شوق شهادت در بيابانى سوزان

شوق شهادت در بيابانى سوزان

بیاد شهيد امير يارمحمدى

گفتم: «امير! جبهه‏هاى غرب را بيشتر دوست دارى يا جنوب را؟!»

گفت: «جنوب را؛ چون شهيد شدن در گرماى جنوب مثل شهيد شدن در صحراى كربلا است؛ من هم دوست دارم در بيابانى سوزان با عطش شهيد شوم».

در يكى از گرم‏ترين روزهاى مرداد ماه در منطقه‏ى شلمچه، پيكر غرقه به خونى ديدم كه لبهايش از عطش ترك برداشته بود؛ او كسى نبود جز «امير يارمحمدى» مسؤول گروهان كوثر از گردان حضرت زهرا عليهماالسلام كه با رفتنش بچه‏هاى لشكر ده سيدالشهدا عليه‏السلام را عزادار كرد.

(مجله‏ى شاهد، ش 276، ارديبهشت 77، ص 19)

573.jpg

نخستين شهيد گردان‏

بیاد شهيد سيد مصطفى خادمى

قبل از عمليات والفجر هشت، با اتوبوس از انديمشك به اهواز مى‏آمديم. شهيد «خادمى» نزد من آمد و به صندلى اتوبوس تكيه داد. رو به من كرد و گفت: «آقاى ميرغنى! از شما درخواستى دارم». به چهره‏اش نگاه كردم. اشك در چشمانش حلقه زده بود. گونه‏هايش به سرخى مى‏زد. گفتم: «سيد چيه؟»، متبسم جواب داد: «دعا كن شهيد بشم». گفتم: «مصطفى جان! ان‏شاءالله كه صحيح و سالم برگردى». گفت: «نه، عاشق ديدار خدا هستم». گريه‏ام گرفت و او را بوسيدم. به آرزويش رسيد. «او اولين شهيد گردان شد».

(نشريه‏ى غريبانه، گروه فرهنگى معراج، ويژه‏ى ياد ياران 4، اسفند 77، ص 7)

زخم فراق‏

بیاد شهيد محمد سفيدآبى‏

شب اول ماه مبارك رمضان نزديك افطار دستور آمد كه محمد (راننده‏ى كاميون) مهمانى را به خط برساند. بدون معطلى، ساكش را برداشت و كلمن آبى را هم همراه خود برد و سوار ماشين شد، وقتى عازم حركت شد، جلو رفتم و تقاضا كردم همراهش بروم. نگاهش نگاه تقرب و نزديكى بود. نورانيت خاصى درونش موج مى‏زد. در پاسخ به تقاضايم گفت: «احمد! بايد تنها بروم. مى‏خواهم كمى با خودم خلوت كنم». او رفت ولى هنوز ساعتى نگذشته بود كه خبر رسيد در جاده مجروح شده است. وقتى به آن جا رسيدم آن روح پاك، پر كشيده بود و زخم فراقش را بر دل من و خواهرم بر جاى گذاشت.

(نشريه‏ى غريبانه، گروه فرهنگى معراج، ويژه‏ى ياد ياران 4، اسفند 77، ص 6)

راوى: برادر همسر شهيد

574.jpg

رساندن امانت به مادر شهيد

بیاد شهيد احمد بدخشان‏

به او گفتم: «هر وقت شهيد شدم، تو هر هفته غروب پنج شنبه بايد به مزارم بيايى»؛ اما او مى‏گفت: «اگر من شهيد شدم، تو هر وقت فرصت داشتى بيا!».

آماده‏ى عمليات شديم. او گفت: «داخل كيفم مبلغى پول هست كه بعد از شهادتم به مادرم برسان». به شوخى گفتم: «از كجا معلوم شهيد شوى؟». چيزى نگفت و سكوت كرد.

با هم حركت كرديم. ناگهان مينى در زير پايمان منفجر شد. خودم را در بيمارستان ديدم. همه مى‏گفتند «احمد» حالش خوب است. پس از مدتى كه به شهر برگشتم، ديدم جلو منزلشان حجله بسته‏اند.

پس از بهبودى حالم، مادر شهيد مرا به خانه‏ى خودشان دعوت كرد و فرمود: «شهيد احمد را خواب ديدم كه گفت: شما مى‏دانيد كيفش كه داخل آن مقدارى پول است، كجاست و بايد آن را به من بدهيد».

با خود فكر كردم و ديدم مقدار پولى كه مادر احمد مى‏گويد، با مقدار پولى كه در كيفش بود كاملا مطابقت دارد و پس از مدتى، يادگاريهاى احمد را به مادرش رساندم.


اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

نظرات  

 
حسین میناکارده
0 #1 حسین میناکارده 1392-08-30 21:56
من با كمال ميل، به اين جبهه كه فرمانده اش امام زمان «عج» است، مى روم زيرا ما امانتى از سوى خدا در اين جهانيم. شهيد عليرضا بهرامى
 
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir