مناظرات امام صادق با ابن ابي العوجا

نوع اصطلاح :
عنوان :
مناظرات امام صادق با ابن ابي العوجا
امام صادق عليه‏السلام مناظرات فراواني با ابن ابي العوجاي ملحد داشته که برخي از آنها در زمينه‏ي توحيد بوده است. ابن ابي العوجا که نام اصلي او عبدالکريم مي‏باشد از ملحدين و منکرين اديان آسماني و از جمله کساني بود که به اعتراف خودش، احاديث دروغين را به احاديث رسول خدا صلي الله عليه و آله آميخته بود، که وضعيت روحي او از مناظرات آينده اش با امام صادق عليه السلام روشن مي‏گردد، او با وجود مناظرات بسياري که با امام عليه‏السلام داشت، سرانجام همانند ابن مقفع ملحد در حالت کفر و الحاد کشته شد.
يکي از مناظرات ابن ابي العوجا با امام صادق عليه‏السلام اين است که روزي او و دوستش ابن مقفع در مسجد الحرام نشسته بودند، پس ابن مقفع در حالي که با دست خود به طواف کنندگان اشاره مي‏کرد به ابن ابي العوجا گفت: اين مردم را که مي‏بيني، هيچ کدام از آنان را نمي‏توان انسان ناميد مگر آن پيرمرد - يعني امام صادق عليه‏السلام - و اما بقيه‏ي آنان، افراد بي اراده و بي منطق همچون حيواناتي هستند [که دور اين خانه مي‏گردند].
ابن ابي العوجا به او گفت بايد به من ثابت کني که اين پيرمرد همانند آنان نيست، و نمي‏توان به وي چنين نسبتي داد. ابن مقفع به او گفت: من چيزهايي از او ديده ام که از بقيه نديده ام. ابن ابي العوجا گفت: بايد برويم و با او صحبت کنيم تا سخن تو درباره‏ي او ثابت شود پس ابن مقفع به او گفت: با او سخن مگو، چرا که مي‏ترسم وي افکار تو را دگرگون کند. ابن ابي العوجاء گفت: شايد تو مي‏ترسي به خاطر اين رفتارت [يعني احترام به امام صادق عليه‏السلام] محکوم شوي! ابن مقفع به او گفت: حال که چنين مي‏گويي، برخيز تا نزد او برويم، لکن مواظب سخنان خود باش و هر سخني را مطرح مکن، زيرا او تو را محکوم خواهد کرد و دست و پاي تو را خواهد بست پس ابن ابي العوجا برخاست و نزد آن حضرت رفت و چون بازگشت به ابن مقفع گفت: واي بر تو! اين آقا را نمي‏توان بشر عادي دانست. او مردي روحاني و معنوي است که اگر بخواهد در قالب انسان ظاهر مي‏شود و اگر بخواهد، مي‏تواند پرواز کند و به عالم ديگري برود. ابن مقفع گفت: مگر او چگونه بود؟ ابن ابي العوجا گفت: من نزد او نشستم و چون تنها شديم، رو به من کرد و فرمود: اگر اعتقاد کساني که به دور کعبه مي‏گردند صحيح باشد، که به نظر من صحيح خواهد بود، آنها به سعادت رسيده‏اند و شما گرفتار عذاب خواهيد شد و اگر اعتقاد شما که براي عالم مبديي قايل نيستيد صحيح باشد که البته هرگز صحيح نخواهد بود، شما و آنان مساوي خواهيد بود و به آنان زياني نخواهد رسيد. پس من گفتم: خدا شما را رحمت کند مگر ما چه مي‏گوييم و آنان چه مي‏گويند؟ همانا سخن ما و آنان يکي است.
فرمود: چگونه امکان دارد سخن تو و آنان يکي باشد؛ در حالي که آنان به معاد و جهان آخرت و پاداش و جزاي اخروي اعتقاد دارند و مي‏گويند آسمان خدايي دارد که آن را خلق کرده است، و شما مي‏گوييد خدايي وجود ندارد و آسمان خراب است و احدي در آن نيست. پس من فرصت را غنيمت شمردم و گفتم: اگر براي آسمان خالق و آفريدگاري است پس چرا او خود را بر مخلوقاتش ظاهر نمي‏کند و آنان را به عبادت خود دعوت نمي‏کند، تا احدي درباره‏ي او شک نداشته باشد؟ و چرا او خود را از مخلوقاتش پنهان کرده و پيامبران و رسولاني را از سوي خود به نزد آنان فرستاده است؟ در حالي که اگر خود مستقيما با مردم تماس پيدا مي‏کرد، مردم زودتر به او ايمان مي‏آوردند.
پس او به من فرمود: «واي بر تو! چگونه خدا خود را از تو پنهان کرده، در حالي که قدرتش را به تو نشان داده است؛ [مگر جز اين است که] او تو را آفريد در حالي که تو وجود نداشتي؛ و تو را به رشد و کمال رسانيد بعد از آن که ناتوان و کوچک بودي؛ و به تو نيرو داد بعد از آن که ضعيف بودي؛ و تو را ضعيف نمود بعد از آن که قوي بودي و تو را مريض نمود بعد از آن که سالم بودي؛ و شفا بخشيد بعد از آن که مريض بودي؛ و خشنود نمود بعد از آن که خشمناک بودي؛ و خشمناک نمود بعد از آن که خشنود بودي؛ و محزون نمود بعد از آن که شاد بودي؛ و شاد نمود بعد از آن که محزون بودي؛ و تو را محبوب نمود بعد از آن که مبغوض بودي؛ و مبغوض نمود بعد از آن که محبوب بودي؛ و به تو نيروي عزم و اراده داد بعد از آن که کندي و ناتواني داشتي؛ و ناتوان نمود بعد از آن که توانا و صاحب اراده بودي؛ و علاقه و محبت داد بعد از آن که کراهت داشتي؛ و کراهت داد بعد از آن که رغبت و علاقه داشتي؛ و جرأت و رغبت داد بعد از آن که مي ترسيدي؛ و ترساند بعد از آن که علاقه و رغبت داشتي؛ و اميدوار نمود بعد از آن که نااميد بودي؛ و نااميد نمود بعد از آن که اميدوار بودي و به فکر و خاطر تو آورد چيزهايي را که تو فکر نمي‏کردي. سپس فرمود: «چقدر از حقيقت دور است آنچه که تو به خيال خود به آن معتقد شده اي» سپس همه‏ي قدرت‏هاي پروردگار خود را در وجود من برشمرد و من نتوانستم آن را انکار کنم، به گونه اي که گمان کردم او بر من غالب گشته است. [1] .
ابن ابي العوجا روزي بر امام صادق عليه‏السلام وارد شد و گفت: آيا شما چنين گمان مي‏کنيد که خداي متعال همه چيز را آفريده است؟ امام عليه‏السلام فرمود: آري. ابن ابي العوجا گفت: من نيز مي‏توانم چيزي را خلق کنم. امام عليه السلام فرمود: چگونه خلق مي‏کني؟ او گفت: من نطفه خود را در رحم مي‏ريزم و صبر مي‏کنم تا آن به انسان کاملي تبديل شود و در اين صورت من او را خلق کرده ام.
امام صادق عليه‏السلام به او فرمود: آيا کسي که چيزي را خلق مي‏کند، نبايد بداند که چه تعداد خلق نموده و مخلوق او چگونه است؟ گفت: آري. امام عليه السلام فرمود: آيا تو هنگامي که نطفه خود را در رحم مي‏ريزي مي‏داني او مرد مي‏شود يا زن؟ و آيا مي‏داني او چقدر عمر خواهد کرد؟ پس ابن ابي العوجا سکوت نمود و چيزي نگفت.
امام عليه‏السلام اين مناظره را با جعدة بن درهم نيز داشتند. او نيز مردي گمراه و بدعت گذار بود و به همين علت والي کوفه روز عيد قربان او را گشت. ابن شهر آشوب نقل نموده که جعدة بن درهم، مقداري آب و خاک در شيشه اي ريخت و پس از مدتي آنها تبديل به کرم و حيوانات ريز شد به اصحاب خود گفت: من اينها را خلق نمودم، چرا که من اسباب به وجود آمدن اين کرم‏ها را فراهم نمودم . چون اين سخن به گوش امام صادق عليه‏السلام رسيد فرمود: اگر او خالق است پس بايد بگويد تعداد کرم‏ها و جنسيت آنها و وزن هر کدام از آنها چقدر و چگونه است و اگر راست مي‏گويد، دستور دهد که آن کرم‏ها به چيز ديگري تبديل شوند. پس جعدة محکوم گرديد و فرار کرد.
ابن ابي العوجا روز دوم نيز نزد امام صادق عليه‏السلام رفت و در حالي که ساکت بود کنار آن حضرت نشست. پس امام عليه‏السلام به او فرمود: مثل اين که آمده اي سخنان قبل خود را دوباره بازگويي کني؟ او گفت: اي فرزند رسول خدا، چنين اراده نموده ام. امام عليه‏السلام فرمود: عجيب است که تو منکر خدا هستي در حالي که شهادت مي‏دهي من فرزند رسول خدا صلي الله عليه و آله هستم. ابن ابي العوجاء گفت: عادت مرا به چنين سخني واداشته است. امام عليه السلام به او فرمود: براي چه سخن نمي‏گويي؟
او گفت: عظمت و بزرگي شما نمي‏گذارد من سخن بگويم، چرا که من با علما و متکلمين بوده ام و با آنان نيز سخن گفته ام، ولي چنين هيبتي را که در شما احساس مي‏کنم در هيچ کدام از آنان نديده ام. امام عليه‏السلام رو به او کرد و فرمود: اين چنين است که مي‏گويي، ولي من سؤالي از تو دارم. بگو بدانم آيا تو مخلوق هستي يا خالق؟ ابن ابي العوجا گفت: من خالق هستم. امام عليه السلام فرمود: اگر مخلوق بودي چه ويژگي‏هايي داشتي ؟ او متحير ماند و پاسخي نداد، سپس با دقت به چوبي که مقابلش بود نگاه کرد و گفت: طويل، عريض، عميق، قصير، متحرک و ساکن، سپس گفت: همه‏ي اين صفات نشانه‏هاي مخلوق بودن است. پس امام عليه‏السلام به او فرمود:
اگر نشانه‏ي مخلوق بودن همين‏هاست که مي‏گويي پس خود را مخلوق فرض کن و ببين آيا نشانه‏هاي مخلوق بودن را در خود مي‏يابي يا نه؟ ابن ابي العوجا گفت: شما از من سؤالي پرسيديد که تاکنون کسي چنين سؤالي از من نپرسيده و نخواهد پرسيد. امام عليه‏السلام به او فرمود: اگر کسي تاکنون چنين سؤالي را از تو نپرسيده است، چه اطميناني داري که بعد از اين هم چنين سؤالي از تو پرسيده نشود؟ از طرفي تو سخنان قبلي خود را مبني بر اين که همه‏ي چيزها از اول يکسان بوده‏اند را انکار کرده اي، پس چگونه چيزي را مقدم و چيزي را مؤخر مي‏داني؟ آيا مي‏خواهي بيشتر براي تو توضيح بدهيم؟ پس فرمود: بگو بدانم اگر تو کيسه اي داشته باشي که حاوي درهم و دينار است و کسي از تو بپرسد که آيا در اين کيسه ديناري هست يا نه؟ و تو در جواب بگويي در اين کيسه ديناري نيست. سپس آن شخص از تو بخواهد که دينار را برايش توصيف کني، و تو توصيفات دينار را نمي‏داني؛ آيا صحيح است که چون صفات دينار را نمي‏داني، اصل وجود دينار را انکار کني؟ ابن ابي العوجاء گفت: خير.
امام عليه‏السلام فرمود: عالم از آن کيسه بزرگتر و وسيع تر است و شايد در آن مخلوقاتي باشد که تو صفات آنان را نمي‏شناسي و نمي‏داني چگونه است، آيا مي‏تواني اصل آنها را انکار کني؟ پس ابن ابي العوجا پاسخي نداد. و بعضي از همراهان او مسلمان شدند؛ ولي او و عده‏ي ديگري از همراهانش به کفر خود باقي ماندند.
ابن ابي العوجاء روز سوم نيز نزد امام صادق عليه‏السلام رفت و گفت: من مي‏خواهم سؤال قبلي خود را دوباره از شما بپرسم. امام صادق عليه‏السلام فرمود: هر سؤالي که مي‏خواهي بپرس. ابن ابي العوجا گفت: دليل حدوث عالم چيست؟
امام عليه‏السلام فرمود: من هيچ چيز کوچک و بزرگي را نديدم؛ مگر آن که اگر چيزي از جنس خودش به آن اضافه شود، آن چيز بزرگ تر خواهد شد و اين دليل زوال و انتقال از حالت اول به حالت ديگر است. حال اگر چيزي قديم باشد، تغيير و تبديلي در آن صورت نمي‏گيرد و اگر چيزي تغيير و تبديل پيدا کند، امکان فرسودگي و نابودي در آن وجود دارد، و همين تبديل و نابودي دليل حدوث آن است. اين بديهي است که هرگز صفت ازلي بودن با صفت عدم در يک چيز جمع نمي‏شود. (يعني چيزي که از ازل وجود داشته عدم و نابودي در آن راه ندارد).
ابن ابي العوجاء گفت: اگر من بپذيرم که اين دو حالت مختلف در دو زمان، دليل حدوث آن موجود است؛ اين سؤال براي من مطرح مي‏شود که اگر اشيا بر حالت صغر خود باقي بمانند، شما حدوث آنها را چگونه اثبات مي‏کنيد؟ امام صادق عليه‏السلام فرمود: ما در مورد وضعيت اين عالم با تو سخن مي‏گوييم، حال اگر اين عالم را برداريم و عالم ديگري جاي آن بگذاريم، مسلما استدلال «لا شي ء» دلالت روشن تري بر حدوث عالم خواهد بود زيرا فرض تبديل عالم به عالم ديگر، عين معناي حدوث است. و طبق سؤالي که پرسيدي، تو معتقدي که عالم قديم است يعني تبديل و تغييري پيدا نمي‏کند و به حال خود باقي مي‏ماند، حال ما پاسخ اين سؤالات را همان گونه که مطرح کرده اي، برايت بيان مي‏کنيم. اگر اشيا بر صغر و کوچکي خود نيز باقي بمانند، باز هم اگر چيزي به چيز ديگري اضافه شود در ذهن انسان ثابت است که آن چيز بزرگ تر خواهد شد. همين که چيزي قابل تغيير و تبديل باشد، از صفت قديمي بودن خارج مي‏شود، چنان که در مثال نيز ثابت شد و خداوند همه چيز را از «لا شي ء» خلق نموده است پس ابن ابي العوجا از سخن باز ماند و سرافکنده گرديد.
طبق سخنان و براهين امام صادق عليه‏السلام، اگر چيزي از اجزاي اين عالم به چيز ديگري افزوده شود، مسلما آن چيز دوم بزرگ تر خواهد شد و حالت اول خود را از دست خواهد داد و اين نشانه‏ي حدوث (و مخلوق بودن) است. حتي اگر اين ترکيب فرضي باشد، و طبق ادعاي ابن ابي العوجاء اشياء بر صغر خود باقي بمانند باز هم اگر چيزي به چيز ديگري اضافه شود و هر کدام از آنها حالت اول خود را از دست مي‏دهند و افزايش و يا کاستي پيدا مي‏کنند، و اين از بديهيات چهارگانه است که اساس علوم رياضي مي‏باشد، و امام عليه‏السلام دليل حدوث عالم را مبتني بر واضح ترين بديهيات نمود که هيچ کس در آن ترديدي نمي‏کند. حال آن که قديم، داراي چنين تحولاتي نيست و هرگز تغيير و تبديلي در آن به وجود نمي‏آيد.
علاوه‏ي بر اين امام عليه‏السلام فرضيه‏ي ابن ابي العوجا - مبني بر اين که: فرض کنيم چيزي به اشيا افزوده نشود تا دليل حدوث آنها نباشد - را اين گونه پاسخ داد و فرمود: بر اساس اين فرض يعني در فرض عدم تغيّر، دليل حدوث در حقيقت جواز تغيّر است چرا که اگر فرض شود اشياء عالم به يکديگر افزوده شوند؛ حالت جديدي پيدا مي‏کنند و آن دليل حدوث آنها خواهد بود. و اگر به فرض اين عالم را برداريم و عالم ديگري به جاي آن قرار دهيم، در آن صورت استدلال حدوث عالم روشن تر خواهد بود (چرا که فرض تغيير و تبديل عالم به عالم ديگري دليل حدوث آن است).
اين استدلال امام صادق عليه‏السلام به قدري دقيق و ظريف بود که ابن ابي العوجا با شنيدن آن سکوت نمود و از پاسخ آن عاجز ماند. ابن ابي العوجا پس از اين مناظره در سال بعد امام صادق عليه‏السلام را در مکه ملاقات کرد. و بعضي از شيعيان به آن حضرت گفتند: ابن ابي العوجا مسلمان شده است. امام عليه السلام فرمود: او کورتر از اين است که مسلمان شود. ابن ابي العوجا چون امام عليه‏السلام را ديد گفت: سيدي و مولايي، امام عليه‏السلام فرمود: براي چه به اينجا آمده اي؟ او گفت: طبق عادت و سنت معمول و همچنين براي ديدن وضع اين مردم ديوانه به هنگام مراسم حج به اينجا آمده ام.
امام صادق عليه‏السلام به او فرمود: تو هنوز بر گمراهي و انکار خود باقي مانده اي. و چون او خواست با آن حضرت مباحثه و مجادله کند؛ امام عليه السلام عباي خود را بر سر کشيد و فرمود: جدال در حج حرام است. و پس از مراسم حج به او فرمود: اگر اعتقاد تو صحيح باشد که هرگز چنين نخواهد بود ما و تو نجات يافته ايم و اگر اعتقاد ما صحيح باشد که مسلما چنين خواهد بود ما نجات يافته ايم و تو هلاک شده اي. [2] .
روزي ابن ابي العوجا درباره‏ي آيه (کلما نضجت جلودهم بدلناهم جلودا غيرها) [3] با امام صادق عليه‏السلام مناظره اي کرد و گفت: در اين آيه بيان شده که اهل دوزخ چون پوست‏هاي بدنشان سوخته مي‏شود خداوند پوست‏هاي جديدي براي آنها قرار مي‏دهد تا همواره عذاب دوزخ را بچشند سپس گفت: پوست‏هايي که با آنها گناه کرده‏اند حقيقتا مستحق عذاب هستند، ولي پوست‏هاي جديد براي چه عذاب مي‏شود؟ امام صادق عليه‏السلام فرمود: اين پوست‏هاي جديد را هم مي‏توان همان پوست‏هاي قديمي دانست و هم مي‏توان آنها را پوستي جديد فرض کرد. ابن ابي العوجا گفت: اين سخن را به من بفهمانيد. امام عليه‏السلام فرمود: آيا اگر کسي خشتي را بشکند و آب بر آن بريزد تا گل شود و سپس خشت تازه اي از آن تهيه نمايد، صحيح است که بگويد اين همان است [از نظر ماده] و آن نيست [از نظر هيئت.] ابن ابي العوجاء گفت: آري، خدا به شما خير دهد. [4] .
استدلال فوق چيزي است که فلاسفه‏ي بزرگ از تأمل‏ها و بحث‏هاي طولاني درباره‏ي عذاب گنهکاران در آتش دوزخ، به آن رسيده‏اند، و شبهه آکل و مأکول را پاسخ داده‏اند. آن شبهه اين است که اولا ذرات بدن گنهکار، دائما تغيير مي‏کند و ثانيا جسم انسان خوراک حيوانات مي‏شود و يا تبديل به گياه و مواد غذايي مي‏گردد و ديگران از آن استفاده مي‏کنند، و آن اجزايي که با آن معصيت شده، تغيير پيدا مي‏کند.
امام صادق عليه‏السلام با بيان زيبا و دقيق و ساده‏ي خود، پاسخ اين شبهه را بيان فرمود؛ حال آن که در آن زمان کسي به اين گونه مسايل آگاه نبوده است؛ جز امام عليه‏السلام که علم ايشان از جانب خداوند بوده و همين راز اين مسأله است.

پی نوشت ها:
[1] کافي ج 1 / 72، کتاب التوحيد باب حدوث العالم و اثبات المحدث.
[2] توحيد صدوق باب حدوث العالم.
[3] النساء / 56.
[4] احتجاج طبرسي ص 354.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir