قلبى مطمئن

قلبى مطمئن

بیاد شهيد مقتدايى

كم‏كم به روزهاى عمليات نزديك مى‏شديم. يكى از روزها كه به طرف قرارگاه «فتح» در حركت بوديم، برادر مقتدايى همراه ما بود. مدت زمانى كه با او بودم، خيلى با او دوست و صميمى شده بودم.

شب عمليات ديدم نشسته است وصيت نامه‏اش را مى‏نويسد. چند ساعت قبل از عمليات مثل كسى كه مطمئن است مى‏رود و ديگر بازنمى‏گردد، ساك و وصيت نامه‏اش را آورد، و به من داد و گفت: «موقعى كه برگشتى اصفهان، ساك مرا مستقيم به خانه‏مان نبر، به معماريان بده. او خودش مى‏داند چه كار كند». ايشان با برادر معماريان رفت و آمد خانوادگى داشتند. آرى، واقعا او مطمئن بود. من هم كه سه - چهار روز پيش از اين ماجرا برادرم (احمد بابايى) مفقود شده بود، به او گفتم: «اگر رفتى، به برادرم بگو چرا سراغى از ما نمى‏گيرى!».

دو - سه ساعت بعد، خبر رسيد كه برادر مقتدايى به فيض شهادت رسيده و به ملكوت اعلى پيوسته است.

(شوق وصال، محمد على مشتاقيان - يدالله جعفرى، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 84)

راوى: غلامرضا بابايى