احضار امام صادق از مدينه به عراق

نوع اصطلاح :
عنوان :
احضار امام صادق از مدينه به عراق
امام صادق عليه‏السلام در مدينه مي‏زيست ولي منصور دوانيقي قبل از ساختن بغداد در کوفه و حيره (حدود يک فرسخي کوفه) زندگي مي‏کرد. مردي از قريش و از دودمان مخزوم نزد منصور رفت و به دروغ گفت جعفر بن محمد، معلي بن خنيس غلام آزاد کرده‏ي خود را نزد شيعيان فرستاده تا از آن‏ها اموال و اسلحه جمع‏آوري کند.
منصور از اين گزارش بسيار خشمگين شد بي‏درنگ براي عمويش داوود که در آن وقت فرماندار مدينه بود نامه نوشت که فوري جعفر بن محمد عليه‏السلام را نزد من بفرست. وقتي نامه به دست داوود رسيد، او نامه را نزد امام صادق عليه‏السلام فرستاد و پيام داد که فردا به سوي اميرمؤمنان منصور حرکت کن و حرکت خود را تأخير نينداز.
امام صادق عليه‏السلام در تنگناي سخت قرار گرفت، صفوان را که شتردار بود طلبيد و به او فرمود براي ما شتر حاضر کن تا فردا به سوي عراق حرکت کنيم. صفوان مي‏گويد همان لحظه امام عليه‏السلام به مسجد رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم رفت و به نماز ايستاد و پس از نماز دست به دعا بلند کرد. فردا شتران را حاضر کردم و همراه آن حضرت به طرف عراق حرکت کرديم و به خانه منصور رفتيم، منصور در آغاز از آن حضرت احترام و تجليل کرد و سپس به امام عليه‏السلام گفت به من گزارش رسيده تو معلي بن خنيس را براي جمع‏آوري اموال نزد شيعيانت فرستاده‏اي.
امام عليه‏السلام فرمود من چنين کاري نکرده‏ام. منصور گفت سوگند ياد کن که چنين کاري نکرده‏اي. امام صادق عليه‏السلام سوگند ياد کرد، منصور گفت اکنون مي‏فرستم تا همان مردي را که چنين به ما گزارش داد به اين جا بياورند و او را با تو روبرو کنم.
به دستور منصور مرد مخزومي را حاضر کردند و گفت آري اين جعفر بن محمد عليه‏السلام است که معلي بن خنيس را براي جمع‏آوري اموال نزد شيعيان خود مي‏فرستد. امام صادق عليه‏السلام فرمود آيا بر صحت اين گزارش سوگند ياد مي‏کني؟ مرد مخزومي گفت آري سوگند به خداوندي که معبودي جز او نيست و طالب و غالب و زنده و استوار است. امام صادق عليه‏السلام فرمود: در سوگند خوردن شتاب نکن، آن گونه که من مي‏گويم سوگند ياد کن.
منصور گفت سوگند اين شخص چه ايرادي داشت؟ امام صادق عليه‏السلام فرمود خداوند صاحب حيا و کريم است و اگر کسي او را به صفات کمال و رحمت و کرم مدح کند در عذاب او تعجيل نمي‏کند. آن گاه امام عليه‏السلام به آن مرد مخزومي فرمود چنين سوگند ياد کن: از حول و قوت خدا بيزار شوم و به حول و قوت خود پناهنده شوم که من راستگو و نيکو در گفتارم هستم. منصور به مرد مخزومي گفت نترس و همين سوگند را ياد کن. مرد مخزومي همين سوگند را ياد نمود و هنوز سخنش تمام نشده بود که منقلب شد و بر زمين افتاد و جان سپرد.
منصور وحشت‏زده و لرزان شد و به امام عليه‏السلام عرض کرد اگر خواستيد به حرم جدت (مدينه) بازگرديد و اگر خواستيد در اين جا با کمال احترام بمانيد، سوگند به خدا بعد از اين حادثه هرگز گزارش کسي را در مورد تو قبول نخواهم کرد.
منصور دوانيقي نامه‏اي به امام صادق عليه‏السلام نوشت که چرا مانند ساير مردم به مجلس ما نمي‏آيي و در اطراف ما حاضر نمي‏گردي؟
امام صادق عليه‏السلام در پاسخ او نوشت در نزد ما چيزي نيست که براي آن از تو بترسيم و در نزد تو از نظر معنوي و اخروي چيزي نيست که به خاطر آن به تو اميدوار باشيم؛ در نزد تو نه نعمتي وجود دارد که بيايم و به خاطر آن به تو تبريک بگويم و نه تو خود را در بلا و مصيبت مي‏بيني که بيايم و به خاطر آن به تو تسليت بگويم پس براي چه نزد تو بيايم.
منصور دوانيقي پس از دريافت اين پاسخ عميق و کوبنده، گفت نزد ما بيا و ما را نصيحت کن. حضرت جواب داد کسي که دنيا خواه باشد تو را نصيحت نمي‏کند (زيرا دنيايش به خطر مي‏افتد) و اگر آخرت خواه باشد نزد تو نمي‏آيد. منصور با دريافت اين پاسخ گفت سوگند به خدا او با اين جواب دنيا خواهان را از آخرت خواهان مشخص کرد و او که به اطراف من نمي‏آيد آخرت خواه است نه دنيا خواه[1] .
در اوضاع پر خفقان سلطنت منصور و عدم آزادي و محاصره شديد امام صادق عليه‏السلام در ارتباط با شيعيانش، اصحاب را در تنگنا قرار داده بود لذا مشکلات زيادي براي ياران به وجود مي‏آمد، مثلا يکي از اصحاب همسرش را در يک مجلس سه طلاقه کرد، سپس حکم آن را از علماي شيعه پرسيد، آن‏ها جواب دادند چنين طلاقي طلاق نيست، همسر او گفت من به اين پاسخ قانع نمي‏شوم مگر اينکه مسئله را از شخص امام صادق عليه‏السلام بپرسي.
آن حضرت در شهر حيره (نزديک کوفه) در عصر خلافت طاغوت عباسي بود، شوهر آن زن به حيره سفر کرد ولي دريافت که نمي‏تواند با امام صادق عليه‏السلام ملاقات نمايد زيرا خليفه ديدار مردم با آن حضرت را ممنوع اعلام کرده بود. او مي‏گويد با خود انديشيدم که چگونه بتوانم با امام صادق عليه‏السلام ملاقات نمايم؟ در اين ميان ناگاه يک عرب بياباني را ديدم که جامه‏هاي پشمين پوشيده بود و خيار مي‏فروخت، جلو رفتم و گفتم همه اين خيارها را چند مي‏فروشي؟ گفت به يک درهم، يک درهم به او دادم و به او گفتم روپوش پشمي خود را به من بده، او آن لباس را به من داده و پوشيدم و خود را به صورت خيار فروش در آوردم و به اين ترتيب خود را به چند قدمي منزل امام صادق عليه‏السلام نزديک نمودم، ناگاه پسري از گوشه‏اي مرا صدا زد، پيش رفتم و به خدمت امام صادق عليه‏السلام رسيدم، آن حضرت فرمود چه تدبير خوبي به کار بردي اکنون بگو چه حاجت داري؟ گرفتاري خود را عرض کردم که من همسرم را در يک مجلس با يک بار گفتن سه طلاقه کردم، تکليف ما چيست؟ امام صادق عليه‏السلام فرمود به سوي همسرت بازگرد، طلاق تو به عنوان سه طلاق صحيح نيست و رجوع به همسرت بي‏اشکال است[2] .
مورد ديگر؛ در زمان امام صادق عليه‏السلام شخصي به نام نجاشي استاندار اهواز و فارس بود. يکي از کشاورزان نجاشي به حضور امام صادق عليه‏السلام آمد و عرض کرد در دفتر مالياتي نجاشي مبلغي را به نام من نوشته‏اند، نجاشي از شيعيان شما است اگر لطف مي‏فرمايي نامه‏اي براي او بنويس تا ملاحظه مرا بکند.
امام صادق عليه‏السلام براي نجاشي نامه‏اي اين گونه نوشت:
بنام خداوند بخشنده مهربان برادر ديني‏ات را خوشحال کن،
خداوند ترا خوشحال مي‏کند. هنگامي که اين نامه به دست نجاشي رسيد گفت اين نامه امام صادق عليه‏السلام است، آن را بوسيد و به چشم کشيد و به حامل نامه گفت حاجت تو چيست؟ او گفت در دفتر مالياتي تو مبلغي را به نام من نوشته‏اند. نجاشي گفت آن مبلغ چه اندازه است؟ او گفت ده هزار درهم. نجاشي منشي خود را طلبيد و جريان را به او گفت و به او دستور داد که آن ماليات را بپردازد و نام آن کشاورز را در دفتر ماليات خط بزند و سال آينده نيز همين کار را در مورد او انجام دهد. پس از اين دستور نجاشي به آن کشاورز گفت آيا تو را خوشحال کردم؟ او گفت آري فدايت شوم، سپس نجاشي دستور داد يک کنيز و يک غلام و يک مرکب و يک دست لباس به او بخشيدند و در مورد هر يک از آن‏ها که به او مي‏دادند نجاشي به او مي‏گفت آيا تو را خوشحال کردم؟ او در پاسخ مي‏گفت آري فدايت گردم.
تا آن جا که نجاشي به او گفت اين فرشي را که روي آن هنگام خواندن نامه مولايم امام صادق عليه‏السلام نشسته بودم به تو بخشيدم. بردار و با خود ببر و در نيازهايت مصرف کن. آن کشاورز خوشحال از نزد نجاشي بيرون آمد و سپس به حضور امام صادق عليه‏السلام رسيد و جريان را به عرض آن حضرت رساند و آن حضرت را خوشحال يافت و عرض کرد اي فرزند رسول خدا گويا رفتار نجاشي با من شما را خوشحال کرد؟ آن حضرت فرمود آري سوگند به خدا او خدا و رسولش را خوشحال کرد[3] .

پی نوشت ها:
[1] بحار، ج 47، ص 184.
[2] همان، ص 170.
[3] داستان دوستان، ج 1، ص 85؛ اصول کافي، ج 2، ص 190.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir