خطبه رسای حضرت در کودکی

نوع اصطلاح :
عنوان :
خطبه رسای حضرت در کودکی
ابوجعفر طبری آورده است:
از ابو محمد حسن بن علی (امام عسکری) علیه السلام، روایت شده که فرمود: امام جواد علیه السلام بسیار گندم گون بود؛ به گونه ای که اهل شک و تردید درباره آن حضرت - که بیست و پنج ماهه بود -، گفتند: او، از فرزندان امام رضا علیه السلام نیست؛ آن نفرین شدگان، گاهی اظهار داشتند: آن حضرت از «شنیف اسود»، غلام امام رضا علیه السلام به هم رسیده و زمانی گفتند: او، از شخصی بنام «لؤلؤ» است و آنان، در زمانی که امام رضا علیه السلام در دستگاه خلافت مأمون به سر می برد، امام جواد علیه السلام را که کودکی در مکه و در میان گروهی از مردم، در مسجد الحرام بود، گرفتند و نزد قیافه شناسان بردند و او را در معرض قضاوت آنان قرار دادند؛ اما قیافه شناسان، چون در حضرت نگریستند و او را ورنداز کرده و تیز نگریستند؛ به سجده افتادند؛ سپس سر از سجده برداشتند و به اهل شک و تردید گفتند: وای بر شما! مانند این ستاره درخشان و این نور پرتو فشان، در معرض قضاوت امثال ما قرار می گیرد؟ به خدا سوگند! این آقا، دارای حسب و نسب پاک و پاکیزه است و به خدا سوگند! جز در پشتهای پاک و مزکی و رحمهای طیب و طاهر، آمد و شد نداشته است؛ به خدا سوگند! او، جز از فرزندان امیر مؤمنان علی بن ابی طالب علیه السلام و پیامبر خدا صلی الله علیه و اله و سلم، نیست؛ باز گردید و از خدای متعال درخواست بخشش کنید و از وی، آمرزش بخواهید و در همانند این آقا شک و تردید به خود راه ندهید. امام جواد علیه السلام که در آن هنگام بیست و پنج ماهه بود، با زبانی برنده تر از شمشیر و روان تر از آب روان و در کمال فصاحت و بلاغت، به ایراد سخن پرداخت و چنین فرمود: سپاس و ستایش، خدایی را سزاست که ما را از نور خود و با دست قدرت خویش آفرید و از میان آفریدگانش برگزید و امامت داران خلق و وحی خویش قرارمان داد؛ ای گروه مردم! همانا من محمد، پسر علی رضا، پسر موسی کاظم، پسر جعفر صادق، پسر محمد باقر، پسر علی سجاد، پسر حسین شهید، پسر علی بن ابی طالب، پسر فاطمه زهرا و پسر محمد مصطفی - درود خدا بر همه آنان باد - هستم؛پس، آیا درباره کسی مثل من، شک و تردید پدید می آید؟ و بر من و پدر و مادرم، تهمت و افترا بسته می شود؟ و من، در معرض قضاوت و داوری قیافه شناسان، قرار داده می شوم؟!
و آن حضرت فرمود: به خدا سوگند! من به نسبتهای فامیلی ایشان، از پدرانشان آگاه ترم!
به خدا قسم! من، به نهان و آشکار آنان، داناتر می باشم و من، هر آینه، به خود ایشان و آنچه به سوی آن رهسپارند، آگاه ترم و این سخنان را از روی حقیقت می گویم و به راستی و درستی آشکار می سازم، این دانشی است که خدای متعال، قبل از آفرینش تمامی آفریدگان و بعد از افراشتن آسمان و گستردن زمین، ما را وارث آن گردانیده است.
و به خدا سوگنداد می کنم که اگر همدستی باطل بر علیه ما و غلبه دولت کفر بر ما و مستولی شدن ظالمانه اهل شک و شرک و تفرقه و نفاق بر ما و چنگ اندازی آنان، به حق و حقوق ما نبود، هر آینه سخنی بر زبان می راندم که خلق اولین و آخرین، دچار شگفتی شوند؛ سپس دست مبارکش را بر دهان خود نهاد؛ آنگاه فرمود: ای محمد! سکوت اختیار کن، چنانکه پدرانت، سکوت کردند: «پس صبر کن، آنگونه که پیامبران «اولوالعزم» صبر کردند و برای عذاب آنان شتاب مکن..» [1] تا آخر آیه.
سپس متوجه مردی که در کنارش بود، شد و دستش را گرفت و در حالی که مردم راهش را می گشودند با سرعت از آنجا رفت.
راوی گفت: بزرگان و ریش سفیدانی را دیدم که به حضرت می نگریستند و می گفتند: خدای متعال، داناتر است که رسالت خود را کجا قرار دهد؛ از آنان پرسیدم که اینان، چه کسانی هستند؟ در جوابم گفته شد: اینان، گروهی از طایفه بنی هاشم از فرزندان عبدالمطلب می باشند. راوی گفت: این خبر به امام رضا علیه السلام که در خراسان بود، رسید و آن حضرت در جریان اتفاقی که برای فرزندش محمد علیه السلام افتاد، قرار گرفت؛ لذا فرمود: سپاس و ستایش از آن خداست؛ آنگاه به شیعیان خود که حاضر بودند، رو کرد و فرمود: آیا جریان تهمت زدن به ماریه قبطیه در زادن ابراهیم، فرزند رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم و نسبت ناروایی را که به وی دادند، می دانید؟ عرض کردند: نه نمی دانیم ای سرور ما! شما آگاهترید؛ برای ما بازگو فرما تا آگاه شویم.
حضرت فرمود: همانا ماریه، وقتی به جدم رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم پیشکش شد، کنیزکان دیگری هم با او بودند که آن حضرت میان اصحاب واران خود، قسمت فرمود و در این میان، تنها ماریه که خدمتکاری بنام «جریح» داشت و او را با روش معاشرت بزرگان (رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم) آشنا می کرد و همراه ماریه و به دست رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم مسلمان شد و ایمان و اسلام هر دو، نیکو گردید، مورد بدگمانی قرار گرفت؛ زیرا ماریه در دل رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم جایگیر شد و به همین جهت، بعضی از همسران آن حضرت به وی، رشک بردند و آن دو نفر (عایشه و حفصه)، نزد پدرانشان (ابوبکر و عمر) رفتند و از علاقه رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم با ماریه و رفتار حضرت با وی، شکایت کردند و در نتیجه وسوسه ها و دمدمه های نفس شیطانی، اظهار داشتند که ماریه، ابراهیم را از جریح بار دار شده است؛ در حالی که هیچ کس نمی دانست جریح، خادمی خواجه است.
پدران عایشه و حفصه (ابوبکر و عمر)، نزد رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم که در مسجد نشسته بود، رفتند و در مقابل آن حضرت نشستند و عرض کردند: ای رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم! روا و پذیرفته نیست، خیانتی را که نسبت به شما صورت گرفته و بر ما آشکار شده است را از شما، پوشیده و مخفی نگه داریم! رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: منظور شما دو نفر چیست؟ آن دو گفتند: ای رسول خدا صلی الله علیه و اله وسلم همانا جریح با ماریه، مرتکب خلاف شده و او از جریح بار دار شده است و فرزند ماریه از تو نیست، ای رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم. در این هنگام چهره رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم از خشم برافروخته شد و از بزرگی مطلبی که آن دو نفر به زبان آوردند، دگرگون گردید؛ آنگاه فرمود: وای بر شما! چه می گوئید؟!
آن دو نفر گفتند: ای رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم! هم اکنون ما، جریح و ماریه را در مشربه وانهادیم؛ در حالی که جریح با ماریه سرگرم شوخی و مزاح بود! و با وی ملاعبه و بازی می کرد! و از او خواهشی داشت که مردان، از زنان دارند؛ کسی را نزد آنها بفرست که قطعا او را بدینحال خواهیافت؛ پس حکم خدای متعال و حکم خویش را بر او جاری ساز.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: ای ابوالحسن (علی)! شمشیر ذوالفقارت را بردار و رهسپار مشربه ماریه شو و هرگاه با او و جریح، بدینگونه که این دو توصیف کردند مواجه گردیدی، باک ضربت کار ماریه و جریح راکسره کن.
علی علیه السلام برخاست و شمشیرش را حمایل کرد و در زیر لباسش قرار داد و چون از خدمت رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم خارج شد، به نزد حضرت بازگشت و عرض کرد: ای رسول خدا صلی الله علیه و اله وسلم! در مأموریتی که به من سپردی، همچون سکه گداخته در آتشم؛ا مثل شاهدی که می بیند آنچه را که غایب نمی بیند.
پیامبر اکرم صلی الله علیه و اله و سلم فرمود: فدایت گردم ای علی! البته پذیرفته است که حاضر، چیزی را می بیند که غایب نمی بیند.
راوی گفت: پس علی علیه السلام روانه شد؛ در حالی که شمشیر خود را در دست داشت، تا اینکه بر مشربه ماریه اشراف پیدا کرد ومشاهده فرمود که ماریه، نشسته و جریح با وی بود و آداب معاشرت با بزرگان را به وی می آموخت و از جمله به وی می گفت: رسول خدا را بزرگ و با عظمت بشمار و او را با کنیه (ابوالقاسم)، صدا بزن و تکریم و احترامش کن و از قبیل سخنان، بر زبان می راند که ناگهان چشمش به امیر مؤمنان علیه السلام که شمشیر برهنه اش در دستش بود افتاد و وحشت زده، به سوی درخت خرمایی که در حیاط مشربه قرار داشت، گریخت و با شتاب بر بالای آن رفت؛ علی علیه السلام نیز داخل مشربه شد و در همین هنگام باد وزیدن گرفت و پیراهن جریح را بالا زد و خواجگی او را آشکار ساخت.
علی علیه السلام به او فرمود: ای جریح! بیا پایین!
جریح عرض کرد: ای امیر مؤمنان جانم در امان است؟
حضرت فرمود: جانت در امان است.
راوی گفت: جریح از درخت پائین آمد و امیر مؤمنان علی علیه السلام، دست او را گرفته تا خدمت رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم آورد و به آن حضرت عرض کرد: ای رسول خدا! همانا جریح خدمتکاری خواجه است! در این موقع رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم روی به دیوار نمود و خطاب به جریح فرمود: (بدنت) را برای آندو باز کن و بگشای ای جریح! و خود را برهنه ساز تا دروغشان آشکار شود؛ وای بر آن دو نفر باد! چه اندازه نسبت به خدا و پیغمبرش جری و جسورند! جریح لباس خود را بیرون آورد و معلوم شد که او، خدمتکاری خواجه است، همانگونه که علی علیه السلام توصیف کرده بود و آن دو نفر به پای رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم افتادند و عرض کردند: ای رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم! توبه کاریم، برای ما آمرزش بخواه که دیگر تکرار نمی کنیم.
رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم به آن دو فرمود: خدای متعال توبه شما را نپذیرد! آمرزش خواستن من نیز به حال شما که نسبت به خدای متعال و پیامبرش، اینقدر جری و جسور هستید، سودی ندارد؛ آن دو گفتند: ای رسول خدا! اگر شما برای ما آمرزش بخواهید، امیدواریم پروردگار ما، ما را ببخشد؛ در اینجا خدای متعال آیه ای فرو فرستاد که در ضمن آن آمده است: «... اگر هفتاد مرتبه هم برای آنان آمرزش بخواهی، خدای متعال هرگز آنان را نخواهد بخشید.»[2] امام رضا علیه السلام فرمود: سپاس و ستایش خدایی را که رسول خدا صلی الله علیه و اله و سلم و فرزندش ابراهیم را الگوی من و فرزندم محمد قرارداد؛ وقتی عمر امام جواد علیه السلام به شش سال و چند ماه رسید، مأمون، پدرش امام رضا علیه السلام را به شهادت رسانید و پس از وی، فرقه شیعه امامیه، در حیرت و سرگردانی فرو رفتند و در میان مردم، اختلاف فکر پدید آمد و بیشتر آنها، سن و سال امام جواد علیه السلام را برای امامت، کوچک شمردند و شیعیان سایر شهرها نیز دچار حیرت و سرگردانی شدند.[3] .

پی نوشت ها:
[1] احقاف: 46 / 35.
[2] توبه: 9 80.
[3] دلایل الامامه: 384 ح 342.
منبع: فرهنگ جامع سخنان امام جواد؛ گروه حدیث پژوهشکده باقرالعلوم؛ ترجمه مسلم صاحبی؛ شرکت جاپ و نشر بین الملل چاپ اول زمستان 1387.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir