خواهر منو بگير

خواهر منو بگير

اومده بود مرخصي بگيره. يه نگاهي بهش کرد و گفت: «مي خواي بري ازدواج کني؟»

گفت: «آره، مي خوام برم خواستگاري.»

درنگي کرد و گفت: «خب بيا خواهر منو بگير.»

خوشحال شد و گفت: «جدي مي گيد آقا مهدي؟»

آقا مهدي گفت: «به خانواده ات بگو برن ببينن، اگر پسنديدن، بيا مرخصي بگير برو.»

بنده خدا تو پوست خودش نمي گنجيد. دويد رفت مخابرات تماس گرفت و به خانواده اش گفت: «فرمانده لشکرمون گفته بيا خواهر منو بگير، بريد خواستگاريش ...»

بچه هاي مخابرات مرده بودند از خنده، پرسيده بود: «چرا مي خنديد؟ خودش گفت بيا خواستگاري خواهر من!» گفته بودند آقا مهدي سه تا خواهر داره، دوتاشون ازدواج کردن، يکي شون هم يکي، دو ماه بيشتر نداره.

601.jpg

اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی