى بياورم». با موافقت ايشان راه افتادم. دشمن به واسطه‏ى حساسيت منطقه، آتش زيادى مى‏ريخت. خودم را به سنگر رساندم. بى سيم چى؛ برادر «حسينى» در حالى كه گوشى در دستش بود، از خستگى

عاشق وصال

عاشق وصال بیاد شهيد احمدرضا عباسى تازه به گردان آمده بود، كم‏حرف و آرام. از همان اول پيدا بود «نور بالا مى‏زند». (اصطلاحى در جبهه يعنى آماده‏ى شهادت شدن) خيلى زود در دل بچه‏ها جا باز كرد. جثه‏اى نحيف؛ چشمهايى قرمز از بى‏خوابى؛ تهجد و مناجات شبانه، صفات متقين را در او تداعى مى‏كرد؛ گويا براى پرواز لحظه‏شمارى مى‏كرد. روزى نزديك غروب، كنارش رفتم، اين پا و آن پا كردم و گفتم: «چهره‏ات

غسل شهادت‏

غسل شهادت‏ بیاد شهيد مجيد حاج شفيعيها در خط پاسگاه زيد، با برادر «نم‏نبات» كار شناسايى انجام مى‏داديم. يك روز «مجيد حاج شفيعيها» آمد و راهنماييهاى لازم را در مورد باز كردن معبر ارائه داد. او شبهاى قبل از عمليات، بعضى از نيروها را با خود به كمين مى‏برد و مينها را خنثى مى‏كرد. روز 2 / 12 / 62 با آقا «مجيد» و «غلامحسين نم‏نبات»، از خط زيد به شهرك دارخوين رفتيم. آنجا

خوشحالى به خاطر شهادت

خوشحالى به خاطر شهادت در منطقه‏ى هزار قله با برادر «عليرضا ايزدى» سنگر مى‏ساختيم. گونى‏ها تمام شد، بچه‏ها گفتند: «بقيه بماند براى فردا». عليرضا رفت و گونى آورد و گفت: «همين امروز بايد كار را تمام كنيم!». او خيلى شوخى مى‏كرد و مى‏خنديد. از ايشان پرسيدم: «برادر ايزدى! چرا اين قدر خوشحالى؟». گفت: «اگر شما هم مى‏دانستيد فردا ظهر چه خبر است، خوشحال بوديد و مى‏خنديديد!». ظهر فردا گلوله‏ى خمپاره‏ى صد و بيست در

عرض ارادت به امام حسين(ع) هنگام شهادت‏

عرض ارادت به امام حسين(ع) هنگام شهادت‏ شهيد «محمد قضات لو» از آن طلبه‏هاى عارف و باصفايى بود كه مى‏گويند كبريت احمر است. هفت ماه با او هم حجره بودم. زندگى زاهدانه و جثه‏اى نحيف و چهره‏اى زرد داشت كه حكايت از شدت رياضتش مى‏كرد. غالبا غذايش را نان خشك و پنير تشكيل مى‏داد كه من هم از آن سهمى داشتم. بچه‏ها به شوخى «محمد نان خشكه» صدايش مى‏كردند. ازدواج كه كرد، گاهى

قلبى مطمئن

قلبى مطمئن بیاد شهيد مقتدايى كم‏كم به روزهاى عمليات نزديك مى‏شديم. يكى از روزها كه به طرف قرارگاه «فتح» در حركت بوديم، برادر مقتدايى همراه ما بود. مدت زمانى كه با او بودم، خيلى با او دوست و صميمى شده بودم. شب عمليات ديدم نشسته است وصيت نامه‏اش را مى‏نويسد. چند ساعت قبل از عمليات مثل كسى كه مطمئن است مى‏رود و ديگر بازنمى‏گردد، ساك و وصيت نامه‏اش را آورد، و به من داد

خدايا! مرا آدم كن‏

خدايا! مرا آدم كن‏ بیاد شهيدان يدالله نورعلى آهارى و شهيد قاسم طباطبائى‏ در طول سه سالى كه پاى «يدالله نورعلى آهارى» به جبهه باز شده بود، در هفت عمليات مختلف شركت كرد؛ اولين بار در جزاير مجنون با جبهه‏ها آشنا شد؛ در والفجر هشت، مزه‏ى موج انفجار را چشيد؛ در كربلاى يك از ناحيه‏ى سر مجروح شد؛ در كربلاى پنج، چشم چپ خود را از دست داد و بالأخره در بيت‏المقدس

فرصت شهادت تكرار شدنى نيست

فرصت شهادت تكرار شدنى نيست شب عمليات محرم بود.ابتداى محور چم هندى (پاسگاه مرزى در منطقه‏ى عين خوش، نزديك رودخانه‏ى دويرج) ايستاده بودم تا گردانها را به سمت جلو هدايت كنم. برادر «مهدى نصر» فرمانده‏ى محور چم هندى را آن جا ديدم. ماشين جيپ ايشان در شن و ماسه گير كرده بود و حركت نمى‏كرد. تقاضاى وسيله‏ى نقليه شد. يك موتور سيكلت 250 آوردند. برادر نصر، با بى‏سيم‏چى سوار موتور شدند. هنوز

گرفتن قول شفاعت‏

گرفتن قول شفاعت‏ بیاد شهيد غلامرضا گلزار «من لياقت شهادت را ندارم؛ اگر شما شهيد شديد، مرا نيز شفاعت كنيد». اينها آخرين كلمات شهيد گرانقدر «غلامرضا گلزار» است. دوست و همسنگر وى «مجيد رحيمى» پيرامون اين شهيد بزرگوار چنين مى‏گويد: «من در گردان مقداد و به عنوان بى سيم چى خدمت مى‏كردم. به مرخصى آمده بودم كه به ما خبر رسيد دشمن، تحركاتى در منطقه‏ى غرب كشور انجام داده است. بلافاصله ما را

جگر شير ندارى سفر عشق مرو

جگر شير ندارى سفر عشق مرو روزهاى عمليات كربلاى هشت بود. در نقطه‏اى از سرزمين مقدس شلمچه ايستاده بودم. نگاهم به ماشينى افتاد كه تازه از راه رسيده بود و چهره‏ى زيباى شهيد «محمد كشتكار» را در آن يافتم. محمد، دوران زندگى سختى را گذرانده بود؛ چرا كه بدون وجود پدر و مادر زندگى مى‏كرد. ضمن اين كه برادرش هم تازه شهيد شده بود؛ ولى با تمام مشكلات، حضور در جبهه را

به حقيقت پيوستن رؤيا

به حقيقت پيوستن رؤيا شهيدان: حسن زمانى، رسول باقرى و على چريك‏ ... پس از شكستن خط و عبور از موانع خورشيدى در فاو، تله‏هاى انفجارى و ميدان مين، به صورت ستونى به سمت جاده‏ى «البحار» حركت كرديم. بچه‏ها كاملا خيس شده و از شدت سرما مى‏لرزيدند؛ اما ذكر خدا و نام ائمه عليهم‏السلام بر لبان آنان جارى بود. كريم جهدى - كه فرمانده‏ى گروهان بود - با صلابت و وقار، در كنار ستون

لزوم حفظ خط اسلام

لزوم حفظ خط اسلام شهيد يوسف سجودى‏ «يوسف» عجيب روحيه‏ى والايى داشت و به حق كه نامش در زمره‏ى بهترين بچه‏هاى جبهه بود. بنده سعادت اين را داشتم كه قبل از شهادت ايشان بالاى سرش باشم. او كه مانند كبوترى از قفس رسته بود، با شجاعت تمام بر لشكر كفر مى‏تازيد در همان هنگامه‏ى خون و آتش و دود، يوسف تمام قد بلند شد، در حالى كه يك موشك آر.پى.جى شليك كرده بود،

سينه‏اى پر از تركش و جراحت‏

سينه‏اى پر از تركش و جراحت‏ فرمانده شهيد «على‏اصغر قلى تبار» دستى توانا در جنگ و دلى به غايت بى‏باك داشت. از شركت در هيچ عملياتى بى‏نصيب باز نمى‏گشت؛ يعنى جيره‏ى مقررش از تير و تركش، سوخت و سوز نداشت. به همين خاطر بدنش كلكسيون تيرها و تركشها بود. بيش از پانزده بار به ديده‏بوسى شهادت از مرز جراحت گذشت. به سينه‏اش كه دست مى‏زدى، سنگر خالى تير كاليبر را - كه سابقا

اعتقاد عميق به ولايت فقيه

اعتقاد عميق به ولايت فقيه شهيد عليرضا موحد دانش عمليات والفجر دو، آخر خط دنياى «حاج عليرضا موحد دانش» بود؛ حاج على - كه چند روزى بود به خاطر بعضى دلشكستگى‏ها از فرماندهى تيپ كناره‏گيرى كرده بود - در اين عمليات با اصرار همرزمانش به عنوان فرمانده عمليات شركت كرد. چند ساعت قبل از شهادتش به رفيقش حسين گفت: «داش حسين! مى‏شه ما هم اين دفعه بريم؟ خيلى هوايى شدم». به كاظم رستگار

پرواز در سه‏راهى شهادت

پرواز در سه‏راهى شهادت بیاد شهيد على‏اصغر صالحى دى ماه هر سال كه مى‏شود، به ياد روزهاى خونين عمليات كربلاى پنج و شهيدان عزيز آن روزها، حال و هواى ديگرى پيدا مى‏كنم. بسيارند كسانى كه از حال دل ما در اين روزها خبر نداشته باشند و احساس نكنند كه چه مى‏كشيم. بچه‏هاى اردوگاه تخريب، خواه ناخواه با ياد عمليات كربلاى پنج، شهيد عزيز «حاج آقا صالحى» را نيز به ياد مى‏آورند. وقتى كه گروهى

اگر دير آمدم مجروح بودم‏

اگر دير آمدم مجروح بودم‏ بیاد شهيد حميدرضا آقاجانى شب عمليات كربلاى چهار و ساعتى قبل از حركت از خرمشهر، زمان خداحافظى بچه‏ها رسيد. هر كسى دوستى و يا بهتر بگويم برادر خود را در آغوش گرفته بود و طلب حلاليت مى‏كرد. همه بى‏اختيار اشك مى‏ريختند. در گوشه‏اى ايستاده بودم. حميدرضا آقاجانى مرا كه ديد اشك در چشمانش حلقه زد، يكديگر را در آغوش گرفتيم. به او گفتم: «حميد! نكند مرا تنها بگذارى

سنگ قبرى آماده

سنگ قبرى آماده شهيد «محمد اوليايى» يكى از افراد گروه هفت نفره‏ى ما بود. او چهل سال داشت. يادم نمى‏رود وقتى مى‏خواستيم از مشهد حركت كنيم گفتند افراد مسن به كنار بروند. او خيلى ناراحت شد. همان شب از پادگان بيرون آمد و به حرم امام رضا عليه‏السلام رفت. وقتى برگشت گفتم: «من هم خواهم آمد». گفتيم: «اسم تو در ليست نيست»؛ ولى او با اطمينان گفت: «الآن از حضرت رضا

كعبه‏ى معبود

كعبه‏ى معبود بیاد شهيد نصوحى عمليات نصر چهار بود. يك روز پيش از اين كه ما به گشت برويم، بين ما صحبت بود كه چند تا از بچه‏ها را قرار است به مكه ببرند. برادر نصوحى خيلى متأثر بود و مى‏گفت: «افسوس كه نصيب ما نشد برويم!». از آن لحظه كه از رفتن نااميد شد، يادم هست كه اين شعر را مى‏خواند: اى قوم به حج رفته، كجاييد؟ كجاييد؟ معبود در اين جاست بياييد بياييد قبلا

رسيدن به آرزو

رسيدن به آرزو طلبه‏ى شهيد «قهرمان گريوانى» از بچه‏هاى اهل حال، جبهه‏اى و درس خوان مدرسه‏ى امام خمينى بجنورد بود. سال 65 به جمع ما حوزويان پيوست و با من هم حجره شد. قبل از آن، در چندين عمليات رزمى شركت كرده بود. با نماز شب، انس و الفتى عجيب داشت و همچنين با دعاى توسل و كميل. چهارشنبه شبهايش به ترنم دعاى توسل در مزار شهدا مى‏گذشت؛ آنگاه كه شب، بر

شهادت در حال سجده‏ى شكر

شهادت در حال سجده‏ى شكر صبح دومين روز عمليات والفجر هشت بود. دشمن پاتك كرد و آتش تهيه‏ى سنگينى روى سر ما ريخت. در كنار برادر «افيونى» پشت خاكريز جاده‏ى فاو - البحار بوديم. برادر افيونى هر دو يا سه موشك آر.پى. جى كه شليك مى‏كرد، يك سجده‏ى شكر به جا مى‏آورد. نزديك رفتم و به او گفتم: «بابا چه خبر است؟ شهيد شدن كه ديگر اين قدر استغاثه و عجز و

دل در هواى جبهه

بیاد شهيد عبدالله نجفى اولين بار كه نگاهم به او افتاد، احساس عجيبى داشتم. حس مى‏كردم سالهاست او را مى‏شناسم. غمى غريب در چشمانش موج مى‏زد. بعدها فهميدم تنها پسر خانواده است. در همان چند روز مرخصى، حسابى با هم دوست شده بوديم. وقتى به جبهه برمى‏گشتيم، بى‏قرارى عجيبى تمام وجودش را پر كرده بود. خودش در اصفهان بود، دلش پيش بچه‏هاى جبهه، اين را مى‏شد به خوبى از نامه‏هايى كه

عمار؛ يادگار پدر

عمار؛ يادگار پدر شهيد ماشاءالله ابراهيمى با حفظ سمت جانشينى گردان، فرماندهى گروهان «ياسر» را هم به عهده گرفت. من نيز به عنوان معاون، در كنارش بودم. عمليات انجام شد. صبح روز دوم عمليات، پشت خاكريزى در منطقه‏ى عملياتى مستقر شديم و آماده‏ى حركت به طرف منطقه بوديم. ساعت تقريبا ده صبح بود كه فرمانده گردان، همراه فرماندهان گروهان، براى توجيه و شناسايى، عازم بودند. ماشاءالله ابراهيمى در حال وضو گرفتن بود.

بايد حجله‏اى آماده كرد

بايد حجله‏اى آماده كرد سردار شهيد محمد طاهر لطفى آخرين بار كه حكم فرماندهى را به دستش داده بودند، فهميدم قصد جبهه را دارد. تازه از راه رسيده، خسته و كوفته بودم. نگاه نافذش خستگى را از تن بيرون كرد، ايستادم و به چشمانش زل زدم! پرسيدم: «كجا؟». گفت: «جنوب». من كه متوجه شده بودم يكه و تنها عازم است، پرسيدم: «چرا تنها؟» و او با خنده‏اى كه بر لب داشت گفت: «بايد حجله‏اى

عهد و پيمان مقدس

عهد و پيمان مقدس شهيد «سعيد درفشان» و شهيد «سيد محمدرضا حسن زاده»، عشق و الفت عجيبى نسبت به يكديگر داشتند. اين دو از كودكى با هم بزرگ شده و دبستان، راهنمايى و دبيرستان را با هم پشت سر نهاده بودند. «سعيد» فرمانده گردان بود و مسؤوليت خط را داشت. در شب «عمليات بستان» اين دو، ساعت‏ها با هم بودند. ديگر خدا مى‏داند كه چه رازهاى نهفته‏اى در چشم و دل يكديگر مى‏خواندند.

شهادت را دوست دارم

شهادت را دوست دارم بیاد سردار شهيد ناصر كاظمى (فرمانده سپاه كردستان) شبى با هم صحبت مى‏كرديم. پرسيدم: «ناصر! دوست دارى شهيد شوى؟». گفت: «بله! شهادت را دوست دارم». پرسيدم: «دوست دارى اسير شوى يا جانباز؟». گفت: «براى جانبازى و اسارت آماده نيستم؛ من دوست دارم شهيد شوم؛ آن هم به شكل خاصى!». گفتم: «چگونه؟». گفت: «يك تير بخورم و فقط يك دانه، يا توى قلبم بخورد يا توى پيشانى‏ام. نمى‏خواهم جنازه‏ام

آخرين ديدار

آخرين ديدار آخرين بارى كه «مير يدالله غنى‏زاده» را ديدم، زمانى بود كه براى بدرقه‏ى بچه‏هاى گردان اميرالمؤمنين عليه‏السلام به موتورى سپاه اصفهان رفته بودم. چهره‏اش مانند هميشه خندان و صميمى بود. به او نزديك شده، سلام كردم. با گرمى جوابم را داد. با حالتى نه چندان جدى به او گفتم: «خيلى نورانى شده‏اى، چه خبر است؟ نكند...». حرفم را قطع كرد و با تبسم گفت: «اين سفر آخر من است

در آميختن با فرشتگان در بلنداى ملكوت

بیاد سردار شهيد اسماعيل صادقى در فراق «شهيد زين الدين»، شهيد «اسماعيل صادقى»، ديگر آن اسماعيل سابق نبود. حال و هواى عجيبى يافته و به لطايفى عرفانى رسيده بود. در قنوت نمازهايش گريه مى‏كرد و از خدا طلب شهادت مى‏نمود. «عمليات بدر» كه مى‏خواست شروع شود، ديگر دل توى دلش نبود. يادم هست گردانها و واحدها به منطقه اعزام شده بودند و آقا اسماعيل هم آخرين نيازهاى عمليات را جمع و جور
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir