نشان دادن بهشت

نوع اصطلاح :
عنوان :
نشان دادن بهشت
می‏گویند: ابوخالد کابلی، مدت زیادی در خدمت محمد بن حنفیه بود و او را امام بر حق می‏دانست، تا اینکه روزی نزد وی آمد و گفت: «برای من حرمتی هست. پس ترا به رسول ‏خدا صلی الله علیه و آله و سلم و امیرالمؤمنین علیه‏السلام قسم می‏دهم آیا تو همان امامی هستی که خداوند اطاعت ترا واجب کرده است؟» محمد بن حنفیه گفت: «امام تو و من و تمام مسلمانان، علی بن الحسین علیهماالسلام است. پس ابوخالد خدمت امام سجاد علیه‏السلام رسید. وقتی که سلام کرد، حضرت فرمود: « آفرین بر تو ای کنکر! تو به دیدار ما نمی‏آمدی! چه شده است که آمده‏ای؟!» ابوخالد وقتی چنین شنید به سجده افتاد و گفت: «حمد و سپاس مخصوص خدایی است که مرا نمیراند تا اینکه امامم را شناختم.» حضرت فرمود: «امامت را چگونه شناختی؟!» ابوخالد گفت: «تو مرا به اسمی خواندی که مادرم نامیده بود، و من در جهل بودم و عمری محمد بن حنفیه را امام می‏دانستم، امروز که او مرا به شما راهنمایی کرد و گفت که شما امام واجب الاطاعه هستی، و وقتی که من خدمت شما رسیدم مرا با اسم اصلیم صدا کردی. لذا فهمیدم که شما امام مسلمین هستی.» ابوخالد در ادامه می‏گوید: وقتی که مادرم مرا زایید نام مرا وردان نهاد و بعد از آن، پدرم آن را نپسندید و اسم مرا کنکر گذاشت، و قسم به خدا تا به حال کسی مرا به این اسم صدا نکرده بود. پس من گواهی می‏دهم که تو امام آسمانها و زمین هستی.» [1] . در نقل دیگری آمده است که ابوخالد کابلی می‏گوید: من سالها معتقد به امامت محمد حنفیه بودم. روزی یحیی پسر ام طویل مرا دید و از من خواست که خدمت علی بن الحسین علیهماالسلام برویم. من از رفتن خودداری کردم، یحیی گفت: «چه ضرری دارد که حرف مرا بپذیری و یک بار او را ملاقات کنی؟»
من قبول کردم و با او رفتم. امام سجاد علیه‏السلام را دیدم در میان خانه‏ای نشسته که کف و دیوارهایش به وسیله‏ی فرشهای رنگین پوشیده شده و خود نیز لباسهای رنگارنگ بر تن کرده بود. وقتی می خواستم از خدمت ایشان بیرون بروم فرمود: «فردا پیش ما بیا.» وقتی بیرون آمدم، به یحیی گفتم: «مرا پیش مردی بردی که لباسهای رنگین می‏پوشد؟» پس تصمیم گرفتم که دیگر پیش او نروم، ولی بعد با خودت فکر کردم چه عیبی دارد که بروم. پس فردا باز به خانه‏ی آن حضرت رفتم ولی کسی را ندیدم، خواستم که بر گردم صدای آن حضرت را شنیدم که سه مرتبه فرمود: «داخل شو.» من گمان کردم کس دیگری را صدا می زند، که صدای آن حضرت آمد که: «ای کنکر! داخل شو.» من متعجب و شگفت زده شدم که چگونه ایشان مرا به نامی صدا زد که فقط مادرم مرا چنین صدا می‏کرد و هیچ کس دیگری از آن آگاهی نداشت. پس داخل شدم و آن حضرت را دیدم که بر روی بوریایی از نی در خانه‏ای گلی نشسته است و پیراهنی کرباسی بر تن دارد، فرمود: «ای ابوخالد! من تازه داماد هستم و آنچه تو دیروز دیدی از خواسته‏های همسرم بود و نخواستم با او مخالفت کنم.» سپس فرمود: «می خواهی مقام خودم را در بهشت به تو نشان بدهم؟» عرض کردم: «نشان دهید.» پس ایشان دستش را بر چشمهایم کشید، ناگهان دیدم در بهشت قرار دارم و به کاخها و رودخانه‏های آن نگاه می‏کنم، پس مدتی به این حالت بودم، تا آنکه آن حضرت باز دست خود را بر چشمهایم کشید که یک مرتبه دیدیم در محضر ایشان قرار دارم.»
سپس امام سجاد علیه‏السلام از من پرسید: «آیا معنی کنکر را می‏دانی؟!»
عرض کردم: «نه.» حضرت فرمود: «هنگامی که تو در شکم مادرت قرار داشتی وزنت زیاد بود پس مادرت به لغت محلی خودش ترا صدا می‏زد: ای کنکر! یعنی ای سنگین وزن.» [2] .

پی نوشت ها:
[1] بحارالانوار ج 42.
[2] =مدینة المعاجز.

منبع: عجایب و معجزات شگفت انگیزی از امام سجاد؛ تهیه و تنظیم واحد تحقیقاتی گل نرگس؛ شاکر؛ چاپ اول 1386 .
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir