ابويزيد بسطامي‏

نوع اصطلاح :
عنوان :
ابويزيد بسطامي‏
طيفور بن عيسي بن آدم بن عيسي بن سروشان (معروف به) ابويزيد بسطامي‏ همان شيخ صوفي زاهد مشهور که او را قطب العارفين گفته‏اند و از سلاطين سبعه به شمار آورده‏اند.
از کتاب جامع الانوار (اسرار) سيد حيدر بن علي آملي [1] نقل شده که ابويزيد از شاگردان مکتب امام صادق عليه‏السلام و سقاي خانه آن حضرت و محرم بر اسرار آن بزرگوار بوده است. [2] .
ابن خلکان گفته: جد بايزيد مجوسي بوده که مسلمان شد. ابويزيد دو برادر به نامهاي آدم و علي داشته که آن دو نيز زاهد و عابد بوده‏اند، ليکن طيفور از آن دو برادر افضل است. [3] .
امام فخر رازي در کتاب اربعين - که در کلام نوشته - مي‏گويد: ابويزيد از ساير مشايخ افضل و مقام وي اعلي از ديگران است، و او سقاي خانه امام صادق (ع) بوده. [4] .
عارف نورالدين جعفر بدخشي در کتاب الاحباب گفته: سلطان طيفور، معروف به ابويزيد بسطامي درک صحبت بسياري از مشايخ را نموده تا آن که به محضر حضرت صادق (ع) براي استفاده رسيد و مدتي مصاحب آن جناب شد و پي به کمالات آن بزرگوار برد و مي‏گفت که اگر به محضر امام صادق (ع) نمي‏رسيدم، کافر مي‏مردم؛ با اين که ابويزيد در بين اولياء همانند جبرئيل در بين ملائکه بوده و آغاز او پايان ديگر از سالکين بوده، آن گونه که جنيد بغدادي درباره‏ي وي گفته است. [5] .
فاضل عارف، محمد بن يحيي گيلاني نوربخشي، در شرح گلشن راز، نقل کرده که بايزيد از وطن خارج شد و سي سال در سفر بود و رياضت مي‏کشيد و يکصد و سيزده استاد را خدمت کرد تا به محضر امام صادق (ع) رسيد، و در ملازمت آن حضرت، آن چه مقصود و غرض آفرينش بود، حاصل کرد. [6] .
محمد بن عيسي که مشهور به حاجي مؤمن خراساني است در کتابش که شرح طريقه سلسله عرفاء است مي‏گويد: يکي از سلسله‏هاي طريقت طيفوريه است. که به ابويزيد بسطامي منتهي مي‏شود، و آن گونه که مشهور است او... پس از آن که يکصد و سيزده پير را ملاقات کرده بود، امام صادق (ع) يکصد و چهاردهمين استادش بوده و مدت هجده سال سقاي خانه آن بزگورا بوده است. [7] .
ابن‏شهر آشوب (ره)، در مناقب، گويد: ابويزيد بسطامي، طيفور سقا، سيزده سال خدمتگزار و سقاي (خانه) امام صادق (ع) بوده است. [8] .
سيد بن طاووس (ره) در «طرائف» آورده است که: از علوشان اهل بيت عليهم‏السلام است که افضل المشايخ، ابويزيد بسطامي، سقاي خانه امام جعفر صادق عليه‏السلام بوده است. [9] .
علامه حلي (ره)، در شرح تجريد، مي‏فرمايد: پراکندگي علم و فضل و زهد و ترک دنياي ائمه (ع) تا بدان جاست که برترين مشايخ افتخار به خدمت آنان مي‏کنند، و ابويزيد بسطامي مفتخر است که سقاي خانه امام صادق (ع) بوده است. [10] .
شيخ بهائي (ره)، در کتاب کشکول، از تاريخ ابن زهره اندلسي، نقل کرده که ابويزيد بسطامي چندين سال به امام صادق (ع) خدمت کرد، و امام او را طيفور سقا مي‏خواند، چون سقاي خانه آن حضرت بود. پس از مدتي که در محضر آن بزرگوار بود اجازه خواست تا به بسطام برگردد. [11] .
روزي حضرت صادق عليه‏السلام به وي فرمود: از طاقچه کتاب را بده. بويزيد عرض کرد: يا ابن‏رسول الله! طاقچه کجاست؟ حضرت فرمود: بالاي سرت؛ تو چندين سال است که در خانه ما مي‏باشي، هنوز طاقچه اطاق را نديده‏اي؟ بويزيد عرض کرد: جذبه و نورانيت تو مرا از همه چيز غافل کرده. حضرت فرمود: کارت تمام شد، بايد به بسطام برگردي و در آن جا مردم را به سوي خدا و پيامبر و اولياء بخواني. [12] .
و بعضي گفته‏اند: هنگامي که حضرت صادق عليه‏السلام بويزيد را به بسطام مي‏فرستاد، جبه‏اي جبه‏هاي خود را به او عنايت کرد، و فرزند عزيزش، محمد بن جعفر را با او همراه فرمود. هر دو به بسطام آمدند. اتفاقا محمد در بسطام مرد؛ بويزيد او را در همين مقام و مقبره‏اي که مزار اوست، دفن کرد و مکرر به زيارتش مي‏رفت. [13] بعدا براي قبر او قبه‏اي بنا شد، و ما در ذيل حالات محمد بن جعفر بدان اشاره کرده ايم.
در نامه دانشوران چنين آمده است: طيفور بن عيسي بن آدم، ابويزيد بسطامي، در اوايل سده سوم هجري، در زمان خلافت المعتصم بالله، خليفه عباسي، بر مدارج عرفان و مقامات ايقان ارتقا جست، صيت کرامات و خوارق عاداتش در نزد عالي و داني، انتشار و اشتهار يافت؛ و وي از زهاد و عباد آن طبقه است، به صفات نيکو و اخلاق حسنه از هر جهت آراسته بوده است. در بدايت ايام زندگاني، داراي علوم ظاهر بوده، سپس به طريق طريقت قدم نهاده تا به سر منزل حقيقت بار گشود و رتبتي بلند و مرتبتي ارجمند پيدا نمود. و در بسياري از کتب که ترجمه حالات آن عارف را نگاشته‏اند، مسطور است که در ابتداي حال، پس از آن که يکصد و سيزده پير را خدمت کرد، شبي حضرت رسالت پناه صلي الله عليه و آله را رد خواب ديد، نزد حضرت زبان به شکايت گشود که يا رسول الله يکصد و سيزده پير را خدمت کرده‏ام، هنوز مرا معرفتي به دست نيامده و کمالي حاصل نشده است. حضرت رسول (ص) در جواب فرمود: اگر خواهان کمالي بايد از اهل بيت من اخذ نمايي که طريق حق بر تو واضح و آشکار شود. همين که از خواب برخاست عازم مدينه شد؛ چون بدان مکان مبارک رسيد، طفلي را در کوچه ديد به سن هفت سالگي که آثار سطوت و بزرگي از ناصيه‏اش پيدا بود؛ معلوم کرد که حضرت صادق عليه‏السلام است. اول با خود گفت: کودک را سلام کردن، خارج از رسم و قانون است. بعد از انديشه بسيار، گفت: چه عيب دارد فرزند پيغمبر (ص) را سلام دادن؟ پس نزديک رفت و سلام نمود. حضرت فرمود: و عليک السلام،اي بويزيد. وي از آن حال، حالتش تغيير پيدا کرده، نزديک رفت و گفت: يا ابن‏رسول الله! چگونه مرا شناختي؟ فرمود: شناختم تو را و پدر تو را، و مي‏دانم که غرض تو از آمدن نزد ما اخذ طريق حق و راه صواب است، و نقل شده که پس از اين مقدمه، سي سال به خدمت و سقايي آن حضرت مشغول بود. [14] .
نويسنده گويد: جاي بسي تعجب است که چگونه در نامه دانشوران (نوشته جمعي از فضلاء و دانشمندان دور قاجار) دقت کافي در نقل مطالب نشده است. از جمله در همين تاريخ بويزيد از طرفي مي‏نويسد که او در اوايل سده سوم در عصر المعتصم بالله (که ابتداء خلافتش در سال 218 هجري است) بوده، و سپس مي‏گويد: سي سال به خدمت و سقايي خانه حضرت صادق (ع) مشغول بوده، در حالي که وفات امام صادق (ع)، 148 هجري است. پس قاعدة بويزيد بايد در سده دوم باشد نه سوم.
جمعي از محققين و دانشمندان مستبعد دانسته‏اند که بايزيد درک محضر امام صادق (ع) را نموده باشد؛ چون وفات حضرت صادق (ع) در سال 148، و وفات بايزيد به قول ابن‏خلکان و شيخ نورالدين ابوالفتوح المحدث و ديگران، در سال 261 يا 264 بوده است؛ و هيچ يک از مورخين در اين دو تاريخ اختلاف ندارند و اکثرا گفته‏اند: عمر بايزيد بين هفتاد الي هشتاد سال بوده و بيش از هشتاد سال عمر نکرده است؛ پس بايد سي و سه سال يا سي و شش سال بعد از وفات حضرت صادق (ع) به دنيا آمده باشد. بنابراين چگونه ممکن است سي سال - طبق نامه دانشوران - يا هجده و يا سيزده سال طبق گفته ديگران به امام صادق (ع) خدمت کرده و سقاي خانه آن بزگوار باشد!
و از طرفي شيخ بهائي مي‏فرمايد: بزرگاني چون فخر رازي در بسياري از کتابهايش، و سيد جليل رضي الدين علي بن طاووس در طرايف، و علامه حلي در شرح تجريد گفته‏اند که بايزيد درک محضر امام صادق (ع) را نموده و سقاي خانه آن حضرت بوده است. [15] .
عده‏اي براي رفع استبعاد به جاي امام صادق (ع)، حضرت علي بن موسي الرضا عليه‏السلام را گفته، و بعضي حضرت ابي‏جعفر جواد عليه‏السلام را ذکر کرده اند.
مرحوم آقا محمد علي فرزند مرحوم آقا باقر بهبهاني، در شرح مفاتيح فيض، در ذيل ترجمه حضرت صادق (ع) احتمال داده، جعفري که بويزيد درک محضرش را نموده و از او استفاده کرده و سقاي خانه او بوده، جعفر کذاب باشد نه حضرت جعفر صادق (ع)، و اين جريان قبل از ظهور فسق و کذب و ادعاي امامت جعفر بوده. [16] .
در نامه دانشوران از بعضي از عرفاء نقل شده که درک خدمت حضرت صادق عليه‏السلام لازم نيست که در حيات آن حضرت صورت گرفته باشد؛ زيرا که استفاده و طلب همت مريد، از روحانيت مرشدي، در ممات نيز ممکن است، و از مرشد حقيقي که آن امام‏ عالي مقام باشد، استفاضه حقايق و معارف به طريق اولي امکان‏پذير خواهد بود.و بعضي احتمال داده‏اند که منظور از درک خدمت، تمسک او به جبل ولايت و التزامش به مذهب جعفري باشد. [17] بنابراين سقايي او در خانه حضرت بسيار بعيد است.
آنچه براي حل اين مشکل به نظر مي‏رسد اين است که بايزيد دو نفر بوده‏اند: يکي طيفور بن عيسي بن آدم بن سروشان که معاصر حضرت صادق (ع) و سقاي خانه او بوده، و ديگري، طيفور بن عيسي بن آدم بن عيسي بن علي زاهد که معاصر حضرت جواد (ع) بوده که اولي را ((اکبر)) و دومي را ((اصغر)) ناميده‏اند. اول کسي که متوجه اين مطلب شد، ياقوت حموي است که در معجم البلدان مي‏گويد:
بسطام، به کسر باء ثم السکون، شهري بزرگ در جاده نيشابور دو منزل بعد از دامغان است. بعد مي‏گويد: در آن جا قبر ابويزيد بسطامي را، در وسط شهر، کنار بازار، ديدم و او طيفور بن عيسي بن شروسان [18] زاهد بسطامي است. و نيز از بسطام بويزيد، طيفور بن عيسي بن آدم بن عيسي بن علي زاهد بسطامي (اصغر) است. [19] .
جامي در نفحات مي‏گويد: ابويزيد ملقب به طيفور در شهر بسطام دو نفر بودند: يکي، بويزيد طيفور بن عيسي (اکبر) و ديگري بويزيد طيفور بن آدم بن عيسي بن علي (اصغر) است. [20] .
نويسنده گويد: عرفاء و صوفيه در کتاب‏هايشان شرح حال بويزيد (اکبر) را، مفضل و مشروح نوشته‏اند و کراماتي براي وي نقل کرده‏اند که بيشتر آنها به افسانه شبيه‏تر است و بسيار مستبعد به نظر مي‏رسد. حال مختصري از آورده آنان و همچنين کلمات منتسب به وي ذکر مي‏شود:
شيخ عطار در تذکرة الاولياء در شرح حال ابويزيد مي‏گويد: شيخ بايزيد بسطامي رحمه الله عليه، اکبر مشايخ و اعظم اولياء بود و مرجع اوتاد در رياضات و کرامات و حالات و در اسرار و حقايق نظري نافذ و جدي بليغ داشت و پيوسته تن در مجاهده و دل در مشاهده داشت.
وقتي که به سن تميز رسيد، مادرش او را به مدرسه فرستاد. چون به سوره لقمان و اين آيه رسيد، «و وصينا الانسان بوالديه حملته امه و هنا علي وهن و فصاله في عامين ان اشکرلي و لوالديک الي المصير» [21] - ما انسان را در مورد پدر و مادرش (مخصوصا مادرش) که با ناتواني روز افزون حامله وي بوده، و از شير گرفتنش تا دو سال طول مي‏کشد، سفارش کرديم و گفتيم: مرا و پدرت و مادرت را سپاس بدار که سرانجام خلق به سوي من است - و استاد معني آيه را بيان کرد، اثري عميق رد وي گذاشت؛ لوح بر زمين نهاد و اجازه خواست تا به خانه رود. به خانه آمد، مادرش گفت: به چه آمده‏اي؟ گفت: به آيتي رسيديم که حضرت حق به خدمت و شکرگزاري خويش و پدر و مادر امر مي‏فرمايد و من در دو خانه، کدخدايي نتوانم کرد، اين آيه بر جان من آمده است. يا از خدايم بخواه تا همه از تو باشم و يا در کار خدايم کن تا همه با وي باشم. مادر گفت: اي پسر! تو را در کار خداي کردم و حق خويش به تو بخشيدم، برو و خداي را باش. پس بايزيد از بسطام برفت، و سي سال در بلاد شام و مصر مي‏گرديد و رياضت مي‏کشيد و بي‏خوابي و گرسنگي دائم پيش گرفت، و يکصد و سيزده پير را خدمت کرد و ا زهمه بهره‏مند شد. [22] .
نقل است که او را نشان دادند که فلان جاي، پير بزرگي است؛ با يزيد به ديدن وي رفت، چون نزديک او رسيد، ديد که پير آب دهن سوي قبله انداخت؛ در حال شيخ بازگشت، گفت: اگر او را در طريقت قدري (قدمي ثابت) بودي برخلاف شريعت نرفتي. [23] .
پس از آن که با يزيد به خدمت اولياء بزرگ رسيد، و مرتبه کمال يافت، بر دلش گذشت تا رضاي مادر را بجويد و به خدمت او در آيد. خودش (بويزيد) در اين باره مي‏گويد: آن کار که بازپسين همه کارها مي‏دانستم، پيشين هم بود و آن رضاي والده بود. و آن چه در جمله رياضت و مجاهده و غربت مي‏جستم در آن يافتم که يک شب والده از من آب‏خواست. رفتم آب آورم. در کوزه آب نبود. و به لب جوي رفتم و آب آوردم. چون باز آمدم، مادرم در خواب شده بود. شبي سرد بود. کوزه بر دست ايستادم تا از خواب، بيدارشد. کوزه را به وي دادم. چون ديد که کوزه بر دست من يخ زده، مرا دعا کرد. در وقت سحر آن چه مي‏جستم به من رسيد. [24] .
از بايزيد اشعاري به جا مانده که در کتب شعراء مضبوط است و چند شعر و رباعي زير از ساخته‏هاي اوست:

تا رفت ديده و دل من در هواي عشق‏
بنمود جا به کشور بي‏منتهاي عشق‏

وارسته گشت و صرف نظر کرد از دو کون‏
اين سان شود کسي که دهد دل براي عشق‏

ماراست عشق و هر که به عالم جز اين بود
بيگانه باشد او، نشود آشناي عشق‏

اي عشق تو کشته عارف و عامي را
سوداي تو گم کرده نکونامي را

شوق لب ميگون تو آورده برون‏
از صومعه بايزيد بسطامي را

ما را همه ره به کوي بدنامي باد
از سوختگان نصيب ما خادمي باد

ناکامي ما چو هست کام دل دوست‏
کام دل ما هميشه ناکامي باد

گر قرب خدا مي‏طلبي دلجو باش‏
وندر پس و پيش خلق نيکوگو باش‏

خواهي که چو صبح صادق الوعد شوي‏
خورشيد صفت با همه کس يکرو باش‏

عجبت لمن يقول ذکرت ربي‏
و هل انسي فاذکر ما نسيت‏

شربت الحب کاسا بعد کاس‏
فما نفد الشراب و لا رويت [25] .

نقل است که بويزيد در گورستان زياد مي‏گشت، يک شب از گورستان مي‏آمد، جوان مستي که به ربط مي‏نواخت به بايزيد رسيد، بويزيد گفت: «لا حول و لا قوة الا بالله العلي‏العظيم». جوان بربط بر سر با يزيد زد. بربط و سر بايزيد هر دو بشکست. بايزيد به زاويه خويش باز آمد. بامداد، بهاي بربط را به همراه مقداري حلوا، توسط يکي از مريدان براي جوان فرستاد و گفت: به آن جوان بگوي که بايزيد عذر مي‏خواهد از اينکه بربط بر سرش شسته شده؛ حال اين زر در بهاي آن صرف کن و اين حلوا را بخور تا تلخي غضب و غصه شکستن آن از دلت برخيزد. جوان که چنان رأفتي ديد، متنبه گشت و خود بيامد و از بايزيد عذر خواست و از آن عمل توبه کرد و چند جوان ديگر که از رفقاي او بودند، به همراه او توبه کردند. سعدي در بوستانش اين داستان را چنين آورده:

يکي بربطي در بغل داشت مست‏
به شب بر سر پارسايي شکست‏

چو روز آمد آن نيک مرد سليم‏
بر سنگدل برد يک مشت سيم‏

که دوشينه معذور بودي و مست‏
تو را و مرا بربط و سر شکست‏

مرا به شد آن زخم و برخاستيم‏
تو را به نخواهد شد الا به سيم‏

از آن دوستان خدا بر سرند
که از خلق بسيار بر سر خورند

چنين‏اند مردان راه خدا
که خلق خدايند از ايشان رضا

و نيز حکايت شده که وقتي بايزيد به هنگام صبح در حمام شستشويي کرد و بيرون آمد و با جماعتي از مريدان به خانقاه خود مي‏رفت، در اثناء راه، طشتي از خاکستر بر سر وي ريختند. او را هيچ گونه تغيير حالتي پديد نگشت؛ همچنان دست بر سر و روي خود ماليده، قدم بر مي‏داشت و شکر حق به جاي مي‏آورد و مي‏گفت: چرا از خاکستر روي در هم کشم که سزاوار بيش از اين باشم. سعدي اين داستان را در بوستان به نظم آورده:

شنيدم که وقتي سحرگاه عيد
ز گرمابه آمد برون با يزيد

يکي طشت خاکسترش بي‏خبر
فرو ريختند از سرايي به سر

همي گفت ژوليده دستار و موي‏
کف دست شکرانه مالان به روي‏

که اي نفس من در خور آتشم‏
ز خاکستري روي در هم کشم‏

بزرگان نکردند در خور نگاه‏
خدا بيني از خويشتن بين مخواه‏

بزرگي به ناموس گفتار نيست‏
بلندي به دعوي و پندار نيست‏

تواضع سر رفعت افزايدت‏
تکبر به خاک اندر اندازدت‏

به گردن فتد سرکش تندخوي‏
بلنديت بايد بلندي مجوي‏

نقل است که زاهدي از جمله بزرگان بسطام هميشه در مجلس بويزيد حاضر بود. يک روز به بويزيد گفت: خواجه! امروز سي سالست که صائم الدهر، و به شب در نمازم و در خود از اين عوالم که مي‏گويي اثري نمي‏يابم. بايزيد گفت: اگر سيصد سال به روز، روزه و به شب،به نماز باشي ذره‏اي از اين حديث نيابي. گفت: چرا؟ بويزيد گفت: از جهت آن که تو به نفس خويش محجوبي. مرد گفت: دواي اين چيست؟ بويزيد گفت: تو هرگز قبول نکني. گفت: قبول کنم، با من بگوي تا به جاي آورم. بويزيد گفت: دستار از سر بردار و اين جامه که داري از تن بيرون کن و ازاري از گليم بر ميان بند و توبره‏اي پر از گردو بر گردن آويز و به بازار رو و کودکان را جمع کن و بديشان گوي: هر که مرا يک سيلي زند يک جوز مي‏دهم و همچنين در شهر بگرد، هر جا که تو را مي‏شناسند. آن جا رو، و علاج اين است. مرد زاهد گفت: «سبحان الله، لا اله الا الله»؛ بويزيد گفت: کافري اگر اين کلمه بگويد مؤمن مي‏شود، و تو به گفتن اين کلمه مشرک شدي. مرد گفت: چرا؟ بويزيد گفت: زيرا که خويشتن را از انجام چنين عملي بزرگ‏تر شمردي لاجرم مشرک گشتي، تو بزرگي نفس خويش را با اين کلمه گفتي، نه تعظيم خداي را. مرد گفت: اين کار را نتوانم کرد، چيزي ديگرم فرماي. گفت: علاج اين است که گفتم. مرد گفت: نتوانم کرد. بويزيد گفت: نگفتم که قبول نخواهي کرد. [26] .
نويسنده گويد: حضرت امام محمد باقر عليه‏السلام، به ثقه جليل‏القدر جناب محمد بن مسلم، نظير اين عمل را تذکر فرموده بود که در ذيل حالات محمد بن مسلم نقل شده است؛ اما بويزيد، دستور را شدتي بيشتر بخشيده که مشروعيت آن جاي سؤال است.
نقل شده که بويزيد در پس امام جماعتي نماز مي‏کرد. وقتي امام گفت: اي شيخ! تو کسبي نمي‏کني و چيزي از کسي نمي‏خواهي، پس از چه راه معاش خود را تأمين مي‏نمايي؟ شيخ گفت: اينک نمازهايي که با تو به جا آوردم بايد قضا کنم. گفت: چرا؟ گفت: نماز از پس کسي که روزي دهنده را نداند، روا نباشد. [27] .


پی نوشت ها:
[1] حيدر بن علي حسني آملي، عارف کامل ماهر، از علماي باطن و ظاهر، سيد الافاضل المتالهين، از سادات رفيع الدرجات آمل است؛ که به عزم زيارت عتبات به عراق سفر کرد و در بغداد رحل اقامت افکند، و با شيخ فخر المحققين نجل جناب علامه حلي، و مولانا نصيرالدين کاشاني مشهور به حلي و ديگر علماء و عرفاي شيعه اماميه صحبت داشته. بيان سلسله خرقه و ارادت او در اول شرح فصوص مسمي به نص النصوص که از جمله مصنفات اوست مذکو است. و او غير شرح مذکور مصنفات ديگري دارد، مانند: جامع الاسرار و تفاسير او بر قرآن مجيد و تفسير تأويلات و جامع الحقايق و کتاب الکشکول فيما جري علي آل‏الرسول و رساله رافعة الخلاف، در بيان آن که توقف حضرت شاه ولايت در دفع خلفاي ثلاثه از جهت نبودن کمک و ياور بوده، و اين رساله را به اشاره فخرالمحققين نوشته، و چند رساله ديگر در امثله توحيد و امامت و ارکان الي غير ذلک.
قاضي نورالله (ره) از جامع الاسرار او نقل کرده که گفته: از عنفوان جواني بلکه از ايام کودکي تا امروز که ايام پيري است عنايات الهي و حسن توفيق او رفيق حال گرديده به تحصيل عقايد اجداد طاهرين خود که ائمه معصومين مي‏باشند و تحقيق طريقه ايشان مشغول بوده‏ام؛ و مي‏گويم کيست مثل من از ارباب يقين و اهل تحقيق و سپاسگزارم خداي را که مرا هدايت کرد به اين راه و اگر هدايت او نبود م اهدايت نمي‏شديم.

کانت لقلبي اهواء مفرقة
فاستجمعت مذراتک العين اهوائي‏

فصار يحسدني من کنت احسده‏
و صرت مولي الوري اذ صرت مولائي‏

ترکت للناس دنياهم و دينهم‏
شغلا بذکرک يا ديني و دنيايي‏

در دل من آروزها و هواهاي متفرق بود، اما از زماني که چشمم تو را ديد آرزوهايم در تو جمع شد - به کساني که حسد مي‏بردم امروز به من حسد مي‏ورزند، و امروز مولاي خلقم چون تو مولاي مني - دنيا و دين مردم را به آنان واگذاشتم و مشغول به ذکر تو گرديدم اي دين و دنياي من. [فوائد الرضويه، ج 1، ص 165.].
[2] مجالس المؤمنين، ج 2، ص 20 - روضات الجنات، ج 4، ص 154) به نقل از جامع الاسرار و منبع الانوار، ص 224).
[3] تاريخ ابن‏خلکان، ج 1، ص 621.
[4] مجالس المؤمنين، ج 2، ص 20 - روضات الجنات، ج 4، ص 154) به نقل از «اربعين»، ص 476).
[5] مجالس المؤمنين، ج 2، ص 21 - روضات الجنات، ج 4، ص 154.
[6] شرح گلشن راز، شيخ محمد لاهيجي، ص 687 - روضات الجنات، ج 4، ص 155.
[7] روضات الجنات، ج 4، ص 155.
[8] مناقب ابن‏شهر آشوب، مجلد 2، جزء 7، باب 1، فصل 5، ص 325 - اعيان الشيعه، ج 36، ص 343.
[9] الطرائف، ص 520.
[10] کشف المراد في شرح تجريد الاعتقاد، ص 249.
[11] الکشکول، ج 1، ص 84.
[12] مجالس المؤمنين، ج 2، ص 22 - 21 - روضات الجنات، ج 4، ص 155.
[13] مجالس المؤمنين، ج 2، ص 22 - 21 - روضات الجنات، ج 4، ص 155.
[14] نامه دانشوران، ح 4، ص 122.
[15] الکشکول، ج 1، ص 86.
[16] روضات الجنات، ج 4، ص 157.
[17] نامه دانشوران، ج 4، ص 124) برگرفته از مجالس المؤمنين، ج 2، ص 23 - 22).
[18] سروشان، در نسخه ديگر.
[19] معجم البلدان، ج 2، ص 180.
در نامه دانشوران همين مطلب از ياقوت حموي با دو اشتباه نقل شده. اول آنکه آمده است: «حموي در ترجمه شاهرود چنين گفته»، در حالي که لغت «شاهرود» در معجم البلدان نيست بلکه بسطام است. دوم آن که آمده است: «در کنار بازار قبر ابويزيد حسن بن عيسي زاهد اصغر است»، در صورتي که چنين نامي (يعني حسن) در معجم البلدان نيست.
[20] روضات الجنات، ج 4، ص 156.
- مرحوم ميرزا عبدالله افندي در رياض العلماء، ج 4، ص 301 و ج 5، ص 531، از شيخ ابومحمد، عنايت الله بسطامي، که معاصر شيخ بهائي، و از بزرگان علماي دوره صفويه، و از فرزند زادگان بايزيد بسطامي سقا و صوفي معروف زمان امام صادق (ع) بوده، به عنوان بايزيد بسطامي دوم نام برده و مؤلفات او را برشمرده است.
[21] سوره‏ي لقمان، آيه‏ي 14.
[22] تذکرة الاولياء، ج 1، ص 130.
[23] تذکرة الاولياء، ج 1، ص 130.
[24] تذکرة الاولياء، ج 1، ص 133.
[25] در شگفتم از حال کسي که مي‏گويد ياد آوردم پرودگار خود را، و آيا مگر من فراموش مي‏کنمش تا به ياد آورم او را - از شراب دوستي حق جام‏هاي پي در پي نوشيدم، نه شراب تمام شد و نه من سيراب گشتم.
[26] تذکرة الاولياء، ج 1، ص 139 - نامه دانشوران، ج 4، ص 138.
[27] تذکرة الاولياء، ج 1، ص 145.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir