پیشنهاد

نوع اصطلاح :
عنوان :
پیشنهاد
در این میان، مرد یک چشم ثقفی (مغیره بن شعبه) نزد من آمد و پیشنهاد کرد که:
(برای خاموشی آتشی که معاویه برافروخته، بهتر آن است که) وی را در محدوده شهرها و آبادیهایی که تحت نفوذ دارد، ابقا کنم (تا غایله فرو نشیند و امنیت بازگردد)!
اگر می‏توانستم در پیشگاه خداوند عذری بیاورم و خود را از تبعات ظلم و فساد حکومتش تبرئه کنم، البته این پیشنهاد (مغیره) را رد نکردم و آن را به شور گذاشتم.
با افرادی که خیرخواه و دلسوز مردم و نسبت به خدا و رسولش متعهد بودند، مشورت کردم و از آنها خواستم تا در این باره اظهار نظر کنند. (که خوشبختانه)آنها نیز با من هم راءی بودند و نظرشان درباره پسر هند جگرخوار،با من یکی بود.
آنها مرا بر حذر می‏داشتند که مبادا دست معاویه را در سرنوشت مردم باز بگذارم و خداوند ببیند که من از گمراه کنندگان کمک گرفته‏ام و آنها را وسیله پیشرفت کار قرار داده‏ام؟!
کسانی را نزد معاویه فرستادم (شاید از شرارت دست شوید) یک بار بجلی (جریر) را و بار دیگر اشعری را، اما هر دو، دل به دنیا بستند و تابع هوای نفس شدند (و به او گرویدند) و وی را از خود شادمان ساختند.
هنگامی که دیدم معاویه حرمتهای الهی را پاس نمی‏دارد و از هتک آنها پروایی‏ ندارد و بیش از دامنه شرارتهای خود افزوده است، به منظور جنگ و نبرد و کوتاه کردن دست او از اریکه قدرت با یاران رسول خدا (ص) مشورت کردم؛ یارانی که صحنه جنگ بدر را آزموده بودند و کسانی که در بیعت رضوان شرکت جسته بودند (و مدال خشنودی خدا را بر سینه داشتند) و نیز با دیگر افراد شایسته، به گفتگو پرداختم که اتفاقاً همگی با من هم راءی بودند و بر جنگیدن با او توصیه و تاءکید می‏کردند.
من با یارانم آماده نبرد شدیم. (اما پیشدستی نکردم). از همه جا برای او نامه نوشتم و با ارسال نامه و با فرستادن نماینده از جانب خود، خواستم که دست از آشوب بردارد و همچون سایر مردم با من بیعت کند.
اما او در پاسخ، نامه‏های تحکم آمیز نوشت و درباره من آرزوهایی کرده بود و شروطی را پیشنهاد داده بود که نه خداوند و نه پیامبرش و نه هیچ یک از مسلمانان نمی‏پذیرفتند و از آن خشنود نمی‏شدند.
در یکی از نامه‏ها پیشنهاد کرده بود که جمعی از نیکوترین اصحاب پبیغمبر را که عمار بن یاسر جزو آنان بود به دست او بسپارم!
کجا مثل عمار پیدا می‏شود؟! به خدا سوگند اگر پنج نفر گرد پیغمبر بودیم عمار ششمین بود و اگر چهار نفر بودیم، عمار پنجمین بود.
معاویه در نامه‏اش از من خواسته بود که چنین افرادی را (دست بسته) تحویل او دهم تا وی با کشتن و به دار آویختن آنها، به خونخواهی ادعایی عثمان پردازد.در صورتی که به خدا سوگند، او خود با دستیاری تنی چند از خاندانش خاندانی که نفرین بر آنان در دفتر وحی ثبت است مردم را بر عثمان شوراندند (و سبب قتل او شدند).
و هنگامی که من شرایط او را نپذیرفتم، بر من یورش آورد و در دل، به این سرکشی و ستمگری نیز می‏بالید.
شماری از مردم حیوان صفت را که نه دارای فهم و قدت تشخیص بودند و نه‏ دیده حق بین داشتند نزد خود گرد آورد و امور را بر آنان مشتبه ساخت تا از او پیروی کردند. از مال دنیا چندان به آنان بخشید تا به سوی او گرویدند.
(ما در برابر آنها ایستادگی کردیم و) با آنها به مبارزه پرداختیم و به حکمیت و فرمان خداوند تن دادیم.
اما معاویه در مقابل، پاسخی جز سرکشی و ستمگری نداشت و ما (ناگزیر) با او جنگیدیم. خداوند نیز مانند همیشه که ما را بر پیروزی بر دشمنان، عادت داده بود، پیروزی را نصیب ما فرمود.
و پرچم رسول خدا که همواره در گذشته وسیله نابودی حزب شیطان بود، آن روز نیز در دست ما بود. و معاویه پرچمهای پدرش را که من پیوسته در رکاب رسول خدا(ص) با آنها جنگیده بودم، در دست داشت.
قال علی (ع):... فاتانی اعور ثقیف فاشار علی ان اولیه البلاد التی هو بها لادرایه بما اولیه منها.
و فی الذی اشار به الرای فی امر الدنیا او وجدت عندالله عزوجل فی تولیته لی مخرجا و اصبت لنفسی فی ذلک عذرا.
فاعلمت الرای فی ذلک و شاورت من اثق بنصیحته الله عزوجل و لرسوله و لی و للمومنین. فکان رایه فی ابن اکله الاکباد، کرایی: ینهانی عن تولیته و حذرنی ان ادخل فی امر المسلمین یده و لم یکن الله لیرانی اتخذ المضلین عضدا.
فوجهت الیه اخا بجهله مره و اخا الاشعریین مره کلاهما رکن الی الدنیا و تابع هواه فیما ارضاه فلما رایته لم یزد فیما انتهک من محارم الله الا تمادیا؛ شاورت من معی من اصحاب محمد البدریین و الذین ارتضی الله عزوجل امرهم و رضی عنهم بعد بیعتهم و غیرهم من صلحا المسلمین و التابعین، فکل یوافق رایه رایی فی غزوع و محاربته و منعه مما نالت یده. و انی نهضت الیه باصحابی انفذ الیه من کل موضع کتبی و اوجه الیه رسلی ادعوه الی الرجوع عما هو فیه و الدخول فیما فیه الناس معی.فکتب یتحکم علی و یتمنی علی الامانی و یشترط علی شروطا لایرضاها الله عزوجل و رسوله و لا المسلون و یشترط فی بعضها ان ارفع الیه اقواما من اصحاب محمد ابرارا فیهم عمار بن یاسر و این مثل عمار؟ و الله لقد رایتنا مع النبی ما یعدمنا خمسه ال مان سادسهم لا اربعه الا کان خامسهم اشترط دفعهم الیه لیقتلهم و یصلبهم و انتحل دم عثمان.
و لعمر الله ما الب علی عثمان و لا جمع الناس علی قتله الا هو و اشباهه من اهل بیته اغصان الشجره الملعونه فی القران فلما لم اجب الی ما اشترط من ذلک، کر مستعلیا فی نفسه بطغیانه و بغیه بحمیر لاعقول لهم و لابصائر، فموه لهم امرا فاتبعوه، و اعطاهم من الدنیا ما امالهم به الیه.
فناجرناهم و حاکمناهم الی الله عزوجل بعد الاغذار و الانذار فلما لم یزده ذلک الا تمادیا و بغیا لقیناه بعاده الله التی عودناه من النصر علی اعدائه و عدونا، و رایه رسول الله بایدینا لم یزل الله تبارک و تعالی یفل حزب الشیطان بها حتی افضی الموت الیه... و هو معلم رایات ابیه التی لم ازل اقاتلها مع رسول الله فی کل الموطن. [1] .

پی نوشت ها:
[1] خصال، ص 433؛ اختصاص، ص 177.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir