درباره مذهب جعفري

نوع اصطلاح :
عنوان :
درباره مذهب جعفري
امام ششم اسلام و معصوم هشتم محقق حقايق جعفر بن محمد الصادق صلوات الله عليه به سال هشتاد و سوم هجرت در هفدهم ماه ربيع‏الاول هنگام فجر روز جمعه از ام فروه دختر قاسم بن محمد بن ابي‏بکر به دنيا آمد.
طلوع اين نور مقدس در بحران ظلمت آل اميه صورت گرفت.
بني‏مروان در آن سال‏ها اوج قدرت و عظمت مادي خود را مي‏پيمودند.
صادق آل محمد سلام الله همانطور که در کتاب معصوم هفتم ياد کرده‏ايم در ميان برادران خود عبدالله اکبر و ابراهيم و عبدالله اصغر شاخص خاندان علوي بود.
بنابراين درباره‏ي هيچ کدام از پسران امام باقر گمان به امامت نرفت و هيچ کدام از آنان اين داعيه را ابراز نکرد.
تنها جعفر بن محمد ابوعبدالله سلام الله عليه مشاراليه و محل تعظيم و تکريم طايفه‏ي ناجيه‏ي اماميه بود.
امام صادق در دوران حيات جدش علي بن الحسين عليهماالسلام به دنيا آمد و در آن تاريخ که سيدالساجدين جهان را بدرود مي‏گفت صادق اهل بيت کودکي دوازده ساله بود.
و به سال صد و هفده که حضرت باقر رحلت مي‏کرد وي سي و چهار سال داشت و در سن سي و چهار سالگي امامت امت محمد صلي الله عليه و آله به عهده‏ي او افتاد.
مي‏گويد در آن دم که پدرم ديده از ديدار فرو مي‏بست فرزندان خود را به حضور طلبيد.
در اين هنگام رجال شيعه نيز افتخار حضور داشتند.
پدرم باقر سلام الله عليه در ميان جمع آن سخن به پسران خود گفت که يعقوب اسرائيل به هنگام نزع فرزندان خود را وصيت فرمود.
پروردگار متعال به خاطر شما دين مبين خود را برگزيد. آن دين مبين اسلام است و شما چنان باشيد که مسلمان بميريد.
و بعد رويش را به سمت من برگردانيد و فرمود:
يا بني ان الله اصطفي لکم الدين فلا تموتن الا و انتم مسلمون
- جعفر! پس از مرگ جنازه‏ي مرا از زمين بردار و خويشتن به غسل من اقدام کن. با آن جامه که روزهاي جمعه نماز مي‏خواندم کفنم بپوشان و در دل خاک بند کفنم را باز کن و در بقيع کنار قبر پدرم به خاکم بسپار و مزار مرا به قدر چهار انگشت بالا بياور و بعد روي مقدس خود را سوي اصحاب خويش برگردانيد و فرمود:
الضرفوا
چنان پنداشتم که پدرم ابوجعفر اصحاب خود را به گواهي بر بالين خويش طلبيد.
گفتم بابا. آيا براي تو مقدور نبود که وصاياي خويش را محرمانه به من باز گوئي.
فرمود:
- مي‏خواستم همه بدانند که پس از بدرود من زمام امور به مشت کيست. و دوست نمي‏داشتم که در امامت تو شبهه و اشکالي به وجود بيايد.
امام صادق به سال صد و هفده در سن سي و چهار سالگي بر جاي پدر نشست و ابواب افاده و افاضه و تعليم و تدريس را به روي علماي عصر خويش گشود.
گفته مي‏شود و اين گفتار محقق است. به قدري که از محضر معارف جعفر بن محمد کسب فيض و عرفان شده از محضر هيچ يک از علما و حتي ائمه‏ي اسلام نشده است.
آمار علمائي که از امام ابوعبدالله جعفر بن محمد روايت حديث کرده‏اند به چهار هزار نفر بالغ است.
در عصر امام صادق عقائد مادي ريشه‏ي استواري گرفته بود.
1- ابن ابي‏العوجا.
2- ابن طالوت
3- ابن اعمي
4- ابن مقفع
اين چهار نفر پديد آورندگان فکر مادي و الحاد به نشر افکار خود همت گماشته بودند.
تنها امام صادق بود که همچون سدي شکست ناپذير در برابر ايرادها و اشکالات اين قوم استقامت مي‏ورزيد.
و بايد دانست که امام صادق به سخن مردم «هر چه بود» با منتهاي خونسردي و ادب گوش مي‏داد و بعد با بياني وسيع و عميق به پاسخ مي‏پرداخت.
از دهريون هر کس با ابوعبدالله جعفر صادق سلام الله عليه طرف مباحثه مي‏شد نتيجه‏ي مباحثه به نفع حق و شکست باطل صورت مي‏گرفت.
ماديون احيانا در استدلال خود سخناني خشم‏انگيز و نفرت‏آور از دهان مي‏پرانيدند.
اين قوم قومي بي‏ادب و دور از تربيت اجتماعي بودند.
ولي امام صادق با همه قدرت و اعتبار اجتماعي خود آن قدر مدارا مي‏فرمود و آن قدر ادب به کار مي‏برد و آن چنان در تنظيم منطق خود مهارت نشان مي‏داد که حريف چاره‏اي جز تسليم نداشت.
ابوشاکر ديصاني که از پيشوايان مکتب مادي بود يک روز به حضور امام شرفياب شد و گفت:
- پدران تو مردمي دانشمند و درخشان بوده‏اند و مادران تو نيز از فکر و علم بهره‏اي داشتند. تو که از چنان نطفه به وجود آمده‏اي و بر چنين دامان پرورش يافته‏اي امروز همچون آفتاب تابان بر آسمان معارف و علوم مي‏درخشي. ما عقيده داريم که جهان از ليست، قديم است بي ابتد است و شما که اين جهان را حادث مي‏شماريد چه منطق معقولي داريد.
امام با مهرباني و آرامش تخم مرغي را از زمين برداشت و فرمود مي‏دانيد اين چيست.
- تخم مرغ است.
- نگاهش کنيد. در زير اين پوست نقره فام دو مايع غليظ تکوين شده که هرگز به هم نمي‏آميزند.
سفيده‏اي مانند سيماب از بالا و پائين. از چهار طرف زرده‏اي همچون طلاي مذاب را به ميان گرفته است. اين طور نيست.
- چرا اين طور است يا اباعبدالله.
امام گفت:
- و ما امروز اين تخم جامد و ساکن و بي حس و حال را در زير بال‏هاي گرم مرغي مي‏گذاريم و در انتهاي چندين روز اين تخم از هم مي‏شکافد و در ميان سفيده و زرده‏اش طاوسي رنگين پر و بال سر مي‏کشد. اين طور نيست؟
- چرا يا اباعبدالله اين طور است.
- تخم مرغ. اين تخم مرغ تا ديروز وجود خارجي نداشته.
از نطفه يک طاووس نر در دل يک طاووس ماده تکوين شده و پس از چندي طاووسي که اکنون وجود خارجي ندارد از ميانش به در مي‏آيد. آيا معهذا مي‏توانيم اين تخم مرغ يا آن طاووس را ازلي و قديم بناميم. اين تخم مرغ. و اين طاووس و آنچه در جهان مي‏بينيد اجزائي نيستند که در مقام «کل» وجود عالم را تشکيل مي‏دهند و تاريخ همه‏ي آنها به روزي منتهي مي‏شود که اصلا وجود نداشته‏اند.
اين جهان اگر قديم مي‏بود بايد اجزائش نيز از قديم وجود مي‏داشتند. بايد کوهش، دشتش، دره‏اش، صحرايش، نهرش، دريايش همه و همه با خودش که جز اين چيزها نيست بايد در عالم حس و عيان موجود مي‏بودند. بايد تخم مرغش هميشه تخم مرغ مي‏بود طاووسش نيز مستغني از وجود تخم مرغ بال و پر مي‏افراشت. اينجاست که به حدوث جهان پي مي‏بريم. اينجاست که با ديده‏ي سر آغاز جهان را مي‏بينيم. اين طور نيست.
ابوشاکر با منتهاي عجز و مسکنت گفت:
- اين طور است يا اباعبدالله.
- اين طور است.
دللت فاوضحت و قلت فاحسنت و ذکرت فاوجزت
با برهان خويش اين تيرگي را روشن فرمودي. گفتي و نيکو گفتي و بيان کردي و در عين اختصار حق بيان را ادا کردي يا اباعبدالله. و اکنون يک سئوال ديگر.
- چشمان ما مي‏بيند. گوش‏هاي ما مي‏شنود. با بشره لمس مي‏کنيم.
ذائقه‏ي ما مزه‏ها را مي‏شناسد و شامه‏ي ما بوها را درمي‏يابد.
اين بوي خوب است. اين بوي بد است.
معني اين حواس چيست! اين پنج حس ما را به اين حقيقت نزديک مي‏سازند که ملاک حقايق در جهان ادراک‏هاي مادي است. آنچه را که با حواس مادي خود نمي‏توانيم ادراک کنيم موهومي بيش نيستند اينطور نيست يا اباعبدالله!
فرمود:
- اين طور نيست. اين طور نيست.
اباشاکر! مي‏داني چرا! آنچه را که از حواس خمسه تعريف کرده‏اي آلاتي بي حس و حال را يکي پس از ديگري شمرده‏اي. چشم آلت ديدن و گوش آلت شنيدن و زبان آلت ذوق و بشره آلت لمس و بيني آلت استشمام است. ما درخت را با اره و تبر مي‏بريم ولي ملاک بريدن درخت تنها اره و تبر نيست.
تا دستي به دسته‏ي اره و تبر نچسبد. تا نيروئي اين فلز تيز شده و صيقل خورده را تکان ندهد خود به خود نمي‏تواند گياهي را فرو اندازد تا چه رسد به درخت.
ذکرت الحواس الخمس و هي لا تنفع الا بدليل کما لا تقصع الظلمه بغير مصباح
آنچنان که ظلمت را پي چراغ نشايد پيمود اين آلات پنج گانه را نيز بي نيروي معنويش نمي‏توان بکار انداخت.
درباره‏ي معرفت به مقام کبريائي حق چنين گفت:
- من علوم را در چهار علم محصور يافتم.
1- نخست آن که خداي خويش را بشناسي.
2- و بعد دريابي که با تو چه کرده يعني از مواهب و عطاياي وجودي به وجود تو تا چه اندازه افاضه فرمود.
3- و بعد از تو در برابر اين همه اعطا و انعام چه خواسته.
4- و چهارم آنکه چه خطائي فروغ جان تو را خاموش خواهد ساخت و کدام دست به اين دستبرد خواهد زد.
با اين چهار معرفت معارف واجبه را خواهيم شناخت.
چون خداي خويش را شناختيم ناچاريم نعمت او را نيز بشناسيم.
نعمت شناسي مقدمه سپاسگذاري است و سپاسگذاري در حقيقت نفس خود ايفاي تکليف و اداي مراسم عبوديت است. و در آنجا که آدميزاده نعماي پروردگار خود بشناسد و شکر نعمتش بگذارد و از خطائي که آفت دين اوست بگذرد حقيقت علوم را دريافته و از دانش خود بينش بهره برده است.
به هشام بن حکم. شاگرد فعال و هوشيار خود فرمود:
ان الله تعالي لا يشبه شيئا و لا يشبهه شيئي و کلما وقع في الوهم فهبخلافو
نه چيزي به خدا مانند است و نه او به چيزي مي‏ماند.
آنچه در وهم بشر صورت مي‏گيرد صورتي موهوم بيش نيست. بنابراين آن صورت موهوم حقيقت الوهيت نيست.
«اين حکمت را در مکتب پدر بزرگوار خويش امام باقر آموخته بود».
او مي‏فرمود که پروردگار متعال عادل است و درباره‏ي عدل الهي اين سخن يادگار اوست.
يا زراه اعطيک حملة في القضا و القدر
زرارة بن اعين به عرض رسانيد:
- فداي تو شوم. بگو تا بشنوم که تکليف ما با مقدرات ما چيست.
امام صادق گفت:
- به روز رستاخيز. در آن صحرا که محشر بشر است پروردگار عادل بندگان خويش را بر مبناي تعهدات آنان به پاي حساب مي‏کشاند. و از آنچه خود بر آن تقدير کرده و قضا رانده کلمه‏اي نخواهد پرسيد.
آدميزاده به هر چه دلخواه اوست دسترس ندارد و اگر دلخواه خود را به دست بياورد مسلم نيست که بر آن توفيق يابد و اگر بر آن توفيق يافت باز هم بايد از توفيق خويش رضا حاصل کند. بنابراين تا اراده و قدرت و توفيق و رضا به دست نيايد سعادت او کمال نخواهد يافت.
آنچه را که بايد بدانيد در طلبش از پاي منشينيد و به راهش از هر چه داريد بگذريد زيرا دين خدا بر ارکاني قرار گرفته که تا حقايقش ادراک نشود اين عبادت‏هاي عادي سودي نخواهد بخشيد و آن ناداني به هيچ پوزش شايسته اغماض و بخشايش نتواند بود.
به توبت و انابت بگرائيد.
تاخير التوبه اعتزار و طول التسويف حيرة و الاعتدال علي الله هلکه و الاصرار علي الذنب امن لمکر الله يا من مکر الله الا القوم الخاسرون.
آنان که در اداي توبت و انابت تعلل مي‏ورزند قومي مغرور باشند و آن کسان که استغفار را به امروز و فردا مي‏اندازند سرگردان مي‏مانند و بدين ترتيب به هلاکت مي‏گرايند.
گناهکاراني که به گناه خويش ادامه مي‏دهند از سقوط ناگهاني خود غفلت دارند. و همين قوم سرانجام زيان خواهند کرد.
شيخ اجل اعظم بهاءالملة والدين محمد عاملي اعلي‏الله مقامه در کشکول خود از عين خط مردي به نام «عنوان بصري» چنين مي‏نويسد:
مردي از مشايخ عرب بود که نود و چهار سال از عمرش گذشته بود مي‏گفت:
- سال‏ها بود که من از محضر مالک بن انس دانش فرا مي‏گرفتم ولي در آن روز که جعفر بن محمد الصادق «سلام الله عليه» از سفر کوتاه خود به مدينه بازگشت و من حضورش را ادراک کردم. تصميم گرفتم که در آينده شاگرد ابوعبدالله صادق باشم و به اين مقام افتخار کنم.
ولي امام به من فرمود:
- از من دست بدار. در خانه‏ي من آمد و رفت بسيار است، به علاوه من در شب‏ها و روزها او را دو اذکاري دارم که سزاوار است هر کدام به وقت خود انجام شود. شما همان طور که در محضر مالک بن انس به کسب معرفت مي‏پرداختي از کار خويش دست باز مدار و مرا به حال خويش بگذار.
از اين امتناع دلم شکست. با غم بسيار خانه‏اش را ترک گفتم و به خانه‏ي خود برگشتم.
پيش خود گفتم اگر جعفر بن محمد در پيشاني من فروغ سعادت مي‏ديد، مرا از پيشگاه خود طرد نمي‏کرد.
شب هنگام به مسجد رسول الله عليه و آله رفتم و نماز گذاشتم و به قبر مطهر رسول سلام دادم و بازگشتم.
و فرداي آن روز بار ديگر به روضه‏ي رسول شرفياب شدم و دو رکعت نماز گذاشتم و دست به آسمان بلند کردم و گفتم:
امسا لک يا الله يا الله ان تعطف علي قلب جعفر و ترزقني من علمه ما اهتدي به الي صراطک المستقيم
پروردگارا! قلب جعفر بن محمد را به من مهربان کن و از علم او برخوردارم فرماي تا در روشنائي علم او صراط مستقيم را بشناسم و از آنجا به خانه‏ام آمدم.
ديگر رغبتي نداشتم که به محفل مالک بن انس پا بگذارم زيرا عشق امام صادق چنان به قلب من ريشه کرده بود که جز او و محضر او همه چيز را از ياد برده بودم.
شب و روز در خانه‏ي خود به کنج عزلت خزيده بودم. جز به خاطر نماز از خانه‏ام پا به در نمي‏گذاشتم.
بالاخره طاقتم طاق شد.
ديدم نمي‏توانم در اين کنج عزلت قرار بگيرم.
برخاستم جامه و ردا پوشيدم و رو به سوي خانه‏ي صادق به راه افتادم.
در خانه‏ي او از خدمتکارش اجازه خواستم که امام را ببينم.
خدمتکار برگشت و پرسيد:
- چکار داريد.
گفتم:
السلام علي الشريف
در آن عهد علويين را مردم عرب «شريف مي‏ناميدند»
گفتم مي‏خواهم بر «شريف» سلام کنم.
خدمتکار معذرت خواست و گفت:
امام بر سجاده‏ي عبادت ايستاده است و دارد نماز مي‏خواند.
اندکي به انتظار نشستم که ديدم همان خدمتکار بار ديگر آمد و گفت:
- ادخل علي برکة الله
اجازه داد.
خوشحال شدم امام تازه از نماز فراغت يافته بود.
سلام کردم.
بر جواب سلام من اضافه کرد:
- بنشين که مغفرت الهي نصيب تو باد.
روبرويش نشستم.
چند لحظه مکث کرد و آن وقت فرمود:
- کنيه شما چيست.
گفتم: ابوعبدالله.
فرمود:
- اين کنيه را خدا براي تو ثابت کند و توفيق رفيقت سازد چه حاجتي داشتيد.
در دل گفتم اگر از اين ديدار جز همين دعا بهره‏ي ديگري نبرم براي من همين دعا که در حق من کرده بس است.
دوباره پرسيد:
- چه مي‏خواهيد:
گفتم از درگاه خدا مسئلت کردم که قلب تو را به من مهربان فرمايد و از علم تو بهره‏ورم کند و اميدوارم دعاي من مستجاب شود و «شريف» با من بر سر لطف و مرحمت درآيد.
امام فرمود:
- گوش کن يا اباعبدالله. علم متاعي نيست که در نتيجه‏ي تعلم و تحصيل به دست آيد.
و انما هو نوريقع في قلب من يريد الله تعالي ان يهديه
بلکه علم نوريست که پروردگار متعال در قلب‏هاي تهذيب شده برمي‏افروزد و در پرتو همان نور به راه راست هدايتش مي‏کند. شما که علم را مي‏جوئيد خوبست نخست در نفس خود حقيقت عبوديت را بجوئيد و بعد علم را به خاطر عمل فرا گيريد، و رموز دانش را از خدا بخواهيد تا با شما بازش گذارد.
گفتم يا شريف:
امام در اينجا حرف مرا بريد و فرمود:
- به من «شريف» نگوئيد.
به من بگوئيد. يا اباعبدالله.
گفتم يا اباعبدالله حقيقت عبوديت چيست.
در جوابم فرمود:
- حقيقت عبوديت محصول سه خصلت است.
1- نخست آنکه بنده براي خود در اين جهان مال و ملکي نشناسد زيرا بنا به قاعده بندگي و بردگي آن کس که بنده و برده است در برابر مولاي خود مالک هيچ. حتي نفس خويش هم نيست. هر چه دارد همه را مال خدا بشمارد و در همان راه که با رضاي خدا قرين است به مصرفش رساند.
2- بنده‏اي که مي‏خواهد به حقيقت عبوديت برسد نبايد به خاطر خويش تدبير و چاره‏جوئي کند.
3- و همواره به دين خود بينديشد و فکر کند که پروردگار او را به چه امر کرده و از چه نهي فرموده است.
هنگامي که بنده خويشتن را صاحب مال و مالک ملک نشمارد به مال و ملک دنيا حرص نخواهد زد و از انفاق دينار و درهم نخواهد ترسيد. و مال دنيا را به همان ترتيب که خداي او فرمان داده خرج خواهد کرد.
هنگامي که بنده خويشتن را شايسته تدبير و چاره‏جوئي نداند مصيبت‏هاي دنيا در چشمش با همه عظمت خود کوچک خواهد نمود و حوادث زندگي را با بردباري و تسليم خواهد پذيرفت.
هنگامي که بنده به اوامر و نواهي الهي بينديشد و در فکر دين خود باشد هرگز به خودنمائي و جاه‏فروشي در اجتماع نخواهد پرداخت و در راه مفاخره و مباهات براي خويشتن دردسر فراهم نخواهد ساخت.
و هنگامي که خداوند متعال بنده‏ي خويش را بدين سه خصلت اکرام فرمايد. دنيا و مردم دنيا و اهريمنان دنيا در چشم و دل او کوچک و ناچيز جلوه کنند.
يک چنين انسان هرگز در جمع مال حرص نزند و در سايه‏ي مال افتخار نجويد و به ديگران کبر و يا نخوت نفروشد و بدان چه در ملک مردم است چشم طمع نگشايد و عمر خويش را به بطالت سر نکند.
اين نخستين پايه‏ي تقواست.
قال الله جل و عز من قائل تلک الدار الاخره نجعلها للذين لا يريدون علوا في الارض و لا فسادا و العاقبه للمتقين
ما سعادت را در آخرت به کساني وا خواهيم گذاشت که در دنيا برتري نجويند و فساد نيانگيزند. سعادت در عاقبت ويژه‏ي پرهيزکاران است .
عنوان بصري مي‏گويد.
- گفتم يا اباعبدالله نصيحتم فرماي.
فرمود:
- تو را به نه حکمت وصيت کنم و همين نه وصيت نصيحت را کافي است. من سالکان طريق را به همين نه کلمه وصيت گويم.
و از درگاه پروردگار متعال مسئلت جويم که تو را در انجام اين وصاياي نه‏ گانه ياري فرمايد:
از اين نه سخن سه سخن به رياضت نفس و سه سخن به حلم و سه سخن به علم وابسته است.
اين نه سخن را به ياد دار و زنهار در انجامش کسالت و اهمال روا مدار.
عنوان مي‏گويد:
- حواسم را جمع کردم و قلبم را از انديشه‏هاي گوناگون تهي ساختم و با فکري آسوده و خاطري تهذيب شده به سخنان امام ابوعبدالله گوش هوش فرا داشتم.
امام چنين گفت:
اکنون آن سه حکمت که به رياضت نفس تعلق دارد.
1- آنجا که در نفس خويشتن اشتها نمي‏يابي از خوردن پرهيز کن. زيرا ناخواسته خوردن خورنده را احمق و ابله بپروراند و به هوش باش که جز به هنگام گرسنگي لب به طعام نيالائي.
2- از سفره لقمه‏ي حلال برداري و در نخستين لقمه اسم مقدس پروردگار بر زبان آوري.
3- فراموش مکن که رسول اکرم فرمود:
ما ملاء آدمي وعائا شرا من بطنه و ان کان و لابد فثلث لطعامه و ثلث لشرابه و ثلث لنفسه
هرگز آدميزاده ظرفي را که ناهنجارتر از شکم وي باشد آکنده نسازد. و در آن هنگام که گرسنگي طاقت از کفش بربايد انبار شکم را به سه قسمت تقسيم کند:
يک قسمت را طعام و يک قسمت را به شراب «نوشيدني» و قسمت سوم را به نفس خويش وا بگذارد.
و اما آن سه سخن که بايد در حلم گفته شود:
1- در پاسخ آن کس که گريبان تو گيرد و گويد.
اگر يک دشنام دهي ده دشنام خواهي شنيد.
چنين گوي:
- که اگر ده دشنام دهي يک دشنام هم نخواهي شنيد.
2- به آن کس که تو را به ناهنجار ياد کند چنين جواب گوي:
- اين خصلت‏ها که به من نسبت داده‏اي اگر در من موجود است به درگاه خدا استغفار مي‏کنم و از قدرت و رحمت او مسئلت مي‏دارم که مرا از اين خصال نکوهيده برهاند و اگر در من چنين خصلتي موجود نيست و تو به ناحق تهمتم مي‏زني باز از درگار الهي مي‏خواهم که اين گناه را بر تو ببخشايد.
3- با دشمنان خويش مدارا کن و اگر تو را به آزار و ايذاء تهديد کرده‏اند تو آنان را به محبت و دعا نويد ده.
و سرانجام آن چه از گفتار ما به علم مربوط است:
1- از دانشمندان دانش فراگير و آنچه را نمي‏داني از پرسيدنش ننگ مدار ولي زنهار از سر هزل و لهو پرسش مکن و قيمت وقت را بشناس.
2- هرگز خودسرانه در مسائل سخن مگوي و علم را حقير مگير و جانب احتياط را هرگز فرو مگذار.
3- گردن خويش را زنهار براي مردم پل مساز و از اعطاي فتوي آن چنان که از شير مي‏گريزي بگريز.
عنوان بصري مي‏گويد:
در اين هنگام امام محقق حقايق جعفر بن محمد الصادق فرمود:
قم عني يا اباعبدالله فقد نصحت لک و لا نفسد علي وردي
اکنون از حضور من برخيز و برنامه‏ي اذکار و اوراد مرا درهم مشکن آنچه گفتني بود با تو باز گفته‏ام.
فاني امرء ضنين بنفسي والسلام علي من اتبع الهدي
از من دست بردار که من با خويشتن خلوت کرده‏ام.
سفيان ثوري عارف و صوفي مشهور به حضور امام ابوعبدالله جعفر بن محمد افتخار يافت. و استدعا کرد که وي را وصيت و نصيحت فرمايد:
امام صادق فرمود:
- سفيان! تو مردي باشي که دربار خليفه از تو جستجو کند و من مردي هستم که گوشه‏ي عزلت گرفته‏ام و مستغني از دربار و درباريان روزگار مي‏گذرانم من چه گويم که تو را سودمند باشد
سفيان در پاسخ امام گفت:
-من از اين محفل بر نمي‏خيزم مگر آن که آن چه بايد بشنوم از زبان مقدس تو بشنوم.
در اين هنگام امام فرمود:
1- هنگامي که نعمت‏هاي الهي به تو روي آورد تو پيشاني سپاس بر خاک بر گذار و شکر نعمت ادا کن تا نعمت افزون شود.
در قرآن کريم فرمود:
لئن شکرتم لازيدنکم
چون شکر گوئيد بر نعمايتان بيفزايم.
2- و در آن جا که معيشت را بر خويش تيره و تنگ يابي و رنج تهي‏دستي بري لب به توبت و انابت بگشاي و از گناهان خويش مغفرت و آمرزش خواه زيرا چون گناه افزون گردد روزي فروکاهد و زندگي درهم بفشارد.
باز هم در کلام کريم آمده است:
فقلت استغفروا ربکم يرسل السماء عليکم مدرارا
آنجا که نوح به قوم خويش سفارش مي‏داد: «استغفار کنيد تا پروردگار شما درهاي آسمان را به روي شما بگشايد و باران رحمت بر کشتزارتان ببارد.
3- و به هنگام ترس و اندوه تا مي‏تواني اين جمله‏ي مقدس را تکرار کن.
لا حول و لا قوة الا بالله العلي العظيم
سفيان ثوري از جا برخاست و گفت راضي شدم يابن رسول الله.
ثلاثه واي ثلاثه
سه کلمه به من القا فرمودي ولي کلماتي که از هيچ کس و هيچ جا نخواهم شنيد.
سه کلمه اما چگونه کلماتي.
به يکي از فرزندان خويش «گمان دارم پسر بزرگش اسماعيل بود» پند مي‏داد:
پسرم پند من بشنو و گفتار من به گوش گير
آنچه گويم به کار بند تا در اين دنيا عمر خويش را دلپسند بسر بري و پس از مرگ سعيد و رستگار باشي.
1- آن کس که به قسمت خويش قناعت کند هميشه غني و توانگر است و آنان که چشم طمع به مال غير دوزند هر چند غني باشند فقيرند و همچنان مستمندانه بدرود جهان گويند.
2- آنان که به قضاي الهي رضا نمي‏دهند، پروردگار خويش را در امضاي قضا متهم دارند.
3-کسي که لغزش خويش را کوچک شمارد لغزش ديگران در چشم وي بزرگ جلوه کند. يک چنين کس همواره عيب مردم جويد
و غيبت مردم گويد و هرگز به اصلاح نفس خويش نپردازد لاجرم در فساد بميرد.
4- آن کس که سعي کند تا پرده از عيوب ديگران بردارد ناگهان پرده از عيب خويش فرو هشته بيند و خود را رسواي خاص و عام يابد.
5- آن کس که شمشير فساد از غلاف برآورد سرانجام خون او با همان شمشير بر خاک فرو ريزد.
6- آنان که در راه مردم چاه بکنند هم خويشتن در آن چاه فرو افتند و کيفر کردار خود را از دست خود گيرند.
7- تا تواني با علماي صالح همنشين باش تا جان به فضيلت علم بيارائي و از پرتو دانش آنان روشن و بزرگ شوي.
8- و آن کسان که سفها و نادانان را به دوستي گيرند خوار و بي‏مقدار شوند.
9- و آنان که پاي به محيط بدنام گذارند بديهي است که به بدنامي تهمت خورند.
10- همه جا و هميشه حق‏گو باش پسرم هر چند که اين گفتار کام تو را تلخ سازد. هر چند که اين حق‏گوئي به دنياي تو زيان رساند.
11- از دو جا گوئي و سخن‏چيني بپرهيز زيرا اين کردار کينه‏ي تو را در دل مردم بکارد و از شرف و شخصيت اجتماعي تو بکاهد.
12- و اگر روزي به دينار و درم نيازمند شوي دست حاجت به سوي اين و آن پيش مبر بلکه در جستجوي معادن کرم باش.
از امام صادق شنيده‏اند که مي‏گفت:
من لم يعضب من اتحفوه لم يشکر النعمه
آن کس که از جفا خشم نگيرد قدر وفا را نشناسد، چون زشت را از زيبا فرق نگذارد.
و فرمود:
سلامت آنچنان کمياب شده که گوئي ناياب است و کس نداند که در کجا تواند به دستش آورد ولي من چنان دانم که اگر از سلامت جستجو کنيم بعيد نيست در گمنامي بازش ببينيم.
اگر نتوانيم گمنام ماند دست کم خلوت بگزينيم و اگر ما را در خلوت نگذارند خاموشي را پيشه خويش سازيم.
باشد که سلامت را در خاموشي دريابيم.
مردي از ايرانيان خاک عراق خوشحال و سعادتمند بود که در مدينه همواره حضور امام صادق عليه‏السلام را ادراک کند.
وي که هميشه در محضر مقدس امام مي‏نشست ناگهان ناپديد شد.
گويا پيش‏آمدي شده بود که ديگر نتوانست آن فيض عظيم را دريابد.
امام از وي سراغ گرفت.
يک تن از اصحاب با لحني نيش‏دار گفت:
انه نبطي
«نبطي» در اصطلاح اعراب به ايرانيان مقيم عربستان اطلاق مي‏شود.
اين سخن‏گو مي‏خواست با اداي چنين جمله آن ايراني دانش‏پژوه را تحقير کند.
ولي امام عليه‏السلام با بياني قاطع زبان ياوه‏گوي اين مرد را قطع کرد.
امام فرمود:
اصل الرجل عقله و حسبه دينه و کرمه تقواه و الناس في آدم مستوون
ريشه‏ي مرد عقل اوست و شخصيت او دين او و کرامتش در تقواي او جلوه‏گر است.
نژادهاي گوناگون بشر همه يکسر در وجود آدم محو مي‏شود و به صورت يک نژاد در مي‏آيد.
انسان‏ها عموما آدمي‏زاده‏اند يعني از نسل آدم هستند. يعني با هم اختلاف و تفاوتي از لحاظ تشکيلات خانوادگي نخواهند داشت.
بني‏آدم در برابر آدم مساوي هستند.
امام عليه‏السلام با اين سخن بر ترهات و ياوه‏گوئي‏هاي اعراب خط بطلان کشيده و عقيده‏ي اسلام را درباره‏ي قبايل و عشائر و نژادهاي گوناگون بيان کرد.
مردي از خاندن «شقران صالح که غلام آزاد کرده‏ي رسول اکرم بود در عهد خلافت ابوجعفر منصور از دريافت عطا محروم ماند.
اين مرد سخت بيچاره بود زيرا معاشش به وسيله‏ي همين عطايا تأمين مي‏شد.
ابوجعفر منصور از بغداد به عزم حج به مدينه آمد و از مدينه به مکه رفت و ابن «شقراني» را محروم ساخت.
خانواده‏ي «شقراني» به دليل اينکه جدشان شقران غلام پيغمبر بود خودشان را به اهل بيت عصمت و طهارت مي‏چسبانيدند.
شقراني با دست تهي و دل نوميد و خاطري شکسته به حضور امام صادق صلوات الله عليه شرفياب شد و گفت يابن رسول الله از ابوجعفر ديناري دريافت نداشته‏ام.
امام ابوعبدالله لبخندي زد و دستور داد آنچه را که ابوجعفر منصور به وي هديه کرده بود «مبلغ عظيمي بود» همه را به شقراني تحويل دادند.
شقراني خوشحال شد. سراپا نشاط شد.
امام فرمود:
ان الحسن من کل احد حسن و منک احسن لمکانک منا و ان القبيح من کل احد قبيح و منک قبح لمکانک منا.
امام صادق عليه الصلوة و السلام با شقراني در اين بيان از راز مکتوم سخن گفت.
امام به شقراني فرمود:
- نيکوئي از هر کس سر بزند نيکوست و از تو نيکوتر است زيرا به ما نسبت داري و زشتي از هر کس سر بزند زشت است و از تو زشت‏تر است چون خويشتن را به ما نسبت مي‏دهي.
رازي که در اين بيان امام صادق به شقراني القا فرموده:
به روايت «ابوالمظفر يوسف سبط علامه ابن‏جوزي» اين بود که وي مردي شرابخواره بود صادق اهل بيت از کلمه‏ي «زشتي» به شرابخواري او اشارت کرده بود.
ابوالمظفر ابن‏جوزي در پايان اين حکايت مي‏نويسد:
فمن مکارم اخلاق جعفر انه رجب به و قضي حاجته مع علمه بحاله و وعظه علي وجه التعريض و هذا من اخلاق الانبيا
امام صادق عليه‏السلام با اينکه مي‏دانست اين شقراني چکاره است باز هم وي را با لبخند پذيرفت و حاجتش را روا ساخت و در عين حال با لحن کنايه پندش هم داد. و اين خصلت خصلت پيامبران است.
سفيان ثوري مي‏گويد.
به حضور صادق اهل البيت عليه‏السلام شرف يافتم و عرض کردم يابن رسول الله سخت از اجتماع عزلت گزيده‏ايد و با تنهائي ساخته‏ايد!
در جوابم فرمود:
يا سفيان فسد الزمان و تعير الاخوان فرأيت الانعراد اسکن للفؤاد
روزگار برگشته اي سفيان!
برادران اين زمانه خصلت برادري را از ياد برده‏اند.
من در اين هنگام تنهائي را براي آرامش خاطرم مناسب‏تر يافته‏ام و بعد گفت:
- آيا کاغذ و قلم به همراه داري سفيان.
گفتم بله. يابن رسول الله.
فرمود اين شعرها را بر صفحه‏اي بنگار:
ذهب الوفاء دهاب امس الذاهب
فا الناس بين مخاتل و موارب‏
لفشون بينهم الموده و الصفا و قلوبهم محسوه بالعقارب
آن چنان که شب گذشته، خصلت وفا هم از ميان مردم گذشته است و مردم جز حيله و ريا روشي به پيش ندارند.
به يکديگر مودت و صفا نشان مي‏دهند.
اما قلب‏هايشان لانه‏ي کژدم‏هاي قتال است.
امام ابوعبدالله جعفر بن محمد الصادق صلوات الله عليه در زماني ظهور فرمود که دولت بني‏اميه سر به زوال گذاشته بود.
زوال بني‏اميه و طلوع بني‏عباس آرامشي به جهان داد که طايفه‏ي ناحيه‏ي اماميه و خاندان رسول الله توانستند از فرصت بهره‏ور شوند و به نشر عقايد حقه‏ي اسلاميه‏اي بپردازند.
امام صادق عليه‏السلام در اين فرصت براي دين اماميه سازمان و قوامي به وجود آورد که نسل آينده آن تشکيلات را به نام جعفر صلوات الله مذهب جعفري ناميد.
مذهب جعفري مذهب طايفه‏ي بر حق و با حق ماست.
هر چند که پيروان سنت جز اين چهار فرقه:
1- حنفي
2- مالکي
3- شافعي‏
4- حنبلي
فرقه‏ي ديگري را به رسميت نمي‏شناسند ولي حق و حقيقت مذهب جعفري ما را صراط مستقيم و هادي مبين مي‏شناسد و همين ما را کافي است.
يا مالک الملک انت تحکم بين عبادک فيما هم فيه تختلفون

اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir