رعايت احساسات دوستان

رعايت احساسات دوستان (شهيدان: محمد حسن، محمد عباس، و محمد حسين سيف‏الدينى)

«محمد حسن» در آخرين ديدار به من گفت: «لازم نيست تو براى بدرقه همراه من به محل اعزام بيايى؛ چون بعضى از دوستان همراه ما، مادر ندارند و من دلم نمى‏خواهد كه آنها تو را در آن جا ببينند و ناراحت شوند».

«محمد عباس» چون قبل از رفتنش به جبهه، من و پدرش از رفتنش ممانعت مى‏كرديم براى اين كه با من روبه‏رو نشود بدون اطلاع و خداحافظى، رفت؛ به خاطر اين كه از من خجالت نكشد و از طرفى چون عاشقانه دلش مى‏خواست به جبهه برود، پس از رسيدن به جبهه برايم تلگراف زد و نوشت: «اگر كسى هست كه به جبهه بيايد بفرستيد و برايم دعا كنيد كه به محمد حسن بپيوندم».

583.jpg

آخرين پسر شهيدم «محمد حسين» هميشه براى دلدارى‏ام مى‏گفت: «مادر جان! ناراحت من نباش. اصلا نگران من و بچه‏هايم نباش. همان طور كه راجع به برادرانم صبور هستى، راجع به من هم چنين باش. خدا بزرگ است».

او مى‏گفت: «من مثل برادرانم سعادت نداشتم كه به شهادت برسم»؛ ولى وقتى كه پزشكان به او جواب منفى دادند؛ چون شيميايى شده بود، ديگر كاملا اميدوار شده بود كه به سوى برادرانش پر خواهد كشيد.

محمد حسن در سال شصت در عمليات شكست حصرآبادان بر اثر سوختگى به شهادت رسيد؛ محمد عباس در عمليات خيبر در سال 63 بر اثر تركش خمپاره به شهادت رسيد؛ محمد حسين در سال 64 در عمليات والفجر هشت بر اثر بمباران شيميايى از ناحيه‏ى ريه به شدت آسيب ديد و پس از دو سال به شهادت رسيد.

(مجله‏ى خانواده، ش 77، 1 / 6 / 74، ص 18)

راوى: مادر شهيدان

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

نظرات  

 
حسین میناکارده
0 #1 حسین میناکارده 1392-09-06 20:03
بسم الله را گفته و نگفته شروع كردم به خوردن .
حاجي داشت حرف مي زد و سبزي پلو را با تن ماهي قاطي مي كرد.
هنوز قاشق اول را نخورده ، رو به عباديان كرد و پرسيد : عبادي ! بچه ها شام چي داشتن؟ همينو. واقعاً ؟ جون حاجي ؟ نگاهش را دزديد و گفت : تُن رو فردا ظهر مي ديم .
حاجي قاشق را برگرداند . غذا در گلويم گير كرد .
حاجي جون به خدا فردا ظهر بهشون مي ديم .
حاجي همين طور كه كنار مي كشيد گفت : به خدا منم فردا ظهر مي خورم .
شهيد همت
 
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir