آگاهی از شهادت

بیاد شهيد حاج رجبعلى بكشلو:

آخرين بار وقتى همسرم به جبهه اعزام مى‏شد، چهره‏اى بشاش و نورانى و بسيار شاد و سرحال داشت. گويا از شهادت خود مطلع بود. چند بار از او سؤال كردم: «مگر كجا مى‏روى كه اين قدر خوشحال هستى؟» با آن كه در طول پنج سال، مرتب به جبهه مى‏رفت و مى‏آمد و چندين بار هم مجروح شده بود؛ اما اين بار با دفعات قبل فرق داشت. قبل از اين كه برود، تمام مايحتاج خانه را خريدارى كرد و در منزل گذاشت كه تا آن موقع بى‏سابقه بود. مدام با خود فكر مى‏كردم خبرى هست و چيزى وجود دارد كه او آن را از ما پنهان مى‏كند. در آن موقع فرزندان ما كوچك بودند و خودش هم در همان سال يعنى سال 1365 دوبار مجروح شده بود؛ بنابراين، از او خواستم مدتى به جبهه نرود؛ اما او گفت: «نگران نباش. مى‏روم و هفته‏ى ديگر در تهران هستم».

خداحافظى كرد و رفت و همان طور كه خودش گفته بود، جسم مطهرش را هفته‏ى ديگر آوردند .

(مجله‏ى خانواده، ش 171، 1 / 7 / 78، ص 16)

راوى: همسر شهيد

374.jpg 

زيارت امام حسين عليه‏السلام با لباس اسير عراقى

بیاد شهيد سيد محمد اينانلو

وقتى كه برادر كوچكتر سيد، «محمود» شهيد شد، همسنگرانش به خاطر اين كه جسدش در سرزمين كفر از تركش خمپاره‏ها محفوظ بماند، اطراف جنازه‏اش را سنگ چيدند. سيد «محمد» به بهانه‏ى برگرداندن پيكر برادر شهيدش، به منطقه‏ى پنجوين عزيمت كرد و در آن جا به مدت هجده روز در محاصره‏ى دشمنان قرار گرفت. در همان زمان به لطف الهى توانست با استفاده از لباس يك اسير عراقى به زيارت مولاى خود امام حسين عليه‏السلام نايل شود.

دو ماه بعد از شهادت برادرش، سيد محمد نيز با همسرش در حالى كه در انتظار تولد فرزند سه ماهه‏اش به سر مى‏برد، وداع نمود و در عمليات خيبر به درجه‏ى رفيع شهادت نايل آمد. سيد محمد قبل از شهادتش به همسرش گفته بود تا سه روز ديگر بيشتر زنده نمى‏ماند و حتى زمان دقيق شهادتش را نيز گفته بود.

(مجله‏ى شاهد، ش 258، آبان 75، ص 15)

420.jpg 

مشخص كردن محل دفن خويش

بیاد شهيد نصرت الله كسبى

مراسم هفتم شهادت برادرم بود. به گلزار شهدا رفته بوديم كه ناگهان در يكى از قطعه‏هاى گلزار، پاى همسرم پيچ خورد و به زمين افتاد. در حالى كه از جا بلند مى‏شد، گفت: «شايد محل دفن من اين جاست. به زودى مرا در اين مكان به خاك مى‏سپارند».

گفتم: «تازه اول زندگى‏مان است اين حرفها را نزن».

لبخندى زد و گفت: «جدى مى‏گويم». چهل روز از واقعه‏ى آن روز گذشت كه خبر پروازش را دادند و اتفاقا در همان مكانى كه پايش پيچ خورده بود، به خاك سپرده شد.

(نشريه‏ى غريبانه، گروه فرهنگى معراج، ويژه نامه‏ى ياد ياران 3، ص 7)

راوى: همسر شهيد

 

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

نظرات  

 
 محسن
+1 #1 محسن 1389-11-25 13:35
بسیار زیباست منم یه خاطره ای از یکی از شهدا بگم که راوی ان یکی دیگه از شهدا بوده---ایشون می گفت نصرالله پسر خیلی خوبی بود شوخ بودوهمه بچه ها دوستش داشتند.کنار خاکریز توی چزابه بود-که به من گفت چی می شد ما هم امام حسین رو زیارت می کردیم .از این حرفش تا موقعی که خمپاره به زمین خورد چیزی زمان نگذشته بود -وقتی همه گردوخاکها خوابید سراغ نصرالله رو گرفتم ،دیدم رو به اسمان خوابیده وهر چی صداش کردم جواب نداد از انجایی که مزاح زیاد می کرد گفتم داره مزاح می کنه رفتم وسرش رو گرفتم توی بغلم -متوجه شدم ترکش خورده پشت سرش واین شد که نصرالله هم امام عشثق را زیارت کرد ورفت با پروانگان عاشق خمینی ره بسوی حضرت حق
 
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir