هشام بن سالم جواليقي جعفي علاف‏

نوع اصطلاح :
عنوان :
هشام بن سالم جواليقي جعفي علاف‏
توليد کننده يا فروشنده جولق که پارچه پشمين و خشن جوال و خرجين است - جوالباف، جوال فروش.
شيخ طوسي، رحمه الله، او را از اصحاب حضرت صادق (ع) شمرده [1] و نيز او را در عداد اصحاب حضرت موسي بن جعفر (ع) ياد کرده است. [2] .
و در فهرست فرموده: هشام بن سالم، اصلي (کتابي) دارد که بزرگان از آن نقل کرده‏اند، و سند آن به ابن ابي‏عمير منتهي مي‏گردد. [3] .
نجاشي گويد: هشام بن سالم از امام صادق و موسي الکاظم سلام الله عليهما روايت کرده است؛ او ثقه ثقه مي‏باشد، و کتبي همچون کتاب الحج و کتاب تفسير و کتاب معراج دارد که محدثيني مانند ابن ابي‏عمير از وي نقل کرده‏اند. [4] .
هشام بن سالم از معدود کساني است که در مورد آنان دو مرتبه کمله ثقه به کار برده شده است. [5] .
ابن‏ادريس گويد: هشام بن سالم از امام صادق (ع) روايت کرده است که فرمود: بر ماست که اصول را به شما بياموزيم و بر شماست که فروع آن را بر گوييد. [6] .
يونس بن يعقوب نقل کرده که امام صادق (ع) به هشام بن سالم دستور فرمود تا با مرد شامي که براي مناظره با حضرت به مدينه آمده بود در بحث توحيد مناظره کند، و اين نشانه تبحر و تخصص و علميت او در باب توحيد است. [7] .
هشام بن سالم گويد: من و ابوجعفر مؤمن طاق بعد از وفات امام جعفر صادق (ع) در مدينه بوديم. مردم بر گرد عبدالله بن جعفر، پسر امام، جمع شده بودند و گمان مي‏کردند او بعد از پدر، امام است. من و ابوجعفر بر او وارد شديم، ديدم مردم به خاطر روايت مشهور که امر امامت در پسر بزرگ است در صورتي که عيبي در او نباشد [8] او را امام مي‏پندارند. ما بعد از ورود از او مسأله‏اي پرسيديم همچنان که از پدرش مي‏پرسيديم. از او سؤال کرديم که‏ زکات در چه مقدار واجب مي‏گردد؟ گفت: در دويست درهم پنج درهم. سؤال کرديم در صد درهم چه کنيم؟ گفت: دو درهم و نيم زکات بايد داد [9] گفتم: والله، مرجئه چنين چيزي نمي‏گويند که تو گفتي. عبدالله دستها را به آسمان بلند کرد و گفت: والله، من نمي‏دانم مرجئه چه مي‏گويند.
از نزد او بيرون آمديم و با حالي پريشان به راه افتاديم و در يکي از کوچه‏هاي مدينه گريان و حيران نشستيم در حالي که نمي‏دانستيم کجا بايد رفت؟ و چه بايد کرد؟ و چه کس را قصد نمود؟ با خود مي‏گفتيم آيا بايد به سوي مرجئه، يا قدريه، يا زيديه، يا معتزله، يا خوارج رفت؟! ناگاه ديدم پيرمردي که من او را نمي‏شناختم، با دست خود، به سوي من اشاره کرد که بيا. من ترسيدم که او جاسوس منصور باشد، چون منصور در مدينه جاسوسان زيادي گماشته بود که هرگاه شيعه بر شخص معني اتفاق کنند او را گردن بزنند، و من ترسيدم که او از آنان باشد. به ابوجعفر گفتم: تو دور شو که من بر خودم و بر تو خائفم، ليکن اين مرد مرا خواسته نه تو را، پس دور شو که بي‏جهت خود را به کشتن ندهي. ابوجعفر قدري دور شد. من همراه آن پيرمرد به راه افتادم و گمان داشتم که از دست وي خلاص نخواهم شد؛ پيوسته به دنبالش مي‏رفتم و تن به مرگ داده بودم. او مرا به در خانه حضرت موسي بن جعفر (ع) برد، و سپس تنهايم گذاشت و رفت.
ناگاه ديدم خادمي بر در سراي است. خادم به من گفت داخل شو، خدا تو را رحمت کند. وارد شدم، ديدم حضرت موسي بن جعفر (ع) نشسته. ابتداءا به من فرمود: نه به سوي مرجئه، نه سوي قدريه، نه به سوي زيديه، نه به سوي معتزله و نه به سوي خوارج؛ به سوي من، به سوي من، به سوي من. گفتم: فدايت شوم، پدرم از دنيا رفت؟ فرمود: آري. گفتم: به موت درگذشت. فرمود: آري. گفتم: فدايت شوم، کي از براي ما است، بعد از او؟ فرمود: اگر خدا بخواهد تو را هدايت خواهد کرد. گفتم: فدايت گردم، عبدالله گمان مي‏کند که او بعد از پدرت امام است. حضرت فرمود: «يريد عبدالله ان لا يعبدالله»، عبدالله مي‏خواهد که خدا پرستش نشود. دوباره پرسيدم که کي بعد از پدر شماست؟ حضرت همان جواب اول را فرمود. گفتم: شما امامي؟ فرمود: اين را نمي‏گويم. با خود گفتم: خوب سؤال نکردم. گفتم: فدايت شوم بر تو امامي هست؟ فرمود: نه.
آن گاه چندان هيبت و عظمت از آن حضرت مرا فراگرفت که جز خدا نمي‏داند، حتي‏ زيادتر از آنچه از پدرش مرا فرا مي‏گرفت، در وقتي که خدمتش مي‏رسيدم. گفتم: فدايت شوم، سؤال کنم از شما، از آنچه از پدرت سؤال مي‏کردم؟ فرمود: سؤال کن و جواب بشنو و فاش مکن که اگر فاش کني بيم کشته شدن است. پس پيوسته از آن حضرت سؤال کردم و دريافتم که او درياست. گفتم: فدايت شوم، شيعه تو و شيعه پدرت در گمراهي و حيرتند، آيا مطلب را به سوي ايشان القاء کنم و آنان را به امامت شما بخوانم؟ فرمود: هر کدام را که آثار رشد و صلاح از او مشاهده مي‏کني اطلاع ده، و از ايشان پيمان بگير که مطلب را کتمان کنند که اگر آن را آشکار نمايند بيم قتل است، و با دست مبارکش اشاره به گلوي مقدسش نمود.
چون هشام از محضر حضرت (ع) بيرون آمد، به مؤمن طاق، مفضل بن عمر، ابوبصير، و ساير شيعيان اطلاع داد. شيعيان خدمت آن حضرت مي‏رسيدند و به امامت آن حضرت يقين پيدا مي‏کردند. و کم کم جمعيت از اطراف عبدالله پراکند و مردم ديگر نزد او نمي‏رفتند، مگر عده قليلي. عبدالله از سبب آن تحقيق کرد، گفتند: هشام بن سالم مردم را از دور تو متفرق ساخته.
هشام گويد: عبدالله گروهي را گماشته بود که هرگاه مرا پيدا کنند بزنند. [10] .
مرحوم قاضي نورالله شوشتري، در مجالس المؤمنين، پس از نقل روايت فوق گويد: از اين روايت نهايت شدت تقيه در زمان حضرت امام موسي (ع) ظاهر مي‏شود. تا آنجا که اصحاب و راويان آن حضرت به واسطه شدت تقيه از ايشان به عالم، فقيه، عبدصالح، و گاهي به رجل تعبير يم کردند. [11] .
در کافي، از هشام بن سالم روايت شده که امام صادق (ع) درباره قول خداي عزوجل: «اولئک يؤتون اجرهم مرتين بما صبروا و يدرءون بالحنسة السيئة» [12] - ايشان براي صبري که کردند دوبار پاداش خود را دريابند و با حسنه سيئه را دفع کنند - فرمود: براي‏ صبري که بر تقيه کردند و حسنه (خوبي) تقيه و سيئه (بدي) فاش کردن است. [13] .
در ذم هشام بن سالم نيز روايتي گوياي اين که هشام گمان آن دارد که خدا به صورت انسان است، نقل شده، که با توجه به غير موثق بودن راوي و ضعيف بودن روايت، غير قابل اعتماد و اعتناست. [14] .
و در صورت صحت چنين رواياتي، اصل طعن ساخته و پرداخته مخالفين بوده [15] سپس به ضعفاي شيعه سرايت مي‏کرده، و آنان در اين‏باره از ائمه (ع) سؤال مي‏کردند و امامان (ع) در پاسخ به نفي تجسيم و تشبيه مي‏کوشيدند. [16] .

پی نوشت ها:
[1] رجال الطوسي، ص 329.
[2] رجال الطوسي، ص 363.
[3] فهرست طوسي، ص 356.
[4] رجال نجاشي، ص 305.
[5] رجال ابن‏داود، پايان قسم اول.
[6] سرائر، مستطرفات جامع بزنطي، ص 477.
عبدالحليم الجندي، در کتاب «الامام جعفر الصادق» ص 239 و 240، پس از نقل اين روايت به توضيح آن پرداخته است.
[7] بحارالانوار، ج 47، ص 408.
[8] در اصول کافي، ج 1 ص 225، باب اموري که امامت امام را ثابت مي‏کند، از هشام بن سالم نقل شده که امام صادق (ع) فرمود: «امر امامت به فرزند بزرگ مي‏رسد در صورتي که عيبي در (خلق و خلق) او نباشد».
عبدالله بن جعفر، پس از اسماعيل (که در زمان امام صادق (ع) وفات يافت) بزرگترين فرزند حضرت بود ولي دو عيب داشت: 1 - عيبي در خلقت که پاهايش بي‏اندازه پهن و بزرگ بود (و گفته شده که داراي سري بزرگ بود) 2 - از دانش بي‏بهره بود و نزد پدرش آبرويي نداشت.
[9] اولين نصاب نقره: 200 درهم بابر با 105 مثقال نقره است (که يک چهلم آن بابت زکات پرداخت مي‏شود) و کمتر از آن زکات ندارد. (عروة الوثقي، ص 395).
[10] اصول کافي، ج 1، ص 286 - 285 - رجال کشي، ص 241 - 239 - ارشاد مفيد، باب فضائل ابي‏الحسن موسي (ع)، ص 266 - رجال کبير، ص 367 - 366 - بحارالانور، ج 47، ص 262 و ص 343.
در بصائر الدرجات جزء 5، باب 12، ح 4، ص 252 - 251، و در خرائج راوندي، ج 1، باب 8، ح 23، ص 333 - 331، اين روايت با حذف قسمت آخر و اندکي تفاوت آمده است.
[11] مجالس المؤمنين، ج 1، مجلس پنجم، ص 373 - 371.
[12] سوره قصص، آيه 54.
[13] اصول کافي، ج 2، باب تقيه، ص 172.
[14] تنقيح المقال، ج 3، ص 302 - معجم رجال الحديث، ج 19، ص 301.
[15] در انساب سمعاني، برگ 590 (چاپ ليدن)، پس از تقسيم هشاميه به دو دسته و منسوب کردن اولي به هشام بن حکم و دومي به هشام بن سالم؛ سپس هشام بن سالم متهم شده است که مي‏پنداشته که خدا جسم است و به صورت انسان، اما نه از گوشت و پوست، بلکه نوري ساطع است.
[16] قاموس الرجال، ج 9، ص 361.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir