شب قدر و شب آخر


خاطره ای زیبا از شهيد مير يدالله غني‏زاده

مسؤول دسته‏ي سوم گروهان «عبدالله» بودم. گردان ما در عمليات فتح فاو، صد گل پرپر داشت. هيچ كس جز بچه‏هايي كه برگشتند و چند نفري كه اسير دشمن شدند، نفهميد آن شب در كارخانه‏ي نمك بر ما چه گذشت.

... الآن دو ماه از عمليات كارخانه‏ي نمك گذشته و منطقه به دست گردانهاي ديگر فتح شده است. براي يافتن اجساد مطهر عمليات قبلي، به منطقه مي‏روم و گاهي به ياري خداوند خبر يافتن جنازه‏اي عطرآگين را به دوستاني كه از آن عمليات سالم برگشتند، اطلاع مي‏دهم.

هرگاه از منطقه بر مي‏گردم، يدالله (شهيد ميريدالله غني‏زاده) در آغوشم مي‏كشد و سخنهاي ناگفتني مي‏گويد. يك روز عصر در كنار نخلهاي بي‏سر ديدمش. غم غريبي چهره‏اش را پوشانده بود و من مشتاق حرفهاي جانبخش و روح‏نواز او بودم. گفت: «چند شب پيش، يكي از بچه‏ها نماز شب مي‏خواند و تا صبح گريه مي‏كند و حال معنوي خوشي پيدا مي‏كند. در سايه‏ي روشن هوا چند مرد روحاني در هيأتهاي پوشيده در لباس عربي را مي‏بيند كه دور سنگرها مي‏گردند. پس از ديدن تمامي سنگرها، داخل سنگر دسته‏ها مي‏شوند و در حالي كه نظر خاصي‏ نسبت به بسيجيان داشته‏اند، آنها را مورد عنايت و لطف خود قرار مي‏دهند».

180.jpg

نگاهم به او دوخته شده بود. هواي باراني چشمانش، دلم را چنگ مي‏زد. او حتي با اصرار من نام او را نگفت و ادامه داد: «از آن شب به بعد هر روز عصر، مسير قدم مبارك آن عزيزان را آب مي‏پاشم و جارو مي‏كنم، شايد يك بار ديگر آنها عنايتي فرمايند».

گريه مجال حرف زدن نداد. سر به روي زانو گذاشت و من ديدم شانه‏هايش تكان مي‏خورد. دو هفته گذشت و كنار يدالله در سنگر كمين بودم، او ارادت خاصي به خواجه شيرازي داشت، گفت: «به ديوان حافظ سري بزنيم»، نيت كرد و ديوان را گشود:

دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند

واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند

بي‏خود از شعشعه‏ي پرتو ذاتم كردند

باده از جام تجلي صفاتم دادند

چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي‏

آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

گفت: «من در اين جا يا شهيد مي‏شوم يا زخمي، آن هم يا سحر يا شب». و دوباره خواند:

چه مبارك سحري بود و چه فرخنده شبي‏

آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند

اين كلام او آن قدر جدي و با نفوذ بود كه دلم لرزيد. صبح روز آخري كه در خط بوديم، يدالله در همان سنگر كمين، نگهبان بود. رفتم سراغش!

- خبري نشد، چرا من هيچ طوري نشدم؟

گفتم: «فقط براي يك هفته استراحت به عقب مي‏رويم و بر مي‏گرديم». اشك از چشمانش جاري بود. نتوانستم بنشينم. از سنگر زدم بيرون. بعد از ناهار براي سركشي به سنگرهاي ديگر رفتم تا بچه‏ها را براي چگونگي تعويض توجيه كنم. سنگرها را براي مسؤول جديد خط توضيح مي‏دادم؛ زاغه‏هاي مهمات؛ سنگرهاي كمين، وضعيت دشمن؛ چگونگي نگهباني؛ خمپاره‏ها و تمامي آنچه را كه مي‏بايست بداند. اواخر كار بود كه غلامحسين سراسيمه آمد و گفت: «زود بيا يدالله زخمي شده». خودم را به جلو خط رساندم. دير شده بود. يدالله در آمبولانس فقط برايم دست تكان داد و رفت. نيمه شب جاي خود را به نيروهاي تازه داديم. ياد صحبتهاي يدالله افتادم و اين كه چرا عصر زخمي شد.

پدافند خط و حكايت تلخيها و شيرينيهايش تمام شد و به مرخصي رفتيم. آدرسش را برداشتم و رفتم. پيدا كردن خانه‏شان زياد طول نكشيد. وقتي ديدمش جاني دوباره پيدا كردم. رسايي صدايش را از دست داده بود و به سختي صحبت مي‏كرد. گفت: «ديده‏باني آمده بود براي شناسايي. من هم جديدترين تغييرات دشمن و محل استقرار تانكهاي جديد را به او نشان دادم. بعد از آن كه او رفت چون سنگر به هم ريخته بود، شروع به تميز كردن آن كردم. چند دقيقه نگذشته بود كه يك خمپاره‏ي شصت داخل سنگر آمد و تركشي به گردنم خورد، تركش از كنار نخاعم رد شده و مي‏گويند: «تارهاي صوتي‏ام را از بين برده است».

تا وقتي مرخصي بودم با همان حال دو بار ديگر او را ديدم. هنوز هم پيگير درمان بود تا بتواند رسايي صدايش را به دست بياورد. هنگام رفتن من به منطقه، به موتوري سپاه (محل اعزام بسيجيان به جبهه) آمده بود. هر چند ما رفتيم و او نيامد؛ ولي دلش در كنارمان بود و من آن را حس مي‏كردم.

ديگر از او خبري نداشتم تا اين كه يك روز فرمانده گردان صدايم كرد و گفت: «از اصفهان خبر رسيده كه يدالله در گلستان شهدا شفا يافته است». با شنيدن اين خبر، قلبم به تپش افتاد و عرق سردي بر پيشاني‏ام نشست. تاب ايستادنم نبود. تا مأموريت جديد تمام بشود و به اصفهان برگرديم، بيست روز طول كشيد كه گويي براي من بيست سال طول كشيد. من صبح زود خانه‏ي يدالله بودم. همديگر را در آغوش گرفته با هم به گلستان شهدا رفتيم. حس مي‏كردم عطر معنويت خاصي مي‏دهد. چهره‏ي استخواني‏اش هم روحاني‏تر از قبل شده بود، گفت: «عصر پنجشنبه به بيمارستان صدوقي پيش دكتر رفتم و گفتم: چرا جواب قطعي نمي‏دهيد؟»، دكتر اميدي به بهبودي من نداشت.

601.jpg

شب به گلستان شهدا براي دعاي كميل رفتم. ميان قبور مطهر شهدا مي‏گشتم و از اين كه ديگر نمي‏توانستم خدايم را با صداي بلند بخوانم، محزون و دلشكسته بودم نمي‏فهميدم چه كار مي‏كنم. براي دعاي كميل زير خيمه‏ي حسيني رفتم و جلوي خيمه بين جانبازان نشستم. به چند نفري از آنها التماس دعا گفتم. دعا شروع شد و من بي‏اختيار اشك از چشمانم سرازير بود. قادر به كنترل خود نبودم. دعا خوانده شد كه رسيد به فراز: «يا غياث المستغيثين (اي فريادرس بيچارگان!)»، بار سوم كه اين ذكر را گفتم، صدايم خوب شد؛ ديگر حال خود را نفهميدم؛ وقتي به خود آمدم دعا تمام شده بود و چراغهاي مجلس را روشن كرده بودند. چند بار بلند صلوات فرستادم. صدايم خوب شده بود.

شنبه كه سراغ دكتر رفتم با تعجب گفت: «علم پزشكي توجيهي براي اين مسأله ندارد؛ تارهاي صوتي شما پاره شده است ولي صدايتان جوهر دارد؛ اين را خداوند خواسته و از حساب و علم معمولي خارج است».

به ذهنم غزل حافظ آمد: «شب قدر» همان شب جمعه بود... «آن شب قدر كه اين تازه براتم دادند».

مدتي گذشت، عمليات كربلاي ده از راه مي‏رسيد و من از چندي پيش توفيق حضور در جبهه را از دست داده و خانه‏نشين و زمين‏گير بودم.

يك شب سر زده آمد و گفت: «برويم گلستان، كارت دارم»أ رفتيم چرخي زديم و از هر دري سخني گفتيم. به او گفتم: «فكر مي‏كنم بيش از اين حرفها با من كار داري». گفت: «بله! مي‏خواستم خداحافظي كنم».

- كجا؟

- فردا اعزام دارم؛ آخرين اعزام.

- چرا آخرين اعزام؟

تمام حرفهايش را در يك جمله خلاصه كرد و گفت: «اين بار من شهيد مي‏شوم».

باورم نشد. هر چند بارها از او چيزهايي ديده بودم كه باوركردني نبود. گفتم: «از كجا فهميدي اين بار شهيد مي‏شوي؟».

گفت: «مادرم تاكنون راضي نمي‏شد دعا كند من شهيد شوم؛ ولي ديروز اين سيده‏ي مؤمن قبول كرد و دعا نمود».

چندان جدي نگرفتم. ساعتي بعد همديگر را در آغوش گرفتيم و خداحافظي كرديم. يك هفته بعد تلفن كه زنگ زد، دلم گرفت، آن سوي خط صدايي محزون گفت: «يدالله پرپر شد». گيج شده بودم و توان ايستادن نداشتم. نشستم و سرم را ميان دو دستم فشردم. اشك بي‏اختيار بر صورتم دويد. تنها شده بودم

(حديث حماسه، اكبر جواني - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 104)

راوي: احمدرضا كريميان

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir