خاطراتی از آخرین دیدار

خاطراتی از آخرین دیدار

بوى شهادت (شهيد عليرضا نورى)

عادت داشت هر وقت به خط مقدم مى‏رفت، خود را پاك، مطهر و معطر كند. محاسن و موهاى خود را شانه مى‏زد و لباسهاى خود را مرتب مى‏كرد. آخرين بارى كه مى‏خواست به منطقه‏ى عملياتى برود، من مشغول اتو كردن لباسهايش بودم. يك لحظه متوجه شدم عليرضا بوى عطر خاصى مى‏دهد. گفتم: «رضا! چرا لباسهايت اين قدر خوش عطر است؟»، گفت: «بوى شهادت مى‏دهد».

پس از آن، با بچه‏ها خداحافظى كرد و عكس يادگارى گرفت و به منطقه‏ى عملياتى رفت.

(مجله‏ى خانواده، ش 137، 15 / 1 / 77، ص 16)

راوى: همسر شهيد

435.jpg

بوسيدن رخسار فرزند (شهيد اصغر آقايارى)

هنگامى كه شهيد «اصغر آقايارى» براى آخرين بار عازم جبهه بود، پدر همسرم به رحمت خدا رفته بود. ما در خانه ميهمان داشتيم. من به او گفتم: «در اين چند روز در خانه باش و به جبهه نرو»، اما او قبول نكرد و همان روز راهى جبهه شد. هنگام خداحافظى به من مى‏گفت: «مادر! صورت مرا ببوس كه اگر اين كار را نكنى بعدا پشيمان مى‏شوى».

در آن هنگام، فرزند او خردسال بود و من به او گفتم: «طورى برو كه فرزندت تو را نبيند تا بهانه‏گيرى و گريه كند»؛ اما او نپذيرفت و پسرش را در آغوش گرفت، صورت او را بوسيد و رفت .

(مجله‏ى خانواده، ش 180، 15 / 11 / 78، ص 15)

راوى: مادر شهيد

601.jpg

آخرين سفارشها (شهيد محمد ناصر اشترى)

مدتى قبل از شهادتش مرا خبر كرد كه آقاجان! بيا منطقه كارتان دارم. من هم رفتم دزفول. آن جا نبود رفته بود جزيره. همرزمش «شهيد احدى» تلفن زد به او كه بيا پدرت آمده. محمد ناصر تلفنى گفت: «كه پدر! اين جا اوضاع بحرانى است؛ شما چند روز صبر كنيد تا من بيايم».

چند روزى ماندم. يك شب موقع خواب ديدم يك نفر دستش را روى صورتم مى‏كشد. چشم باز كردم و ديدم ناصر است. خواستم بلند شوم، گفت: «بخواب، من هم چند روز است كه نخوابيده‏ام و خسته‏ام». موقع اذان صبح بيدار شديم. گفت: «برويم با بسيجى‏ها نماز جماعت بخوانيم». وارد چادر شديم گفت: «آقاجان! من هميشه دوست دارم كنار ستون چادر، نماز بخوانم». و كنار ستون نشست بعد از نماز رفتم و ديدم سرش را به ستون چادر تكيه داده، دستهايش را بالا برده و با يك حالت خاصى دارد با خدا درد دل مى‏كند. به رويش نياوردم و منتظر شدم تا دعايش تمام شد و آمد. بعد گفت: «برويم اين اطراف تا آفتاب طلوع كند گشتى بزنيم». رفتيم كنار ارتفاعات دزفول. همين طور كه قدم مى‏زديم گفت:

«آقاجان! من از شما خواستم به منطقه بياييد تا سفارش كنم از بابت من ناراحت نباشيد. به مادرم هم وقتى مرخصى بودم گفتم از بابت من اصلا نگران نباشيد. من با خداوند عهد و پيمانى بسته‏ام و به نظرم اين روزها لحظه‏هاى آخر من است. هيچ ناراحت نباشيد. فقط با خانواده‏ى شهدا خوشرفتارى كنيد و از آنها غافل نشويد. شما هم كارهايتان را در پشت جبهه انجام بدهيد و احساس كنيد كه در حال خدمت در خود جبهه هستيد. من بايد بروم و يك دوش بگيرم و بروم به جزيره».

همان وقت فهميدم كه محمد ناصر، ديگر برنخواهد گشت. اين آخرين صحبت ما بود .

راوى: پدر شهيد

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

نظرات  

 
حسین میناکارده
0 #1 حسین میناکارده 1392-09-06 20:10
وسايل نيروهايم را چك مي كردم. ديدم يكي از بچه ها با خودش كتاب برداشته؛ كتاب دبيرستان.
گفتم «اين چيه؟»
گفت: «اگر يه وقت اسير شديم، مي خوام از درس عقب نيفتم.»
 
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir