موج رمل ، موج آتش


موج رمل ، موج آتش

زير انفجار گلوله هاي توپ و خمچاره ، رمل ها ، سرخ و سياه به نظر مي رسيد . زمين مي لرزيد .
دشمن با تمام تجهيزات تنگه را متر به متر گلوله باران مي کرد . تنگه چزابه حکم گلوگاه بعثي ها را داشت .
فرمانده گفته بود : " مقاومت در تنگه دشمن راخفه مي کند . براي خفه کردن بعثي ها فقط بايد ايستاد ."
همه بسيجي ها از پير وجوان واز هر شهري که آمده بودند هدف شان ايستادن بود . موج انفجارها همچون حرکت رملها مواج بود .
نيروها با شروع هر موج آتش در سنگرها پناه مي گرفتند و با سبک شدن حجم آتشباري موج موج از داخل سنگرها سر بر مي آوردند
و با آن نابرابري امکانات خشم خودشان را از دهانه تفنگ ها و آرپي جي ها بر سر دشمنمي باريدند .
11.jpg

موجي ديگر از آتش و انفجار در راه بود . سنگرها چاله هايي بود با چند گوني خاک . موج آتش و انفجاري ديگري چون توفان در راه بود . جوان بسيجي در آخرين لحظه درسنگرش پناه گرفته بود سنگري که حالا چون ننويي از شدت امواج انفجارها در تلاطم بود . در انتظار سبک شدن آتش و انفجار بود . به ياد برادر کوچکترش افتاد که همان سالهاي نزديک در ننو تابش مي داد و چقدر دوست مي داشت اونيز همچون برادر روزي تاب بخورد" .


سنگر همچنان مي لرزيد . دمي احساس کرد سرش سنگين شد . سوت ممتدي گوش هايش را کيپ کرد . با رسيدن موج انفجاري ديگر سنگر به يکباره تاريک شد . لحظه اي از لاي کيسه خاک نگاهش به آسمان غبار گرفته افتاد . با اولين نفس دهانش پر شد از خاک و دوده و بوي باروت . به سرفه افتاد . تا خواست نفسي تازه بکند خاک و دوده وارد ريه هايش شد. حس نمي کرد هزرا خروار خاک رويش آوار شده است . با وجود آن همه سنگيني دوباره سرفه کرد . بي اختيار دهانش را گشود . حتي نتوانست فريادي بزند و کمکي بخواهد .
درتنگنايي که افتاده بود فقط سعي داشت خودش را از زير توده خاک رها سازد . اما هر چه تقلا کرد نتوانست تکاني به خود بدهد . به نظرش رسيد سينه اش سنگين شده است که خود را توي خانه کنار پدر ، مادر ، خواهر و برادرش ديد . با تنگتر شدن سينه اش از خانه به کلاس درس رفت . معلم و همکلاسي ها به رويش لبخند مي زدند . در ايستگاه راه آهن حتي فرصت پيدا نکرد به خانه تلفن بزند . از تلق تلق عبور قطار سرش به دوران افتاد . قطار درمسير جنوب از تونل هاي کوتاه و پي در پي مي گذشت . در تونلي بي انتها تمام سنگيني کوه را با تمام وجود روي سينه خود احساس نمود قطار به نيمه هاي تونل رسيده بود ديگر نفسش بند آمده بود به زحمت سرش را از پنجره کوپه بيرون برد با نسيمي چشم هايش کم کم سو گرفت روزنه تونل بزرگ و بزرگتر مي شد ديگر احتياجي به هواي آزاد احساس نمي کرد روزنه تونل به بزرگي آسمان شده بود قطار به سبکي برگ گلي شده بود با تمام وجود از دهانه تونل به هواي تماشاي روشنايي روبه آسمان خيز برداشت.



اضافه کردن نظر

با عنایت به اینکه نظرات و پیشنهادات شما کاربران گرامی در بهبود خدمات رسانی پایگاه جامع عاشورا نقش کاملا موثری ایفا می کنند لذا صمیمانه از شما خواهشمندیم با عنایت به حدیث شریف نبوی که «مومن آیینه مومن است»، شما نیـز آیینه ما باشیـد و با یادآوری نقاط قوت و ضعف پایگاه جامع عاشورا، ما را از این فیض الهی محروم نفرمایید.

چند نکته:
• نظرات شما پس از بررسی و بازبینی توسط گروه مدیریت برای نمایش در سایت منتشر خواهد شد.
• نظرات تکراری و تبلیغاتی(به جز وبلاگ ها) تائید نمی شوند و امتیازی هم به آنها تعلق نخواهد گرفت.
• در صورتی که نظر شما نیاز به پاسخ دارد، پاسخ خود را در ذیل همان موضوع دنبال فرمایید.

 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir