بشارت شهادت

بشارت شهادت

بیاد شهيد شيرعلى سلطانى

به ميدان مين عراقيها كه رسيديم، صداى برادر سليمان‏زاده به گوش رسيد: «برادران! تا بچه‏هاى تخريب، محور را كنترل مى‏كنند كمى استراحت مى‏كنيم».

از شدت خستگى روى زمين ولو شدم. بچه‏هاى ديگر هم همين طور. راه زيادى آمده بوديم. بالاى سرم آسمان صاف جنوب بود كه برق ستاره‏ها آن را روشن كرده بود. منورهاى عراقى در دل آسمان قشنگ مى‏سوخت و پايين مى‏آمد و دقايقى بعد روى خاك، خاموش مى‏شد. بچه‏ها با چهره‏هايى ساكت و بى‏صدا كنار هم نشسته بودند. بعضى‏ها نماز مى‏خواندند، بعضى هم با خودشان خلوت كرده بودند. سكوت بود. گويى اين شب، رازهاى زيادى در دل خود داشت. خيلى دلم مى‏خواست در اين لحظه‏ها راهى به قلب تك‏تك بچه‏ها باز كنم و ببينم در اين دل شب و در كنار خط دشمن چه مى‏گويند و چه مى‏شوند. نگاهم روى صورت همه‏شان چرخيد.

آن قدر چرخيد تا روى صورت حاج «شيرعلى» ايستاد. نماز شب مى‏خواند. قنوت گرفته بود و كف دستهايش رو به آسمانى بود كه هر لحظه منورى آن را روشن مى‏كرد. نمى‏دانم چرا خيال كردم شيرعلى، شب آخرش را مى‏گذراند.

اين اواخر، روزها كنار رودخانه‏ى كرخه - كه از وسط شهر شوش مى‏گذرد - تنها مى‏نشست و ساعتها قرآن مى‏خواند و راز و نياز مى‏كرد و زارزار مى‏گريست. يك بار خلوتش را به هم زدم و آن قدر پاپيچش شدم تا برايم حرف زد: «خيلى وقت است كه از خدا شهادت را طلب كرده‏ام. اين دفعه كه مرخصى بودم خواب ديدم تو مسجد المهدى نشسته‏ام. يك سيد نورانى بشارتم داد كه در علميات بعدى توفيق شهادت نصيبم مى‏شود. بعد از ديدن اين خواب، در گوشه‏اى از مسجد، قبرى براى خودم كندم و به جبهه آمدم».

(نشريه‏ى شلمچه، ش 52، 13 / 10 / 77، ص 10)

12.jpg

ذكر الله‏اكبر و يا مهدى (عج)

بیاد شهيد على امينى‏تبار

صبح سه‏شنبه 28 / 2 / 1361 «امينى‏تبار» مرا صدا زد و گفت: «برادر مسعودى! بيا مى‏خواهم مژده‏اى به تو بدهم». گفتم: «چه مژده‏اى؟». گفت: «مژده‏ى شهادت. در خواب ديدم مادرم به من گفت: «على جان! مى‏خواهم برايت عروسى بگيرم. گفتم: مادر جان! عروسى براى چه؟ من كه ازدواج كرده‏ام؛ ولى مادرم گفت: قبول دارم كه عروسى كرده‏اى ولى مى‏خواهم دوباره عروسى كنى، ناگهان در همين لحظه از خواب بيدار شدم و از اين خواب اين چنين به من الهام شد كه خداوند، در رحمت را به سويم گشوده و مرا در زمره‏ى شهدا انتخاب كرده است».

اين ماجرا گذشت تا اين كه ساعت نه صبح روز بعد، مصادف با روز شهادت مرد خستگى‏ناپذير، زندانى بغداد حضرت امام موسى بن جعفر عليهماالسلام براى تهيه‏ى مهمات، سنگر را ترك كردم و بعد از مراجعت به سنگر، امينى‏تبار مرا صدا زد و من هم به طرفش رفتم و چون سنگر انفرادى بود، او در ميان سنگر و من در بيرون سنگر، مشغول صحبت شديم، در همين حين يك تانك عراقى نمايان شد و من فورى به سنگر خودم مراجعه كردم. شهيد امينى‏تبار - كه خود آرپيجى‏زن بود - سه گلوله بيشتر نداشت، دو تا را به طرف تانك نشانه گرفت، ولى به هدف نخورد؛ سومى را شليك كرد، خوشبختانه به هدف خورد و تانك دشمن را منهدم كرد، اما بعد چون تيراندازى از يك مكان ثابت بود دشمن محل او را شناسايى كرد و با يك گلوله، سنگر او را نشانه گرفت. من فقط صداى تكبير او را شنيدم و فورى به بالينش رفتم و او را به دوش گرفتم تا به پشت جبهه منتقل كنم. در بين راه ذكر او مرتب الله‏اكبر و يا مهدى (عج) بود. بعد از مدتى ساكت شد. من احساس كردم به حالت اغما فرورفته، خلاصه او را به آمبولانس رساندم و از او جدا شدم. ديگر از او خبرى نداشتم تا اين كه خودم مجروح شدم و مرا به بيمارستان اهواز منتقل كردند، در آن جا از مسؤولين سراغ على‏اكبر را گرفتم، گفتند مجروح نيست، جزء شهدا است.

راوى: جعفر مسعودى

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir