امام صادق و منصور خليفه‏ عباسي

نوع اصطلاح :
عنوان :
امام صادق و منصور خليفه‏ عباسي
قبلا به اين معني اشاره کردم که منصور هيچ وقت فکر نکرد که امام عليه‏السلام را علنا بکشد و علنا متعرض او شود و اين عمل در هيچ حالي در مخيله‏اش خطور نکرد و از آنکه مردم بگويند منصور جعفر بن محمد عليه‏السلام را کشته است مي‏ترسيد ولو قلبا مايل بود امام عليه‏السلام کشته شود يا بميرد و اين نکته از بررسي به زندگاني امام عليه‏السلام و منصور به خوبي استنباط مي‏گردد - منصور ميل نداشت به طور آشکار امام عليه‏السلام را از بين ببرد
و چون من دليلي بر کذب يا طعن بر اخبار وارده در زمينه‏ي تصميم منصور به قتل امام عليه‏السلام ندارم به اين جهت بايد بگويم که امام عليه‏السلام را مسموم ساختند و اين عمل به دستور منصور و تدبير او بوده است زيرا منصور گفته بود که وجود جعفر به محمد عليه‏السلام استخواني است که در گلوي خلفا گير کرده نمي‏شود او را کشت و نمي‏شود او را نفي کرد و يا او را نديده گرفت و اگر من و او از يک شجره نبوديم که اصلش پاک و فرعش شاداب و ميوه‏اش شيرين است و خداوند به آن برکت داده و در کتابهاي آسماني به آن اشاره شده است ممکن بود از من عملي صادر شود که عاقبت خوبي نداشت ولي به من گزارش مي‏دهند که جعفر بن محمد عليه‏السلام از من عيب‏جوئي مي‏کند و به من بد مي‏گويد منصور چنين حرفي زده بود و به طور قاطع وجود امام عليه‏السلام به منزله‏ي استخواني بود که در حلقوم منصور جاگير شده نه مي‏توانست آن را دور بيندازد زيرا مي‏ترسيد حلقومش پاره شود و دهانش کيپ گردد و نفسش بالا نيايد و نه مي‏توانست آن را ببلعد و هضم کند زيرا مي‏ترسيد جگرش را پاره پاره نمايد و قلبش را بشکافد
حقا استخوان گلو و خار چشم منصور بود و زندگاني او با وجود امام عليه‏السلام تلخ شده بود و معلوم نيست منصور چه مي‏خواست بگويد آيا مدعي بود که از اهل‏بيت رسالت است در حالي که جعفر بن محمد عليه‏السلام زنده و در مدينه همه کس او را مي‏ديد و عالم اسلام او را مي‏شناخت و آيا مي‏خواست بگويد ما مدينه علم يا باب علم هستيم در صورتي که سبط رسول عليه‏السلام و نواده‏ي پيغمبر پدر و جد جعفر بن محمد عليه‏السلام بودند و آيا صحبت از بدر واحد و خندق و خيبر و صفين و ده‏ها جنگهاي اسلام را بنمايد در حالي که فرزند صاحب ذوالفقار در برابر او زنده و سرفراز حاضر است
هر چه بخواهد بگويد و به هر چه بخواهد افتخار کند با وجود جعفر بن محمد عليه‏السلام دهانش بسته است زيرا نور و عظمت امام عليه‏السلام عالم اسلام را روشن کرده چه چيز را مي‏توانست به خود نسبت دهد!
آري يک افتخار داشت و آن وجود جد اعلاي او و امام عليه‏السلام بود (هاشم بن عبد مناف) که به مردم مي‏خورانيد و کسي بود که به مردم نان و آبگوشت مي‏داد -
مي‏توانست به او تکيه کند و مي‏توانست او هم مثل مردم آن دره کاسه‏ي آبگوشت او را بليسد ولي منصور خيلي از خود راضي و حاضر نبود در اين حال که سفره‏ي محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي عليه‏السلام در دنيا گسترده شد پاي سفره‏ي نان و آبگوشت جد اعلاي خود هاشم بنشيند و دهانش آب بيفتد در حالي که غذاهاي لذيذ و انواع مأکولات و شيرينيها و ميوه‏هاي گوارا بر سفره‏ي محمد صلي الله عليه و آله و سلم و علي عليه‏السلام چيده شده و همه کس از آن بهره‏مند مي‏گردند
منصور چگونه و بچه چيز افتخار کند در حالي که خودش در توصيف امام صادق عليه‏السلام مي‏گويد (او در بائي است مواج و متلاطم که هر کس نمي‏تواند به ساحل آن برسد و کسي به عمق آن پي نمي‏برد و علماء در مورد او متحير و شناگران در او غرق مي‏گردند و حتي نمي‏توانند عرض آن را طي کنند)
در اين حال و در اين صورت که منصور خود در بين اين اعترافات و در برابر اين خصوصيات که خود از امام عليه‏السلام مي‏دانست و مي‏گفت و اظهارات او هم برگردان عقيده‏ي مسلمانان عرب و غير عرب در تمام بقاع اسلامي بود چه مي‏توانست بکند؟
به هر حال امام عليه‏السلام با منصور دو حالت داشت و اين دو حال به مناسبت اقتضاي احوال و بنابر مصلحت بوده است.
يک حالت عنف و شدت که در مقام اظهار قدرت حق در وقتي که با باطل روبرو مي‏شود بود و بديهي است قوه و قدرت ايمان در مواقعي محرک انسان مي‏شود که روح طرف فاسد شده و رذيلت او بر فضيلت غالب گرديده باشد که در اين مورد مرد مؤمن نمي‏تواند مجادله کند
حالت دوم حالت نرمي و ملايمت و تر و تازگي مخصوص مردمان صالح و شايسته است که بترسند جبار و ستمگر بيباک هيجاني پيدا کند و اعمالي از او سرزند که صلاح نباشد و در اين موقع حکمت و مصلحت اقتضا مي‏کند که با نرمي و ملايمت رفتار کند زيرا شدت در جاي ملايمت بر خلاف حکمت است و نرمي و شکسته نفسي مؤمن و بشاشت و تر و تازگي او در برابر يک جبار ظالم و قسي القلب به صلاح مردمان مؤمن و جامعه خواهد بود
امام عليه‏السلام در آن حالت يک هدف الهي و يک نتيجه‏ي خدائي را در نظر داشت
منصور روزي خواست به مکر و حيله متوسل شود لذا تور و شبکه‏ي خود را بر ساحل عظمت امام عليه‏السلام انداخت تا صيدي کند و از قدرت بازوي امام عليه‏السلام بکاهد و موقعيت او را سست و متزلزل سازد لذا نامه‏اي به امام عليه‏السلام نوشت که چرا مثل سايرين که نزد ما مي‏آيند به نزد ما نميائي امام عليه‏السلام در جوابش نوشت کاري نکرده‏ام که از تو بترسم و از ترس نزد تو بيايم و چيزي از امور آخرت نزد تو نيست که به اميد آن نزد تو بيايم و تو در نعمتي نيستي که من به قصد تهنيت و تبريک به نزد تو روانه شوم و نقمت و بلائي بر تو عارض نشده است که براي تسليت نزد تو بيايم منصور در جواب نامه‏ي امام عليه‏السلام نوشت من براي آن مي‏خواهم که به نزدم بيائي که ما را ارشاد کني امام عليه‏السلام در جواب اين نامه‏ي منصور نوشت اگر کسي دنيا بخواهد به تو نصيحت نمي‏کند و کسي که آخرت بخواهد به نزد تو نخواهد آمد منصور پس از خواندن اين نامه گفت به خدا قسم جعفر مرا متوجه امري کرد که قابل توجه است و منازل کساني که طالب دنيا بوده و کساني که طالب آخر تند تعيين کرد و نشان داد چرا به نزد ما نمي‏آيد منصور ريسمان خود را انداخت شايد بتواند با آن گوشه‏اي از دامان پاک امام عليه‏السلام را آلوده سازد و امام عليه‏السلام را به مصاحبت خود را رديف ساير مصاحبين خود درآورد و به اين وسيله از شراره و حرارت قلب خود بکاهد و سوزدل و ناراحتي خود را کم کند و قلب لرزان خود را که آتش گرفته و مي‏سوخت قدري خنک نمايد زيرا خودش گفته بود جعفر درياي مواج و متلاطمي است که به ساحل آن نمي‏توان رسيد و به عمق آن نمي‏شود پي برد
چرا مثل سايرين به نزد ما نميائي - جمله‏اي است که حرف حرف آن با سوء نيت ادا شده و هدف بزرگي در لابلاي اين حروف نهفته بود که هيچ کس جز امام عليه‏السلام نمي‏توانست آن را هجي نمايد و امام مقصود منصور را از آمد و رفت به نزد او مي‏دانست چيست و منصور مي‏خواست بگويد جعفر بن محمد عليه‏السلام هم يکي از رعاياي خليفه است که بايد به نزد اربابش برود و مردم او را ببينند که در برابر خليفه ايستاده يا در مجلس او نشسته است بلي منصور مي‏خواست امامي که مجمع اعداد بود يعني همه چيز بود هميشه در برابرش نشسته باشد و مردم او را مثل ساير رعايا ببينند و با اين عمل امام عليه‏السلام را بدنام کند و مقام او را پائين بياورد و آن مجسمه و مجموعه علم و تقوي و فضيلت را در نظر مردم تحقير نمايد
در اين صورت آيا امام عليه‏السلام بايد صبر کند تا قيد و بند منصور به او برسد و شراره‏ي آتش کينه و انتقام منصور او را بسوزاند و بذري که پاشيده است سبز شود و به ثمر برسد و بنائي که مي‏خواهد پايه‏ي آن را بسازد بالا رود و تيري که از کمان کينه‏اش رها کرده به هدف اصابت کند؟
يا بايد اين ندا را در حلقوم گوينده‏اش خفه کند
امام عليه‏السلام چون به مقصود او آگاه بود دست خود را دراز کرد و طنابي که منصور به طرف او کشيده بود پاره پاره کرد و نگذارد که به منظورش برسد لذا صاعقه‏ي سوزاني به طرف منصور روانه ساخت و مطلب را روشن کرد تا وسيله‏ي عبرت گردد و مقام امامت در حال استقامت پايدار و باقي بماند و پيش از آنکه با حضور امام عليه‏السلام در محضرش قند در دهان منصور آب شود از طرف ابا عبدالله عليه‏السلام چنان سيلي به صورت او و مشت محکمي بر دهان او کوبيده شد که او را در حد اعلاي شرمساري و سرافکندگي انداخت و او را به جاي خود نشانيد
امام عليه‏السلام بر او فرياد زد و فرمود (در نزد ما چيزي نيست که از تو بترسيم) اين نداي حق گوش باطل را کر کرد و دنيا و مافيها را که در نظر امام حقير و کوچک بود به خوبي به مردم نشان داد که دنيا مال تو است و ما سهمي از آن نداريم و تو هر چه مي‏خواهي انجام دهي از تو ترسي نداريم
سپس مشت دوم خود را زد و به منصور گفت و اعلان کرد که تو خليفه‏ي دروغي مسلمانان مي‏باشي و آن ردائي که پوشيده‏اي (رداي خلافت) رداي دنيا است که به نام آخرت به مردم نشان مي‏دهي و فرمود (در امر آخرت چيزي در تو نيست که من به هواي آن پيش تو بيايم)
امام عليه‏السلام پرده از روي کار او برداشت و به او و به مردم معلوم کرد که در نزد منصور اموري نيست که مردم را به سعادت ابدي برساند
سپس خواست که منصور را سرزنش کند و به او بفهماند که چه کاره است لذا فرمود (آنچه در دست تو است و آنچه از سلطنت و مقام داري و اين کشورهاي عريض و طويل که زير امر تو است به نظر من نعمتي نيست که بشود تو را براي آنها تبريک گفت و سپس فرمود نقمت و مصيبتي هم نيست که به تو تسليت بگويم
و پس از آنکه منصور اين نامه را خواند جواب نوشت مقصود اين بود که نزد ما بيائي و ما را نصيحت و ارشاد کني، در اينجا منصور در نهايت نرمي و ملايمت و زرنگي و سياست اين جواب را داد و در مقابل آن کلمات سخت و تکان دهنده و تند به مظهر خوشرويان بشاش با امام عليه‏السلام برخورد کرد و به هيچ وجه در خشم و غضب نشد و بدنش نلرزيد و دستش تکان نخورد و اختيار زبان از دستش نرفت منصور به همان نرمي ماند و امام عليه‏السلام هم با همان حالت که از اعمال منصور متأثر بود باقي ماند و به منصور نوشت کسي که دنيا بخواهد به تو نصيحت نمي‏کند و اگر آخرت بخواهد با تو مصاحبت نمي‏کند
منصور با قرائت اين نامه تحت تأثير سختي سخن نرفت و در خشم نشد و گفت به خدا قسم جعفر بن محمد عليه‏السلام مطلب را تمام کرد و مرا روشن ساخت و من آنهائي را که براي دنياي خود در تلاش هستند و آنهائي که بدون غرض صحبت مي‏نمايند همه را شناختم
به طوري که ملاحظه نموديد موقعيت امام عليه‏السلام در آن حال اقتضاي آن نوع از بيانات را داشت و لازم بود که با قدرت و سختي منصور را متنبه سازد و با حد اعلاي خشونت و تندي با او صحبت نمايد و مکاتبه کند و منصور هم در برابر خشونت امام عليه‏السلام نرم و ملايم شد و البته در باطن ناراضي و ناراحت بود و کينه‏ي امام عليه‏السلام را در قلب خود نگاه مي‏داشت و امام عليه‏السلام هم حوصله مي‏کرد و بديهي است کسي که از دنيا کناره گرفت و نسبت به دنيا زاهد بود در برابر سيد و آقاي اهل دنيا و جبروت يک حاکم بزرگ و مستبد به اين طريق رفتار مي‏کند
روزي منصور به امام عليه‏السلام گفت (يا ابا عبدالله لم خلق الله الذباب) اي ابا عبدالله خداوند چرا مگس را خلق کرده است؟ امام عليه‏السلام فرمود (تا مردم جبار را ذليل کند)
منصور ساکت شد در اين مورد نکته‏ي مهمي در غرابت جواب امام عليه‏السلام نيست زيرا ممکن است اين جواب به ذهن ديگري هم بيايد بلکه تعجب در اين است که به آن خليفه‏ي سفاک خودخواه و بيرحم آن جواب تند را بدهد و ضرري به شيعيان امام عليه‏السلام نرسد و منصور هم ناچار سکوت کند در حالي که منصور را همه مي‏شناسند که مردي خشن و تندخوي سفاک و حاکمي بي‏باک بود و در عين حال بسيار باهوش و با ذکاوت بوده و ذهن روشني داشت
اين مرد حالاتي داشت که چون در خشم و غضب مي‏رفت امام عليه‏السلام در آن حال با او به نرمي رفتار مي‏کرد و جواب ملايم به او مي‏داد و جواب نرم امام عليه‏السلام بنا به اقتضاي وقت و بر طبق مصلحت بود و منصور هم البته در هنگام خشم مراقب گفته‏هاي خود بود و حداکثر خشونت کلامي او با امام عليه‏السلام اين بود که اگر چنين و چنان نبود تو را مي‏کشتم و امام عليه‏السلام در موقع خود سخناني مي‏فرمود که او را تکان دهد و به دردش آورد و نرمي جواب امام عليه‏السلام در موقع خشم منصور طوري نبود که خود را سبک سازد و عظمت و کبرياي امامت او کاسته شود و به درجه‏ي نرمي منصور نبود و به قدر احتياج و ضرورت و محيط مخصوص و در حدود معيني بود و از حدود حق و حقيقت خارج نمي‏شد و به باطل نمي‏گرائيد و به ذلت نمي‏کشيد
امام عليه‏السلام گاهي از آن جهت که به شيعيانش آسيبي نرسد و به ارحام و خويشان او صدمه نرسانند و به آنها ظلم و ستم روا ندارند ملاحظه و يا ترس داشت لذا ناچار ملايمت مي‏نمود و مجبور مي‏شد که مجال زيادي به منصور ندهد و صدمه‏ي او به عالم انسانيت نرسد و براي اين مواقع الفاظ مخصوص انتخاب مي‏کرد تا از اقدامات شديد منصور جلوگيري کند و احيانا به آن جهت نرم مي‏شد تا قلب منصور را طوري نرم نمايد که مواعظ و نصايح او را بپذيرد و به او تذکر مي‏داد که ظلم چه عواقب وخيمي دارد و حکايت ستمکاران را براي او بيان مي‏فرمود و عدالت را شرح مي‏داد و از حلم و بردباري سخن مي‏گفت و فوائد آن رابيان مي‏کرد و به او مي‏فهمانيد که بردباري چگونه پايه‏هاي حکومت را محکم مي‏سازد و سلطنت را ادامه مي‏دهد و محبت را در مردم ريشه‏دار مي‏سازد و رعيت را نسبت به سلطان مهربان خواهد ساخت
و يکي از موارد نرمي امام عليه‏السلام فرمايش او است که به منصور نمود و آن در موقعي بود که منصور گفت شنيده‏ام که از من بدگوئي و عيب‏جوئي مي‏کني و في‏الحال در خشم و غضب شديدي رفت و تهديد کرد امام عليه‏السلام به او فرمود نبايد سعايت کساني را که خداوند بهشت را بر آنها حرام کرده و جاي آنها در آتش است عليه رحم و افراد خانواده‏ي خود بپذيري زيرا نمام شاهد زور و شريک ابليس است از آن جهت که در بين مردم تفتين کرده و آنها را از هم بدبين مي‏کند و خداوند متعال فرمود (يا ايها الذين آمنوا ان جائکم فاسق بنباء فتبينوا) اي کساني که ايمان آورده‏ايد اگر فاسقي براي شما خبري آورد تحقيق کنيد (ان تصيب قوما بجهالة فتصبحوا علي ما فعلتم نادمين) مبادا مردمي را ندانسته آزار دهيد و بعد از عمل خود پشيمان گرديد و ما ياران و انصار تو بوده و از ارکان مملکت تو هستيم آيا وقتي که امر به معروف و نهي از منکر مي‏نمائي و در رعيت احکام قرآن را اجرا مي‏نمائي و با اطاعت کردن از خدا بيني شيطان را به خاک مي‏مالي) و با اطلاعاتي که از آداب الهي داري بر تو لازم نمي‏گردد که با ارحام خود که از تو قطع کرده‏اند نزديک شوي و به کساني که تو را محروم نموده‏اند عطا و محبت نمائي و از کسي که به تو ظلم کرده بگذري و معناي صله‏ي رحم آن نيست که به رحم خود در موقع رفت و آمد و دوستي رسيدگي کني بلکه آن است که به رحم خود که از تو بريده برسي و اگر در اين حال صله‏ي رحم نمائي خداوند عمر تو را زياد مي‏کند و حساب تو را در قيامت سبک مي‏سازد
در اين موقع منصور گفت از تو براي قدر و منزلتي که داري گذشتم و چون راست گفتي از تو صرف نظر کردم حالا از خود صحبت کن که من متعظ شوم و مانع و زاجر من شود و از کارهائي که وسيله‏ي انحراف يا اساسا بد است اجتناب نمايم
امام عليه‏السلام به او فرمود بردبار باش زيرا حلم پايه‏ي علم است و تو را با داشتن قدرت از استفاده‏ي سوء از آن باز مي‏دارد زيرا اگر تو به هر چه قدرتت اجازه مي‏دهد عمل نمائي مثل کساني مي‏ماني که غيظ خود را خاموش کرده‏اي و کينه‏اي را نشانده‏اي يا دوست داري تو را به قدرت ياد نمايند و بدان که اگر کسي را که مستحق عقاب است مجازات نمائي نهايت تعريفي که از تو مي‏کنند اين است که مي‏گويند عادل هستي ولي حالتي که موجب سپاس مردم مي‏شود حالتي است که فوق عدالت بوده و تو را مرد با گذشت و بخشنده معروف کند و سپاس مردم بهتر از صبر آنها خواهد بود منصور پس از شنيدن اين کلمات و نصايح عرض کرد چه خوب مرا وعظ کردي و چه خوب گفتي و مرا به طور اختصار متوجه وظايفم نمودي.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir