گردان تخریب و یاران مين(قسمت اول)

 

سر وصداي «خدر»(1) مثل مين توي سنگر ترکيد. بيدار که شديم ديدم «علوي»(2) دارد نماز شب مي خواند و خدر مثل مارگزيده ها داد و هوار راه انداخته است. گفت: «هر کي هر چي مي خواهد بيايد از علوي بخواهد که آقا رفتني است!»

کار هميشگي اش بود. تا مي ديد يکي با خودش خلوت کرده و نماز شب مي خواند چراغ را روشن مي کرد و داد و بي داد راه مي انداخت. خيلي از بچه ها براي خلاصي از دست خدر گوشه و کناري پيدا کرده و شب ها از سنگر مي رفتند بيرون ولي او باز به دنبال آن بود که ببيند کي کجا خلوت مي کند تا برود سراغش.

در پادگان شهيد باکري بوديم و چند روزي مي شد که از گردان حبيب به گردان تخريب منتقل شده بودم. فرمانده گردان «اکبر سبزي» بود و معاونش هم «مسلم علم فتحي» .

از تخريبچي ها و صفا و صميمت شان خيلي شنيده بودم و مي خواستم با آنها باشم. در همان اوايل با «حليمي اصل»(3) انس گرفتم. طلبه بود و خوش صحبت.

چند روز بعد به کنار سد دز رفتيم و شروع کرديم به يادگيري آموزش هاي تخصصي تخريب. بار اولم بود که با مين هاي ضدنفر ، ضد تانک، والمري ، جهنده و تله هاي انفجاري آشنا مي شدم نسبت به يادگيري حريص بودم. همان مين ها خيلي از بچه ها را از ما گرفته بودند و ياد مي گرفتم تا به نوبه خودم نگذارم ديگر کسي باآنها از بين مان برود.

هر روز فشار زيادي را تحمل مي کرديم ولي کسي دم نمي زد. همه آن سختي ها براي نجات همرزمان بود پس جاي اعتراض نمي ماند. شب ها هم مي رفتيم تمرين باز کردن معبر و عبور از ميدان مين.

يک شب مثل شب هاي ديگر بايد مسيري را طي مي کرديم ولي آن مسير هم طولاني بود و هم خسته کننده. راه ديگري هم بود که به همان مقصد ختم مي شد با خدر و رئيسي دور از چشم فرماندهان يواشکي از صف جدا شديم و مسير آن راه کوتاه را در پيش گرفتيم ولي در مقصد لو رفتيم. فرماندهان ما را بر گرداندند تا برويم و از آن مسير طولاني بر گرديم. کارد مي زدي خونمان در نمي آمد. از دست خودمان عصباني بوديم ولي بچه ها ريزريز خنديدند و کلي هم متلک بارمان کردند.

245.jpg

يک روز داخل يکي از چادرها نشسته بوديم و «آسايش»(4) داشت روش پرتاب نارنجک را يادمان مي داد. ما پشت به در چادر نشسته بوديم و او ته چادر بود. يک رديف بلوک سيماني هم چيده بودند داخل چادر تا باد آن را با خود نبرد. آسايش داشت توضيح مي داد که چه کار کنيم چه کار نکنيم که يک دفعه نارنجک از دستش رها شد و افتاد روي زمين. ضامن نارنجک را درآورده بود و ما هم فکر مي کرديم شوخي مي کند ولي نارنجک شوخي سرش نمي شد. آسايش خيلي سريع خم شد نارنجک را برداشت و آن را انداخت در سوراخ بلوک هاي سيماني و پشت به آن کرد. يک دفعه انفجاري رخ داد و ترکش هاي نارنجک و تکه هاي بلوک هاي سيماني به بچه ها اصابت کرد. به اتفاق پنج نفر از بچه ها زخمي شديم. آسايش زود آمد بالاي سرمان. در پشت آسايش جاي سالمي نمانده بود وخون از همه جاي پشتش بيرون مي زد.

ما را بردند بيمارستان شهيد کلانتري دزفول و يک هفته در آنجا بستري شديم. آسايش خودش را مقصر مي دانست ولي بچه ها سعي مي کردند با شوخي سر و ته قضيه را درز بگيرند. مي گفتند: «لابد هم وقتش نبوده و هم لياقت نداشته ايم وگرنه شهيد مي شديم»

چون تازه وارد بودم سربه سرم نمي گذاشتند و با من زياد شوخي نمي کردند. يکي دو روز بعد بچه هاي تخريب آمدند ملاقات به جاي گل و کمپوت براي بچه ها آدامس و آب نبات چوبي آوردند و بگو و بخند راه انداختند. بچه هايي که زخمي شده بودند طوري مي گفتند و مي خنديدند که انگار هيچ دردي نداشتند. با خود گفتم آيا آنها با من و امثال من فرق دارند؟ مگر آنها از گوشت و خون نيستند؟ پس چرا چنين درد و مرگ را به بازي گرفته اند؟

بعد از اتمام دوره دو چيز را بهتر از چيزهاي ديگر مي شناختم. يکي بوي خاک بود و ديگري بوي مين. گاهي موقع باز کردن معبر روي خاک دراز مي کشديم تا منورها خاموش شوند. بوي خاک زير بيني مان مي خليد و از پايين که نگاه مي کردم مين ها را مي ديدم و فکر مي کردم مين ها هم بوي خاص خودشان را دارند. آنها ما را به مبارزه طلبيده بودند ولي بچه ها با لبخند به پيشوازشان مي رفتند.

رفتيم دزفول و منتقل شديم به موقعيت رحمان لو. يک هفته اي آنجا استراحت کرديم و آموزش ها را دوره کرديم. يک روز قبل از ظهر چند کاميون آمد که جلوي آنها نوشته شده بود: «اهدايي مردم فلان شهر به رزمندگان» ولي چيزي توي کانکس هاي پشت کاميون ها نبود. داشتيم وضعيت پيش آمده را تجزيه و تحليل مي کرديم که همه مان را کردند تو کانکس ها و درش را هم کيپ بستند. روز گرمي بود و تاريکي داخل کانکس هم چيزي از حرارت داخل آن نمي کاست. هر کدام از بچه ها چيزي مي کفتند. يکي گفت: «جاي کمپوت ما را بار زدند» ديگري هم گفت: «بگو جاي سيب زميني»

کاميون ها راه افتادند. کم کم احساس کردم دارم از گرما مي پزم. آنهاي ديگر عين خيال شان هم نبود. انگار مسابقه فوتبال بود و داشتند مي رفتند دو کوچه آن طرف تر بازي کنند. وقتي در را باز کردند کنار يک روستاي مخروبه داخل نخلستان بوديم.

شب را داخل خانه هايي که از خانه بودن فقط شکلش را داشتند گذرانديم و بعد ازنماز صبح حرکت کرديم و در کنار اروندرود رسيديم به يک روستاي بي در و پيکر ديگر که غواص هاي تخريبچي آنجا بودند.

344.jpg

وقتي تاريکي روستا و نخل ها را بلعيد غواص ها آماده شدند بزنند به آب. حليمي اصل همه مان را جمع کرد داخل اتاقي بزرگ و شروع کرد به خواندن دعاي توسل. گفت: «هر چه داريم از اين دعاهاست. بياييد دست به دامن ائمه شويم تا به کمک خدا ما را در اين عمليات و امتحان هم پيروز و سربلند کنند»

حليمي اصل مي خواند و بچه ها با صداي او زمزمه مي کردند. اشک ها روي گونه ها جاري شده بود و لب ها به استغاثه چيزي را طلب مي کردند که آرزوي همه مان بود. ما آرزوي شهادت داشتيم. شهادت در راه حق و سربلندي اسلام از خدا مي خواستيم گناهان مان را ببخشد و ما را پاکيزه بپذيرد. کسي را که کنارم نشسته بود نشناختم. اتاق تاريک بود و شانه هاي او به شدت تکان مي خوردند. آيا اين گريه شوق نبود؟

ناگهان باران هم با هم صدا شد و کمي بعد سروصداي تيراندازي را شنيديم.

شب منفجر شده بود. تاريکي معناي خودش را از دست داده بود و هر لحظه انفجاري در آن سوي آب خبر از حادثه اي مي داد که به پايان آن اميدوار بوديم.

244.jpg

نزديکي هاي سپيده سوار قايق ها شديم و حرکت کرديم. در يک قسمت از مسير از داخل يکي از کشتي هاي غرق شده به طرف مان تيراندازي شد. چند نفر از بچه ها رفتند و يک عراقي را که از آنجا تيراندازي مي کرد گرفتند.

به مسيرمان ادامه داديم و در آن طرف اروند پياده شديم. کمي به جلو رفته بوديم که ديدم «احمدي»(5) افتاده است روي سيم هاي خاردار کنار ميدان مين. فکر کردم با ديدن ما مي خواهد شوخي کند و ما هم خيال کنيم که او شهيد شده است. وقتي نزديکش شدم ديدم هنگام باز کردن معبر در اثر انفجار مين شهيد شده است. با آن تبسمي که روي لبهايش بود باور نمي کردم شهيد شده باشد. قدم هايم سنگين شده بود. مي رفتم و پشت سرم را نگاه مي کردم. هر لحظه منتظر بودم از روي سيم خاردارها قد راست کند. با خنده بپرد طرف مان و بگويد مي خواسته با ما شوخي کند ولي او شهيد شده بود!

با ديدن آن صحنه گرد اندوه نشست تو صورت بچه ها. وقتي حليمي اصل او را ديد چهره اش باز شد و گفت...

ادامه دارد...

پی نوشتها :

(1) «رحيم خدر» از شهداي تخريب آذربايجان شرقي است.

(2) «داود علوي» از شهداي تخريب شهرستان سراب است.

(3) «شفيع حليمي اصل» متولد 1342، در دي 1365 در عمليات کربلاي 4 به شهادت رسيد.

(4) «آسايش» از شهداي تخريب تبريز است.

(5) «احمدي» از شهداي غواص و تخريب شهرستان سراب است.

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

نظرات  

 
علیرضا احمدآبادی
0 #3 علیرضا احمدآبادی 1392-06-28 17:44
كربلای جبهه ها یادش بخیر
 
 
fares
0 #2 fares 1390-10-23 19:31
یاد باد آن روزگاران یادباد
 
 
فيروز
0 #1 فيروز 1390-05-24 20:24
بقول بچه هاي تخريب اينجا اولين اشتباه آخرين اشتباه است ولي عجب زندگي كرديم با دوستان بخصوص درسال61 درمنطقه چنانه يادش بخير
 
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir