ستمهای جابران به امام

نوع اصطلاح :
عنوان :
ستمهای جابران به امام
در روايات معتبره مذکور است که ابوالعباس سفاح که اول خلفاي شقاوت اساس بني‏عباس بود آن حضرت را از مدينه به عراق طلبيد، و بعد از مشاهده‏ي معجزات بسيار و علوم بي‏شمار و مکارم اخلاق و اطوار آن امام عاليمقدار نتوانست اذيتي به آن جناب رساند و مرخص ساخت آن حضرت را، و به مدينه مراجعت نمود.
چون منصور دوانقي برادر او خلافت را غصب کرد و بر کثرت شيعيان و اتباع آن حضرت مطلع شد، بار ديگر حضرت را به عراق طلبيد و پنج مرتبه يا زياده اراده‏ي قتل آن مظلوم نمود، و در هر مرتبه معجزه‏ي عظيمي مشاهده نمود، و از آن عزيمت برگشت.
چنانچه ابن‏بابويه و ابن شهر آشوب و ديگران روايت کرده‏اند که روزي ابوجعفر دوانقي حضرت امام جعفرصادق (عليه‏السلام) را طلبيد که آن حضرت را به قتل آورد فرمود که شمشيري حاضر کردند و نطعي انداختند، و ربيع حاجب خود را گفت که: چون او حاضر شود و مشغول سخن شوم و دست بر دست زنم، او را به قتل آور. ربيع گفت: چون حضرت را آوردم و نظر منصور بر او افتاد گفت: مرحبا خوش آمدي اي ابوعبدالله، ما شما را براي آن طلبيديم که قرض شما را ادا کنيم و حوايج شما را برآوريم، و عذرخواهي بسيار کرد، و آن حضرت را روانه کرد و مرا طلبيد و گفت: بايد که بعد از سه روز آن حضرت را روانه مدينه کني.
چون ربيع بيرون آمد و به خدمت حضرت رسيد، گفت: يابن رسول الله آن شمشير و نطع را که ديدي براي تو حاضر کرده بود، چه دعا خواندي که از شر او محفوظ ماندي؟ فرمود که: اين دعا را خواندم، و دعا را تعليم او نمود.
به روايت ديگر: ربيع برگشت و به منصور گفت: چه چيز خشم عظيم تو را به خشنودي مبدل گردانيد؟ منصور گفت: اي ربيع چون او داخل خانه من شد، اژدهاي عظيمي ديدم که نزديک من آمد و دندان بر من مي‏خاييد و به زبان فصيح گفت که: اگر اندک آسيبي به امام زمان برساني، گوشتهاي تو را از استخوانهاي تو جدا مي‏کنم، و من از بيم آن چنين کردم.
سيد ابن طاووس روايت کرده است که چون منصور نامشکور در سالي که به حج آمد به ربذه رسيد، روزي بر حضرت صادق (عليه‏السلام) در خشم شد و ابراهيم بن جبله را گفت که: برو جامه‏هاي جعفر بن محمد را در گردن او بينداز و او را بکش و نزد من بياور، ابراهيم گفت که: چون بيرون رفتم آن حضرت را در مسجد ابوذر يافتم، و شرم مرا مانع شد که چنانچه او گفته بود حضرت را ببرم، به آستين او چسبيدم و گفتم: بيا که خليفه تو را مي‏طلبد، حضرت فرمود که: انا لله و انا اليه راجعون، مرا بگذار تا دو رکعت نماز بکنم، پس دو رکعت نماز کرد و بعد از نماز دعايي خواند و گريه بسيار کرد، و بعد از آن متوجه من شد و فرمود که: به هر روش که تو را امر کرده است مرا ببرد، گفتم: به خدا سوگند که اگر کشته شوم تو را به آن طريق نخواهم برد، و دست آن حضرت را گرفتم و بردم، و جزم داشتم که حکم به قتل او خواهد کرد. چون نزديک پرده‏ي مجلس آن لعين رسيد، دعايي ديگر خواند و داخل شد. چون نظر آن لعين بر آن سيد امين افتاد، شروع به عتاب کرد و گفت: به خدا سوگند که تو را به قتل مي‏رسانم، حضرت فرمود: دست از من بردار که از زمان مصاحبت من با تو چنداني نمانده است و روز مفارقت واقع خواهد شد، آن ملعون چون اين سخن شنيد حضرت را مرخص گردانيد و عيسي بن علي را از عقب آن حضرت فرستاد و گفت: برو و از آن حضرت بپرس که مفارقت من از او به فوت من خواهد بود يا به فوت او؟ چون از حضرت پرسيد فرمود که: به موت من، برگشت و به منصور نقل کرد، و آن لعين از اين خبر شاد شد.
ايضا روايت کرده است که روزي منصور ملعون در قصر حمره‏اي خود نشست، و هر روز که در آن قصر شوم مي‏نشست آن روز را روز ذبح مي‏گفتند، زيرا که نمي‏نشست در آن عمارت مگر براي قتل و سياست، و در آن ايام حضرت صادق (عليه‏السلام) را از مدينه طلبيده بود، و آن حضرت داخل شده بود، چون شب شد و بعضي از شب گذشت، ربيع حاجب را طلبيد و گفت: قرب و منزلت خود را نزد من مي‏داني، به اين قدر تو را محرم خود گردانيده‏ام که تو را بر رازي چند مطلع مي‏گردانم که آنها را از اهل حرم خود پنهان مي‏دارم، ربيع گفت: اينها از وفور اشفاق خليفه است نسبت به من، و من نيز در دولت خواهي تو مانند خود کسي گمان ندارم، گفت: چنين است، مي‏خواهم بروي و جعفر بن محمد را بر هر حالتي که بيابي بياوري و نگذاري که هييت و حال خود را تغيير دهد. ربيع گفت: بيرون آمدم و گفتم: انا لله و انا اليه راجعون، هلاک شدم، زيرا که اگر او را در اين وقت نزد اين لعين بياورم با اين شدت غضبي که دارد البته او را هلاک مي‏کند و آخرت از دستم مي‏رود، و اگر مداهنه کنم و نبرم مرا مي‏کشد و نسل مرا برمي‏اندازد و مالهاي مرا مي‏گيرد، پس مردد شدم ميان دنيا و آخرت، و نفسم به دنيا مايل شد و دنيا را بر آخرت اختيار کردم.
محمد پسر ربيع گفت که: چون پدرم به خانه آمد مرا طلبيد، و من از همه پسرهاي او جرأت دارتر و سنگين‏دل‏تر بودم، پس گفت: برو نزد جعفر بن محمد و از ديوار خانه او بالا رو و بي‏خبر به سراي او داخل شو، و بر هر حالتي که او را بيابي بياور، پس آخر آن شب به منزل او رسيدم و نردباني گذاشتم و به خانه او بي‏خبر درآمدم، ديدم که پيراهني پوشيده و دستمالي بر کمر بسته و مشغول نماز است، چون از نماز فارغ شد گفتم: بيا که خليفه تو را مي‏طلبد، گفت: بگذار دعا بخوانم و جامه بپوشم، گفتم: نمي‏گذارم، فرمود: بگذار بروم و غسلي کنم و مهياي مرگ گردم، گفتم: مرخص نيستم و نمي‏گذارم. پس آن مرد پير ضعيف را که زياده از هفتاد سال از عمرش گذشته بود با يک پيراهن سر و پاي برهنه از خانه بيرون آوردم، و چون پاره‏اي راه آمد ضعف بر او غالب شد، من رحم کردم بر او و او را بر استر خود سوار کردم، چون به در قصر خليفه رسيدم شنيدم که به پدرم مي‏گفت: واي بر تو اي ربيع دير کرد و نيامد.
پس ربيع بيرون آمد چون نظرش بر امام (عليه‏السلام) افتاد و او را بر اين حال مشاهده کرد گريست، زيرا که ربيع اخلاص بسيار به خدمت حضرت داشت و آن بزرگوار را امام زمان مي‏دانست، حضرت فرمود که: اي ربيع مي‏دانم که تو به جانب ما ميل داري، اين قدر مهلت ده که دو رکعت نماز بکنم و با پروردگار خود مناجات کنم، ربيع گفت: آنچه خواهي بکن و به نزد آن لعين برگشت، و او مبالغه مي‏کرد از روزي طپش و غضب که جعفر را زود حاضر کن، پس حضرت دو رکعت نماز کرد و زمان طويلي با داناي راز عرض نياز کرد.
چون فارغ شد، ربيع دست آن حضرت را گرفت و داخل ايوان کرد، پس در ميان ايوان نيز دعايي خواند. چون امام عصر را به اندرون قصر برد و نظر آن لعين بر آن حضرت افتاد، از روي خشم و کين گفت: اي جعفر تو ترک نمي‏کني حسد و بغي خود را بر فرزندان عباس، و هر چند سعي مي‏کني در خرابي ملک ايشان فايده نمي‏بخشد، حضرت فرمود: به خدا سوگند که اينها را که مي‏گويي هيچيک را نکرده‏ام، و تو مي‏داني که من در زمان بني‏اميه که دشمن‏ترين خلق بودند براي ما و شما و با آن آزارها که از ايشان به ما و اهل بيت ما رسيد اين اراده نکردم و از من بدي به ايشان نرسيد، با شما چرا اين آزارها کنم، با خويشي نسبي و اشفاق و الطاف شما نسبت به ما و خويشان ما. پس منصور ساعتي سر در زير افکند، و در آن وقت بر روي تکيه نمدي نشسته بود و بر بالشي تکه داده بود و در زير مسند شوم خود پيوسته شمشيري مي‏گذاشت، پس گفت: دروغ مي‏گويي، دست در زير مسند کرد و نامه‏هاي بسيار بيرون آورد و به نزديک آن حضرت انداخت و گفت: اين نامه‏هاي توست که به اهل خراسان نوشته‏اي که بيعت مرا بشکنند و با تو بيعت کنند، حضرت فرمود: به خدا سوگند که اينها بر من افتراست، و من اين را ننوشته‏ام و چنين اراده‏اي نکرده‏ام، و من در جواني اين عزمها نکرده‏ام، اکنون که ضعف پيري بر من مستولي شده است چگونه اين اراده کنم، اگر خواهي مرا در ميان لشکر خود قرار ده تا مرا مرگ برسد و مرگ من نزديک شده است. هر چند آن امام مظلوم اين سخنان معذرت‏آميز مي‏گفت، طپش آن ملعون زياده مي‏شد، و شمشير را به قدر يک شبر از غلاف کشيد. ربيع گفت: چون ديدم که آن ملعون دست به شمشير دراز کرد بر خود لرزيدم و يقين کردم که آن حضرت را شهيد خواهد کرد، پس شمشير را در غلاف کرد و گفت: شرم نداري که در اين سن مي‏خواهي فتنه برپا کني که خونها ريخته شود؟ حضرت فرمود که: نه به خدا سوگند که اين نامه‏ها را من ننوشته‏ام، و خط و مهر من در اينها نيست، و بر من افترا کرده‏اند. پس باز آن ملعون شمشير را به قدر يک ذراع کشيد، در آن مرتبه عزم کردم که اگر مرا امر کند به قتل آن حضرت شمشير را بگيرم و بر خودش زنم هر چند باعث هلاک من و فرزندان من گردد، و توبه کردم از آنچه پيشتر در حق آن حضرت اراده کرده بودم.
پس آن ملعون باز آتش کينش مشتعل گرديد، شمشير را تمام از غلاف کشيد، و آن امام غريب مظلوم نزد آن بدبخت مي‏شوم ايستاده بود و مترصد شهادت بود، و عذر مي‏فرمود، و آن سنگين دل قبول نمي‏نمود، پس ساعتي سر به زير افکند و سر برداشت و گفت: راست مي‏گويي و به من خطاب کرد که: اي ربيع حقه غاليه مخصوص مرا بياور. چون آوردم، امام (عليه‏السلام) را نزديک خود طلبيد و بر مسند خود نشانيد و از آن غاليه محاسن مبارک حضرت را خوشبو گردانيد و گفت: بهترين اسبان مرا حاضر کن و جعفر را بر آن سوار کن، و ده هزار درهم به او عطا کن و همراه او برو تا به منزل او، و آن حضرت را مخير گردان ميان آنکه با ما باشد با نهايت حرمت و کرامت و ميان برگشتن به مدينه جد بزرگوار خود.
ربيع گفت که: من شاد بيرون آمدم و متعجب بودم از آنچه منصور اول در باب او اراده داشت، و آنچه آخر به عمل آورد، چون به صحن قصر رسيدم گفتم: يابن رسول الله من متعجبم از آنچه او اول براي تو در خاطر داشت، و آنچه آخر در حق تو به عمل آورد، و مي‏دانم که اين اثر آن دعا بود که بعد از نماز خواندي، و آن دعاي ديگر که در ايوان تلاوت نمودي، حضرت فرمود که: بلي، دعاي اول دعاي کرب و شدايد بود و دعاي دوم دعايي بود که حضرت در روز احزاب خواند. پس فرمود که: اگر نه خوف داشتم که منصور آزرده شود، اين زر را به تو مي‏دادم، وليکن مزرعه‏اي که در مدينه دارم و پيش از اين ده هزار درهم به قيمت آن به من دادي و من به تو نفروختم آن را به تو بخشيدم، من گفتم: يابن رسول الله من آن دعاها را از شما مي‏خواهم که به من تعليم نماييد و توقع ديگر ندارم، حضرت فرمود که: ما اهل بيت رسالت عطايي که نسبت به کسي کرديم پس نمي‏گيريم، و آن دعاها را نيز به تو تعليم مي‏کنم.
چون در خدمت آن جناب به خانه رفتم، دعاها را خواند و من نوشتم و تمسکي براي مزرعه نوشت و به من داد، گفتم: يابن رسول الله در وقتي که شما را به نزد آن لعين آوردند، شما مشغول نماز و دعا شديد و آن ملعون طپش مي‏کرد و تأکيد در احضار شما مي‏نمود، من هيچ اثر خوف و اضطراب در شما مشاهده نمي‏کردم، حضرت فرمود: کسي که جلالت و عظمت خداوند ذوالجلال در دل او جلوه‏گر شده است، ابهت و شوکت مخلوق در نظر او نمي‏نمايد، کسي که از خدا مي‏ترسد از بندگان پروا ندارد.
ربيع گفت: چون به نزد خليفه برگشتم و خلوت شد، گفتم: ايها الامير ديشب از شما حالتهاي غريب مشاهده کردم، و در اول حال با آن شدت و غضب جعفر بن محمد را طلبيدي، و به مرتبه‏اي تو را در غضب ديدم که هرگز چنين غضبي از تو مشاهده نکرده بودم تا آنکه شمشير را به قدر يک شبر از غلاف کشيدي، و باز به قدر يک ذراع کشيدي، و بعد از آن شمشير را برهنه کردي، و بعد از آن برگشتي و او را تعظيم و اکرام نمودي، و از حقه غاليه که فرزندان خود را به آن خوشبو نمي‏کني او را خوشبو کردي، و اکرامهاي ديگر نمودي، و مرا مأمور به مشايعت او ساختي، اينها چه بود؟ منصور گفت: اي ربيع من رازي را از تو پنهان نمي‏کنم وليکن بايد اين سر را پنهان داري که به فرزندان فاطمه و شيعيان ايشان نرسد که موجب مزيد مفاخرت ايشان گردد، بس است ما را آنچه از مفاخرت ايشان در ميان مردم مشهور و در السنه خلق مذکور است، پس گفت: هر که در خانه هست بيرون کن. چون خانه را خلوت کردم و نزد او برگشتم گفت: به غير از من و تو و خدا کسي در اين خانه نيست، و اگر يک کلمه از آنچه به تو مي‏گويم بشنوم از کسي، تو را و فرزندان تو را به قتل مي‏رسانم و اموال تو را مي‏گيرم. پس گفت: اي ربيع در وقتي که او را طلبيدم، مصر بودم بر قتل او و بر آنکه از او عذري قبول نکنم، و بودن او بر من هر چند خروج به شمشير نکند گران‏تر است از عبدالله بن الحسن که خروج مي‏کند، زيرا که او و پدران او را مردم امام مي‏دانند و ايشان را واجب الاطاعه مي‏شمارند، و از همه خلق عالمتر و زاهدتر و خوش‏اخلاق‏ترند، و در زمان بني‏اميه من بر احوال ايشان مطلع بودم، چون در مرتبه اول قصد قتل او کردم و شمشير را يک شبر از غلاف کشيدم، حضرت رسالت (صلي الله عليه و آله و سلم) براي من متمثل شد و ميان من و او حايل گرديد، دستها گشوده بود و آستينهاي خود را بر زده بود و رو ترش کرده بود و از روي خشم به سوي من نظر مي‏کرد، من به آن سبب شمشير را در غلاف برگردانيدم. چون در مرتبه دوم اراده کردم و شمشير را بيشتر از غلاف کشيدم، باز ديدم که حضرت به نزد من متمثل شد نزديکتر از اول، و خشمش زياده بود، و چنان بر من حمله کرد که اگر من قصد قتل جعفر مي‏کردم او قصد قتل من مي‏کرد، به اين سبب شمشير را باز به غلاف بردم. و در مرتبه سوم، جرأت کردم و گفتم: اينها را فعل جن مي‏نمايد باشد و پروا نمي‏بايد کرد، و شمشير را تمام از غلاف کشيدم، در اين مرتبه ديدم که حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) بر من متمثل شد، و دامن بر زده و آستينها را بالا بسته و برافروخته گرديده، و چنان نزديک من آمد که نزديک شد که دست او به من برسد، به اين جهت، از آن اراده برگشتم و او را اکرام کردم، و ايشان فرزندان فاطمه‏اند، و جاهل نمي‏باشد به حق ايشان مگر کسي که بهره‏اي از شريعت نداشته باشد، زنهار مبادا کسي اين سخنان را از تو بشنود.
محمد بن ربيع گفت: پدرم اين سخن را به من نقل نکرد مگر بعد از مردن منصور، و من نقل نکردم مگر بعد از مردن مهدي و موسي و هارون، و کشته شدن محمد امين.
ايضا روايت کرده است به سند معتبر از صفوان جمال که مردي از اهل مدينه بعد از کشته شدن محمد و ابراهيم پسرهاي عبدالله بن الحسن، به نزد منصور دوانقي رفت و گفت: جعفر بن محمد مولاي خود معلي بن خنيس را فرستاده است که از شيعيان اموال و اسلحه بگيرد و اراده‏ي خروج دارد، محمد پسر عبدالله نيز به اعانت او اين کارها کرد، آن ملعون بسيار در خشم شد و فرماني به داود عم خود که والي مدينه بود نوشت که به سرعت تمام امام (عليه‏السلام) را به نزد او فرستد، و او نامه منصور را به خدمت حضرت فرستاد و گفت: بايد که فردا روانه شوي.
صفوان گفت که: حضرت مرا طلبيد و فرمود که: شتر براي ما حاضر کن که فردا روانه شويم به جانب عراق، برخاست و متوجه مسجد حضرت رسول (صلي الله عليه و آله و سلم) شد و چند رکعت نماز کرد و دست به دعا بلند کرد و دعايي خواند، روز ديگر شتران براي آن حضرت حاضر کردم و متوجه عراق شد.
و چون به شهر منصور رسيد، به در خانه او رفت رخصت طلبيد داخل شد، آن ملعون اول آن حضرت را اکرام نمود، و بعد از آن شروع به عتاب کرد و گفت: شنيده‏ام که معلي براي تو اموال و اسلحه جمع مي‏کند، حضرت فرمود: معاذ الله اين بر من افتراست، منصور گفت: سوگند ياد کن، حضرت به خدا سوگند ياد کرد، منصور گفت: به طلاق و عتاق قسم بخور، حضرت فرمود: سوگند به خدا خوردم قبول نمي‏کني و مرا امر مي‏کني که سوگندهاي بدعت ياد کنم؟! منصور گفت: نزد من اظهار دانايي مي‏کني؟! حضرت فرمود: چون نکنم و حال آنکه ماييم معدن علم و حکمت. منصور گفت: الحال جمع مي‏کنم ميان تو و آنکه اينها را براي تو گفته است تا در برابر تو بگويد. فرستاد و آن بدبخت را طلبيد و در حضور حضرت از او پرسيد، گفت: بلي چنين است و آنچه در حق او گفته‏ام صحيح است، حضرت به او گفت: سوگند ياد مي‏کني؟ گفت: بلي و شروع کرد به قسم و گفت: و الله الذي لا اله الا هو الطالب الغالب الحي القيوم، حضرت فرمود: در سوگند تعجيل مکن و به هر نحو که مي‏گويم سوگند ياد کن، منصور گفت: اين سوگند که او ياد کرد چه علت داشت؟ حضرت فرمود: حق تعالي صاحب حيا و کريم است، کسي که او را مدح کند به صفات کماليه و به رحمت و کرم، او را معاجله به عقوبت نمي‏کند. پس حضرت فرمود: بگو بيزار شوم از حول و قوت خدا و داخل شوم در حول و قوت خود اگر چنين نباشد، چون آن بدبخت اين سوگند ياد کرد، در حال افتاد و مرد و به عذاب الهي واصل شد، منصور از مشاهده‏ي اين حال بر خود لرزيد و خايف گرديد و گفت: ديگر سخن کسي را در حق تو قبول نخواهم کرد.
ايضا روايت کرده است از محمد بن عبدالله اسکندري که گفت: من از جمله نديمان ابوجعفر دوانقي و محرم اسرار او بودم، روزي به نزد او رفتم، او را بسيار مغموم يافتم و آهي کشيد و اندوهناک بود، گفتم: ايها الامير سبب تفکر و اندوه شما چيست؟ گفت: صد نفر از اولاد فاطمه را هلاک کردم، و سيد و بزرگ ايشان مانده است و در باب او چاره نمي‏توانم کرد، گفتم: کيست؟ گفت: جعفر بن محمد الصادق، گفتم: ايها الامير او مردي است که بسياري عبادت او را کاهانيده، و اشتغال او به قرب و محبت خدا او را از طلب ملک و مال و خلافت غافل گردانيده، گفت: مي‏دانم که تو اعتقاد به امامت او داري، و بزرگي او را مي‏دانم وليکن ملک عقيم است، و من سوگند ياد کرده‏ام که پيش از آنکه شام اين روز درآيد، خود را از اندوه او فارغ گردانم.
راوي گفت: چون اين سخن را از او شنيدم، زمين بر من تنگ شد و بسيار غمگين شدم، پس جلادي را طلبيد و گفت: چون ابو عبدالله صادق را طلب نمايم و مشغول سخن گردانم و کلاه خود را از سر بردارم و بر زمين گذارم، او را گردن بزن، و اين علامت است ميان من و تو، در همان ساعت کس فرستاد و حضرت را طلبيد. چون حضرت داخل قصر آن لعين شد، ديدم که قصر به حرکت درآمد مانند کشتي که در ميان درياي مواج مضطرب باشد، ديدم که منصور برجست و سر و پاي برهنه به استقبال او دويد، و بندهاي بدنش مي‏لرزيد و دندانهايش برهم مي‏خورد، و ساعتي سرخ و ساعتي زرد مي‏شد، و آن حضرت را اعزاز و اکرام بسيار کرد، و بر روي تخت خود نشانيد و به دو زانو در خدمت او نشست مانند بنده‏اي که در خدمت آقاي خود مي‏نشيند، و گفت: يابن رسول الله به چه سبب در اين وقت تشريف آوردي؟ حضرت فرمود که: براي اطاعت خدا و رسول و فرمانبرداري تو آمده‏ام، گفت: شما را نطلبيدم، و رسول اشتباهي کرده، و اکنون که تشريف آورده‏اي هر حاجت که داري بطلب. حضرت فرمود: حاجت من آن است که مرا بي‏ضرورت طلب ننمايي، گفت: چنين باشد، حضرت برخاست و بيرون آيد، و من خدا را بسيار حمد کردم که آسيبي از آن ملعون به آن امام مبين نرسيد، و بعد از آنکه حضرت بيرون رفت، منصور لحاف طلبيد و خوابيد و بيدار نشد تا نصف شب، چون بيدار شد ديد که بر بالين او نشسته‏ام، گفت: بيرون مرو تا من نمازهاي خود را قضا کنم و قصه‏اي براي تو نقل کنم.
چون از نماز فارغ شد گفت: چون حضرت صادق را براي کشتن طلبيدم و داخل قصر من شد، ديدم که اژدهاي عظيمي پيدا شد و دهان خود را گشود، و کام بالاي خود را بر بالاي قصر من گذاشت و کام پايين خود را در زير قصر گذاشت، و دم خود را بر دور قصر خانه من گردانيد و به زبان عربي فصيح به من گفت که: اگر بدي اراده کني نسبت به آن جناب، تو را و خانه تو را فرو مي‏برم. به اين سبب عقل من پريشان شد و بدن من به لرزه درآمد به حدي که دندانهاي من برهم مي‏خورد.
راوي گفت: من گفتم که: اينها از او عجب نيست، زيرا که نزد او اسمها و دعاها است که اگر آنها را بر شب بخواند روز مي‏شود، و اگر بر روز بخواند شب مي‏شود، و اگر بر موج درياها بخواند ساکن مي‏شود، پس بعد از چند روز از او رخصت طلبيدم که به زيارت آن جناب روم، مرا دستوري داد و ابا نکرد، چون به خدمت حضرت رفتم از حضرت التماس کردم که آن دعا که در وقت دخول مجلس منصور خواند تعليم من نمايد، او اجابت التماس من نمود.
ايضا روايت کرده است که ربيع حاجب گفت: روزي منصور مرا طلبيد و گفت: مي‏بيني چه‏ها از جعفر بن محمد مردم براي من نقل مي‏کنند، به خدا سوگند که نسلش را بر مي‏اندازم، پس يکي از امراي خود را طلبيد و گفت: با هزار نفر به مدينه رو و بي‏خبر به خانه امام جعفر (عليه‏السلام) داخل شو و سر او و پسرش موسي را براي من بياور چون آن امير داخل مدينه شد، حضرت فرمود دو ناقه آوردند و بر در خانه حضرت بازداشتند، و اولاد خود را جمع کرد و در محراب نشست و مشغول دعا شد.
امام موسي (عليه‏السلام) فرمود: من ايستاده بودم که آن امير با لشکر خود به در خانه ما آمد و امر کرد لشکر خود را که سرهاي آن دو ناقه را بريدند و برگشت، چون نزد منصور رفت گفت: آنچه فرموده بودي به عمل آوردم، و کيسه را نزد منصور گذاشت. چون منصور سر کيسه را باز کرد، سرهاي ناقه را ديد، پرسيد که: اينها چيست؟ گفت: ايها الامير چون من داخل خانه امام جعفر شدم، سرم گرديد و خانه در نظرم تاريک شد و دو شخص را ديدم که در نظر چنان نمود که جعفر و پسر اوست، حکم کردم که سر آنها را جدا کردند و آوردم، منصور گفت: زنهار آنچه ديدي به کسي نقل مکن، و احدي را بر اين معجزه مطلع مگردان، و تا او زنده بود کسي را بر اين قصه مطلع نگردانيدم.
بعضي از ستمها که در زمان آن حضرت بر اقارب و شيعيان آن حضرت واقع شد
ابن‏بابويه روايت کرده است که چون منصور در بغداد عمارتي بنا مي‏کرد، اولاد حضرت علي (عليه‏السلام) را تفحص مي‏کرد، و هر که را مي‏يافت در ميان ستونهاي آجر مي‏گذاشت تا به اين زجر شهيد مي‏شدند، روزي کودک خوش روي خوش مويي از فرزندان حضرت امام حسن (عليه‏السلام) را آوردند و به بنا دادند که آن امام‏زاده‏ي مظلوم را در ميان ستون گذارد، مردي را بر او موکل گردانيدند که در حضور او اين را واقع سازد. چون نظر بنا بر جمال بي‏مثال آن خورشيد اوج رفعت و جلال افتاد، بر او ترحم نمود، و تاب نياورد که آن نونهال چمن آمال و اماني را از برگ و بار زندگاني عاري گرداند، پس آن جوان را در ميان ستون گذاشت و فرجه‏اي براي نفس کشيدن او قرار داد و گفت: اي نور ديده‏ي غمگين مباش که به زودي نزد تو مي‏آيم و تو را از اين مهلکه نجات مي‏دهم.
چون شب درآمد، و مردم در جاهاي خود آرام گرفتند، آن بنا به نزد آن ستون آمد و آن جوان عربي را بيرون آورد و گفت: اي جوان من بر تو رحم کردم، تو نيز بر من رحم کن و در خون خود و ساير عمله‏اي که با من کار مي‏کردند شريک مشو، و خود را از نظر خلق پنهان ساز و هيأت خود را تغيير ده که کسي تو را نشناسد، و من در اين شب تار نزد تو آمدم و تو را نجات دادم و خود را در خوف و بيم افکندم براي آنکه جد تو در روز قيامت با من خصمي نکند، پس به آن آلتي که گچکاران را مي‏باشد گيسوهاي آن سيد عربي را بريد و گفت: از اين ديار بيرون رو و به سوي مادر خود برمگرد که مبادا من رسوا شوم.
امام‏زاده‏ي مظلوم گفت: چون مصلحت نمي‏داني که من به نزد مادر خود بروم و بر من منت نهادي و مرا از مردن نجات دادي، بر مادر من نيز منت گذار و او را خبر ده که حيات من باقي است، شايد جزع و زاري و ناله و بي‏قراري او بر من تسکين يابد، و اين گيسوهاي مرا به نشانه براي او ببر که سخن تو را باور کند. پس در آن شب آن امام‏زاده گريخت و کسي ندانست که کجا رفت، بنا گفت که: بعد از آن من رفتم و خانه مادر او را جستم، چون نزديک آن غم خانه شدم، صداي گريه و نوحه آن سيده را شنيدم، پس خبر حيات پسرش را به او رسانيدم، و او را شاد گردانيدم و برگشتم.

اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir