عبدالله افطح

نوع اصطلاح :
عنوان :
عبدالله افطح
عبدالله، بعد از اسماعيل بزرگ ترين فرزند امام صادق عليه‏السلام است و به همين علت بعضي از مردم در مسأله‏ي امامت گرفتار اشتباه شدند و او را امام دانستند، تنها به دليل اين که امامت بايد به فرزند بزرگ تر انتقال داده شود، غافل از اين که نبايد هيچ گونه آفت و بيماري در او باشد. در حالي که عبدالله «افطح الرجلين» بود [يعني پاهاي او دراز بود] و به همين علت به او افطح مي‏گفتند و پيروان او را نيز فطحيه مي‏ناميدند. از سويي او متهم به فساد عقيده و مخالفت با پدر خود بود و با حشويه رابطه داشت و به مذهب مرجئه و خوارج متمايل بود؛ به همين علت منزلت او نزد امام صادق عليه السلام مانند برادران ديگرش نبود. [1] .
امام صادق عليه‏السلام عبدالله را بسيار موعظه و ملامت مي‏نمود؛ ولي نصايح امام عليه‏السلام در او هيچ تأثيري نداشت. امام صادق عليه‏السلام روزي به او فرمود: «آيا مانعي دارد که تو همانند برادرت موسي باشي؟ به خدا سوگند! من در صورت موسي احساس نور مي‏کنم. عبدالله گفت: براي چه؟ مگر پدر من و او يکي نيست و مادر من و او يکي نيست؟! امام صادق عليه‏السلام فرمود: آري، اما او از من به وجود آمده [و از من خو گرفته] و تو تنها فرزند من هستي.» [2] گمان مي‏شود که مقصود امام صادق عليه‏السلام از تعبير: «برادرت» فقط اسماعيل باشد، زيرا عبدالله جواب داد: مگر پدر من و او يکي نيست؟ و مادر من و او يکي نيست؟ در حالي که عبدالله با اسماعيل از يک پدر و مادر بود، نه با موسي.
همين حديث براي اثبات فضيلت و منزلت اسماعيل نزد خداوند و نزد امام صادق عليه‏السلام و همچنين براي اثبات جهالت عبدالله و پستي او نزد خدا و نزد امام صادق عليه‏السلام کافي خواهد بود؛ زيرا عبدالله بعد از پدر به دليل اين که بزرگتر از برادران ديگر خود بود، ادعاي امامت نمود و امام صادق عليه‏السلام پيش از آن به فرزند خود موسي بن جعفر خبر داد که عبدالله پس از من ادعاي امامت خواهد نمود و خود را در جايگاه من قرار خواهد داد و به او سفارش نمود که با عبدالله نزاع نکند و با او سخن نگويد و فرمود: «عبدالله پيش از ديگران به من ملحق خواهد شد.» و آنچه آن حضرت خبر داده بود به وقوع پيوست. [3] .
و چون عبدالله بعد از پدر خود ادعاي امامت نمود، عده‏اي از اصحاب امام صادق عليه السلام از او پيروي کردند، اما هنگامي که ناتواني او را در امر امامت ديدند و مقام بلند و قوت و حقانيت موسي بن جعفر عليه‏السلام را مشاهده کردند، بيشتر آنان از عبدالله جدا شدند و به امامت آن حضرت بازگشتند. [4] .
از جمله کساني که نزد عبدالله رفتند تا او را بيازمايند و صحت ادعاي او را بيابند؛ هشام بن سالم و مؤمن طاق بودند. اين دو نفر [که از شاگردان امام صادق عليه‏السلام و از دانشمندان شيعه بودند] نزد عبدالله آمدند و چون مردم را ديدند که گرد او جمع شده‏اند. به عبدالله گفتند : نصاب زکات و مقدار آن چيست؟ عبدالله گفت: از دويست درهم، پنج درهم. گفتند: از صد درهم چقدر؟ عبدالله گفت: دو درهم و نيم. به او گفتند: به خدا سوگند! مرجئه چنين چيزي را نمي‏گويند. عبدالله دست خود را بالا نمود و گفت: به خدا سوگند! من نمي‏دانم مرجئه چه مي‏گويند. پس آنان دانستند که عبدالله چيزي نمي‏داند در حالي که نمي‏دانستند به چه کسي روي آورند [و از چه راهي امام خود را بيابند] از اين رو، از نزد او خارج شدند. و در بعضي از کوچه‏هاي مدينه نشستند در حالي که گريان و حيران بودند و با خود مي‏گفتند: نمي‏دانيم به طرف چه کسي برويم آيا به طرف مرجئه برويم و يا به طرف قدريه [و جبريه] و يا به طرف زيديه و يا به طرف معتزله و يا به طرف خوارج؟!
در اين هنگام هشام، پيرمرد ناشناسي را ديد که به او اشاره مي‏کرد. پس هشام ترسيد که او از جاسوس‏هاي منصور باشد - منصور در مدينه جاسوس‏هايي قرار داده بود تا ببينند شيعيان امام صادق عليه‏السلام چه کسي را امام خود مي‏دانند تا گردن او را بزنند - از اين رو هشام به مؤمن طاق گفت: تو از من دور شو، زيرا من بر جان خود و تو مي‏ترسم و اين مرد مرا صدا مي‏زند و با تو کاري ندارد، تو خود را گرفتار مکن.
پس مؤمن طاق از هشام جدا شد و از دور او را مي‏نگريست تا آن که آن پيرمرد هشام را به در خانه‏ي موسي بن جعفر عليه‏السلام رساند و به دنبال کار خود رفت. و خادمي که بر در خانه بود به هشام گفت: وارد شود، خدا تو را رحمت کند. هشام چون خدمت امام کاظم عليه‏السلام رسيد، امام عليه‏السلام شروع به سخن نمود و فرمود: نزد من بياييد، نزد من بياييد، نزد من بياييد، نيازي به گروه، قدريه، زيديه، معتزلة و خوارج نيست [و چون] هشام [مقصود خود را به دست آورد] از منزل امام کاظم عليه‏السلام خارج گرديد. مؤمن طاق به او گفت: چه يافتي؟ هشام گفت: امام و هادي خود را يافتم و ماجراي ملاقات خود را با امام کاظم عليه‏السلام براي او بيان نمود.
مفضل و ابوبصير نيز نزد عبدالله رفتند و چون سلام کردند و سخنان عبدالله را شنيدند از او سؤالاتي نمودند و او را مجاب و محکوم کردند. سپس هشام با گروه‏هاي شيعه ملاقات نمود و مسأله امامت را براي آنان روشن کرد و همه‏ي مردم سخنان هشام را پذيرفتند و امامت موسي بن جعفر عليه‏السلام را باور نمودند، جز عده‏ي کمي مانند عمار ساباطي و ياران او. از اين رو عبدالله تنها ماند و اکثر مردم از گرد او پراکنده شدند و چون فهميد که هشام مردم را از گرد او پراکنده نموده، عده اي را در مدينه در کمين هشام قرار داد تا او را کتک بزنند. هر چند دوران زندگي عبدالله بعد از ادعاي امامت، بيش از هفتاد روز نبود اما بر ادعاي خود اصرار داشت تا اين که مرگش فرا رسيد، و چون از دنيا رفت همه‏ي کساني که گرد او بودند به امامت موسي بن جعفر عليهماالسلام بازگشتند جز گروه اندکي از آنان به نام فطحيه که به امامت او باقي ماندند [5] و پس از گذشت مدت کوتاهي، گروه فطحيه نيز از بين رفتند و آخرين آنان بنو فضال بودند که آنان نيز منقرض شدند.

پی نوشت ها:
[1] کافي ج 1 / 310، کتاب الحجة، باب النص علي الامام کاظم عليه‏السلام.
[2] همان.
[3] بحارالأنوار ج 47 / 261؛ رجال کشي، ص 165.
[4] ارشاد مفيد، ص 285؛ رجال کشي، ص 165.
[5] ارشاد مفيد، ص 286.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir