محمد بن جعفر

نوع اصطلاح :
عنوان :
محمد بن جعفر
محمد فرزند امام صادق عليه‏السلام مردي شجاع و با سخاوت [و اهل عبادت] بود. او هميشه يک روز روزه مي‏گرفت و روز ديگر افطار مي‏نمود. همسر او خديجه، دختر عبدالله بن الحسين بن علي بن الحسين بن علي بن ابيطالب عليهم‏السلام، مي‏گويد: «محمد هيچ روزي از خانه بيرون نمي‏رفت جز آن که لباس خود را به فقيري داده بود و هر روز براي مهمانان خود يک گوسفند ذبح مي‏نمود [1] و از بس زيبا و جميل بود او را ديباجه مي‏ناميدند.»
وي همانند زيديه بر اين اعتقاد بود که امام بايد قيام مسلحانه کند. از اين رو در سال 199 در مکه عليه مأمون قيام نمود و زيديه و جاروديه از او پيروي نمودند. [2] .
هنگامي که مردم با او به عنوان خليفه بيعت نمودند و گرد او جمع شدند و او را اميرالمؤمنين خواندند، حضرت رضا عليه‏السلام نزد او رفت و به او فرمود: «اي عمو، با اين عمل پدر و برادر خود را تکذيب مکن، زيرا چنين چيزي براي تو انجام نخواهد گرفت.» پس چيزي نگذشت که والي مأمون در مکه، به نام عيسي جلودي، عليه او قيام نمود و چون محمد مغلوب گشت، درخواست امان کرد و همانند عباسيان به عنوان تسليم لباس سياه پوشيد و بالاي منبر رفت و خود را خلع نمود و گفت: «خلافت حق مأمون است و من در آن حقي ندارم.» [3] .
و چون خواست به لشکر جلودي بپيوندد، حضرت رضا عليه‏السلام غلام خود، مسافر، را نزد او فرستاد و فرمود: «به او بگوييد فردا خارج مشو که مغلوب خواهي شد و ياران تو کشته مي‏شوند و اگر گفت: از کجا دانستي بگو: در خواب ديدم.» چون غلام حضرت رضا عليه‏السلام نزد او آمد و او را از حرکت و قيام نهي نمود، او از علت آن سؤال نمود و غلام گفت که من در خواب چنين ديدم. محمد گفت: «اين غلام بدون اين که عورت خود را بشويد، خوابيده و چنين ديده است.» اما همان گونه که امام عليه‏السلام به غلام گفته بود، محمد چون قيام کرد، مغلوب گرديد و ياران او کشته شدند. [4] .
و چون خود را از خلافت خلع نمود، جلودي او را نزد مأمون فرستاد و چون مأمون او را ديد به او اکرام نمود و در کنار خود نشاند و به او احسان نمود و جايزه نيکي به او داد. پس در خراسان ماند و با عموزاده‏هاي خود نزد مأمون رفت و آمد مي‏کرد و مأمون بيش از مردم ديگر در حق او احترام مي‏نمود.
تا اين که روزي مأمون به خاطر همراه شدن محمد با عده اي از طالبيين - که عليه مأمون در سال 200 (ه ق) خروج نموده بودند و به آنان امان داده بود - اظهار کراهت نمود و نامه اي نيز به دست آنان رسيد که با محمد بن جعفر نياييد؛ بلکه با عبدالله بن الحسين بياييد. پس آنها اين دستور را نپذيرفتند و در خانه‏هاي خود نشستند و نزد مأمون نرفتند؛ تا اين که نامه‏ي ديگري آمد که با هر که مي‏خواهيد بياييد، پس آنها با محمد بن جعفر مي‏آمدند و با او بازمي‏گشتند. [5] تا اين که روزي چون محمد با همراهان خود بر مأمون وارد شد، حضرت رضا عليه‏السلام از او دوري نمود و فرمود: «من با خود عهد کرده ام که هرگز با محمد زير يک سقف قرارنگيرم» عمر بن يزيد که در آن مجلس حاضر بود مي‏گويد:
«من پيش خود گفتم که امام عليه‏السلام همواره امر به احسان و صله رحم مي‏کند و اکنون به عموي خود بي اعتنايي مي‏نمايد! پس حضرت رضا عليه‏السلام به من توجه نمود و فرمود:اين کار نيز احسان و صله مي‏باشد، زيرا او هر زماني نزد من مي‏آيد از من تعريف مي‏کند و مردم او را تصديق مي‏نمايند [و اين براي من و او در حکومت مأمون خطرناک خواهد بود]؛ اما اگر نزد منم نيايد و من نزد او نروم، سخنان او درباره‏ي من پذيرفته نخواهد بود [و رعايت تقيه خواهد شد].» [6] .
از معجزات حضرت رضا عليه‏السلام درباره‏ي محمد بن جعفر اين است که چون او بيمار گرديد و به آن حضرت خبر دادند که محمد بيمار گرديده، به گونه اي که چانه‏ي او را بسته‏اند. حضرت رضا عليه‏السلام با عده اي از اصحاب خود به عيادت او آمد و ديد محاسن او را بسته‏اند و برادر او اسحاق و فرزندان او و عده اي از علويين گرد او نشسته و گريه مي‏کنند. حضرت رضا عليه‏السلام بالاي سر او نشست و به او نگاه نمود و تبسم کرد، کساني که در آن مجلس بودند از آن حضرت گلايه کردند و گفتند: تبسم آن حضرت شماتت به عموي خود مي‏باشد. و چون امام عليه‏السلام براي نماز خارج گرديد و به مسجد رفت. بعضي از اصحاب گفتند: فداي شما شويم چون شما تبسم نموديد ما از اينها چيزهاي ناشايسته اي درباره‏ي شما شنيديم. حضرت رضا عليه‏السلام فرمود: من از گريه اسحاق بر او تعجب نمودم، زيرا او قبل از محمد خواهد مرد و محمد براي او گريه خواهد کرد و همان گونه که آن حضرت فرموده بود، محمد بهبودي پيدا کرد و اسحاق از دنيا رفت. [7] .
هنگامي که محمد در خراسان ساکن گرديد، نفس قدرت طلب او اجازه نمي‏داد که در مقابل او شخصي مانند مأمون داراي تاج و تخت باشد. او گرچه در واقع زنداني آن شهر و تحت سلطه‏ي مأمون بود؛ اما نفس او مايل به خضوع و تحمل حاکميت مأمون نبود. از اين رو روزي به او گفتند: غلامان وزير مأمون «ذي الرياستين» غلامان تو را براي دريافت هيزمي که خريده بودند، کتک زده‏اند. پس محمد لباس مخصوص خود را پوشيد و عصاي خود را برگرفت و رجز خواند و گفت: «مرگ براي من بهتر از زندگي با ذلت است. سپس با عده اي از مردم آمد و غلامان وزير مأمون را کتک زدند و هيزم‏ها را از آنان پس گرفتند. چون اين خبر به مأمون رسيد. مأمون به ذوالرياستين گفت: «بايد نزد محمد بن جعفر بروي و از او عذرخواهي کني و غلامان خود را در اختيار او قرار دهي.»
پس ذوالرياستين به طرف محمد حرکت نمود و چون به محمد گفته شد که اين وزير مأمون است که به طرف تو مي‏آيد. محمد گفت: «او بايد در مقابل من روي زمين بنشيند.» پس دستور داد فرش‏ها را جمع کردند و تنها براي او بالش و جايگاهي براي نشستن باقي گذاردند. چون ذوالرياستين وارد شد، محمد براي او مجلس خود را آماده نمود؛ اما او روي زمين نشست و از محمد عذرخواهي نمود و غلامان خود را در اختيار او قرار داد.
و چون محمد بن جعفر در خراسان از دنيا رفت، مأمون براي تشييع جنازه‏ي او حرکت کرد؛ اما هنگامي رسيد که جنازه را حرکت داده بودند. پس مأمون پياده شد و خود را به جنازه رساند و همواره زير جنازه حرکت نمود تا آن را بر روي زمين گذاردند. پس مأمون جلو رفت و بر او نماز خواند و همراه جنازه رفت تا به قبر رسيد و خود داخل قبر رفت و ايستاد تا جنازه را دفن کردند. پس عبدالله الحسين به او دعا کرد و گفت: «يا اميرالمؤمنين، شما خود را به زحمت انداختيد، خوب بود سوار مي‏شديد.» مأمون گفت: «اين عمل رعايت خويشي و صله‏ي رحمي بود که از دويست سال قبل تاکنون قطع شده بود.»
هنگامي که محمد بن جعفر از دنيا رفت، دين زيادي داشت. پس فرزند او اسماعيل بن محمد موقعيت را غنيمت دانست که از مأمون بخواهد دين او را بپردازد. پس به برادر خود که در کنار مأمون ايستاده بود گفت: «خوب است ما درباره‏ي دين پدر خود با مأمون صحبت کنيم، زيرا فرصتي بهتر از اين نيست.» پس مأمون خود شروع به سخن نمود و گفت: «دين او چه قدر است؟» اسماعيل گفت: «بيست و پنج هزار دينار. مأمون گفت: «خداوند دين او را پرداخت نمود، بگوييد بدانم وصي او کيست؟» گفتند: «وصي او يحيي مي‏باشد که در مدينه است.» مأمون گفت: «او در مدينه نيست بلکه در مصر مي‏باشد و ما مي‏دانيم او در مصر است، اما نخواستيم به او خبر دهيم که از مدينه خارج گرديده است و چون او مي‏دانست ما از خروج او کراهت داريم، ما اين خبر را به او نداديم تا آزرده نشود.» [8] .

پی نوشت ها:
[1] ارشاد مفيد، ص 286.
[2] همان.
[3] بحارالأنوار ج 47 / 246.
[4] ارشاد، ص 314.
[5] همان، ص 286.
[6] بحارالأنوار ج 47 / 246.
[7] عيون اخبار الرضا عليه‏السلام، 42، ص 206.
[8] ارشاد مفيد، ص 287.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir