ملعون کیست؟

نوع اصطلاح :
عنوان :
ملعون کیست؟
راه درازی را طی کرده بود، اما سرانجام رسید. با نشانه‏ای که در دست داشت به سراغ او رفت و در زد. خدمتکار در را باز کرد. گفت: به اربابت بگو که فلانی آمده و چند دقیقه‏ای قصد مزاحمت دارد. خدمتکار به داخل خانه رفت و پس از چند لحظه در آستانه‏ی در ظاهر شد و گفت: آقا می‏گوید بعداً بیا، الآن وقت ندارد. مرد خسته بود و کلافه، به خدمتکار گفت: برو بگو ابوحمزه آمده و کار بسیار مهمی دارد. خدمتکار دوباره رفت و پیام او را به آقایش رساند، پس از چند لحظه آمد و گفت: آقا می‏گوید الآن کار دارم، بگو فردا بیاید. مرد عرب دست هایش را از شدت ناراحتی به هم کوبید و رفت. گره کارش به دست او باز می‏شد و به هر ترتیبی باید تا فردا صبر می‏کرد. سنگریزه‏های وسط را با پایش پرتاب می‏کرد و به این شکل عقده و عصبانیتش را خالی می‏کرد.
شب شد و او تصمیم گرفت شب را در کنار مسجد زیر سایه بانی که از برگ‏های درخت خرما درست شده بود بگذارند. گرمای هوا از یک سو و پشه‏های سمج را سوی دیگر دیوانه‏اش کرده بودند و با هر بدبختی بود آن شب را به صبح رساند. دوباره به راه افتاد و به خانه‏ی همان شخص رسید، در زد و طبق معمول خدمتکار در را باز کرد، با تمسخر گفت: آقا وقت دارند؟!
خدمتکار گفت: آقا دارند صبحانه می‏خورند و یک ساعتی طول می‏کشد، همین جا پشت در بمان تا صدایت کنم (این را گفت و در را بست). مرد عرب که بسیار عصبانی شده بود زیر لب چند فحش به خودش داد و روی تخته سنگی که در کنار در بود نشست. یک ساعت تمام شد. برخاست و در زد. خوشبختانه این بار اجازه‏ی ورود پیدا کرده بود. وارد شد و بدون سلام و علیک بر سر آن آقا فریاد زد: مرد حسابی، تو مسلمانی، اصلاً تو آدمی؟
- آقا، درست صحبت کن، این چه طرز حرف زدن است.
- از دیروز بعد از ظهر مرا معطل کرده‏ای، حال می‏گویی درست حرف بزنم.
- خب بد موقع آمدی، حال چه کار داری.
- کارم فعلاً بماند، هیچ می‏دانی از دیروز تا این لحظه مورد لعنت خدا بودی؟
مرد در حالی که قاه قاه می‏خندید گفت: چرا، چون تو از دستم عصبانی هستی؟
- نه، چون چیزی را که من می‏دانم اگر تو هم می‏دانستی این گونه برخورد نمی‏کردی.
- بگو بدانم که چه می‏دانی.
- مگر نشنیده‏ای که امام باقر علیه‏السلام فرموده «هر مسلمانی که چهره‏اش را از مسلمان دیگر پنهان کند و به نیازش پاسخ ندهد تا زمان ملاقات مورد لعنت خدا خواهد بود» .
مرد که خنده بر لبش خشک شده بود پرسید: از چه کسی شنیده‏ای.
- از خود امام، وقتی امام این حرف را می‏زد من آن جا حضور داشتم، حتی پرسیدم که اگر این ملاقات هر چند روز طول بکشد و امام فرمود «آری» . او می‏دانست ابوحمزه دروغ نمی‏گوید و از یاران امام باقر علیه‏السلام است، شرمنده شد و گفت: به خدا قسم نمی‏دانستم، برادر، حلالم کن، من از تو معذرت می‏خواهم، حال در خدمتم و تا کار تو را سر و سامان ندهم دست به کار دیگری نمی‏زنم. کار انجام شد و موقع خداحافظی آن دو همدیگر را در آغوش گرفتند. مرد به ابوحمزه گفت: برادر، خدمت امام که رسیدی سلام مرا به او برسان. [1] .

پی نوشت ها:
[1] اصول کافی، ج 2، ص 365.

منبع: حیات پاکان(داستانهایی از زندگی امام محمد باقر)؛ مهدی محدثی؛ بوستان کتاب چاپ دوم 1385.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir