دست‏هاي باران

نوع اصطلاح :
عنوان :
دست‏هاي باران
ترديدي نداشتم؛ اما مي‏خواستم دلم محکم‏تر شود؛ فقط همين! نمي‏دانستم از کجا شروع کنم. نزديکش شدم. تپش قلبم، تمام وجودم را مي‏لرزاند. سلام کردم؛ جواب داد. چشم‏هايم را بستم. احساس خوبي داشتم. بايد حرفم را مي‏زدم:
- در پي نشانه‏يي آمده‏ام! مي‏دانيد دلم...
لبخندي بر لب‏هايش نشست؛
- حرف دلت را بزن.
داشتم خودم را آماده مي‏کردم. به خودم مي‏گفتم «درد را بايد گفت» ، اما چه قدر سخت بود؛
- به شما شک ندارم، ولي دلم....
صدايش آرامشم مي‏داد؛
- آن کليدي را که در آستينت پنهان کرده‏يي، بده!
همين برايم کافي بود؛ مگر من چه مي‏خواستم؟ با وجود اين، کليد را تقديم کردم. ناگهان شير درنده‏يي از دست‏هايش ظاهر شد. ديگر بار، صداي زيبايش در دلم طنين انداخت:
- بگير آن را و نترس.
به دست‏هاي باراني‏اش نگاهي کردم. تمام بدنم داغ شد. و در دست‏هايم فقط يک کليد بود. [1] .

پی نوشت ها:
[1] بحارالانوار، ج 47، ص 117؛ از زبان «ابوالصامت».

اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir