شهادت در حال سجده‏ى شكر

شهادت در حال سجده‏ى شكر

صبح دومين روز عمليات والفجر هشت بود. دشمن پاتك كرد و آتش تهيه‏ى سنگينى روى سر ما ريخت. در كنار برادر «افيونى» پشت خاكريز جاده‏ى فاو - البحار بوديم. برادر افيونى هر دو يا سه موشك آر.پى. جى كه شليك مى‏كرد، يك سجده‏ى شكر به جا مى‏آورد. نزديك رفتم و به او گفتم: «بابا چه خبر است؟ شهيد شدن كه ديگر اين قدر استغاثه و عجز و ناله نمى‏خواهد!».

گفت: «نه، موضوع شهيد شدن من نيست، بچه‏ها اين گونه مقاومت مى‏كنند و جواب آنانى را مى‏دهند كه آن روزى روى خرابه‏هاى محمديه فرياد مى‏زدند و گلو چاك مى‏كردند! خيلى خوشحالم و سجده‏ى شكر بجا مى‏آورم و از خدا مى‏خواهم كه شهيد شوم؛ براى اين كه ديروز نه نفر از رفقايم شهيد شدند». او با اندوه و فغان مى‏گفت: «اين رسم رفاقت نيست كه شما همه با هم برويد. مگر با من رفيق نبوديد. من هم بايد با شما مى‏آمدم. اين رسمش نيست و...».

يك بار ديدم كه به سجده‏ى شكر رفت؛ ولى مثل سجده‏هاى قبل كه ده يا پانزده ثانيه طول مى‏كشيد و برمى‏خاست نبود، ديگر بلند نشد؛ فكر كردم دارد ذكر مى‏گويد. حدود چهار - پنج دقيقه گذشت، پيش رفتم، بلندش كردم، ديدم صورتش غرق در خون است و روح از پيكر چاك‏چاك او مفارقت نموده است.

(شوق وصال، محمدعلى مشتاقيان - يدالله جعفرى، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 100)

راوى: قديرعلى صرامى

201.jpg

لحظات سنگين وداع‏

نماز مغرب و عشاء را به امامت برادر «نقيان» اقامه كرديم. پس از نماز، دعاى توسل برگزار شد. حدود يك ساعت طول كشيد. فضاى سنگر آكنده از عشق و ايمان به خدا و توسل به ائمه بود. حالت معنوى عجيبى در برادران ديده مى‏شد. دعاى برادر نقيان جلب نظر مى‏كرد و با شبهاى ديگر متفاوت بود.

قرار بود براى شناسايى منطقه‏ى «زيد» به نزديكى مواضع دشمن برويم. سيد اكبر گفت: «بياييد با هم خداحافظى كنيم و حلاليت بطلبيم!».صحنه‏ى عجيبى بود؛ به خصوص وقتى كه سيد اكبر و برادر نقيان همديگر را در آغوش گرفته مى‏بوسيدند و اشك مى‏ريختند.

به طرف خط مقدم حركت كرديم. از لحظه‏ى حركت، ذكر و توسل بر لبهاى برادر نقيان جارى بود. گشت انجام شد و قرار شد من با برادر نقيان و دو نفر ديگر از بچه‏هاى تخريب به عقب بازگرديم.

در بين راه بوديم كه آتش سنگين دشمن شروع شد. يكى از گلوله‏هاى كاتيوشا بين برادر تخريب‏چى و برادر نقيان به زمين خورد. وقتى بالاى سر او رفتيم، هنوز زنده بود ولى موج انفجار چنان بدنش را در هم پيچيده بود كه گويى تمام استخوان‏هايش نرم شده بود! به طرف برادران دويدم و گفتم:

«به سيد بگوييد نقيان شهيد شد!».سيد اكبر آمد. وقتى مى‏خواست بدن مجروح نقيان را به دوش بگيرد و به عقب ببرد، نتوانست؛ چون بدن او خيلى ضربه خورده بود. طاقت نياورد و اشك چشمهايش را گرفت. او را در يك پتو گذاشتيم و به عقب آورديم. روحش شاد و راهش پررهرو باد!

(شوق وصال، محمدعلى مشتاقيان - يدالله جعفرى، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 81)

راوى: اسدالله حقيقى

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir