در فراقي جانكاه


بیاد شهيد اصغر ترکعلي عسکري

صميميت عجيب طلبه‏ي شهيد «اصغر تركعلي عسكري» چنان الفتي ميان من و او ايجاد كرده بود كه تصور روز فراق، برايم سخت و جانكاه مي‏نمود. يك روح بوديم در دو قالب، يا دو پرستو در يك قفس؛ قفس تنگ دنيا.

سال 65 بود. تازه داشتيم خستگي جبهه را از تن بيرون مي‏كرديم و مي‏رفتيم كه با درس و بحث، اخت شويم.

شوق حضور در ميدان، باز به سرش زده و او را به سوي سنگرهاي عشق و جهاد كشيده بود. دو هفته‏اي نگذشت كه سراغ من آمد و با اصرار فراوان خواست كه برويم. گفتم: «اي بابا! ما كه تازه آن جا بوده‏ايم!».

گفت: «نه، اين دفعه قضيه فرق مي‏كند». قضاياي شلمچه مطرح بود و عمليات كربلاي پنج. بالأخره آن قدر پافشاري كرد تا راضي شدم. ديگر مهلت نداد. به اصفهان تلفن زد تا برادرش بيايد و زن و بچه‏اش را به شهر خودشان ببرد و او هم مستقيما به اهواز برود.

يادم نمي‏رود همان شبي كه برادرش از گرد راه رسيد، ما را به يك چلوكبابي برد و شام مفصلي سفارش داد. هي مي‏گفت: «فلاني! بخور كه شايد ديگر رنگ قم و اين جا را نبينيها». و اصرار مي‏كرد كه بخوريم تا يكي دو پرس ديگر هم سفارش دهد.

خلاصه، در آن شب هاله‏ي جنون مقدسي بر سراپاي وجودش سايه انداخته بود و حركاتش عجيب مي‏نمود. گويي چيزي آرام و قرار از كفش ربوده بود. دائما اين بيت را مثل وردي مقدس بلندبلند زمزمه مي‏كرد:

هر كه غمت را خريد: عشرت عالم فروخت‏

باخبران غمت، بي‏خبر از عالمند

174.jpg

در فضاي عالي زيبابي سير مي‏كرد. معلوم بود كه روحش بسيار لطيف و صيقلي شده است. گفتم: «اصغر! راستشو بگو، جريان چيه؟ چي توي گوشت خوانده‏اند؟»

- حالا برويم، بعد مي‏فهميد! همان شب او به همراه باجناقم - كه طلبه است - به سمت اهواز حركت كردند. قرار گذاشتيم من هم دست بچه‏ها را بگيرم و ببرم كازرون و از آن جا به آنها ملحق شوم... وقتي رسيدم اهواز، از باجناقم سراغ اصغر را گرفتم، گفت: «آقا! ما را اين جا كاشته و خودش رفته تيپ قمر بني‏هاشم؟ توي بچه‏هاي زرين‏شهر».

- خوب! تو چرا با او نرفتي؟

- معلومه، ماندم كه تو بيايي.

هر چه خواهش كرديم كه ما دو نفر را هم بفرستند توي همان تيپ، نپذيرفتند، مي‏گفتيم: «بابا! اصغر عسكري آمد و از قم ما را دنبالش كشاند...»، به خرجشان نمي‏رفت كه نمي‏رفت، مانديم حيران كه چه كار كنيم. باجناقم گفت: «اصلا معلوم نيست اين يه لاقبا چرا ما را اين جا آورده».

- خوب، حال كه آمديم، هر چه باداباد، هر كجا كه خواستند مي‏رويم. بالأخره رفتيم توي يكي از گردانهاي لشكر فجر.

چند روزي كه گذشت، گفتيم برويم سري به اصغر بزنيم.

مي‏دانستيم مقر تيپ قمر بني‏هاشم «دارخوين» است.

با بدبختي زياد، خودمان را آن جا رسانديم. دم در گفتيم: «اصغر عسكري را مي‏خواهيم». بدون آن كه از ما بپرسند كي هستيد و از كجا مي‏آييد، گفتند: بفرماييد!

ما لباس بسيجي تنمان بود و عمامه هم بسته بوديم. به اتاق فرماندهي هدايت شديم. به برادري كه پشت ميز نشسته بود گفتيم: آمده‏ايم اصغر عسكري را ببينيم، گويي حرف غير منظره‏اي را شنيد، لحظه‏اي به نقطه‏اي خيره شد و بعد سرش را انداخت پايين. سرش را كه بلند كرد، گفت: «عجب! شما؟!».

- ما از دوستانش هستيم.

- فقط دوستش هستيد؟

- بله، اما از برادر به هم نزديكتريم؛ خيلي صميمي هستيم.

مكثي كرد و ادامه داد: «حالا بنشينيد، صدايش مي‏زنيم بيايد».

چند دقيقه‏اي كه نشستيم، گفتند: «حاج آقا! بفرماييد آن اتاق». رفتيم نمازخانه نشستيم، مدتي گذشت، گفتيم: «برادر! پس چي شد؟!».

- الآن مي‏آيد.

خلاصه، نيم ساعتي گذشت، اما از اصغر خبري نشد، ناگهان چهار نفر از بچه‏هاي رده بالا آمدند. سلام و عليكي كرديم و نشستند، ولي ما همين طور منتظر بوديم كه اصغر هم به زودي وارد خواهد شد. يك نفر از آنان رو كرد به ما و گفت: «شما حاج آقاي عسكري را چقدر مي‏شناسيد؟».

- هفت، هشت سالي هست كه با هم رفيقيم.

- حاج آقا! راستش ديگر بعيد است كه ايشان بيايد.

- يعني چه؟ منظور؟

- نمي‏دانيم، شايد الآن ايشان توي بهشت باشد!

ما را مي‏گوييد، ماتمان برد. گويي پتكي به سرمان كوبيده باشند.

- نكند شما برادرش اكبر را مي‏گوييد؟

- شما كدامشان را مي‏خواهيد؟

- اصغر را.

- اتفاقا همين اصغر آقا الآن شايد توي بهشت باشد!

اين را كه گفت، دلمان هري ريخت پايين. قطره‏هاي اشك مثل باران بهار از آسمان چشمان خزان‏زده‏ي ما فرومي‏چكيد. هق‏هق گريه‏ي ما تمام فضا را گرفته بود.

صداي مؤذن كه بلند شد، اصلا نفهميديم نمازخانه از بچه‏ها پر شده است. ما همين طور گوشه‏اي كز كرده و آرام‏آرام اشك مي‏ريختيم و آنها دور ما حلقه زده بودند... هنوز هم گاه، خودم را در آن نمازخانه احساس مي‏كنم؛ در انتظار اصغر و آنگاه صدايش چونان نسيمي نوازشگر در كوچه باغ دلم مي‏پيچد: هر كه غمت را خريد...

(ما آن شقايقيم. تقي متقي، مركز فرهنگي سپاه، زمستان 75، ص 69)

راوي: حجةالاسلام حمزه اسفندياري

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

نظرات  

 
حسین میناکارده
+1 #1 حسین میناکارده 1392-09-06 20:03
از مسئولين محترم و مردم حزب الله مي خواهم كه در مقابل آن افرادي كه نتوانستند از طريق عقيده مردم را از انقلاب دور و منحرف كنند و الآن در كشور دست به مبارزه ديگري از طريق اشاعه فساد و فحشاء و بي حجابي و ... زدند، در مقابل اينها ايستادگي كنند و با جدّيت هرچه تمام تر جلو اين فسادها را بگيريد! شهيد حاج حسين خرازي
 
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir