پیشگوئیهای درباره حجاج و ستمهای او

نوع اصطلاح :
عنوان :
پیشگوئیهای درباره حجاج و ستمهای او
امیرالمؤمنین علیه‏السّلام در خطبه‏ای فرمود:
اگر آنچه من می‏دانم و از آنچه بر شما آشکار نیست بدانید (بلاها و سختیها) همانا (از خانه‏ها) به سوی خاکها (بیابانها) می‏روید و بر اعمال خود (نافرمانی از رهبران حق و رفاه طلبی) گریه می‏کنید و چون زنهای فرزند مرده بر سینه و صورت می‏زنید، (آنقدر به وحشت می‏افتید که) اموال خود را (از ترس جان) بی‏نگهبان رها می‏نمائید و هر مردی از شما چنان گرفتار است که به دیگری توجه نکند.
اما شما پند واندرزی که به شما داده‏اند فراموش کرده‏اید و از آنچه شما را بر حذر داشته‏اند (عواقب مخالفت امام علیه‏السّلام) ایمن گشته‏اید، پس رأی واندیشه شما سردرگم و کارتان پراکنده و درهم گردیده. دوست دارم خداوند میان من و شما جدایی افکند و مرا به کسی که سزاوارتر است از شما به من (یعنی پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله و سلم و یاران باوفای حضرت ملحق گرداند.)
به خدا قسم آنها مردانی بودند دارای رأی واندیشه‏های پسندیده، صاحبان حلم و بردباری بسیار، و سخنان حق و راست که ظلم و ستم (برکسی) روا نمی‏داشتند، به راه راست سبقت گرفتند و رفتند پس به آخرت جاوید و عیش نیکو دست یافتند.
آگاه باشید:
به خدا سوگند پسری از قبیله بنی ثقیف (حجاج بن یوسف ثقفی) بر شما مسلط خواهد شد، از روی تکبر جامه بر زمین می‏کشد، به حق پشت کرده، ستم فراوان نماید، سبزه شما را (اموالتان را) می‏خورد و پیه شما را آب می‏کند (با ظلم فراوان توان شما را رنجور کند).
سپس حضرت با جمله‏ای که بعدا منظور حضرت معلوم گردید فرمود: بیاور ای اباوذحة آنچه داری! [1] .
بعضی از شارحان نهج‏البلاغة گویند: وذحة در لغت به معنی پشکلی است که در زیر دنبه گوسفند از بول و سرگین بسته می‏شود و امام علیه‏السّلام به واسطه رنجش از اصحاب خود این جمله را فرمود و پیدایش حجاج را خواسته و به این بیان شگفت‏انگیز از غیب اشاره نموده، ولی مردم مراد حضرت را از وذحة ندانستند تا زمانی که حکایت حجاج با خنفساء که حیوانی است کوچکتر از سوسک رخ داد و حجاج خنفساء را به لفظ وذحة تعبیر کرد و این تعبیر حجاج بر سر زبانها افتاد و مقصود حضرت از آن کلمه مشخص گشت. ابن‏میثم بحرانی در شرح نهج‏البلاغه گوید: روزی حجاج بر سجاده خود نماز می‏گذرد، سوسکی بطرف او آمد، حجاج گفت: این را از من دور کنید که وذحة (پشکل) شیطان است. [2] .
روزی اشعث بن قیس (آن منافق بدکردار) از قنبر خواست تا برای او اجازه ورود بر حضرت علی علیه‏السّلام را بگیرد، ولی قنبر او را رد کرد و مانع ورود او شد، او قنبر را زد و بینی وی را خونی نمود، علی علیه‏السّلام بیرون آمده فرموده: ای اشعث تو را با من چکار؟ آگاه باش به خدا قسم اگر با غلام ثقیف این چنین بازی کنی و حضرت جمله‏ای در تحقیر او گفت که کنایه بود از اینکه به سختی تو را عقوبت کند اشعث گفت: جوان ثقیف کیست؟ فرمود: جوانی است که بر مردم حکومت کند و هیچ خانه‏ای از عرب نماند مگر اینکه بر آنها ذلت وارد کند.
اشعث پرسید: چند سال حکومت می‏کند؟ حضرت فرمود: بیست سال اگر برسد، و در روایت دیگری حضرت به اهل بصره فرمود:
اگر من ادای امانت نمودم برای شما و بر غیب شما را نصیحت کردم، و شما مرا متهم نمودید، خداوند جوان ثقفی را بر شما مسلط گرداند، پرسیدند: این جوان کیست؟ فرمود:
مردی که هیچ حرمتی باقی نگذارد مگر اینکه آن را هتک کند. [3] .
حضرت امیر علیه‏السّلام در این کلمات نورانی به دو مطلب مهم اشاره نمود
1- ظلم و ستم فوق العاده حجاج
2- مدت حکومت او.

حجاج بن یوسف و جنایات او
اما حجاج بن یوسف بن عقیل ثقفی مردی بود بی‏باک و فتاک، می‏گویند هنگام تولد سوراخ دبر نداشت. بعدا مکان دبر او را سوراخ کردند، و همچنین پستان (مادر یا دایه را) قبول نمی‏کرد با راهنمائی شیطانی با تفصیلی که در کتب تاریخ آمده است تا سه روز مقداری خون به دهانش گذارند و او می‏لیسید و روز چهارم پستان قبول کرد، به این سبب خونخوار شد و از خون‏ریزی نمی‏توانست خود را نگه دارد، او می‏گفت: بیشترین لذت من در ریختن خون است، تعداد کشته‏های او به غیر از آنچه در جنگهای کشته است به صد و بیست هزار نفر می‏رسد، وقتی حجاج مرد در زندان او پنجاه هزار مرد و سی زن بود که شانزده هزار از آنها برهنه و عریان بودند و مرد و زن را با هم زندانی می‏کرد و زندان او سقف نداشت، سی و سه هزار زندانی او بی‏گناه بودند.
از شعبی نقل کرده‏اند که گفته است: اگر هر امتی خبیث و فاسق خود را بیرون آورند و ما حجاج را عرضه کنیم، قطعا ما بر تمامی آنها پیروز می‏شویم. او بسیاری از شیعیان حضرت را با تهمت کفر و زندقه می‏زدند برایش بهتر بود از اینکه او را شیعه علی بدانند.
ابن‏جوزی گوید: زندان حجاج سقف نداشت، وقتی زندانیان از گرمای آفتاب به کنار دیوار می‏آمدند تا از سایه آن در مقابل گرمای خورشید استفاده کنند نگهبانان آنها را سنگباران می‏کردند. به زندانیان نان جو مخلوط با نمک و خاکستر می‏داد، دراندک مدتی زندانی پوستش سیاه می‏شد به گونه‏ای که شکل سیاه پوستان می‏گشت. روزی جوانی را حبس کردند، بعد از چند روز مادرش به دیدن او آمد وقتی او را دید نشناخت و گفت: این شخص پسر من نیست این یکی از سیاه پوستان است! آن جوان گفت: نه ای مادر، (من پسر تو هستم) شما نامت فلانة دختر فلانه هستی، پدرم فلانی است، وقتی مادر او را شناخت فریادی زد و جان داد. [4] .

پی نوشت ها:
[1] نهج‏البلاغة فیض الاسلام.
[2] نهج‏البلاغه فیض الاسلام.
[3] بحار، ج 41 ص 317.
[4] سفینة البحار، ج 1 تتمة المنتهی.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir