تفاوت صبر و رضا

نوع اصطلاح :
عنوان :
تفاوت صبر و رضا
بين صبر و رضايت تفاوت وجود دارد و خود اين دو مقوله داراي درجات متفاوتي است. گاهي اوقات بنده‏اي از خداوند گله مي‏کند که چرا چنين است و چرا فلان کار را در حق من کردي و چرا و چرا. چنين بنده‏اي نه صابر است و نه راضي. اما گاهي بنده از خداوند گله نمي‏کند و اين سکوت او نيز ناشي از عقل و فهم و تحمل او است، اما در عين حال راضي هم نيست چنين بنده‏اي با اين که صابر است، راضي نيست. اما مرحله بالاتر که مراد حضرت نيز از رضايت همان است، اين است که بنده علاوه بر اين که به در خانه خدا شکوه نمي‏برد، شکر خدا را نيز به جا مي‏آورد و «الحمدلله» مي‏گويد. چنين مقامي مقام رضايت است و چنين بنده‏اي را صابر و راضي گويند.
شخص محترمي نقل مي‏کرد که: چنان دچار فقر و بي‏چيزي شده بودم که تحمل آن برايم دشوار بود، اما در عين حال آبروداري مي‏کردم و نمي‏خواستم کسي چيزي به من قرض دهد و ديگران بفهمند که چيزي ندارم. عده‏اي هستند که به اين مسائل حساسند و نمي‏خواهند ديگران از فقر آنها اطلاع داشته باشند. نقل مي‏کرد در همان روزها يک بار قرآن را برداشتم و نزديک ضريح حضرت اميرمؤمنان عليه‏السلام رفتم و بدون آن که سلام کنم يا زيارت بخوانم، در مقابل ضريح قرآن را باز کردم و عرض کردم: يا اميرمؤمنان، شما مي‏شنويد و علم داريد. سپس اين آيه را خواندم: «ان الله هو الرزاق ذو القوة المتين [1] ؛ خدا است که خود روزي‏بخش نيرومند استوار است» و پس از آن گفتم: يا اميرمؤمنان، به خدا قسم من مفهوم اين آيه را نمي‏فهمم. اين را گفتم و از حرم بيرون آمدم. در صحن شخصي را ديدم که مقداري پول به من داد و از آن موقع تا امروز هيچ وقت محتاج پول نشده‏ام. اين شخص صبر نکرد، اما ممکن است فرد ديگري دچار همين وضعيت شود و در عين حال که راضي هم نيست هيچ وقت اين کار را انجام ندهد. شخصي مي‏گفت: دعاي ابوحمزه ثمالي را مي‏خواندم. تا رسيدم به جمله آخر آن که مي‏فرمايد «و رضني من العيش بما قسمت لي؛ و مرا در زندگاني به هر چه قسمتم کرده‏اي راضي گردان.» آن را نخواندم، چون ديدم جمله سختي است.
انساني که صابر و راضي است اگر همه اين سختي‏ها بر سرش بيايد هم چنان «الحمدلله» مي‏گويد و از ته دل راضي است. تأکيد امام عليه‏السلام بر اين حالت اخير است که از آن به رضايت تعبير مي‏شود. به دست آوردن مقام رضايت به هيچ وجه کار ساده‏اي نيست و انسان به راحتي نمي‏تواند به اين مقام دست يابد. «ليس للانسان الا ما سعي [2] ؛ براي انسان جز حاصل تلاش او نيست». هم چنان که سعي براي به دست آوردن غذا و رفع مشکلات لازم است، در امور معنوي نيز ضرورت دارد، چه از اين دست کارها عزم جزم لازم دارد، اما شدني است.
امام در اين قسمت دو بار از کلمه «لن» که براي نفي ابد است، استفاده کرده است: يک بار نسبت به بندگان خدا و يک بار نسبت به خدا. نسبت به خدا مي‏فرمايند: حاشا که خداوند کاري خلاف مصلحت انجام دهد. به يکي آن قدر فرزند مي‏دهد که از عهده مخارج آنها بر نمي‏آيد و ديگري آن قدر نذر و نياز مي‏کند که صاحب بچه شود، اما بچه‏دار نمي‏شود. مسلما مصلحت اين دو شخص يکسان نيست.
حکايت :
يکي از علما مي‏فرمود: سال‏ها پيش عيالوار بودم و از حيث مالي در تنگناي شديدي قرار داشتم. روزهاي زيادي بود که از مغازه‏دارها نسيه خريد مي‏کردم. يک روز به قصد آن که براي بچه‏هايم خوراکي تهيه نمايم، زنبيلي برداشتم و از خانه بيرون رفتم. در آن ايام يخچال نبود که بتوان خوراک چند روز را در خانه نگه داشت. بلکه خوراک هر روز را همان روز تهيه مي‏کردند. مي‏گفت: به وسط کوچه که رسيدم فکر کردم از کدام مغازه‏دار ممکن است نسيه بگيرم. هر چه به ذهنم فشار آوردم کسي را نيافتم که از او نسيه نياورده باشم. از قصاب گرفته تا نانوا و بقال، از همه آنها کم و بيش نسيه گرفته بودم. البته چيزي به من نگفته بودند، اما خجالت مي‏کشيدم دوباره از آنها نسيه بخرم. با خود گفتم: بهتر است بروم از رفقا پول قرض بگيرم. ديدم از آنها نيز آن قدر پول قرض کرده‏ام که نمي‏توانم دوباره تقاضاي قرض بکنم. مدتي گذشت و من هنوز با همين افکار در کوچه ايستاده بودم و هر چه فکر مي‏کردم نمي‏توانستم راهي پيدا کنم. ناگهان اين حديث به ذهنم
خطور کرد: «ان الله تعالي قد تکفل لطالب العلم برزقه خاصة عما ضمنه لغيره [3] ؛ خداوند روزي طالب علم را خود متکفل شده است» به سوي آسمان نگاهي کردم و گفتم خدايا، من تا جايي که مي‏توانستم قرض کردم و با قرض و نسيه روزگار گذراندم، اما ديگر نمي‏توانم. اين را گفتم و با زنبيل خالي به طرف مدرسه به راه افتادم و مشغول مطالعه شدم. مدتي که گذشت ناگهان خادم مدرسه مرا صدا زد و گفت: خانمي از منزل شما آمده و با شما کار دارد. خيلي نگران شدم؛ چون زن‏ها در مواقع عادي اين کار را نمي‏کردند و به مدرسه نمي‏آمدند. با خود گفتم: نکند اتفاق بدي افتاده باشد. از جا پريدم و تا وقتي به در مدرسه رسيدم، هزار و يک فکر به ذهنم آمد. ديدم پشت در مدرسه همان زني ايستاده است که گاهي به منزل ما مي‏آمد و در مقابل کمکي که به بچه‏هاي من مي‏کرد، ناهار يا شامي مي‏خورد و مي‏رفت. کلفت نبود، اما گاهي اوقات مي‏آمد و کمک مي‏کرد. گفت: فلان همسايه مي‏خواهد شما را ببيند و با شما کار فوري دارد. خدا را شکر کردم که مسئله مهمي نيست و زنبيل خالي‏ام را برداشتم و به طرف خانه به راه افتادم. به خانه که رسيدم، بچه‏هايم سئوال کردند: چرا چيزي نخريده‏اي؟ گفتم: بعدا مي‏خرم و به سراغ همسايه رفتم. ديدم خانمي است که عزم سفر دارد. آن روزها رسم بر اين بود اشخاصي که به مسافرت مي‏رفتند پول‏هاي خود را نزد شخص اميني به امانت مي‏گذاشتند. خانم گفت: مي‏خواهم به مسافرت بروم و شايد اين سفر بيش از شش ماه به طول بينجامد، مقداري روپيه [4] دارم که مي‏خواهم آنها را نزد شما به امانت بگذارم. مقداري پول به من داد و من آنها را گرفتم. گفتم: اجازه مي‏دهي اگر محتاج شدم در اين پول‏ها تصرف نمايم؟ گفت: بله اشکالي ندارد. تو فرد اميني هستي و مال مرا نمي‏خوري. خداحافظي کردم و چند روپيه از آن پول‏ها را برداشتم و تمام بدهکاري‏هايم را ادا کردم. آن روز غذاي بهتري تهيه کردم و به خانه بردم. اين آقا، هم صابر بوده است و هم راضي. مثل آن شخص نبوده است که قرآن را بردارد و نزد حضرت امير عليه‏السلام برود.
رسيدن به اين مقام کار ساده‏اي نيست. هنر مي‏خواهد که انسان قدرت گله کردن داشته باشد ولي شکوه نکند و اين بدون کمک خدا و سعي خود انسان امکان‏پذير نيست؛ چرا که کوشش بايد با دعا همراه باشد. بسيارند اموري که اگر بي‏استعانت و توسل انجام شوند چندان ثمربخش واقع نمي‏شوند، هر چند با کوشش فراوان توأم باشند. چه بسا مجتهدي پس از چهل يا پنجاه سال زحمت، به مقام اجتهاد و مرجعيت دست يابد ولي در آخر نداند که حکم خدا کدام است. بي‏استعانت از خدا و اهل‏بيت عليهم‏السلام ما کجا و فهم حکم خدا کجا؟ خدا مقدمات و اسبابي را فراهم مي‏کند تا انسان امتحان شود.
يکي از منسوبان ما زن صالح و مؤمني بود که مي‏گفتند سالها با مادر شوهرش در يک خانه زندگي مي‏کرده است، اما هيچ وقت با هم مشکلي نداشته‏اند. خيلي مهم است که يک عروس و يک مادر شوهر در يک خانه با هم زندگي کنند و در نهايت هر دو نيز به بهشت بروند. چهل سال پيش که اين بنده خدا از دنيا رفت، او را در خواب ديده و پرسيده بودند: حالت چطور است؟ گفته بود حالم خوب است. پرسيده بودند: آيا عمه‏ات [5] را مي‏بيني؟ گفته بود: آري مي‏بينم. پرسيده بودند: حالش چطور است؟ گفته بود: درجه او از من بالاتر است. گاهي اوقات او اراده مي‏کند و مي‏تواند به ديدن من بيايد، اما من نمي‏توانم به ديدن او بروم. خداي متعال او را در درجه‏ي «راضين بقضاء الله» و مرا در درجه «صابرين» قرار داده است.
حضرت در اين جا صبر و رضا را در پي هم آورده و فرموده‏اند: «بمن صبر و رضي». علما گفته‏اند «واو» ظهور در اثنينيت دارد؛ يعني معطوف و معطوف عليه به هر حال دو چيزند، نه يک چيز. اين «واو» دلالت مي‏کند که رضا غير از صبر است «و لن يصنع الله بمن صبر و رضي عن الله الا ما هو أهله» ظاهرا «هو» در اين عبارت به «من» بر مي‏گردد، انساني که سحر بيدار مي‏شود و با اين که خوابش مي‏آيد وضو مي‏گيرد و مشغول عبادت مي‏شود، در واقع پا روي نفس خويش گذاشته است اين شخص با کسي که خوابيده و عبادتي انجام نداده فرق مي‏کند، و مطمئنا پاداش اين دو نفر در نزد خدا يکسان نيست.

پی نوشت ها:
[1] ذاريات، آيه 58.
[2] نجم، آيه 39.
[3] منية المريد، ص 160.
[4] در آن روزگار در عراق «روپيه» پول رايج بوده است.
[5] مادر شوهر؛ در عراق به مادر شوهر، عمه مي‏گويند ولو اينکه خواهر پدر نباشد.

اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir