احداث حسينيه در خط مقدم

احداث حسينيه در خط مقدم

بیاد شهيد محمود يونس‏پور

در روزهاي حماسه و ايثار، وجود بچه‏هايي كه تا سرحد جان، فداكاري داشتند، نعمت بزرگي بود؛ بچه‏هايي بودند كه با روش پسنديده و اخلاق حسنه، الگو و نمونه‏اي براي سايرين مي‏شدند.

«محمود» يكي از اين بچه‏ها بود. محمود با رفتارش درس مي‏داد؛ درس اخوت و برادري. در شبهاي عمليات با شجاعتش معلم مي‏شد؛ معلم عشق و دلاوري؛ معلم غيرت. شايد در ميان همه‏ي فريادهاي جور واجور بچه‏ها در شبهاي عمليات، فرياد «يا حسين!» محمود از همه رساتر بود. وقتي با دشمن رو به رو مي‏شد، چنان مصمم و استوار بود كه گويي تمام خشمش را متوجه يك چيز ساخته است و هنگامي كه با اسرا رو به رو مي‏گشت، آن چنان رؤوف بود كه گويي ديگر به كار عمليات نمي‏آيد.

همه‏ي بچه‏ها محمود را دوست داشتند. محمود، چهره‏ي آشنا، مؤذن محور بود. صبح، ظهر و غروب شلمچه، با صداي زيباي محمود الفت خاصي داشت، حتي عراقيهاي مستقر در حوالي پتروشيمي به صداي رساي محمود آشنا بودند. وقتي محمود اذان مي‏گفت، خط خاموش بود، گويي عراقيها به اين نوا علاقه داشتند. هر گاه از كنار بچه‏ها رد مي‏شد، قرآن بسيار زيباي زير بغل داشت و تسبيح زنان، در حالي كه تبسم هميشه بر لبانش بود به راه خود ادامه مي‏داد.

بعد از اذان، صداي «عجلوا بالصلاة» بانگ بيدارباش بود. به اغلب سنگرها سركشي مي‏كرد. براي بچه‏ها آيه و حديث مي‏خواند. بيشتر وقتش را به قرائت قرآن مشغول بود، اما امان از شبهاي عمليات! حال و هواي اين آذربايجاني عاشق عوض مي‏شد. آن چنان گريه مي‏كرد و در آرزوي كربلاي حسين عليه‏السلام اشك مي‏ريخت كه دل هر كسي را به درد مي‏آورد. او اميد بچه‏ها بعد از خدا بود. ايمان، بخشي از وجود و شجاعت، آميخته‏ي كردارش بود.

يكي از روزها كه نماز را فرادا مي‏خوانديم، محمود پيشنهاد كرد: بياييد سنگر بزرگ و محكمي درست كنيم كه حسينيه‏ي بچه‏ها باشد طوري كه بتوانيم اوقات فراغت را در آن جمع شويم و نماز را به جماعت بخوانيم.

پيشنهاد وي مورد قبول واقع شد و هر كسي به كاري مشغول شد. خودش عده‏اي را جهت كندن زمين انتخاب كرد و همراه با ما به دنبال وسايل روانه شد. از سنگر عراقيها كه در اين محور عقب‏نشيني كرده بودند، تراورس، آهن و پليت تهيه كرديم و چند روز تمام بچه‏ها در مواقع مناسب، سخت كار كردند. سنگر بسيار زيبا و محكمي آماده شد. بچه‏ها با علاقه كار مي‏كردند. سنگر، با سنگرهاي معمولي تفاوت داشت. خيلي محكم بود، طوري كه شايد گلوله‏ي خمپاره شصت خرابش نمي‏كرد. در هر صورت بايد محكم مي‏ساختيم؛ چون قضيه‏ي يك جمع مطرح بود.

صبح روز بعد به پيشنهاد بچه‏ها خود محمود به عنوان پيش‏نماز واحد انتخاب شد. اول خواست شانه خالي كند، مرتب دليل و برهان آورد كه ما را چه به اين كارها، دنبال كسي بگرديد كه لياقت اين مسؤوليت را داشته باشد؛ اما اصرار بچه‏ها كار خودش را كرد و محمود به عنوان اولين پيش‏نماز واحد انتخاب شد. از آن روز معمولا نماز را به جماعت مي‏خوانديم؛ آن هم در دل دشمن و در خط مقدم. شايد تصورش براي بعضيها خيلي مشكل باشد و شايد هم اگر عراقيها مي‏فهميدند، به ما مي‏خنديدند؛ اما نماز را به جماعت خواندن در آن محيط، لذت خاصي داشت.

1.jpg

من شخصا معتقدم هر چه انسان به مرگ نزديكتر شود، خدايش را بيشتر مي‏شناسد و هر چه انسان بيشتر خودش را به گرداب بلا بسپارد، خدايش را بهتر درك مي‏كند و نزد او محبوبتر است. چند روزي از نماز جماعت در محور شلمچه نگذشته بود كه يك روز بچه‏ها دور هم جمع شدند. قرار بر اين شد كه براي حسينيه نام‏گذاري كنيم و نامي كه مناسب اين محيط و اين حسينيه باشد انتخاب كنيم. بالأخره هر كسي چيزي گفت و نظري داد؛ اما اختلاف نظرها موجب شد كه به نتيجه‏اي نرسيم تا اين كه محمود وارد سنگر شد و گفت: «چه خبره؟ بچه‏ها! صداي حرفهاي شما تا خود بصره هم مي‏رسه، آرام‏تر صحبت كنيد». و در حالي كه تبسم بر لب داشت در جمع ما نشست. بچه‏ها قضيه را برايش تعريف كردند. محمود كمي فكر كرد و لب به سخن گشود: «بچه‏ها! من پيشنهادي مي‏كنم اگر موافق بوديد زهي سعادت و اگر پيشنهاد بهتري داريد ما موافقيم».

همه سراپا گوش بوديم و به محمود نگاه مي‏كرديم. محمود ادامه داد: «پيشنهاد مي‏كنم حسينيه را به نام اولين شهيد اين محور نامگذاري كنيم، چطوره بچه‏ها؟».

براي لحظه‏اي كوتاه سكوت خاصي در جمع بچه‏ها حاكم شد و كسي چيزي نگفت؛ بعضيها به چهره‏ي ديگران نگاه مي‏كردند تا از سيمايشان نظرشان را بخوانند؛ ولي باز خود محمود سخن گفت: «چي گفتيد بچه‏ها؟» و نگاه به جمع انداخت. بله حرف محمود به دل بچه‏ها نشسته بود. پيشنهاد بجايي بود. با صلوات، ختم جلسه اعلام شد و بچه‏ها متفرق شدند.

آفتاب، كم‏كم مي‏رفت تا در پس مغرب پنهان شود و سپيدي روز، جايش را با سياهي شب عوض كند. گاه و بيگاه صداي انفجار گلوله‏هاي خمپاره‏ي دشمن، سكوت غمگين غروب شلمچه را مي‏شكست؛ ولي بچه‏ها با اين صدا مأنوس بودند؛ چون گاهي اتفاق مي‏افتاد كه همين گلوله‏ها عزيزي را از جمع‏مان مي‏گرفت.

از دريچه‏ي كوچك سنگر، محمود را نگاه مي‏كردم كه در مقدمات وضو گرفتن بود. به حالش غبطه مي‏خوردم، از اين كه چه مي‏شد ما هم مثل محمود بوديم. محمود بي‏توجه به صوت خمپاره‏ي عراقيها كه وحشي‏گري‏شان مثل هميشه گل كرده بود، وضو را تمام كرد و براي اذان مغرب آماده شد. ناگهان احساس كردم سنگر روي سرم خراب شد و دود باروت و گاز براي چند لحظه همه جا را گرفت. در ميان دود غليظي كه از انفجار خمپاره برخاسته بود محمود را نگاه كردم كه صورتش غرق در خون بود. رو به قبله چند قدمي جلو رفت و بي‏اختيار افتاد. فرياد زدم: «بچه‏ها؟ محمود!».

118.jpg

محمود تركش خورده بود. چند نفري به كمك محمود شتافتند؛ اما گويي كار از كار گذشته بود. از محمود تنها تبسمي باقي مانده بود. بچه‏ها سر خونين محمود را با چفيه بستند و بدن مطهرش را داخل حسينيه بردند؛ اما گويي او سالهاي سال است كه به خواب رفته است. محمود هيچ نمي‏گفت. در جمع گرفته و گريان بچه‏ها، به ياد نيت و پيشنهاد محمود افتادم؛ گويي هنوز صدايش در حسينيه به گوش مي‏رسيد كه حسينيه را به ياد اولين شهيد نامگذاري كنيم. الله‏اكبر از اين نيت! محمود را بچه‏هاي بهداري به پشت خط انتقال دادند. صبح روز بعد بر سر در ورودي حسينيه اين تابلو نصب شد: «حسينيه‏ي شهيد محمود يونس‏پور» (روزنامه‏ي جمهوري اسلامي، 13 / 2 / 67، ص 8)

راوي: ابراهيم سام دليري

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

نظرات  

 
حسین میناکارده
0 #2 حسین میناکارده 1392-09-06 19:59
مثل همه بسيجيان دو تكه تركش خمپاره برداشته بودم كه يادگار با خودم ببرم منزل . برگ مرخصي ام را گرفتم و آمدم دژباني . دل و جگر وسايلم را ريخت بيرون ، تركش ها را طوري جاسازي كرده بودم كه به عقل جن هم نمي رسيد ولي پيدايش كرد . پرسيد : « چند ماه سابقه منطقه داري ؟ » گفتم :« خيلي وقت نيست » گفت : « شما هنوز نمي داني تركش ، خوردنش حلال است بردنش حرام ؟ » گفتم : « نمي شود جيره خشك حساب كني و سهم ما را كه حالا نخورده ايم بدهي ببريم ! »
 
 
حسین میناکارده
0 #1 حسین میناکارده 1392-09-01 15:03
اين را بدانيد كه اين مردم و خانواده شهدا بودند كه مسؤوليت به شما دادند و امروز خدمت در همچنين مملكتى، بسيار مسئوليت دارد. شهيد صفرعلى رضايى
 
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir