عمار؛ يادگار پدر

عمار؛ يادگار پدر

شهيد ماشاءالله ابراهيمى

با حفظ سمت جانشينى گردان، فرماندهى گروهان «ياسر» را هم به عهده گرفت. من نيز به عنوان معاون، در كنارش بودم. عمليات انجام شد. صبح روز دوم عمليات، پشت خاكريزى در منطقه‏ى عملياتى مستقر شديم و آماده‏ى حركت به طرف منطقه بوديم. ساعت تقريبا ده صبح بود كه فرمانده گردان، همراه فرماندهان گروهان، براى توجيه و شناسايى، عازم بودند. ماشاءالله ابراهيمى در حال وضو گرفتن بود. او هميشه سعى مى‏كرد با وضو باشد. در كنارش ايستادم و سفارشهايى در مورد گروهان به من كرد و گفت: «فلانى! ديگر مرا نخواهى ديد، مواظب بچه‏ها باش!».

گفتم: «شوخى نكن! ان شاءالله باز مى‏گردى و خودت گروهان را هدايت خواهى كرد!»؛ ولى ماشاءالله با حالتى جدى - كه هميشه در رخسارش نمايان بود - حرفش را تكرار كرد.

منتظر او بودند. موقع خداحافظى بود. همديگر را در آغوش گرفتيم. شايد آخرين خداحافظى باشد. او را بوسيدم و بوييدم. اشك در چشمانم حلقه زده بود. وقتى كه مى‏خواست سوار شود، با لبخند مليحى گفت: «بهشت كارى ندارى!». ساعتى بعد خبر رسيد كه ماشاءالله ابراهيمى؛ آن هميشه طاهر، هنگام شناسايى در منطقه‏ى عملياتى شلمچه به آرزوى خود، «شهادت» رسيده است.

او كه فرزندى در راه داشت، دلش مى‏خواست اگر فرزندش پسر باشد، نام او را «عمار» بگذارد. بعدها متوجه شدم همان روزى كه او به شهادت رسيده، فرزندش نيز به دنيا آمده، نام او را «عمار» گذاشتند.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 35)

راوى: مرتضى جمشيديان

521.jpg

حفظ و رعايت احكام شريعت

ماه مبارك رمضان بود. زمان مرخصى نيروهاى گردان رسيده بود. بچه‏ها همه مرخصى رفتند؛ اما او بيشترين مرخصى را تقاضا كرد. از او پرسيدم: «آقا تقى! (شهيد تقى على جانى در هورالهويزه به شهادت رسيد) اين همه مرخصى را براى چه مى‏خواهى؟». گفت: «راستش مى‏خواهم بنايى كنم؛ آخر هنوز كار ساختن خانه‏ام به پايان نرسيده است».

زمان بازگشتن نيروها شد و گردان عازم خط پدافندى جاده‏ى «خندق» بود. با تعجب ديدم كه او با وجود تمام نشدن مرخصى، بازگشته است. از او پرسيدم: «مگر قرار نبود بنايى كنى؟ پس چرا زود برگشتى؟» در جواب گفت: «براى بنا و كارگران، روزه دارى و كاركردن با هم، ايجاد مشكل مى‏كرد و كاركردن مانع از انجام فريضه‏ى روزه‏ى آنان مى‏شد؛ چون نمى‏خواستم كسانى خانه‏ام را بسازند كه واجبشان ترك شده، بازگشتم تا در فرصتى ديگر به تكميل خانه بپردازم».

همراه گردان وارد خط شد. شبها ديروقت به سنگرها و محل پشتيبانى سركشى مى‏كرد. آن شب بر خلاف هميشه پس از اقامه‏ى نماز مغرب و عشاء و صرف شام، راه افتاد. پرسيدم: «امشب زود مى‏روى؟» گفت:«امشب با شبهاى ديگر فرق دارد!».

وارد پشتيبانى شد و در سنگر قرار گرفت. گلوله‏اى نزديك يكى از سنگرها به زمين خورد. از سنگر خارج شد تا نگهبان را پيدا كند؛ اما خمپاره‏اى ديگر او را در خونش غلتاند و به ديدار يار شتافت!

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 138)

راوى: مرتضى جمشيديان

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir