باغ باران

نوع اصطلاح :
عنوان :
باغ باران
«... يک نفر، باز هم صدايم کرد
اين صدا، آشناست، اي باران!
من و تو، رهسپار درياييم
عاشقي، سهم ما است، اي باران!» [1] .
مي‏گفت: دلم برايش تنگ شده؛ کاشکي مي‏ديدمش. راستي! «او» حتما براي زيارت مي‏آمد. ما هم بايد برويم.
مرد، با دلي شکسته گفت:
- من هم دلم تنگ شده، اما چه گونه برويم؟
زن، انگار در خود فرو رفت. لبخندش يک باره محو شد. نگاهي به دست‏هايش کرد. از خوشحالي، فرياد کشيد:
- من اين زر و زيورها را نمي‏خواهم. بايد آن‏ها را خوب بخرند!
مرد، هم خنديد. راه افتادند. طلاها را به قيمت خوبي فروختند؛ تمام هستي زن را! براي‏شان اصلا مهم نبود. نزديک شهر بودند. که زن، سخت بيمار شد. درد مي‏کشيد؛ گاهي هم فرياد؛ و مرد، فقط اشک مي‏ريخت. زن به کنج ويرانه‏يي خزيد و مرد، غمگنانه از او دور شد.
وقتي به شهر رسيد، «او» را ديد. دو پارچه‏ي رنگين در بر داشت. مردم، دورش را گرفته بودند. سلام کرد. بغض، راه گلويش را بسته بود... امام - اما آرام بود و پيش از آن که مرد، سخن گويد، فرمود:
- من دعا کردم و همسرت خوب شد! برگرد!
مرد، آرام گريست و دوان - دوان، دور شد. وقتي همسرش را ديد، همه چيز را فهميد. بازهم نمي‏توانست چيزي بگويد. فقط و فقط نگريست و گريست. زن، اما به دلداري‏اش شتافت.
- وقتي رفتي، فرشته‏ي مرگ را ديدم. مردي با دو پارچه‏ي رنگين از راه رسيد و از او پرسيد: «مگر از من فرمان نمي‏بري؟» فرشته گفت: «آري» ! آن مرد مهربان دوباره گفت: «بگذار تا بيست سال ديگر بماند.» و فرشته‏ي مرگ رفت؛ يعني با هم رفتند.
مرد، همچنان مي‏گريست. زن برخاست. رفتند، تا يک بار ديگر، آن مرد مهربان را ببينند. [2] .

پی نوشت ها:
[1] شعرها و چشم‏ها: م. طلوع.
[2] بحار کمپاني؛ باب معجزه‏هاي امام صادق عليه‏السلام / 137؛ از زبان «صفوان بن يحيي».
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir