درخواست شهادت از خداوند

بیاد شهيد محمد شاهيني

درخواست شهادت از خداوند

شب عجيبي است. سكوت، خلوت و خاموشي شب، همه را به خود دعوت مي‏كند و اين فرمانده گردان است كه سخن مي‏گويد و بچه‏ها گريه مي‏كنند. گهگاه بغضي گلوي فرمانده را مي‏فشارد و جلوي تكلمش را مي‏گيرد. از آن شبهايي است كه دل آدم براي يك جرعه از روضه‏ي امام حسين عليه‏السلام بي‏تابي مي‏كند.

- بچه‏ها! شايد اين آخرين ديدار ما باشد... بياييد يكديگر را حلال كنيم... اگر كسي شهيد شد بايد قول بدهد از ديگران شفاعت كند...

صداي گريه‏ي بچه‏ها بلندتر مي‏شود و در اين ميان، حالت محمد چشمگير است. اگر كسي در آن شب، نزديك او نشسته بود، صداي زمزمه‏ي او را مي‏شنيد: «اللهم رزقني توفيق الشهادة في سبيلك».

با خودت فكر مي‏كني اين زمزمه چقدر آشنا است، بارها وقتي در سكوت شب از كنار چادر و يا سنگر محمد گذشته‏اي، اين زمزمه‏ها را از او شنيده‏اي. دلت مي‏خواهد مثل او پيشاني را روي مهر بگذاري و ناله كني: «الهي قلبي محجوب و نفسي معيوب و...».

همه‏ي بچه‏ها سوار بر خودروها و در نزديكي خط اول پياده مي‏شوند. ناگهان آرامش شب با رگبار گلوله‏ها و انفجار خمپاره‏ها آشفته مي‏شود و تا طلوع سپيده، آتش به شدت ادامه مي‏يابد. با طلوع صبح، پيروزي براي رزمندگان اسلام رقم خورده است.

173.jpg

شركت محمد در تشييع پيكر شهيدان

عمليات كه تمام مي‏شود، بچه‏ها پاياني (تسويه حساب) مي‏گيرند و به خانه برمي‏گردند. كارهاي زيادي دارند؛ ديدار با دوستان و خانواده؛ به خاك سپردن شهيدان؛ رونق دادن به مجالس ختم آنها؛ دلداري دادن به خانواده‏هايشان و سرزدن به بچه‏هايي كه مجروح شده‏اند و...

از اين پس، هر شب جمعه از دور، كسي را مي‏بيني كه بر سر قبر شهيدان نشسته است و با آنها راز دل مي‏گويد. اگر نزديكتر شوي، او را مي‏شناسي و صداي زمزمه‏اش را مي‏شنوي؛ محمد است كه گويي با خودش مي‏گويد:

رفيقان مي‏روند نوبت به نوبت‏

خوشا آن دم كه نوبت بر من آيد

شهداي عمليات خيبر را فردا تشييع مي‏كنند؛ اما محمد كه خودش در اين عمليات مجروح شده است، احساس بي‏قراري مي‏كند و نمي‏تواند روي تخت بيمارستان بماند. آن قدر اصرار مي‏كند كه همه تسليم مي‏شوند و فردا او را مي‏بيني كه عصا زير بغل در حالي كه دست ديگرش در دست من است، پشت سر تابوت شهيدان قدم برمي‏دارد. هر كاري مي‏كنم حاضر نمي‏شود سوار ماشين يا موتور شود و با همان حالت، تمام راه را پياده به دنبال ياران شهيدش مي‏آيد.

172.jpg

آخرين ديدار

كربلاي پنچ كه فرامي‏رسد، ديگر طاقت نمي‏آورد، مي‏گويد: «آمده‏ام با شما خداحافظي كنم...».

چهره‏اش را كه از شرم، گل انداخته است به زير مي‏اندازد:

- شايد اين آخرين ديدار ما باشد...

اين جمله را كه مي‏شنوم، دلم مي‏لرزد، بي‏طاقت مي‏شوم و اشك در چشمانم حلقه مي‏زند. سرش را بلند مي‏كند و نگاهش را براي لحظاتي به چشمانم مي‏دوزد. از حالتي كه در چشمانش هست، بي‏تاب مي‏شوم و او اشكهايم را پاك مي‏كند.

آخرين شبي را كه در خانه‏ي ما گذراند، از ياد نخواهم برد. نديدم آن شب را بخوابد، تمام شب صداي مناجات و قرآنش را مي‏شنيدم. در آن شب هم نماز شبش ترك نشد. در اين فكر هستم كه بايد خودم را براي فردا آماده كنم تا بار سنگين وداع ديگري را بر شانه‏هاي لرزانم تحمل كنم.

محمد بار ديگر به جبهه مي‏رود و اين بار تنها نيست، علي برادرش هم با او است. تقدير اين است كه اين دو برادر شانه بر شانه‏ي هم، به سوي ميادين نبرد سفر كنند.

581.jpg

لبخند جاودانه

عاقبت، لحظه‏اي كه باور نمي‏كردي، چون صاعقه بر سرت فرود مي‏آيد... دوباره «يا حسين!» و «شهيدان زنده‏اند!»، خيابانهاي شهر را پر كرده است. تابوت شهدا روي دستها موج برمي‏دارد و تو در ميان سيل جمعيت و در ميان تابوتهاي سرخي كه در ميان اشك و آه تشييع مي‏شوند، به دنبال گمشده‏اي مي‏گردي و لحظه‏اي بعد شانه‏هايت را به تابوتي مي‏سپاري كه به نرمي، روي طوفان دستها به سوي ساحل آرامش در حركت است و وقتي از نفس مي‏افتي، نگاهت از پس پرده‏هاي اشك، روي تصويري با تبسمي صميمي و آشنا خيره مي‏شود.

تمام خاطرات روزهايي كه با محمد در جبهه بوده‏اي، در پيش چشمت مجسم مي‏شود و يادهاي زلال و خاطرات خوبي كه از او داري، در ذهن خسته‏ات مي‏گذرد. دلت مي‏خواهد همدردي باشد و سر بر شانه‏هايش بگذاري. نگاهت را به اطراف مي‏فرستي و در ميان موج جمعيت، پدر شهيد «محمد شاهيني» را مي‏بيني كه سر بلند ايستاده است و غم شهادت دو فرزندش را چون كوه تحمل مي‏كند. متانت چهره اين فرد روحاني، اندكي تسلي‏ات مي‏دهد.

در گلزار شهدا، نسيم، پرچمهاي سرخ و سبز «يا حسين عليه‏السلام!» و «يا زهرا عليهاالسلام!» را تكان مي‏دهد و پيكرهاي به خون خفته را به بوسه مي‏گيرد. براي آخرين بار چهره‏ي محمد را مي‏بيني كه چه آسوده و آرام خفته است. گويي وقت پاك كردن آخرين لبخند را از چهره‏اش نداشته است. با خود مي‏انديشم؛ آيا هرگز اين چهره و اين لبخند را از ياد خواهم برد؟

(نشريه‏ي 19 دي، ش 156، 6 / 4 / 81، ص 7)

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir