نبرد با دشمن به خاطر اجراى احكام قرآن

نبرد با دشمن به خاطر اجراى احكام قرآن

منتظر برخورد با نيروهاى كمين دشمن بودم و به هيچ چيز فكر نمى‏كردم... مقدارى داخل كانال جلو رفته بوديم كه فرمانده به من گفت: «يك نفر آر.پى.جى زن مى‏خواهم». همان لحظه چشم من به «فرامرز» - كه آر.پى.جى زن ماهر و انسانى عارف بود - افتاد. او را به جلو فرستادم، دنبال يك آر.پى.جى زن ديگر مى‏گشتم كه گفتند: «فرامرز، زخمى شد». يكى از بچه‏هاى زرنگ پيش من بود. كار خودم را به او محول كردم و خودم به طرف فرامرز رفتم و پيدايش كردم. ديدم روى زمين افتاده است تا مرا ديد، نگاه معصومانه‏اش را به من دوخت و مچ پايم را چسبيد. در كنار او نشستم و فرياد زدم: «امدادگر!... امدادگر!...» كه جواب آمد: «آمدم!... آمدم!...».

به كمك امدادگر، زخم او را بستم. در كنار او نيم‏خيز شدم و به بقيه‏ى نيروها كه آرام حركت مى‏كردند و عقب مانده بودند گفتم هرچه زودتر خود را به نيروهاى گردان برسانند و متفرق نشوند. چند لحظه بعد همه‏ى نيروها پيشروى كرده بودند و من و فرامرز تنها بوديم، به او گفتم: «درد مى‏كشى؟ ها؟»

286.jpg

گفت: «نه، درد براى خدا لذت دارد.... قرآن مرا پيدا كن بده دستم». قرآن را به دست او دادم. قرآن را باز كرد و با ناله گفت: «من براى تو به جبهه... آمده‏ام. من آمده‏ام كه دستور تو را اجرا كرده باشم». راز و نيازش كه تمام شد به او گفتم: «اسم اصلى‏ات چيه؟».

- «فرامرز، بنده‏ى ذليل خدا».

- «مى‏دانم فرامرزى، مى‏خواهم بدانم اسمت را عوض كرده‏اى يا نه؟».

- «مى‏خواستم عوض كنم؛ اما فرصت نشد».

- «چه اسمى مى‏خواستى انتخاب كنى؟».

- «مهدى».

- «از الآن به بعد اسم تو مهدى است. اگر كارى ندارى من بروم. شايد به وجود من نياز باشد. اگر مقدور بود حمل مجروح مى‏فرستم كه تو را به اورژانس ببرند. - «آب نمى‏توانم بخورم؟».

- «نه».

- «پس قمقمه‏ام را باز كن و پرت كن جايى كه... دستم به آن نرسد».

هر حرفى مى‏زد با سوز و ناله بود و در حالى كه زمزمه مى‏كرد، به ياد لب تشنه‏ى حسين عليه‏السلام از او خداحافظى كرده و جدا شدم...

خبر شهادت مهدى (فرامرز) را در بيمارستان شنيدم. اول باور نمى‏كردم، ولى گفتند جنازه‏اش را تحويل گرفته و دفن كرده‏اند. گفتم: «به پدرش سلام برسانيد و بگوييد اسم او ديگر فرامرز نيست، اسم او مهدى است»

بعد از اين كه بهبود يافتم و از بيمارستان مرخص شدم، به بهشت زهرا، تربت پاك عاشقان الله رفتم و ديدم روى سنگ قبرش نوشته‏اند: «شهيد مهدى اصفهانى...».

(روزنامه‏ى جمهورى اسلامى، 23 / 8 / 65، ص 7)

راوى: شهيد ابراهيم اصفهانى

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

نظرات  

 
حسین میناکارده
0 #2 حسین میناکارده 1392-09-02 22:23
گفتم: «كجا برادر؟»
گفت: «با برادر فلاني كار دارم.»
گفتم: «لطفاً سلاحتون را تحويل بهيد»
گفت: «الله اكبر!»
گفتم: «يعني چي؟»
گفت: «ما مسلح به الله اكبريم.» بعد هم زير زيركي خنديد.
 
 
محمدمهدی علمداری
+1 #1 محمدمهدی علمداری 1392-05-13 13:35
ممنون عالی بود
 
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir