پیشگوئیهای در مورد خلفای بنی عباس

نوع اصطلاح :
عنوان :
پیشگوئیهای در مورد خلفای بنی عباس
حضرتش در یک سخنرانی که از آینده خبر می‏داد فرمود:
وای بر این امت از مردان شجره ملعومه (بنی امیه) که پروردگار شما در قرآن ذکر نموده است، اوائل ایشان سبز و با طراوتند (کاملا بر امور مسلط هستند) و پایان آنها فرار و گریز است آنگاه بعد از بنی امیه زمان امت محمد صلی الله علیه وآله را مردانی به ارث می‏برند که اولی آنها رئوف ترین آنهاست، دومی آنها خونریزترین آنهاست، پنجمی آنها کبش است (بزرگ و سردار) هفتمی از آنها داناترین آنهاست، دهمی آنها کافرترین آنهاست و نزدیکترین مردم به او او را می‏کشد پانزدهمی ایشان مردی است با زحمت بسیار و آسودگی اندک، شانزدهمی ایشان بیش از همه رعایت تعهد کند و از همه نسبت به اولاد من بیشتر پیوند دارد.
گویا هیجدهمی ایشان را می‏بینم که در خون خود دست و پا می‏زند، از پسران او سه مرد هستند که روش آنها روش ضلالت و گمراهی است، بیست و دومی آنها پیر مرد سالمندی است که حکومت او طولانی و مردم در زمان او توافق خواهند داشت، و (سرانجام) پادشاهی از بیست و ششمین آنها می‏گریزد او را مردی احمق و زیاده گو یاری می‏کند که گویا او را می‏بینم که بر روی پل بغداد کشته شده است.
«وذلک بما قدمت یداک و ان الله لیس بظلام العبید.» [1] .
حضرت امیر علیه‏السلام در این سخنرانی به خبرهای غیبی متعددی اشاره فرمود، مثل حکومت بنی امیه، و منقرض شدن آن، و حکومت بنی العباس و ادامه آن تا مستعصم، و ضمنا به خصوصیات چند نفر از حاکمان مهم آنها اشاره نمود.

اولین آنها مهربانترین آنهاست
و او ابوالعباس سفاح بود که در حالات او نوشته‏اند مردی رئوف و مهربان بود و در وقت غذا همیشه خوشروتر و خوشحال‏تر بود.


اما دومی آنها منصور دوانیقی است
که حضرت او را به عنوان خونریزترین آنها معرفی کرد، ابوجعفر عبدالله المنصور در12 ذی حجه سال136 هجری خلیفه شد، گویند از عجائب آنکه ولادت و خلافت و مرگ منصور هر سه در ماه ذی حجه بوده است او حدود بیست و دو سال حکومت جابرانه کرد، عده بسیاری از اولاد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله را که فامیل او هم بودند به بدترین وجه قتل عام کرد.
او پنج مرتبه یا بیشتر تصمیم به قتل امام صادق علیه‏السلام گرفت، روزی در سالی که به حج آمده بود به شخصی به نام ابراهیم بن جبله دستور داد که برو و جامه‏های جعفر بن محمد را در گردن او بینداز و او را کشان کشان نزد من بیاور،این عمل آنقدر شنیع بود که مأمور او از انجام آن شرم کرد و آستین حضرت را گرفت، حضرت فرمود: به همان روش که تو را امر کرده مرا ببر، آن مرد گفت: به خدا سوگند که اگر کشته شوم شما را به آن طریق نخواهم برد.
او قصری داشت به نام حمراء که وقتی در آن می‏نشت آن روز را روز ذبح و سر بریدن می‏گفتند، در همان ایام، ربیع حاجب را در پی حضرت فرستاد که شبانه به هر حالتی که حضرت را دیدی بیاور، و نگذار تغییر حالت دهد! ربیع پسر سنگدل خود را فرستاد، شبانه نردبان گذاشت و بی‏خبر وارد شد، حضرت مشغول نماز بود، نگذاشت حضرت جامه عوض کند، حضرت را با یک پیراهن و سر و پای برهنه در حالی که سنش از هفتاد متجاوز بود [2] در حالی که خودش سواره و حضرت پیاده بود حرکت داد، در میان راه ضعف بر حضرت غالب شد، حضرت را سوار کرد و نزد منصور آورد و او جسارتها به حضرت کرد لیکن به اعجاز الهی حضرت نجات یافت [3] در یک اقدام بی‏شرمانه به حاکم خود در مدینه پیغام داد تا خانه را بر امام صادق علیه‏السلام آتش زند، آن ملعون این کار را کرد و خانه حضرت را به آتش کشید، آتش وارد خانه و دالان شد، که ناگاه حضرت صادق در حالی که از میان آتش عبور می‏کرد فرمود: منم پسر ریشه‏های زمین، منم پسر ابراهیم خلیل الله. [4] و سرانجام حضرت را با زهر به شهادت رساند.

نمونه‏ای از سنگدلی و قساوت منصور دوانیقی
مناسب است در این جا جنایاتی که در مورد برخی از فرزندان امام مجتبی علیه‏السلام مرتکب شده است و بیانگر شقاوت او و راستی پیشگوئی حضرت امیر علیه‏السلام است که او را خونریزترین خلفا معرفی کرده است بیان کنیم. بعد از کشته شدن ولید بن یزید و ضعیف شدن حکومت بنی امیه، جماعتی از بنی عباس و بنی هاشم از جمله سفاح (خلیفه اول عباسی) و منصور (خلیفه دوم) و ابراهیم بن محمد (برادر منصور) و صالح بن علی (عموی منصور) و عبدالله محض (فرزند حسن بن حسن بن علی بن ابیطالب علیه‏السلام که مادرش فاطمه دختر سید الشهداء علیه‏السلام بود) و دو پسران عبدالله به نامهای محمد و ابراهیم و برادر عبدالله محض را به عنوان خلیفه برگزیدند و با او بیعت کردند زیرا می‏پنداشتند که او همان مهدی موعود است که جهان را از عدل و داد پر خواهد کرد.
سپس به دنبال امام صادق علیه‏السلام و یکی از فرزندان امیرالمؤمنین علیه‏السلام به نام عبدالله فرستادند تا نظر آنها را جویا شوند، عبدالله گفت:حضرت صادق را بیهوده دعوت کرده‏اید زیرا نظر شما را نخواهد پسندید وقتی حضرت صادق علیه‏السلام آمد و جریان را با حضرت در میان گذاشت حضرت فرمود:
این کار را نکنید، چرا که اگر بیعت شما با محمد به گمان آن است که او مهدی موعود است این گمان خطاست و او مهدی موعود نیست و این زمان، زمان خروج نیست و اگر برای امر به معروف و نهی از منکر قیام می‏کنید با محمد بیعت نکنید چرا که تو (عبدالله محض) بزرگ بنی هاشم هستی چگونه تو را بگذاریم و با پسرت بیعت کنیم؟ آنان سخن حضرت را نپذیرفتند و توجیه نامناسب نمودند، حضرت دستی بر پشت سفاح گذاشت و فرمود: به خدا سوگند که سخن من به جهت حسد نیست بلکه خلافت برای این مرد و برادران او و اولاد اوست نه از برای شماها.
سپس حضرت دستی بر کتف عبدالله محض زد و فرمود: به خدا سوگند که خلافت بر تو و پسرانت فرود نیاید و هر دو پسرانت کشته خواهند شد، آنگاه حضرت در حالی که به دست عبدالعزیز بن عمران تکیه کرده بود برخاست و بیرون آمد و به عبدالعزیز فرمود: آیا صاحب آن ردای زرد یعنی منصور را دیدی؟ عرض کرد: آری فرمود: به خدا سوگند که او عبدالله را خواهد کشت، عبدالعزیز گفت: محمد (پسر عبدالله را که با او بیعت کرده‏اند) را نیز خواهد کشت؟ فرمود: آری! عبدالعزیز گوید: در دل خود گفتم به خدای کعبه سوگند که این سخن از روی حسد است ولی از دنیا نرفتم تا اینکه دیدم چنان شد که آن حضرت خبر داده بود.
باری بعد از متفرق شدن آن جلسه، دو نفر به نامهای عبدالصمد و منصور به دنبال حضرت آمدند و گفتند: آیا آنچه در آن مجلس گفتی حقیقت دارد؟ فرمود: آری به خدا سوگند و این از علومی است که به ما رسیده است. از این جهت بود که بنی عباس دل بر حکومت بستند و مهیای آن شدند زیرا سخن حضرت را قبول داشتند. سرانجام پس از مدتی کار خلافت برای سفاح مستقیم شد و محمد و ابراهیم دو پسر عبدالله متواری شدند سفاح مکرر از پدرشان عبدالله جویای مکان آنها بود (و از آنها واهمه داشت) ولی عبدالله را اکرام می‏کرد تا آنکه منصور برادر وی خلیفه شد و تصمیم قطعی گرفت بر کشتن ابراهیم و محمد (همو که دوبار منصور با وی بیعت کرده بود.)

دستگیری فرزندان امام مجتبی و شکنجه آنان
بالاخره در سال140 هجری منصور به حج رفت و در بازگشت در مدینه عبدالله محض را خواست و در مورد مکان اخفای پسرانش پرسید، عبدالله گفت: نمی‏دانم آنها کجا هستند. منصور به او ناسزا گفت و دستور داد او را و سپس عده‏ای دیگر از خاندان ابوطالب را گرفته در مدینه زندانی کردند، ریاح بن عثمان که زندان‏بان آنها بود اولاد امام مجتبی علیه‏السلام را در زندان در قید و زنجیر کرد و بر آنها به شدت سخت گرفت، او گاهی برخی از ناصحین را برای اعتراف گرفتن از عبدالله و نشان دادن جایگاه پسرانش می‏فرستاد، عبدالله گفت: ابتلا و سختی من از بلای حضرت ابراهیم بیشتر است، زیرا او مأمور شد فرزند خود را در راه اطاعت خداوند ذبح کند، ولیکن این‏ها مرا امر می‏کنند فرزندان خود را نشان دهم تا آنها را بکشند، با اینکه کشتن ایشان معصیت خداوند می‏باشد. تا سه سال اینها در مدینه زندانی بودند، و در سال144 که منصور دوباره به حج آمد، اینبار وارد مدینه نشد، به ربذه رفت و دستور داد تا زندانیان مذکور را به حضور او آوردند، ریاح بن عثمان همراه برادر بدکیش و خبیث خود ابوالازهر، غل و زنجیر فرزندان امام مجتبی علیه‏السلام را محکمتر کرده و با کمال شدت و بی‏رحمی آنها را حرکت دادند.
وقتی آنها از مدینه به طرف ربذه می‏رفتند، امام صادق علیه‏السلام از روی استر ایشان را دید، چنان گریه کرد که اشک چشم حضرت بر محاسنش جاری گشت و بر طایفه انصار نفرین کرده فرمود:
آنها به شرایطی که هنگام بیعت با رسول خدا صلی الله علیه وآله نمودند وفا نکردند، زیرا با آن حضرت بیعت کردند که از حضرت و فرزندان او محافظت کنند همچنان که از خود و فرزندان خود محافظت می‏کنند، در روایتی آمده است: حضرت پس از این واقعه وقتی به خانه برگشت تب کرد و بیست شب در تب و تاب بود و شب و روز چنان می‏گریست که ترسیدند به حضرت صدمه‏ای رسد.
وقتی آنها را به ربذه آوردند، مدتی آنها را زیر آفتاب نگه داشته، مأموری آمد و گفت: کدامیک از شما محمد بن عبدالله بن عثمان است، محمد دیباج خود را معرفی کرد، وقتی او را نزد منصور بردند زمانی نگذشت که صدای تازیانه بلند شد که بر محمد می‏زدند، چون او را برگرداندند آنقدر بر او تازیانه زده بودند که رخسار گلگون او سیاه بود و یک چشم او از شدت تازیانه از حدقه بیرون افتاده بود.
این محمد آنقدر زیبا بود که او را محمد دیباج می‏گفتند، گویند منصور امر کرد تا چهارصد تازیانه بر او زدند آنگاه امر کرد که جامه درشتی بر او پوشانیدند و در روایتی آن جامه او را که در اثر تازیانه‏ها و آمدن خون به سختی بر بدن او چسبیده و جدا نمی‏شد، با روغن زیت آغشتند آنگاه جامه را چنان از بدن او جدا کردند که پوست بدن او کنده شد.
سپس او را به زندان برگرداندند و نزد عبدالله محض آوردند، او محمد را بسیار دوست می‏داشت در این حال تشنگی بر به محمد سختی غلبه کرده بود، آب خواست ولی هیچکس از ترس منصور جرأت نداشت به او آب بدهد.
عبدالله فریاد زد: ای مسلمانان، آیا این از مسلمانی است که فرزندان پیامبر صلی الله علیه وآله از تشنگی بمیرند و شما به آنها آب ندهید، تا اینکه مردی از اهل خراسان به او شربتی آب داد.
سپس منصور دستور داد تا فرزندان امام مجتبی علیه‏السلام را با لب تشنه و شکم گرسنه و سر و تن برهنه با غل و زنجیر بر شتران برهنه سوار کردند و همراه او به طرف کوفه حرکت دادند، وقتی منصور در محملی از حریر از کنار آنها عبور کرد، عبدالله بن حسن فریاد زد:
ای ابوجعفر آیا ما با اسیران شما در بدر چنین کردیم؟ (زیرا فرزندان امام مجتبی فرزندان پیامبر و منصور ملعون فرزند عباس بود و عباس در جنگ بدر اسیر شد و چون در اثر قید و بند ناله می‏کرد حضرت فرمود: ناله عباس نگذاشت امشب بخوابم و امر فرمود تا قید و بند از عباس بردارند) منصور خواست تا عبدالله را علاوه بر شکنجه جسمانی شکنجه روحی نیز داده باشد دستور داد تا شتر محمد (برادر او را) در پیش روی او قرار دادند و عبدالله همواره نگاهش بر آن جراحات دلخراش پشت محمد می‏افتاد و بی‏تابی می‏کرد.

فرزندان امام مجتبی در زندان مخوف کوفه با وضعی فجیع جان دادند
باری آنها را با بدترین صورت به زندانی مخوف در کوفه بردند که به شدت تاریک بود و شب و روز تشخیص داده نمی‏شد، تعداد آنها را بیست نفر از اولاد امام مجتبی علیه‏السلام ذکر کرده‏اند.
اینان که وقت نماز را تشخیص نمی‏دادند قرآن را پنج جزء کرده بودند و به نوبت در هر شبانه روز یک ختم قرآن قرائت می‏کردند و هر گاه یک پنجم قرآن تمام می‏شد یکی از نمازهای پنجگانه را می‏خواندند، شرایط زندان بسیار وحشتناک و غیر انسانی بود، آنها اجازه نداشتند حتی برای ادرار کردن بیرون روند، پس از مدتی بوی مدفوع و ادرار، فضای سربسته و تاریک را فرا گرفت، در اثر آن فضا و غل و زنجیر، پاهای آنها عفونی شده ورم می‏کرد و کم‏کم به بالا سرایت نموده آنها را یک‏یک می‏کشت وقتی یکی از آنها می‏مرد، جنازه او برنمی‏داشتند و در همان غل و زنجیر می‏ماند تا متعفن می‏شد و می‏پوسید.
شخصی به نام اسحق بن عیسی گوید: روزی عبدالله محض از زندان برای پدرم پیغام داد که نزد من بیا، پدرم از منصور اجازه گرفت و به زندان عبدالله رفت، عبدالله گفت: تو را خواستم تا مقداری آب برایم بیاوری، زیرا تشنگی بر من غلبه کرده است پدرم فرستاد از منزل سبوی آب یخی آوردند وقتی عبدالله سبو را بر دهان نهاد که بیاشامد ابوالازهر زندانبان رسید و چنان با لگد بر آن سبو زد که به دندان عبدالله خورد و دندانهای پیشین او ریخت!!
روزی عبدالله بن حسن به علی بن حسن گفت: گرفتاری ما را می‏بینی، از خدا نمی‏خواهی که ما از این زندان و بلا نجات دهد؟
علی بن حسن مدتی سکوت کرد سپس گفت: ای عمو، برای ما در بهشت درجه‏ای است که به آن نمی‏رسیم جز با این بلاها یا بیشتر از آن که منصور بر سر ما آورد، و منصور را در جهنم جایگاهی است که به آن نمی‏رسد جز با آنچه می‏بینی از این بلاها که بر ما آورد، اگر می‏خواهی صبر کنیم بر این سختیها به زودی راحت شویم زیرا مرگ ما نزدیک شده است و اگر می‏خواهی دعا کنیم برای رهائی خود ولی منصور به آن مرتبه جهنمی خود نخواهد رسید، آنها گفتند: صبر می‏کنیم، سه روز بیشتر نگذشت که در زندان جان دادند و راحت شدند، علی بن الحسن در حال سجده جان داد، عبدالله گمان کرد که به خواب رفته است گفت: فرزند برادرم را بیدار کنید، چون او را حرکت دادند دیدند بیدار نمی‏شود.
و قبور ایشان همان زندان آنهاست که سقف را بر روی ایشان خراب کردند، مسعودی گوید:
در زمان ما که سال332 است قبور ایشان محل زیارت مردم است. [5] البته این اندکی از جنایات این خبیث است که امیرالمؤمنین علیه‏السلام در پیشگوئی خود او را به عنوان خونریزترین خلفاء بنی عباس معرفی نمود.

پنجمی آنها سردار آنهاست
پنجمی آنها هارون الرشید است که حکومت وی مستقر و آرام گرفت، هارون الرشید نوه منصور است و در سال170 به خلافت رسید و مدت بیست و سه سال و چند ماه حکومت کرد.

اما هفتمین ایشان داناترین آنهاست
هفتمین از خلفاء بنی عباس، عبدالله بن هارون معروف به مأمون است، وقتی برادرش امین را شکست داد و او را کشت، حکومت او در تمام بلاد مستقر شد.
او اهل دانش و علم بود و سهم فراوانی در حکمت و علم نجوم داشت، و علم فلسفه را بسیار دوست می‏داشت. و پیوسته برای مناظره و مباحثه میان ادیان و مذاهب مختلف مجالس تشکیل می‏داد.
خلافت او حدود بیست و یک سال طول کشید از سال196 تا218 هجری، رتبه علمی مأمون از مجالسی که تشکیل می‏داد و سئوالاتی که می‏کرد و یا جوابهایی که می‏داد مشخص می‏گردد که این مقام جای بیان همه آن نیست.

مباحثه مأمون ملعون با علمای اهل سنت
اکنون به یک سند تاریخی که دلیل بر مرتبه علمی اوست و همچنان که حضرت امیرالمؤمنین علیه‏السلام فرموده است، اکتفا می‏کنیم. روزی مأمون عباسی دستور داد تا عده‏ای از بزرگان حدیث و استدلال را حاضر کنند، چهل نفر حاضر شدند مأمون پس از احوالپرسی گفت: می‏خواهم شما را میان خودم و خداوند حجت قرار دهم، هر که کاری دارد یا زیر فشار است برای دستشوئی، برود و کار خود را انجام دهد، راحت باشید و با آرامش خاطر ردای خود را درآورده بنشینید.
سپس گفت: ای جماعت: شما را خواستم تا شما را نزد خداوند واسطه کنم، خدا را در نظر بگیرید و برای خود و پیشوای خود نظر بدهید، و جلالت و ابهت من مانع گفتن حق نباشد هر چه که باشد! و از محکوم کردن باطل نهراسید، هر که باشد، نسبت به آتش جهنم برای خودتان دلسوزی کنید و با رضای خدا به خدا نزدیک شوید و اطاعت او را برگزینید، هر که با معصیت خالق، خود را به مخلوقی نزدیک کند، خداوند آن مخلوق را بر او مسلط می‏کند، پس با همه عقل خود با من مباحثه کنید.
سپس افزود: من می‏پندارم که علی بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله برترین انسانهاست، اگر درست می‏گویم قبول کنید و اگر بر خطا هستم اعتراض کنید، شروع کنید، من بپرسم یا شما می‏پرسید؟
اهل حدیث گفتند: ما می‏پرسیم، مأمون گفت: آنچه دارید بیاورید، ولی یک نفر را نماینده کنید که از طرف شما سخن گوید، و اگر کسی سخنی اضافه داشت بگوید و اگر خطا کرد هدایتش کنید.
یک نفر از آنها گفت: ما می‏پنداریم برترین مردم بعد از پیامبر صلی الله علیه وآله ابوبکر است، چون در روایتی که همه قبول دارند پیامبر صلی الله علیه وآله فرمود: بعد از من به دو نفری که بعد از من هستند ابوبکر و عمر اقتدا کنید، [6] و اقتداء دلیل برتری است. مأمون گفت: احادیث زیاد است. همه آنها که حق نیست زیرا متناقض است، پس باید برخی از آنها حق و برخی باطل باشد، بنابراین باید دلیلی برای حق بودن احادیث صحیح پیدا کرد.
و این روایت که گفتی باطل است، سپس جوابی داد که مضمون آن این است: عمر و ابوبکر با هم در مواردی اختلاف داشتند مثل اینکه ابوبکر اهل رده را اسیر کرد ولی عمر آزاد کرد، عمر به ابوبکر گفت: خالد بن ولید را عزل کند و به خاطر کشتن مالک بن نویره او را بکشد ولی ابوبکر قبول نکرد، عمر متعه را حرام کرد ولی ابوبکر نکرد، اکنون ما به کدام اقتدا کنیم؟ به هر کدام باشد مخالف دیگری است و پیامبر حکیم‏ترین حکیمان و راستگوترین افراد است. یکی از اصحاب حدیث گفت: پیامبر صلی الله علیه وآله فرموده است: اگر برای خودم دوستی انتخاب می‏کردم، حتما ابوبکر را دوست خودم قرار می‏دادم. [7] .
مأمون گفت: این محال است زیرا روایات شما می‏گوید: پیامبر صلی الله علیه وآله میان اصحاب برادری قرار داد و برای علی کسی را قرار نداد وقتی حضرت از پیامبر پرسید، حضرت فرمود: برای تو کسی را برادر قرار ندادم، زیرا تو را برای خودم گذارده‏ام. کدام روایت شما درست است؟ یک نفر دیگر گفت: علی بر فراز منبر گفته است: بهترین این امت بعد از پیامبر، ابوبکر و عمر هستند مأمون گفت: این محال است زیرا اگر آن دو افضل بودند، پیامبر هرگز عمروبن عاص را بر آنها امیر نمی‏کرد و بار دیگر اسامة بن زید را، و شاهد بر دروغ بودن این حدیث، سخن علی علیه‏السلام است که فرمود: پیامبر صلی الله علیه وآله از دنیا رفت در حالی که من سزاوارتر بودم به جانشینی او از خودم به پیراهنم، ولی من ترسیدم (اگر خشونت کنم) مردم دوباره کافر شوند و همچنین خود حضرت فرمود: آن دو نفر چگونه بر من برترند با اینکه من خداوند را قبل از آنها و بعد از آنها عبادت کرده‏ام؟! دیگری گفت: ابوبکر استعفا کرد و علی به او گفت: پیامبر تو را مقدم داشته کیست که تو را مقدم نکند؟ مأمون گفت: این سخن باطل است زیرا علی تا فاطمه زنده بود از بیعت با ابوبکر امتناع کرد و فاطمه علیهاالسلام نیز وصیت کرد که شب دفن شود تا آن دو بر جنازه او حاضر نشوند. الخ. (اینها نشان از عدم رضایت حضرت علی علیه‏السلام از خلافت ابوبکر است).
یکی گفت: عمروعاص به پیامبر گفت: از زنها چه کسی نزد شما از همه محبوب‏تر است؟ حضرت فرمود: عایشه! پرسید: از مردها؟ فرمود: پدرش! (یعنی ابوبکر) مأمون گفت: این حدیث باطل است زیرا خود شما روایت کرده‏اید که مرغ بریانی نزد پیامبر بود (که هدیه آورده بودند) حضرت دعا کرد: خدایا محبوب‏ترین خلق خودت را پیش من بفرست، و آنکه آمد علی علیه‏السلام بود، کدام روایت شما درست است؟ دیگری گفت: علی علیه‏السلام فرموده است هر که مرا بر ابوبکر و عمر برتر داند به او حد تهمت می‏زنم! [8] .
مأمون گفت: برتری دادن آن دو بر حضرت تهمتی (که موجب حد باشد) نیست، چگونه حضرت علی علیه‏السلام می‏گوید: کسی را حد می‏زنم که مستحق حد نیست آیا او بر خلافت امر خدا عمل می‏کند؟
تازه خود ابوبکر گفته است: من بر شما حاکم شدم در حالیکه برترین شما نیستم، به نظر شما کدامیک راستگوترند، ابوبکر نسبت به خود یا علی علیه‏السلام نسبت به ابوبکر؟! دیگری گفت: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرموده است: ابوبکر و عمر سرور پیران بهشت هستند! [9] .
مأمون گفت: این حدیث محال است زیرا در بهشت شخص پیر نیست، در حدیث است که زنی اشجعیة نزد پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله بود حضرت (برای مزاح) فرمود: هیچ پیری داخل بهشت نمی‏شود، او گریست حضرت فرمود: خداوند می‏فرماید: ما آنها را باکره و جوان و هم سن و سال قرار می‏دهیم. و اگر می‏پندارید که ابوبکر جوان می‏شود وقتی وارد بهشت می‏شود، این با روایتی که خود شما نقل کرده‏اید که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله به حسن و حسین فرمود: این دو سرور جوانان بهشت از اولین و آخرین هستند و پدر این دو بهتر از این دو است، متناقض است. دیگری گفت: در حدیث است که پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: اگر من به پیامبری مبعوث نمی‏شدم حتما عمر مبعوث می‏شد. [10] .
مأمون گفت: این محال است زیرا خداوند عزوجل می‏فرماید: ما از پیامبران تعهد گرفته‏ایم، [11] آیا می‏شود کسی که از او پیمان گرفته نشده مبعوث شود و آنکه از او پیمان گرفته شده آخر باشد!
دیگری گفت: پیامبر صلی الله علیه وآله روزی به عمر نگاه کرد و خندید و فرمود: خداوند به بندگان خود به طور عمومی افتخار نمود و به عمر به طور خصوصی. [12] .
مأمون گفت: این محال است که خداوند به عمر افتخار کند نه به پیامبرش، و پیامبر در عموم باشد و عمر در خصوص و این روایت شما عجیب‏تر از آن روایت دیگر شما نیست که گوئید پیامبر اکرم گوید: چون وارد بهشت شدم صدای کفش شنیدم، ناگاه دیدم بلال غلام ابوبکر زودتر از من وارد بهشت شده است، شیعه گوید: علی بهتر است از ابوبکر ولی شما گفتید: بنده ابوبکر بهتر از رسول‏اللّه صلی الله علیه وآله است زیرا هر که زودتر باشد برتر از متأخر است.و همچنان که روایت کرده‏اید که شیطان وقتی عمر را احساس کند می‏گریزد، و شما در مورد پیامبر گفته‏اید که شیطان بر زبان پیامبر این جملات راانداخت: این بتها زیبا و برتر هستند، آری طبق روایت شما شیطان از عمر می‏گریزد ولی بر زبان پیامبر صلی الله علیه وآله کفر را می‏اندازد.
دیگری گفت: پیامبر اکرم صلی الله علیه وآله فرمود: اگر عذاب نازل شود جز عمر بن خطاب کسی نجات نیابد. [13] .
مأمون گفت: این خلاف صریح کتاب خداست که می‏فرماید: خداوند با وجود تو پیامبر اینها را عذاب نمی‏کند [14] ولی شما عمر را مثل پیامبر دانستند.
دیگری گفت: پیامبر عمر را یکی از ده نفری دانست که اهل بهشت هستند.
مأمون گفت: اگر این گونه بود، عمر به حذیفه نمی‏گفت: تو را به خدا من جزء منافقین هستم؟ دیگری گفت: پیامبر صلی الله علیه وآله فرموده است: امت مرا در یک کفه ترازو قرار دادند و مرا در کفه دیگر، من برتر شدم، سپس به جای من ابوبکر قرار گرفت او برتر شد، سپس عمر قرار گرفت او برتر شد، آنگاه ترازو را بردند!
مأمون گفت: این هم محال است زیرا منظور از ترجیح با بدن نیست بلکه با اعمال است به من بگوئید: اگر کسی در زمان پیامبر جلو باشد ولی بعد از حضرت شخص دیگری جلو افتد آیا به اولی می‏رسد؟ اگر بگوئید آری پس باید قبول کنید هر که در این زمان از نظر جهاد و حج و روزه و نماز و صدقه برتر باشد از افراد زمان پیامبر برتر است؟ گفتند: خیر، نیکان زمان ما هرگز به نیکان زمان پیامبر نمی‏رسند.
مأمور گفت: در روایاتی که پیشوایانتان در مورد فضائل علی علیه‏السلام نقل کرده‏اند دقت کنید و آن را با تمامی فضائلی که در مورد تمامی آن ده نفر روایت کرده‏اند مقایسه کنید، اگر درصد کمی از فضائل حضرت را داشتند، حرف شما درست است. و اگر در فضائل علی بیشتر روایت کرده‏اند پس سخن پیشوایان (راویان) خود را قبول کنید.
آن گروه با شنیدن این پاسخها همگی سر به زیرانداختند، مأمون گفت: چرا ساکت شدید؟
گفتند: هر چه داشتیم گفتیم، دیگر سخنی برای گفتن نداریم. سپس مأمون گفت: اکنون من از شما می‏پرسم، شما پاسخ دهید که روایت طولانی است و ما به همین مقدار اکتفا می‏نمائیم. [15] و پوشیده نیست که اینگونه آراء که مأمون بیان می‏دارد هیچکدام مانع از آن نیست که نسبت به شیعه و به ویژه حضرت رضا علیه‏السلام ارادتی داشته باشید زیرا وقتی پای دنیا و ریاست پیش آید اکثر آراء و افکار و روحیات تغییر کرده یا ناکام خواهد ماند.
برادرش امین، مأمون را به خوبی شناخته بود که چون دستگیر شد به احمد بن سلام گفت: آیا مأمون مرا می‏کشد؟ احمد گفت: نه، زیرا خویشاوندی او دل او را بر تو مهربان می‏کند، امین گفت: هیهات الملک عقیم لارحم له، حکومت ناز است خویشاوند ندارد. [16] و حضرت رضا علیه‏السلام وقتی مأمون اینگونه جلسات را برگزار می‏کرد و اظهار امامت حضرت علی علیه‏السلام را می‏کرد تا خود را نزد حضرت رضا علیه‏السلام شیرین کند، حضرت به برخی از یاران خود که مورد اعتماد بودند می‏فرمود: از سخنان او گول نخورید، به خدا که کسی جز او مرا نمی‏کشد، ولی من باید صبر کنم تا آنچه مقدر است انجام شود. [17] .

دهمین آنها کافرترین آنهاست
منظور از نفر دهم جعفر بن محمد بن هارون معروف به متوکل است که در سال232 هجری به خلافت رسید و در سال247 هجری کشته شد و مدت حکومتش چهارده سال و ده ماه بود او مردی خبیث و بدسیرت بود، حضرت او را کافرترین خلفای عباسی معرفی نمود بلکه گویا کافرترین مردم نیز بوده است. با آل ابوطالب به شدت دشمنی می‏کرد و با گمان و تهمت ایشان را دستگیر می‏کرد و آنچه در دوران حکومت او بر علویین و خاندان ابوطالب گذشت از سختی و مشقت در دوران هیچکدام از خلفاء بنی عباس سابقه نداشت. از جمله والی مکه و مدینه که نامش عمر بن فرج بود چنان بر خاندان ابوطالب سخت گرفته بود که کسی جرأت احساس به ایشان را نداشت، زیرا اگر کسی احسانی می‏کرد هر چند اندک، مورد عقوبت قرار می‏گرفت. در نتیجه کار به حدی بر ایشان سخت شد و در فشار قرار گرفتند که از تأمین نیازهای اولیه زندگی عاجز گشتند، زنهای علویات تمامی لباسهای ایشان کهنه و پاره شده بود به گونه‏ای که یک لباس سالم که تمام بدن را بپوشاند نداشتند تا در آن نماز بخوانند، فقط یک پیراهن بود که وقت نماز هر کدام به نوبت نماز می‏خواند و سپس دیگری آن را می‏پوشید و ایشان برهنه بر سر چرخ ریسی می‏نشستند، و این وضع سخت تا وقتی که متوکل زنده بود ادامه داشت.

جسارتهای متوکل ملعون به قبر امام حسین
و از سنتهای ناجوانمردانه او جسارتهای مکرر اوست نسبت به مرقد مطهر سید الشهداء علیه‏السلام، او مردم را از زیارت حضرت منع می‏کرد و هر که به زیارت می‏آمد مجازات و چه بسا اعدام می‏شد، یکی از مغنیان متوکل با کنیز خود به زیارت سید الشهداء در ماه شعبان رفته بود، متوکل از احوال او پرسید، گفتند سفر رفته است، او به زیارت کربلا رفته بود، بعد از مراجعت متوکل از کنیز آن زن خواننده پرسید: کجا رفته بودید؟ گفت: به حج رفته بودیم متوکل گفت: حج در ماه شعبان؟ دخترک گفت: منظور زیارت قبر حسین مظلوم علیه‏السلام است متوکل از شنیدن این سخن به شدن خشمگین شد که کار قبر حسین علیه‏السلام به جائی رسیده که زیارت او را حج می‏نامند.
فرمان داد تا آن خواننده را زندانی کرده و اموال او را مصادره کرد و یکی از اصحاب خود را که دیزج نام داشت و یهودی بود که به ظاهر مسلمان شده بود به کربلا فرستاد تا زائرین حضرت را مجازات کند و قبر شریف حضرت را نابود کنند. مسعودی می‏گوید: این واقعه در سال236 بود، دیزج با کارگران بسیار بر سر قبر شریف حضرت آمد هیچکدام جرأت بر تخریب آن مکان شریف نکردند، خودش بیلی بر دست گرفت و قسمت بالای قبر شریف را خراب کرد، کارگران سایر بنا و آثار قبر را نابود نمودند.
ابوالفرج گوید: هیچکدام را جرأت انجام این کار نبود، دیزج گروهی از یهود را آورد، و تا دویست جریب از اطراف قبر را شخم زدند و آب بر آن انداختند و اطراف آن به فاصله هر یک مایل نگهبانی گماشتند تا مانع زوار شوند.
متوکل مکرر قبر مطهر را مورد تعرض قرار داد، گاهی آب جلو نرفت، گاهی گاوهائی که برای شخم زدن آورده بودند پیش نمی‏رفتند، تا آنکه دیزج ملعون طبق روایتی قبر مطهر را شکافت و بوریائی که بنی اسد هنگام دفن حضرت آورده بودند دید که هنوز باقی است و جسد مطهر بر روی اوست، ولی به متوکل نوشت: قبر را شکافتم چیزی نیافتم. شخصی به نام محمد بن عبدالحمید گوید: من با ابراهیم الدیزج رفیق صمیمی و همسایه بودم و به من اعتماد داشت در آن بیماری که ابراهیم فوت کرد به عیادتش رفتم، در حالت اغماء مثل افراد بیهوش افتاده بود به گونه‏ای که توضیحات دکتر را که مورد دوای او بود متوجه نشد وقتی دکتر رفت و مجلس خلوت شد از حالش سئوال کردم گفت: خبری به تو می‏دهم و از خداوند استغفار می‏کنم، متوکل مرا مأمور کرد به نینوی نزد قبر حسین علیه‏السّلام بروم و دستور داد قبر را ویران کنیم و آثار آنرا محو گردانیم. بعد از ظهر با کارگران به آنجا رسیدیم، دستور دادم قبر را خراب و زمین را شخم بزنند، و خودم از خستگی خوابیدم که ناگاه در اثر سر و صدای زیاد از خواب پریدم دیدم غلامان برای بیداری من آمدند. برخاستم و با حالت ترس گفتم:چه شده! گفتند: حادثه‏ای بس شگفت! گفتم: چیست؟ گفتند: کنار قبر (سیدالشهداء گروهی هستند که مانع ما شده و ما را تیرباران می‏کنند برخاستم تا خودم مسأله را دنبال کنم، دیدم همانطور است، آن شب، شب اول از سه شبی که ماه روشن است بود، دستور تیراندازی دادم اما با کمال تعجب تیرها به طرف تیراندازها برمی‏گشت به گونه‏ای که هر که تیرانداخت به تیر خودش کشته شد! وحشت مرا فرا گرفت، تب و لرز کردم، بلافاصله از اطراف قبر کوچ نمودم در حالی که خود را به خاطر ناتمام گذاردن دستور متوکل آماده مرگ کرده بودم. راوی گوید: به او گفتم: نجات یافتی از خطر، دیشب متوکل کشته شد و فرزندش منتصر نیز در این کار کمک کرد دیزج گفت: شنیده‏ام، اما چنان ضعیف شده‏ام که امید زنده ماندن ندارم، همین‏طور نیز شد زیرا شب نشده بود که دیزج از دنیا رفت. [18] ولی هیچکدام از این جنایات سبب نشد که زیارت سیدالشهداء تعطیل شود بلکه مردم روز به روز مشتاق‏تر می‏شدند و از کشته شدن واهمه‏ای نداشتند و می‏گفتند: اگر همگی کشته شویم بازماندگان ما به زیارت خواهند آمد.
قبل از متوکل، هارون الرشید ملعون نیز این کار ننگین را انجام داده بود، متوکل هفده بار قبر شریف را خراب کرد باز به صورت اولی برگشت.

زینب کبری امام سجاد را تسلی می‏دهد
و مناسب است در این مقام روایتی از امام سجاد علیه‏السّلام نقل کنیم که حضرت فرمود: روز عاشورا وقتی آن مصائب هولناک به ما رسید و پدرم و اولاد و برادران و سایر اهل بیت او کشته شدند، حرم محترم و زنان مکرم آن حضرت را بر شتران سوار کردند برای رفتن به طرف کوفه، من به پدر و دیگر خاندان او نگاه می‏کردم که در خاک و خون آغشته گشته و بدنهای پاک آنها روی زمین است و هیچکس به دفن آنها توجه ندارد.
این صحنه بر من سخت گران آمد، سینه‏ام تنگ شد و حالی به من دست داد که نزدیک بود جان از تنم پرواز کند.
عمه‏ام زینب مرا وقتی به این حال دید پرسید: ای یادگار جد و پدر و برادر من،این چه حالتست که در تو می‏بینم؟ می‏بینم که می‏خواهی قالب تهی کنی. گفتم: ای عمه چگونه بی‏تابی و ناآرامی نکنم با اینکه می‏بینم سید و سرور خود و برادران و عموها و عموزادگان و خاندان خود را که آغشته به خون در این بیابان افتاده‏اند، بدنشان عریان و بی‏کفن و هیچکس به دفن آنها توجهی ندارد، آنها را چنان رها کردند که گویا ایشان را مسلمان نمی‏دانند.... عمه‏ام گفت: از آنچه می‏بینی دلتنگ مباش و بی‏تابی مکن به خدا قسم که این قراری بود از رسول خدا صلی اللّه علیه و آله به جد و پدر و عموی تو، رسول خدا صلی اللّه علیه و آله هر کدام را بر مصائب خویش خبر داد و خداوند از عده‏ای که فرعونهای زمین آنها را نمی‏شناسند لیکن نزد اهل آسمانها معروفند پیمان گرفته است، ایشان این اعضاء متفرقه و جسدهای در خون طپیده را جمع می‏کنند و دفن می‏نماید و در این سرزمین بر قبر پدرت سیدالشهداء علامتی نصب کنند که اثر آن هرگز از بین نرود و با گذشت شبها و روزها محو نشود، و همانا پیشوایان کفر و پیروان گمراهی بسیار تلاش خواهند کرد ولی این کار اثری ندارد جز ظهور و برتری بیشتر. الحدیث. [19] .

نزدیکترین مردم به او، او را خواهد کشت؟
این پیشگوئی امیرالمؤمنین علیه‏السّلام نیز در مورد متوکل به حقیقت پیوست و فرزند او منتصر، او را به هلاکت رساند زیرا متوکل دشمنی عجیبی با حضرت امیر علیه‏السّلام داشت به گونه‏ای که فرمان داد تا درختهای خرمائی که پیامبر اکرم صلی اللّه علیه و آله به دست مبارک خود در فدک کاشته بود و بیش از ده درخت بود قطع کردند تا مبادا اولاد امیرالمؤمنین از خرمای آن استفاده کنند.
باری او که به شراب و مستی عادت داشت، مردی دلقک را با قیافه‏ای خنده آور و عجیب شبیه به امیرالمؤمنین کرده در مجلس شراب و عیش و نوش خود او را می‏رقصاند و اشعار تمسخرآمیز می‏خواند.
پسرش منتصر ناراحت می‏شد و اعتراض می‏کرد اما او نه تنها توجهی نکرده بلکه به پسرش جسارت نیز کرد منتصر به شدت ناراحت شد و تصمیم به قتل او گرفت، چند نفر از غلامان خاص متوکل را برای کشتن او معین کرد، گویند: در آن شبی که متوکل کشته شد، به شدت مست بود و خادمین او در اینگونه مواقع وقتی به یک طرف کج می‏شد او را راست می‏کردند، بغاء صغیر که از نزدیکان او بود، وارد قصر شد، سه ساعت از شب می‏گذشت، تمامی ندیمان را مرخص کرد مگر فتح بن خاقان وزیر متوکل که نزد او ماند، در این هنگام نگهبان مخصوص متوکل به نام باغر با ده نفر از غلامان با صورتهای پوشیده و شمشیرهای کشیده که برق می‏زد حمله کردند. فتح فریاد زد: وای بر شما مولای خودتان، در این هنگام باغر شمشیری بران بر طرف راست متوکل فرود آورد که سمت راست بدن او را تا نشیمنگاه او دو نیم کرد، یکی از مهاجمین شمشیری در شکم او فرو برد که از پشت او بیرون زد ولی او تکان نخورد! سپس خود را بر روی متوکل انداخت و با هم مردند، هر دو را درون همان فرشی که روی آن بودند پیچیده و گوشه‏ای‏انداختند، آن شب تا فردا چنین بودند تا آنکه وقتی منتصر خلیفه شد، دستور داد آنها را دفن کنند.[20] .
در مورد علت اقدام منتصر به قتل پدرش متوکل گفته‏اند: منتصر روزی شنید که متوکل به حضرت فاطمه علیهاالسّلام بدگوئی می‏کند از شخصی (عالم در مورد حکم او) سئوال کرد آن مرد گفت: قتل او جایز است ولی هر که پدرش را بکشد عمرش طولانی نخواهد بود، منتصر گفت: اگر با کشتن پدرم اطاعت خدا را می‏کنم از کوتاهی عمر نگران نیستم، به همین جهت متوکل را کشت و خودش نیز بیش از هفت ماه زنده نماند. [21] .

متوکل و شمشیر هندی عجیب او
از عجائب روزگار آنکه روزی در مجلس متوکل سخن از شمشیرها و اوصاف آنها بود،یک نفر گفت: به من خبر داده‏اند که در بصره نزد مردی شمشیری است هندی که نظیر ندارد، متوکل که مشتاق آن شمشیر شده بود به فرماندار بصره رسید نوشت: این شمشیر را مردی از اهالی یمن خریده است، متوکل فرمان داد تا به دنبال آن در یمن رفتند و آنرا خریدند، عبیداللّه بن یحیی با شمشیر وارد شد و گفت که آن را به ده هزار درهم خریده است! متوکل از اینکه آن را به دست آورده خوشحال شد و خدا را سپاس گفت، سپس آن را بیرون کشید و پسندید، هر کدام از اطرافیان سخنانی در مدح آن گفتند، متوکل آن را زیر بستر خود گذاشت. فردا که شد به وزیر خود فتح گفت: غلامی را که نسبت به دلاوری و شجاعت او اطمینان داری بیاور، این شمشیر را به او بدهم تا با این شمشیر بالای سر من باشد و تا من نشسته‏ام از من جدا نشود. هنوز سخن او تمام نشده بود که غلامی به نام باغر آمد، فتح گفت: ای فرمانروای مؤمنین از شجاعت و دلاوری این باغر برایم تعریف کرده‏اند و او برای هدف شما مناسب است، متوکل او را خواست و شمشیر را به او داد و دستور داد تا مقام او افزایش و حقوق او دو برابر شود.
راوی گوید: به خدا سوگند آن شمشیر از غلاف خارج نشد هرگز مگر در همان شبی که باغر متوکل را با همان شمشیر کشت. [22] .

اما پانزدهمی ایشان پر رنج و کم آسایش است
منظور از پانزدهمی المعتمد باللّه احمد بن جعفر است که در سال256 به خلافت نشست و در سال279 از دنیا رفت خلافت او بیست و سه سال بود، او بیشتر اوقات را در جنگ و جدال با دشمنان مانند صاحب زنج و صفار گذارند.

اما شانزدهمی ایشان المعتضد بالله است
نامش احمد بن طلحة بن متوکل معروف به معتضد که بعد از عموی خود معتمد در سال279 به تخت حکومت نشست مدت نه سال و نه ماه خلافت کرد.
در ایام او فتنه‏ها آرام شد و جنگها برطرف شد، ولی او مردی بیرحم و خونریز بود و مردم را به انواع شکنجه عذاب می‏کرد، با این حالت حضرت او را با وفاتر از همه نسبت به اولاد خود معرفی نمود زیرا معتضد زمانی که پدرش او را زندانی کرده بود در خواب دید: مردی دست خویش را به طرف دجله دراز کرده تمامی آب دجله در دست او جمع شد، سپس دست خود را باز کرده آب از آن جوشید، آن مرد به معتضد گفت: آیا مرا می‏شناسی؟ گفت: خیر، فرمود: من علی بن ابیطالب هستم وقتی بر تخت خلافت نشستی با فرزندان من نیکوئی کن، او گفت: شنیدم و اطاعت می‏کنم ای امیرالمومنان، به همین سبب متعرض اولاد حضرت نمی‏شد و آنان را دوست می‏داشت و وقتی شنید محمد بن زیاد در پنهانی برای اولاد حضرت از طبرستان مالی فرستاده، مأموری که مال را می‏برد خواست و به او گفت: آشکارا مال را قسمت کن که کسی متعرض تو و ایشان نخواهد شد. [23] .

اما هجدهمی ایشان المقتدر بالله بود
که حضرت به قتل او اشاره کرده فرمود او را می‏بینم که در خون خود می‏غلطد نامش جعفر بن احمد معروف به المقتدر باللّه در سال295 خلیفه شد و حدود بیست و پنج سال خلافت کرد، او در وقت خلافت از همه کوچکتر بود، زیرا سیزده ساله بود که خلیفه شد.
در سال320 مونس خادم بر مقتدر شورش کرد و لشکری که اکثرا از طایفه بربر بودند فراهم آورد و چون دو لشکر در مقابل هم صف کشیدند، مردی از بربر به خلیفه حمله کرد و زخمی کاری بر او زد که به خاک افتاد، پیاده شد و سر مقتدر را برید و بر نیزه کرد، و تمام لباسهای خلیفه را از تنش بیرون آورد، به گونه‏ای که مردم عورت او را با سبزه و علف پوشاندند.
و آن سه پسری که حضرت به آنها اشاره نموده فرمود: روش آنها روش ظلال است، راضی و متقی و مطیع می‏باشند که هر سه به خلافت رسیدند.

بیست و دومی ایشان المکثفی بالله است
که حضرت او را پیرمرد نامید و فرمود: روزگار او طولانی و مردم در زمان او در توافق هستند. و بنابر سخن علامه مجلسی (ره) در بحار احتمال دارد که کلمه بیست و دومین اشتباهی از ناقلین خبر باشد و در اصل بیست و پنجمین یا بیست و ششمین باشد، زیرا بیست و دومین خلیفه عبداللّه است که معروف به المکتفی باللّه است که ایام خلافت او را یک سال و چهار ماه ذکر کرده‏اند اما نفر بیست و پنجم القادر باللّه احمد بن اسحاق است که عمرش هشتاد و شش سال و خلافتش چهل و یک سال بوده است و یا منظور نفر بیست و ششم باشد که القائم بامراللّه است و عمرش هفتاد و شش سال و خلافتش چهل و چهار سال و هشت ماه بوده است.

و اما آخرین آنها مستعصم می‏باشد
که حضرت اشاره به قتل او نموده فرمود: حکومت از او می‏گریزد و شخص احمق زیاده‏گوئی او را کمک می‏کند، گویا او را می‏بینم بر روی پل بغداد کشته شده است، و این به خاطر آنچه خود مرتکب شده می‏باشد و خداوند به بندگان خود هیچ ستمی نکند.
در سال640 هجری ابواحمد عبداللّه مستعصم به خلافت نشست، و شانزده سال خلافت کرد، مردی بی‏کفایت بود و تدبیر مملکت خود را به وزیر خود مؤیدالدین علقمی سپرد و خود مشغول کبوتربازی و لهو و لذت شد.
در سال656 هلاکوخان مغول در روز عاشورا وارد بغداد شد، وزیر علقمی به خلیفه گفت: پادشاه تاتار می‏خواهد دختر خود را به پسر شما دهد و شما بر خلافت باقی باشید و او با شما مثل سلجوقی باشد با پدران شما، اگر مصلحت می‏دانید به نزد ایشان رویم و صلح کنیم تا خونهای مردم ریخته نشود.
مستعصم که از خود رأی و تدبیری نداشت، حیله وزیر در او تأثیر کرد و با گروهی از اعیان و بزرگان و علماء به طرف جایگاه هلاکو حرکت کرد، هلاکو ایشان را در خیمه‏ای جا داد، وزیر درخواست کرد تا علماء و فقهاء بغداد در مجلس صلح حاضر شوند، چون همگی حاضر شدند، لشکر تاتار شمشیر کشیدند و همه را کشتند، آنگاه در شهر ریختند و تا چهل روز بغداد را قتل عام کردند گویند بیش از دو میلیون و سیصد هزار نفر را کشتند و نهرها از خون مردم جاری شد و در دجله ریخت.

چاره خواجه نصیرطوسی برای هلاکت مستعصم
هنگامی که هلاکو می‏خواست خلیفه را هلاک کند برخی از علماء عامه که در اردوی او بودند هلاکو را از این کار بر حذر داشتند و چنین گفتند: خلیفه از سادات و بستگان پیامبر صلی اللّه علیه و آله است و مصلحت در قتل او نیست، و اگر کشته گردد زمین خواهد لرزید و لشکر تو را خواهد بلعید و آسمان فرو آید و عذاب نازل شود.
هلاکو با شنیدن این سخنان پوچ واهمه کرد، خواجه نصیرالدین طوسی- که رضوان خدا بر او باد به هلاکو گفت: این سخنان همگی باطل است، چرا که فرزند پیامبر را کشتند ولی آسمان بر زمین نیامد و عذاب نازل نشد با آنکه زمین و آسمان به واسطه او بر پا بود و او بر حق بود، و خون او را به ناحق ریختند و شهیدش کردند، ولی این خلیفه بر باطل و ظالم و غاصب است، و در قتل او هیچ عذابی نازل نخواهد شد.
علماء عامه باز اصرار کردند و هلاکو را ترساندند، خواجه که دید نزدیک است توطئه آنها کارساز شود به هلاکو گفت: اگر می‏خواهی خون بر زمین ریخته نشود، فرمان بده او را در فرشی بپیچند و آنقدر بمالند که بمیرد ولی خونش ریخته نشود (و اگر علائم نزول بلا آشکار شد دست بدارند) همین کار را کردند و آنقدر او را مالش دادند تا مرد. [24] .
دمیری گوید: چنان کار بر مردم سخت شد که کسی فرصت نوشتن تاریخ مرگ مستعصم و دفن جسد او را نداشت، ذهبی گوید: گمان نمی‏کنم خلیفه را کسی دفن کرده باشد. [25] .
باری با کشته شدن مستعصم دوران حکومت پانصد و بیست و چهار ساله بنی عباس به سر آمد و اما اینکه در روایت از او به عنوان بیست و ششمین نفر یاد شده است با اینکه خلیفه سی و هفتمین بود، علامه مجلسی رضوان اللّه تعالی علیه فرموده است: یا به خاطر این بود که او بیست و ششمین از بزرگان آنها بود زیرا بسیاری از آنها مستقل نبوده و مغلوب دیگر حکومتها بودند یا مراد نفر بیست و ششم از اولاد عباس باشد که در این صورت با انضمام خود عباس می‏شود نفر بیست و ششم. [26] و این خطبه شریفه از معجزات بزرگ حضرت امیر علیه‏السّلام می‏باشد چرا که این خطبه را محمد بن شهر آشوب متوفای سال588 در کتاب مناقب ذکر کرده است در حالی که کشته شدن مستعصم همچنان که گفتیم در سال656 بوده است یعنی نزدیک هفتاد سال قبل از کشته شدن مستعصم.

پی نوشت ها:
[1] مناقب ابن‏شهر آشوب، ج 2 ص 276.
[2] ظاهرا این قول موافق واقع نباشد و سن حضرت به هفتاد سالگی نرسیده بود که شهید شد.
[3] منتهی الآمال.
[4] اصول کافی جلد 2 ص 378- انا ابن‏اعراق الثری انا بن ابراهیم خلیل الله.
[5] تتمة المنتهی، ص 128 به طور اختصار و برخی تغییرات جزئی.
[6] اقتدوا بالذین من بعدی ابی‏بکر و عمر.
[7] لو کنت متخذا خلیلا لا تخذب ابابکر خلیلا.
[8] من فضلنی علی ابی‏بکر و عمر جلدته حد المفتری.
[9] ابوبکر و عمر سید اکهول اهل الجنة.
[10] لولم ابعث لبعث فیکم عمر!!.
[11] الاحزاب: 33.
[12] ان اللّه باهی بعبادة عامة و یعمر خاصة!.
[13] لو نزل العذاب ما نجا الا عمر بن الخطاب.
[14] الانفال: 33.
[15] عیون اخبار الرضا علیه‏السلام، ج 2، ص183 بحار، ج 49 ص 189.
[16] تتمة المنتهی، ص 205.
[17] عیون اخبار الرضا علیه‏السلام، ج 2، ص 183.
[18] نفس المهموم، ص 353.
[19] تتمة المنتهی، ص 242.
[20] مروج الذهب، ج4 ص 38.
[21] نفس المهموم، ص 354.
[22] مروج الذهب، ج 4 ص 36.
[23] مروج الذهب، ج 4 ص181 و تتمة المنتهی، ص 276 بحار، ج 41 ص 323.
[24] قصص العلماء، ص 38.
[25] تتمة المنتهی، ص 374.
[26] بحار، ج 41 ص324.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir