احساس كردن حلاوت شهادت

بیاد شهيد حاج على قوچانى من با آقاى «قوچانى» از همان اوايل انقلاب در بسيج محل، كار مى‏كردم و او را مى‏شناختم. با وجودى كه از نظر سنى بزرگتر از او بودم ولى هميشه او را معلم و استاد خودم مى‏دانستم و از محضرش استفاده مى‏كردم. آقاى قوچانى خيلى كم حرف مى‏زد، وقتى هم حرف مى‏زد، خيلى پر مغز و سنجيده بود. هميشه دوست داشتم بدانم چطور شده كه توانسته

الگو شدن براى ديگران

بیاد شهيد محمدرضا مظلومى‏فرد الگو شدن براى ديگران در آخرين وداع، خيلى او را نصيحت مى‏كردم كه به درس و تحصيل اهميت بدهد. مى‏گفت: «انسان نبايد عالم بى‏عمل باشد؛ همان طور كه پيغمبر گرامى و تمام ائمه عليهم‏السلام اين را گفته‏اند». مى‏گفت: «شما به من محبت مادرى داريد، به همين خاطر نگران هستى، در حالى كه مرگ در دست خداوند است». به هر حال، من مى‏خواهم با خون خودم روى بچه‏هاى هم سن

پيشگويي از كيفيت شهادت

پيشگويي از كيفيت شهادت بیاد شهيد ابراهيم فرجواني آخرين باري كه ديدمش يادم مي‏آيد. روز جمعه بود. پسر ديگرم اسماعيل تعدادي از دوستانش را دعوت كرده بود و بعد از دو ماه جشن كوچكي براي ازدواجش گرفته بود. ابراهيم كه آمد به او گفتم: «مامان! خوب كردي آمدي؛ دوستان شما و اسماعيل دور هم جمع هستند». او گفت: «واي مادر! شما هم چقدر از اين دنيا راضي هستيد. براي ديدن دوستان و خوردن شام

حلاليت خواستن از مادر

بیاد شهيد يوسف جعفر قلى حلاليت خواستن از مادر هنگامى كه براى آخرين بار عازم جبهه بود، او را از زير قرآن رد كرديم. وقتى سوار اتوبوس مى‏شد خيلى به من نگاه مى‏كرد. من متعجب شدم؛ زيرا نگاه كردنش با دفعات قبل خيلى فرق داشت. از او پرسيدم: «چيزى شده است؟». گفت: «نه مادر! من فقط براى شما زحمت داشته‏ام، مرا حلال كنيد». وقتى سوار اتوبوس شد، براى اولين بار از روى صندلى بلند

احداث حسينيه در خط مقدم

احداث حسينيه در خط مقدم بیاد شهيد محمود يونس‏پور در روزهاي حماسه و ايثار، وجود بچه‏هايي كه تا سرحد جان، فداكاري داشتند، نعمت بزرگي بود؛ بچه‏هايي بودند كه با روش پسنديده و اخلاق حسنه، الگو و نمونه‏اي براي سايرين مي‏شدند. «محمود» يكي از اين بچه‏ها بود. محمود با رفتارش درس مي‏داد؛ درس اخوت و برادري. در شبهاي عمليات با شجاعتش معلم مي‏شد؛ معلم عشق و دلاوري؛ معلم غيرت. شايد در ميان همه‏ي فريادهاي جور

دعاى مادر براى شهادت فرزند

بیاد شهيد حاج حسين بصير يك روز شهيد «حاج حسين بصير» از مادرش خواست به وى اجازه دهد بر سجاده‏اش دو ركعت نماز حاجت بخواند و مادر نيز پس از پايان نماز، بر دعاى زير لبى كه بر لبان فرزند مى‏وزد، آمين بگويد. مادر «حاجى» هم به خيال آن كه فرزندش چون هميشه پيروزى رزمندگان اسلام را از خدا طلب كرده است، با كمال توجه بر دعاى زمزمه‏وار او آمين گفته بود.

درخواست شهادت از خداوند

بیاد شهيد محمد شاهيني درخواست شهادت از خداوند شب عجيبي است. سكوت، خلوت و خاموشي شب، همه را به خود دعوت مي‏كند و اين فرمانده گردان است كه سخن مي‏گويد و بچه‏ها گريه مي‏كنند. گهگاه بغضي گلوي فرمانده را مي‏فشارد و جلوي تكلمش را مي‏گيرد. از آن شبهايي است كه دل آدم براي يك جرعه از روضه‏ي امام حسين عليه‏السلام بي‏تابي مي‏كند. - بچه‏ها! شايد اين آخرين ديدار ما باشد... بياييد يكديگر را

پرواز پرنده‏ى كوچك من

بیاد شهيد على خليلى آخرين بارى كه به ديدار «على» رفتم، روى تخت بيمارستان خوابيده بود. حال و روزش را كه ديدم گريه‏ام گرفت. همين طور كه به سر و رويم مى‏زدم و اشك مى‏ريختم، به دست و پاى سوخته‏اش دست مى‏كشيدم و قربان صدقه‏اش مى‏رفتم: «على جان! چه بر سرت آمد؟ تو را به خدا به من بگو! دست و پايت چه شده مادر؟ مادربزرگ به قربانت...». وقتى هجوم اشك را

در فراقي جانكاه

بیاد شهيد اصغر ترکعلي عسکري صميميت عجيب طلبه‏ي شهيد «اصغر تركعلي عسكري» چنان الفتي ميان من و او ايجاد كرده بود كه تصور روز فراق، برايم سخت و جانكاه مي‏نمود. يك روح بوديم در دو قالب، يا دو پرستو در يك قفس؛ قفس تنگ دنيا. سال 65 بود. تازه داشتيم خستگي جبهه را از تن بيرون مي‏كرديم و مي‏رفتيم كه با درس و بحث، اخت شويم. شوق حضور در ميدان، باز به سرش زده

رعايت احساسات دوستان

رعايت احساسات دوستان (شهيدان: محمد حسن، محمد عباس، و محمد حسين سيف‏الدينى) «محمد حسن» در آخرين ديدار به من گفت: «لازم نيست تو براى بدرقه همراه من به محل اعزام بيايى؛ چون بعضى از دوستان همراه ما، مادر ندارند و من دلم نمى‏خواهد كه آنها تو را در آن جا ببينند و ناراحت شوند». «محمد عباس» چون قبل از رفتنش به جبهه، من و پدرش از رفتنش ممانعت مى‏كرديم براى اين كه با

شب قدر و شب آخر

خاطره ای زیبا از شهيد مير يدالله غني‏زاده مسؤول دسته‏ي سوم گروهان «عبدالله» بودم. گردان ما در عمليات فتح فاو، صد گل پرپر داشت. هيچ كس جز بچه‏هايي كه برگشتند و چند نفري كه اسير دشمن شدند، نفهميد آن شب در كارخانه‏ي نمك بر ما چه گذشت. ... الآن دو ماه از عمليات كارخانه‏ي نمك گذشته و منطقه به دست گردانهاي ديگر فتح شده است. براي يافتن اجساد مطهر عمليات قبلي،

اشتياق وافر به امام رضا عليه‏السلام

اشتياق وافر به امام رضا عليه‏السلام (شهيد محمد تيموريان) از خصوصيات شهيد «محمد» اين بود كه بعد از هر عمليات، نذر مى‏كرد و به پابوس حضرت ثامن الحجج عليه‏السلام به مشهد مى‏رفت. حدود سه ماه قبل از عمليات بدر بود كه به مادرش گفت: «بعد از اين عمليات مى‏آيم و شما را به پابوس آقا امام رضا عليه‏السلام مى‏برم»؛ اما روح عرشى او در عمليات بدر به آسمان پرواز كرد. عجيب اين

خاطراتی از شهید عباس بابایی

حلاليت طلبيدن از خانواده آن شب، تيمسار از همدان با همسرش در مكه تماس گرفت. خانم بابايي - كه به شدت هيجان زده بود - پرسيد: «عباس! چه وقت مي‏آيي!... من چشمم به در دوخته شده». او به آرامي گفت: «خاطر جمع باشيد كه من عيد قربان پيش شما خواهم بود». گفتگوي او با همسرش چند دقيقه‏اي ادامه داشت. در پايان، عباس، حلاليت طلبيد و تماس قطع شد. لحظه‏اي نگذشته بود

رؤياى صادقه (شهيد محمد رضا كريمى)

رؤياى صادقه (شهيد محمد رضا كريمى) بيست روز قبل از شهادتش به مرخصى آمده بود. به اتفاق هم بيرون رفتيم. در حالى كه قدم مى‏زديم به من گفت: «پدر! مى‏خواهم مطلبى را به شما بگويم ولى خجالت مى‏كشم». به او اطمينان دادم كه حرفش را خيلى راحت بزند. پسرم گفت: «پدر! همان طور كه مى‏دانيد تمام كسانى كه شهيد مى‏شوند داراى پدر و مادر هستند». گفتم: «خوب! بله». در ادامه‏ى حرفش گفت: «اگر

نسخه برداري رؤيا

نسخه برداري رؤيا در ميان بچه هاى تبليغات لشكر 27 حضرت رسول (ص) برادر نقاشى بود به نام آديش كه در كارش استاد بود. همه مى دانستند كه اغلب نقاشى هايش با توسلات توأم است. يكى از كارهاى او كه هنوز روى ديوار ساختمان تبليغات پادگان دوكوهه مى درخشد، تصوير واقعه ى عاشوراست كه چشم همه ى بچه هاى لشكر به آن روشن شده است. او اين تصوير را شب در

خاطراتی از آخرین دیدار

خاطراتی از آخرین دیدار بوى شهادت (شهيد عليرضا نورى) عادت داشت هر وقت به خط مقدم مى‏رفت، خود را پاك، مطهر و معطر كند. محاسن و موهاى خود را شانه مى‏زد و لباسهاى خود را مرتب مى‏كرد. آخرين بارى كه مى‏خواست به منطقه‏ى عملياتى برود، من مشغول اتو كردن لباسهايش بودم. يك لحظه متوجه شدم عليرضا بوى عطر خاصى مى‏دهد. گفتم: «رضا! چرا لباسهايت اين قدر خوش عطر است؟»، گفت: «بوى شهادت مى‏دهد». پس

اقتدا به ائمه اطهار

اقتدا به ائمه اطهار در عمليات بيت المقدس بعد از اينكه “گردان ابوذر لشكر المهدى (عج)”، “تپه 185” را فتح كرد، تعداد زيادى اسير گرفتيم. هوا به قدرى گرم بود كه خيل اسرا تا چشمشان به نيروهاى ما مى افتاد به اتفاق مى گفتند: “ماء”. سر و وضع رقت بارشان فرصت تأمل را از آدم مى گرفت. با آنكه هر كدام از بچه ها بيش از يك قمقمه آب در

پرواز به سوى آزادى

بیاد شهيد سيد وحيد خجسته‏پور پرواز به سوى آزادى آخرين بار كه مى‏خواست به جبهه برود، برخلاف هميشه به خاطر اين كه ناراحت و نگران ما نباشد، ايشان را با لبخند راهى كرديم. يكى از همسايه‏ها مى‏گفت: «صورت او مانند خورشيد مى‏درخشيد». در آن لحظات مانند پرنده‏اى بود كه در حال آزاد شدن باشد. خيلى بى‏قرارى مى‏كرد و بسيار خوشحال بود. على‏رغم اين كه به فرزند بزرگش خيلى علاقه داشت؛ اما به خاطر

يا زهرا(س)

يا زهرا(س) در گردان پدافند “توپخانه 42 يونس” در قسمتى از منطقه عملياتى راه را گم كرده بوديم. همه سر درگم بودند. هر طرف كه مى رفتيم راه به جايى نمى برديم. در همين حال يكى از بچه ها با پوكه هاى كاليبر 23 روى زمين مشغول نوشتن جمله “يا زهرا” (س) بود، در كمال سادگى و صداقت. وى از آن برادرانى بود كه هر وقت مشكلى برايشان پيش مى آمد به

پرواز به سوى آسمان بى‏كران

پرواز به سوى آسمان بى‏كران بیاد شهيد قدرت الله متين راسخ هنگامى كه براى آخرين بار مى‏خواست به جبهه برود، شب هنگام در خواب ديدم كه او در كوچه از ما خداحافظى مى‏كند در حالى كه از ما دور مى‏شد، كم‏كم به سوى آسمان بى‏كران پرواز مى‏كرد. وقتى به انتهاى كوچه رسيد ديگر كاملا عروج گرفته بود. در اين هنگام بود كه از خواب پريدم و صبح كه عازم جبهه مى‏شد، من چيزى

چند خاطره از سختی ها

جلو آب را با وضو گرفتن سال 65 بعد از عمليات والفجر هشت [20/11/64 - فاو عراق] بود كه جبهه رفتم و بعد از يك دوره هفت روزه آموزش پدافند به شهر “فاو- منطقه خورعبدالله” اعزام شديم- به عنوان خدمه قبضه 57 با چهار نفر از بسيجيان. مسئول واحد برادر پاسدار “بهمن رضايى” بود و معاون او برادر “هوشنگى”. بعد از استقرار در آن محل، همان شب اول برادران

بوسيدن دست و پاى مادر

خاطراتی بیاد شهيد محمد كريمى تشكيل هيأت جانبازان حضرت على اكبر عليه‏السلام اول محرم سال شصت به مرخصى آمد و هيأت جانبازان حضرت على اكبر عليه‏السلام را در محل تأسيس كرد. انگيزه‏ى اين عملش، جلوگيرى از پرسه زدن جوانان در محل بود كه خيلى هم مورد استقبال قرار گرفت. هنوز هم پس از گذشت سال‏ها از شهادتش، اين هيأت در ايام محرم به منزل ما مى‏آيند. او در شب هفتم محرم پس از

مکاشفه

مکاشفه عمليات كربلاى 5 شروع شده بود. من مسئول قبضه ى خمپاره ى 60 گردان پياده ى المهدى (عج) بودم كه قرار بود بعد از گردان غواص ها وارد عمل شوم. با قايق هاى تندرو به سمت نيروهاى عراقى پيش مى رفتيم. وسط درياچه ى ماهى قايقمان خراب شد. هرچه سعى كرديم، روشن نشد كه نشد. مانديم وسط آب و دشمن هم چنان اطراف ما را مى زد. تا اين كه

معامله‏اى سودمند با خالق بيچون

معامله‏اى سودمند با خالق بيچون بیاد شهيد حسن هاشمى هنگامى كه روح، بزرگ مى‏شود و نفس، تكامل پيدا مى‏كند، انسان، داراى ديده‏ى دل و بصيرت مى‏شود و چيزهايى كه قبلا به واسطه‏ى حجاب، نمى‏ديد اكنون به مقدارى كه نفس ساخته شده، مى‏بيند و موقعى كه خداوند از بنده راضى مى‏شود و مى‏خواهد با او معامله كند، بنده را متوجه اين داد و ستد مى‏نماياند كه بنده‏ى من! آيا حاضرى با من معامله

بر مشامم مي رسد هر لحظه بوي کربلا

بر مشامم مي رسد هر لحظه بوي کربلا در عمليات بستان [طريق القدس- 8/9/60 - غرب سوسنگرد و بستان] شركت داشتم. گروهان ما كه براى محاصره دشمن از پشت رفته بود خيلى زود خودش در تنگنا قرار گرفت. ساعت 1 و 30 دقيقه شب بود. از هر طرف به ميدان مين برخورد كرديم. تعداد زيادى از بچه ها روى مين رفتند و يا هدف تير و تركش قرار گرفته و شهيد

چند خاطره از آخرین وداع

بيمه‏ى امام زمان (عج) بیاد سردار شهيد حاج منصور امينى هنگامى كه براى آخرين بار، عازم جبهه بود، هر دو نفر ما مى‏دانستيم كه ديگر يكديگر را نخواهيم ديد. من نمى‏توانستم از او جدا شوم و هر دو به شدت گريه مى‏كرديم. در آن لحظات گفتم: «شما را بيمه‏ى آقا امام زمان عليه‏السلام كرده‏ام». او گفت: «اگر آقا امام حسين عليه‏السلام بخواهد، آقا امام زمان (عج) مهر تأييد مى‏زند». صبح وقتى كه برادر

گناهان هفته

گناهان هفته در گردان موسى بن جعفر (ع) دوستى داشتيم چهارده- پانزده ساله اهل رهنان اصفهان. صفا و خلوص غريبى داشت، مسلم بود كه شهادت او ردخور ندارد و به همين دليل و به بهانه كم سن و سالى اش اغلب دوستان نوبت پست او را از خواب بيدار نمى كردند و به جاى او نگهبانى مى دادند. سنگر نگهبانى عصر در آن قسمت از منطقه فوق العاده در تيررس دشمن

وداع با همه‏

وداع با همه‏ بیاد شهيد يعقوب كشواديان آخرين بار كه مي‏خواست به جبهه اعزام شود، با همه‏ي اقوام و آشنايان خداحافظي كرد؛ حتي به منزل خواهرش كه در روستا بود رفت و از همه‏ي افراد حلاليت طلبيد و خداحافظي كرد. هر كس صحنه‏هاي وداع آخرين او را مي‏ديد، شوق شهادت را در چهره‏ي او مي‏خواند. (كاجهاي آسماني، سيد مهدي حسيني، فروردين 76، ص 20) وداع با پدر هنگامي كه عازم جبهه بود، به خانه‏ي

شهادت افتخار ماست

شهادت افتخار ماست در عمليات كربلاى پنج [19/10/65- شلمچه، شرق بصره] “خرمشهر” بوديم. يكى از دوستانم به نام “اميدعلى جليلى” بر روى ديوارى با گچ نوشت: “شهادت افتخار ماست”. دقايقى بعد به وسيله تركش شهيد شد. قبل از شهادتش، به اندازه اى كه رمق داشت و مى توانست سر پا بايستد زير اين شعار را با خون خودش امضا كرد. من براي شهيد شدن آمده بودم در بمباران سال 62-61

اقامه‏ي نماز ظهر در بهشت

اقامه‏ي نماز ظهر در بهشت بیاد شهيد دكتر عبدالحميد قاضي ميرسعيد «حميد» مسافر بود؛ مسافري كه روزهاي آخر سفرش را مي‏گذراند. من گرچه اين را فهميده بودم اما نمي‏خواستم باور كنم. دو سه ماه آخر، حميد همه چيز را تسويه مي‏كرد؛ هم خصوصيات اخلاقي‏اش را كامل كرد و هم از نظر زندگي، همه چيز را تكميل كرد. او براي من هيچ كار انجام نشده نگذاشت. وقتي همان اواخر به مشهد رفتيم، به حرم كه

حرمت نمازگزار

حرمت نمازگزار حدود چهل كيلومترى عمق خاك عراق- “كردستان” آن كشور، بنه اى بود به نام “بنه ي خرمشكوه”. نيروهاى نسبتا زيادى در آنجا مستقر بودند. در قسمت جنوبى بنه، سنگر اجتماعى بزرگى وجود داشت كه 150 نفر براى اقامه نماز در آن اجتماع مى كردند و تا حدودى از شر بمبارانهاى دشمن مصون مى ماندند. يك روز در حين برگزارى نماز ظهر، هواپيماهاى دشمن اين سنگر را راكت زدند. بعد
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir