شیوه‏های رزمی، تبلیغی در جنگ جمل

نوع اصطلاح :
عنوان :
شیوه‏های رزمی، تبلیغی در جنگ جمل
چون طلحه و زبیر شنیدند که امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام با لشگری آراسته به نزدیکی بصره رسیده است، با لشگری آراسته از بصره بیرون آمدند و مِیمنه و مَیسره [1] و قلب و جناح سپاه را مرتّب گردانیدند.
طلحه به فرماندهی سواران پرداخت و عبد اللَّه بن زبیر سرپرستی پیادگان را به عهده خویش گرفت.
سواران مِیمنه به مروان بن حکم سپردند و پیادگان میمنه به عبدالرّحمان بن عتاب بن اسید دادند.
سواران میسره به هلال بن وکیع تسلیم نمودند و بر پیادگان میسره عبدالرّحمان بن حارث بن هاشم را نصب کردند.
در قلب سواران عبداللَّه بن عامربن کُرَیز ایستاد
و در قلب پیادگان حاتم بن بُکیر الباهلی
جناح سواران را عمر بن طلحه قبول کرد و جناح پیادگان را مجاشع بن مسعود السلمی، به عهده خود گرفت.
بدین صورت در میدان وارد شدند.

پاسخ به ادعاهای سران جمل
پس از یاد خدا و درود! شما می‏دانید گر چه پنهان می‏دارید. که من برای حکومت در پی مردم نرفته، آنان به سوی من آمدند، و من قول بیعت نداده تا آن که آنان با من بیعت کردند، و شما دو نفر از کسانی بودید که مرا خواستید و بیعت کردید.
همانا بیعت عموم مردم با من نه از روی ترس قدرتی مسلّط بود، و نه برای به دست آوردن متاع دنیا، اگر شما دو نفر از روی میل و انتخاب بیعت کردید تا دیر نشده باز گردید، و در پیشگاه خدا توبه کنید، و اگر دردل با اکراه بیعت کردید خود دانید، زیرا این شما بودید که مرا در حکومت بر خویش راه دادید، اطاعت از من را ظاهر، و نافرمانی را پنهان داشتید.
به جان خودم سوگند! شما از سایر مهاجران سزاوارتر به پنهان داشتن عقیده و پنهان کاری نیستید، اگر در آغاز بیعت کنار می‏رفتید آسان‏تر بود که بیعت کنید و سپس به بهانه سرباز زنید.
شما پنداشته‏اید که من کشنده عثمان می‏باشم، بیایید تا مردم مدینه بین من و شما داوری کنند، آنان که نه به طرفداری من بر خواستند نه شما، سپس هر کدام به اندازه جرمی که در آن حادثه داشته، مسؤولیت آن را پذیرا باشد.
ای دو پیرمرد، از آن چه در اندیشه دارید باز گردید، هم اکنون بزرگ ترین مسئله شما عار است، پیش از آن که عار و آتش خشم پروردگار دامنگیرتان گردد. با درود [2] .

افشاء ادعاهای دروغین طلحه
«تا بوده‏ام مرا از جنگ نترسانده، و از ضربت شمشیر نهراسانده‏اند، من به وعده پیروزی که پروردگارم داده است استوارم
بخدا سوگند! طلحة بن عبیدالله، برای خونخواهی عثمان شورش نکرد، جز اینکه می‏ترسید خون عثمان از او مطالبه شود، زیرا او خود متّهم به قتل عثمان است، که در میان مردم از او حریص تر بر قتل عثمان یافت نمی‏شد، [3] برای اینکه مردم را دچار شک و تردید کند، دست به اینگونه ادّعاهای دروغین زد
سوگند بخدا! لازم بود طلحه، نسبت به عثمان یکی از سه راه حل را انجام می‏داد که نداد.
اگر پسر عفّان ستمکار بود چنانکه طلحه می‏اندیشید، سزاوار بود با قاتلان عثمان همکاری می‏کرد، و از یاران عثمان دوری می‏گزید، و یا اگر عثمان مظلوم بود می‏بایست از کشته شدن او جلوگیری می‏کرد، و نسبت به کارهای عثمان عذرهای موجّه و عموم پسندی را طرح کند (تا خشم مردم فرو نشیند)
و اگر نسبت به امور عثمان شک و تردید داشت خوب بود که از مردم خشمگین کناره می‏گرفت و به انزوا پناه برده و مردم را با عثمان وا می‏گذاشت.
امّا او هیچکدام از سه راه حل را انجام نداد، و بکاری دست زد که دلیل روشنی برای انجام آن نداشت، و عذرهایی آورد که مردم پسند نیست.»
سپس دست به مناجات برداشت و فرمود:
اللَّهُمَّ إِنِّی أَسْتَعْدِیکَ عَلَی قُرَیشٍ وَمَنْ أَعَانَهُمْ! فَإِنَّهُمْ قَطَعُوا رَحِمِی، وَصَغَّرُوا عَظِیمَ مَنْزِلَتِی، وَأَجْمَعُوا عَلَی مُنَازَعَتِی أَمْراً هُوَ لِی. ثُمَّ قَالُوا: أَلَا إِنَّ فِی الْحَقِّ أَنْ تَأْخُذَهُ، وَفِی الْحَقِّ أَنْ تَتْرُکَهُ.
«بار خدایا، از قریش و از تمامی آنها که یاریشان کردند به پیشگاه تو شکایت می‏کنم، زیرا قریش پیوند خویشاوندی مرا قطع کردند، و مقام و منزلت بزرگ مرا کوچک شمردند، و در غصب حق من، با یکدیگر هم داستان شدند، سپس گفتند: برخی از حق را باید گرفت و برخی را باید رها کرد. [4] .
(یعنی خلافت حقّی است که باید رهایش کنی)

آرایش نظامی سپاه
پس، امام علی‏ علیه السلام بعد از ادای این خطبه به آرایش نظامی سپاه پرداخت.
فرماندهی جناح راست سواران را به عمّار بن یاسر سپرد.
و فرماندهی جناح راست پیادگان را به شریح بن هانی داد.
بر فرماندهی جناح چپ سواران، سعید بن قیس الهمنانی را نصب فرمود،
و فرماندهی جناح چپ پیادگان به رفاعة بن شداد البجلی داد.
محمد بن ابی بکر را در قلب لشگر سواران قرار داد.
و عدی بن حاتم طایی را در قلب پیادگان فرماندهی داد.
جناح سواران را به زیاد بن کعب الأرحبی سپرد
و حجر بن عدی الکندی را بر پیادگان جناح فرماندهی داد.
عمرو بن حمق الخزاعی را بر سواران کمین، سروری داد.
و بر پیادگان کمین، مجندب بن زهیر الأزدی را گماشت.
چون امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام با این روش لشگر خویش را منظّم کرد و سواران و پیادگان را با این شیوه سازمان داد.
عایشه نیز بیرون آمد که در هَودَجی نشسته بود. [5] .

نصیحت فرماندهان کل دشمن
چون لشگرها در برابر یکدیگر ایستادند و مبارزان روی در روی هم قرار گرفتند، امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام بیرون آمد و در میان هر دو صف ایستاد.
پیراهن حضرت رسول ‏ صلی الله علیه وآله وسلم پوشیده و ردای آن حضرت بر دوش انداخته و دستمالی سیاه بر سر بسته و بر استر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم [6] نشسته، به آواز بلند گفت:
کجاست زبیر بن عوّام تا پیش من آید؟
جمعی گفتند: یا امیرالمؤمنین، زبیر سلاح پوشیده و تو هیچ حربه‏ای با خود نداری.
امیرالمؤمنین‏ علیه السلام فرمود: با کی نیست او را بخوانید.
ازبیر پیش آمد.
عایشه فریاد زد: بیچاره اسماء (زَنِ زبیر) بیوه شد.
به او گفتند: دل فارغ دار که علی کس را چنین نکشد، بی سلاح آمده و با او سخنی دارد.
زبیر نزد امیرالمؤمنین آمد.
امام علی‏ علیه السلام به او فرمود:
یا اباعبداللَّه، این چه کاری است که می‏کنی؟
و جواب داد: طَلَب کردن خونِ عثمان.
امیرالمؤمنین‏ علیه السلام فرمود:
سبحان اللَّه! تو و یاران تو او را کشتید. هنوز خون او از شمشیر شما می‏چکد مگر از خویشتن و یاران خویش قصاص می‏خواهی؟
تو را سوگند می‏دهم بدان خدایی که جز او خدایی نیست و بدان خدایی که قرآن بر محمّد صلی الله علیه وآله وسلم فرستاد که حضرت پیغمبر صلی الله علیه وآله وسلم به تو فرمود که علی‏ علیه السلام را دوست می‏داری؟ تو گفتی چرا دوست ندارم در حالی که او پسرخاله من است.
پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم فرمود: روزی باشد تو به جنگ او آیی و با او مخالفت کنی،
یقین بدان که تو آن روز ظالم باشی.
زبیر گفت: آری چنین است.
امام‏ علیه السلام فرمود:
بار دیگر تو را سوگند می‏دهم، یاد داری روزی که رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم از سرای عَمروبن عوف می‏آمد و تو در خدمت او بودی و او دست تو را گرفته بود؟
من پیش شما باز آمدم حضرت رسول ‏ صلی الله علیه وآله وسلم بر من سلام گفت و من در روی او خندیدم.
تو گفتی: ای پسر ابوطالب چرا نخست بر رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم سلام نگفتی؟ هرگز دست از تکبّر برنخواهی داشت؟
آن حضرت فرمود: آهسته باش ای زبیر که علی متکبّر نیست.
روزی باشد که تو به جنگ آیی و تو آن روز ظالم باشی؟
زبیر گفت:
آری چنین بوده است و رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم چنین فرموده،
امّا من این سخن را فراموش کرده بودم، اکنون که به یاد من آوردی، دانستم که تو راست گفتی و اگر پیش از این به یادم آورده بودی هرگز بر به جنگ تو نمی‏آمدم و این ساعت که به یادم آوردی به خدا باز می‏گردم و هیچ حرکتی نمی‏کنم که بر خاطر تو از آن غباری نشیند.
این را گفت و بازگشت و به نزد عایشه آمد که او در هودَج بود.
عایشه گفت:
یا اباعبداللَّه، میان تو و علی‏ علیه السلام چه گذشت؟
زبیر کلماتی که امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام از رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم به یاد او داده بود تقریر کرد و گفت:
به خدای ذوالجلال که من در اسلام و جاهلیت در هیچ نبردی نبوده‏ام و در هیچ جنگی نایستاده‏ام که در آن پیروز نگردم.
امّا در برابر علی‏ علیه السلام ایستادن خطاست.
عایشه گفت:
ای زبیر، معلوم است که از شمشیر علی‏ علیه السلام ترسیدی. اگر تو از شمشیر او بترسی، عیبی و عاری نباشد که پیش از تو مردان بسیاری از آن ترسیده‏اند.
پسر او عبداللَّه او را گفت:
ای پدر صورت مرگ را در شمشیر علی‏ علیه السلام دیدی که از او ترسیدی و پشت گرداندی؟
زبیر گفت:
واللَّه ای پسرک من، تو همه وقت بر من شوم بوده‏ای.
عبداللَّه گفت:
من شوم نبوده‏ام، ولی تو مرا در میان عرب رسوا کردی و خال عاری بر ما نهادی که به آب هفت دریا شسته نشود.
زبیر چون این سخن شنید، در خشم شد و بانگ بر اسب زده به سوی امیرالمؤمنین‏ علیه السلام تاخت.
امیرالمؤمنین چون او را به آن حالت دید، به لشگر خود آواز داد که راه او باز گذارید، زبیر می‏خواهد شجاعت خود را نشان دهد.
پس از حملات پِی در پِی به جایگاه خود بازگشت و آنگاه از لشگر جدا شد،
پنجاه سوار از عقب او بتاختند تا او را باز دارند.
امّا زبیر عنان بگردانید و بر ایشان حمله کرد و همه را از یکدیگر جدا ساخت و به راه خود ادامه داد، تا به موضعی رسید که آن را «وادی السِّباع» می‏گفتند، و بر قبیله‏ای از بنی‏تمیم فرود آمد،
یکی از آشنایان به او گفت: لشگر را چگونه دیدی؟
زبیر گفت:
عزیمت جنگ داشتند و می‏خواستند که با یکدیگر نبرد کنند که من تحمّلِ آن را نداشته از آنها جدا شدم.
وقتی زبیر غذا خورد، پس از خواندن نماز خوابید.
عمرو بن جرموز شمشیری بر سر او فرود آورد و سر او را برید و سلاح و انگشتر او را پیش امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام آورد.
چون سر زبیر و اسلحه و اسب او را پیش امیرالمؤمنین آورد، آن حضرت از کشتن او بسیار ناراحت شد و به عمرو اعتراض کرد که:
چرا او را کشتی؟
عمرو گفت:
می‏پنداشتم که از کشتن او خوشحال می‏گردی.
امیرالمؤمنین‏ علیه السلام فرمود:
من از پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم شنیدم که فرمود:
«کشنده زبیر را به آتش دوزخ بشارت دهید.»
عمرو از این حرف بسیار ناراحت گشت و برفت. امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام شمشیر زبیر را گرفت و تکانی به آن داد و گریست و فرمود:
این شمشیری است که بسیار رنج و اندوه از روح پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم باز داشته و در راه خدا جهاد کرده است.
آنگاه امام علی‏ علیه السلام رو به لشگر کرد و فرمود:
این جریان را فراموش کنید، دل به جنگ دهید و خدا را یاد کنید، سخن نگوئید و نعره نزنید که آن نشانِ ترس است.
عایشه نیز لشگر خود را تشویق کرد.
اهل بصره آماده جنگ شده بودند و پیاپی بر لشگر امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام تیر می‏انداختند و لشگریان علی‏ علیه السلام را آزار می‏دادند.
امام علی‏ علیه السلام در آن حال خاموش بود.
یاران گفتند:
ای امیرالمؤمنین! ایشان از حدّ گذرانده و سربازان ما را زخمی و خسته کردند.
یا امیرالمؤمنین چرا اجازه جنگ نمی‏دهید؟
امیرالمؤمنین‏ علیه السلام فرمود:
در این فکر بودم که خودم را از جنگ معذور دارم.
اکنون می‏بینم که نصیحت نمی‏پذیرند. جنگ را آغاز کردند و بسیاری از لشگر ما را زخمی و مجروح کردند. دیگر عذری نمانده است.

پند و اندرز دادن سپاه دشمن با قرآن
پس، زِرِه خویش بپوشید و شمشیر حمایل کرد، عمامه بر سر بست و بر دُلدُل [7] نشست،
قرآن را بر روی دست گرفت و فرمود:
ای مردم، چه کسی از شما این قرآن را از من می‏گیرد و پیش این قوم می‏رود و آنان را به اوامر و نواهی که در قرآن نوشته است می‏خواند؟
غلامی از مجاشع، به نام «مسلم» جلو آمد و گفت:
ای امیرالمؤمنین من برای این مأموریت آماده‏ام.
آن حضرت فرمود:
ای جوان اگر این قرآن را پیش آنان ببری، تو را می‏گشند، آیا به این راضی هستی؟
گفت: آری راضی هستم.
امام علی‏ علیه السلام به خبر داد که:
اوّل دست‏های تو که با آن قرآن را گرفته‏ای، با شمشیر قطع می‏کنند، بعد از آن به تو زخم دیگری می‏زنند و تو را می‏کشند.
جوان گفت:
راضی هستم به آنچه فرمودی. چون رضای خدا در آن است، من راضی هستم.
امیرالمؤمنین دو بار این کلمات را به او گفت و حجّت بر او تمام کرد.
آن جوان جواب داد:
شهید شدن در راه خدای تعالی و ثوابی که وعده کرده‏اند از درگاه خدا یافتن در کنار این رنج، پیش من آسان است.
امیرالمؤمنین او را دعای خیر کرد و آن جوان قرآن را از امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام گرفت و پیش آن جماعت آورد و گفت:
ای مردمان، امیرالمؤمنین علی بن ابطالب‏ علیه السلام که پسرعمّ رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم و وصی محمّد مصطفی ‏ صلی الله علیه وآله وسلم است این قرآن را به دست من داده که من با شما به این کلام خداصحبت کنم. شما با من مخالفت نکنید، ار خدا بترسید و خویشتن را به دست خود به هلاکت میندازید.
مردی از خدمتکاران عایشه بیرون آمد و شمشیری بر او زد که هر دو دست او را برید.
آن جوان قرآن را با بازو و سینه نگاه داشت. دیگری شمشیر دیگری بر سینه او زد که او را کشت.

پس امیرالمؤمنین شمشیر بکشید و بر آن قوم حمله کرد، ساعتی از دست راست می‏تاخت و می‏زد و می‏کشت و ساعتی از دست چپ، تا شمشیر او کج شد، فرود آمد، نشست و شمشیر را با زانویش راست کرد.
یکی از یاران او گفت:
شمشیر را به من بده تا راست کنم.
امام علی‏ علیه السلام جواب او را نداد و شمشیر را با دست خود راست کرد و دوباره بر آنان حمله کرد.
هرکس که پیش او می‏آمد می‏زد و می‏انداخت، تا اینکه دوباره شمشیر او کج شد،
دوبار امام به صف خودی‏ها برگشت و شمشیر خود را راست کرد و فرمود:
به خداوند سوگند که در این جنگ جز رضای خدای تعالی را نمی‏خواهم.
پس به پسر خویش، محمد بن حنفیه نگریست و فرمود:
همانطور که پدر تو جنگ می‏کند، بجنگ.
در آن زمان جناح راست لشگر اهل بصره بر جناح چپ لشگر اهل کوفه حمله کردند و ایشان را عَقب راندند.
پس اهل کوفه ایستادند و ساعتی جنگ کردند.
مخنف بن سُلَیم الأزدی از یاران امیرالمؤمنین بر دشمن حمله کرد و چند نفر را زخمی کرد و کُشت.
در این حال او را زخم سختی زدند و بازگشت.
برادر او صقعب بن سُلَیم حمله کرد و شهید شد.
پس، زید بن صَوحانِ العَبدی که از جمله اشراف و بزرگان یاران امام علی‏ علیه السلام بود و عَلَم سپاه در دست او بود، ساعتی جنگید و شهید شد.
آنگاه برادرِ دیگرِ صعصعة بن صوحان عَلَم را گرفت و حمله کرد، به او زخمی زدند، و بازگشت.
سپس أبوعُبیدة العبدی که از خوبان اصحاب امیرالمؤمنین‏ علیه السلام بود، عَلَم را گرفت، حمله کرد و شهید شد.
سپس عبداللَّه بن رقیه عَلَم را گرفت، حمله کرد و او هم شهید شد.
رشید بن سمر عَلَم را گرفت و حمله کرد و شهید شد.
که در مدّت کوتاهی، هفت مرد معروف از یاران امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام کشته شدند.
پس مردی از اصحاب جَمَل که نام او عبداللَّه بن بِشر بود به میدان آمد و رَجَزی خواند و گفت:
کجاست ابوالحسن، آنکه فتنه آفرین است.
امیرالمؤمنین جلو آمد و فرمود:
اینک حاضرم، جلو بیا تا ببینم چه می‏خواهی.
آن شخص شمشیر کشید و بر امیرالمؤمنین حمله کرد.
امیرالمؤمنین به او شمشیری زد که دوش و گردن و سر او را جدا کرد.
پس بالای سر او ایستاد و فرمود:
ابوالحسن را چگونه یافتی؟
پس قبیله «بنی ضبّه» دورِ شتر عایشه را گرفتند، هر کسی سخنی می‏گفت و شعری می‏خواند.
یکی از آنان مهار شتر را گرفته بود و به آن فخر می‏کرد و شمشیری در دست داشت.
از سپاه امام، زید بن لقیط الشیبانی آمد، شمشیری زد و او را کُشت.
عاسم بن الزُلف از «بنی ضبّه» آمد و مهار شتر را گرفت، و شعری خواند که در دشمنی با امیرالمؤمنین‏ علیه السلام بود.
یکی از یاران امیرالمؤمنین (منذر بن حفصة التَمیمی) آمد، و به او حمله کرد و او را کُشت.
پس در میدان جنگ جولان داد و فخر می‏کرد که یکی از اصحاب جَمَل به نام رکیع بن الموئل الضّبی آمد و به منذر حمله کرد.
با شمشیر به هم حمله کردند، سرانجام منذر به او زخمی زد و او را کُشت.
سپس مالک اشتر نَخَعی به میدان آمد و غرّید، مانند شیری خشمناک، مبارز خواست.
عامر بن شدد الأزدی آمد و با نیزه ساعتی جنگ کردند.
سرانجام مالک اشتر او را با نیزه کُشت.
پس با صدای بلند گفت:
کیست که رغبت مبارزه با من را داشته باشد و رو در روی من آید؟
هیچ کس بیرون نیامد،
مالک اشتر ساعتی در میدان جولان داد، فخرها کرد، و شعرها خواند.
سرانجام هیچ کس به جنگ او نیامد و بازگشت.
محمّد بن ابی بکر و عمّار یاسر هر دو آمدند و در میدان ایستادند.
مردی از اصحاب جَمَل صدا زد: شما کیستید؟
گفتند:
از نامِ ما چرا می‏پرسی، اگر دوست داری با ما مبارزه کنی، بیا.
عمرو بن اشرف از فریب خوردگان جَمَل آمد، عمّار یاسر به او حمله کرد و او را کشت.
کعب بن سَؤر الأزدی قصد داشت که به عمّار حمله کند، غلامی از أزد از او سبقت گرفت و به طرف عمّار آمد.
عمّار خواست که به او حمله کند، أبوزینب الأزدی بر عمّار سبقت گرفت و به آن غلام حمله کرد و او را با شمشیر کشت و خود را به امام رساند.
سپس عَمرو بن یثربی از اصحاب جَمَل آمد و در میان دو صف چنانکه به شتر عایشه نزدیک بود ایستاد و مبارز طلبید.
هَیثم بن السدوسی از اصحاب امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام جلو آمد.
عمرو به او حمله کرد و او را کُشت و مبارز طلبید.
عبداللَّه بن صوحان العبدی آمد و به او حمله کرد عمرو او را کشت و دوباره مبارز طلبید.
چون شجاعت و دلیری او را دیدند، دیگر هیچ کسی رغبت مبارزه با او را نداشت.
پس عمرو ساعتی در میدان جنگ جولان داد و خود را ستود که:
از او ترسی در دل‏ها افتاده.
سرانجام عمّار یاسر از صف، اسب خویش را بیرون دوانید و پیش او آمد و گفت:
تا کِی از این نوع لاف می‏زنی؟ اگر راست می‏گویی، بمان تا زخم مردان را ببینی.
عمرو شمشیر کشید و بر عمّار حمله کرد.
عمار هم شمشیر کشید و به طرف او رفت.
میانشان مبارزه طولانی شد تا آنکه عمّار او را با شمشیر زد و از اسب او را به زمین انداخت.
پس از اسب فرود آمد و پای او را گرفت و کشید تا او را در پیش روی امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام بر زمین افکند.
علی‏ علیه السلام فرمود: گَردن او را بزنید.
عمرو گفت:
مرا نکش و بگذار همچنان که آن جماعت را یاری می‏کردم به جهت رضای تو با آنان بجنگم.
امیرالمؤمنین فرمود:
ای دشمن خدا، چگونه می‏توانم تو را باقی بگذارم در حالی که تو دو مبارز از اصحاب من، که در شجاعت و مردانگی و فرزانگی همتا نداشتند، کشته‏ای.
عمرو گفت:
ای امیرالمؤمنین، می‏خواهم به تو رازی را بگویم. نزدیکتر آی بیا تا به تو بگویم.
امیرالمؤمنین‏ علیه السلام فرمود:
تو مرد متجاوزی هستی، و پیامبر صلی الله علیه وآله وسلم به من فرموده است که از مردم متجاوز دوری کنم.
عمرو گفت:
به خدا اگر جلو می‏آمدی و گوش خود را نزدیک دهان من می‏آوردی، گوش یا بینی تو را می‏کندم.
امیرالمؤمنین از دشمنی او متعجّب شد و با دست خویش گَردن او را زد.
پس برادر عمرو، عبداللَّه بن یثربی بیرون آمد و مبارز طلبید.
امیرالمؤمنین بگونه‏ای که او را نشناسد، جلوی او رفت. عبداللَّه به حضرت حمله کرد.
امیرالمؤمنین شمشیری به او زد که یک نیمی از سَر و صورت او را جدا کرد.
امام در حال بازگشت به صفِ سپاه خویش بود، که صدائی شنید،
دید که عبداللَّه بن خلف خزاعی صاحب خانه عایشه در بصره است.
امام علی‏ علیه السلام صدا زد: ای عبداللَّه چه می‏گویی؟
عبداللَّه گفت:
یا علی، آیا می‏خواهی در میدان جنگ بیائی و مبارزه کنیم؟
امیرالمؤمنین‏ علیه السلام فرمود:
این آسان است، آیا از حمله های من خبر داری؟
عبداللَّه گفت:
ای پسر ابوطالب دست از این تکبّر و نخوت بردار. تا کی خویشتن را می‏ستایی و مردان را به کس نمی‏داری؟ قدم جلوتر بگذار تا سزای خویش را ببینی.
امیرالمؤمنین‏ علیه السلام به سوی او تاخت.
عبداللَّه شمشیر کشید و به امیرالمؤمنین حمله کرد.
امیرالمؤمنین‏ علیه السلام ضربت او را رد کرد و چنان شمشیری به او زد که دست راست و کاسه سر او جدا کرد، آنگاه در کنار جنازه او ایستاد و این شعر را خواند:

ایای تَدْعو فی الوَعایا بن الأرب
وَفی یمینی صارمٌ تُبدی الْلَّهب

یکی دوبار این شعر را خواند و به صف خویش آمد و جنگ تن به تن ادامه یافت.
پس، بارزبن عوف الضبی به میدان تاخت و مبارز خواست،
عبداللَّه بن نهشل به جنگ او رفت و هر دو با نیزه جنگ کردند، که عبداللَّه او را با نیزه زد و کشت.
پس ثور بن عدی به میدان آمد و مبارز خواست. محمد بن أبی بکر او را با شمشیر زد و او را کشت.
عایشه به خشم آمد و گفت:
مُشتی سنگ ریزه به من بدهید.
به او دادند، آنها را به روی یاران امیرالمومنین علی‏ علیه السلام پاشید و گفت:
شاهَتِ الوُجُوه
(زشت باد روی شما)
مردی از اصحاب علی‏ علیه السلام گفت: یا عایشه:
ما رَمَیتِ إِذْ زَمَیتِ وَلکِنَّ الشَّیطانَ رَمی
«تو نبودی که سنگریزه ها را پرتاب کردی، این شیطان بود که آنها را به سوی ما پاشید.»
پس طلحة بن عبیداللَّه به آواز بلند گفت:
ای بندگان خدای صبر کنید که صبر و ظفر با یکدیگر قرین باشند و ثواب صابران بسیار است؛
إِنَّما یوَفَّی الصابِرُونَ أَجرَهُمْ بِغَیرِ حِساب.
مروان بن حَکَم به غلام خویش گفت:
ای غلام می‏دانی که چه چیزی مرا به شگفتی واداشته؟
غلام گفت: نمی‏دانم.
مروان گفت:
از آن تعجب می‏کنم که هیچ کس بر کشتن عثمان بیشتر از طلحه سعی نمی‏کرد.
طلحه دشمنان خلیفه سوّم را تحریک می‏کرد و در ریختن خون او تلاش فراوان داشت.
امروز آمده تا تقاص خونِ خلیفه سوم را بگیرد و مردم را در معرض هلاکت قرار دهد.
می‏ترسم که همه لشگر را به کشتن دهد، می‏خواهم که او را با تیر بزنم و مسلمانان را از شرّ و فساد او خلاص کنم، اگر تو در پیش روی من بایستی و مرا بپوشانی، چنانکه مرا کسی نبیند و نداند که این تیر را من زده‏ام، تو را از مال خود آزاد خواهم کرد.
غلام در پیش او ایستاد و مروان تیری که پیکان آن را زهر داده بود در خانه کمان راست کرد و بر طلحه انداخت چنانچه پای او را به رکاب دوخت. طلحه از آن زخم بیطاقت شده از اسب بیفتاد و بیهوش شد. چون به هوش آمد، به غلام خویش گفت:
مرا برگیر و در سایه‏ای ببر.
غلام گفت:
ای خواجه، هیچ پناهی و سایه‏ای نمی‏بینم که تو را آنجا برم.
طلحه گفت:
سبحان اللَّه! امروز خون هیچ یک از قریش را ضایع‏تر از خون خویش نمی‏بینم و نمی‏دانم که این تیر از کجا به من رسیده است؟ آیا این تیر، تیرِ مرگ بوده است و می‏دانم که بی‏حکم و تقدیر باری سبحانه چنین نخواهد شد؛
وَکانَ أَمْرُ اللَّهِ قَدَراً مَقْدوراً
طلحه این کلمات می‏گفت و بر خود می‏پیچید تا جان داد.
او را در جائی دفن کردند که آن را «سبَّخه» می‏نامیدند.
عایشه از وفات طلحه فراوان دلتنگ شد؛ زیرا که طلحه پسر عموی او بود و اهل کوفه و بصره از کشته شدن طلحه و تأسّف خوردند.
چون شب در آمد، لشگرها بازگشتند
و روز دیگر هر دو لشگر صف‏ها آراستند.
عایشه در هَودَج نشسته و شتر او را پیش لشگر بازداشته و مردانی چند اطراف او ایستاده بودند.
امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام لشگر را آماده کرد و مبارزان قدم در میدان نبرد گذاشته، جنگ دوباره آغاز شد.
در آن روز از لشگر بصره افراد زیادی کشته شدند به طوری که خاک میدان سرخ گشت.
یاران علی‏ علیه السلام یک به یک به میدان می‏رفتند و بر اصحاب جمل حمله می‏کردند.
اوّل حجّاج بن عزیة الأنصاری با اسب تاخت،
بعد از آن خزیمَة بنِ ثابت به میدان رفت،
بعد شِرَیح بن هانی حارثی به میدان رفت،
بعد از آن هانی بن عروة المذحجی بر عقب ایشان حمله کرد،
سپس زیاد بن کعب الهمدانی حمله کرد،
و عمار یاسر نیز اسب خویش را دواند و حمله کرد،
آنگاه اشتر نخعی حمله کرد،
سپس از آن سعید بن قیس الهمدانی
بعد از آن عدی بن حاتم الطّایی به دنبال آنان اسب تاخت،
سپس رفاعة بن شداد به میدان رفت.
چنانکه یاران امیرالمؤمنین از دست راست و دست چپ و قلب و جناح لشگر همه حمله‏ها کردند و مبارزه را تداوم دادند که هیچ وقت کسی مثل آن را در خاطر ندارد.
چنانچه در آن روز از اصحاب جمل بی‏نهایت کشته شدند
و هَودَجی که عایشه در آن نشسته بود همانند خار پُشتی شد که از تیرهای فراوان بر آن زده بودند.
اصحاب جَمَل پِشکل‏های شتر عایشه را می‏گرفتند و می‏بوییدند و با یکدیگر می‏گفتند:
سرگین شتر عایشه، خوشبویتر از مشک است.
و بدان فخر می‏کردند.
و مهار شتر او را گرفته دلاوری‏ها نشان می‏دادند و در پیش روی او کشته می‏شدند.
در آن حالت مالک اشتر نخعی در حالِ مبارزه بود.
عبداللَّه بن زبیر فریاد بر سر او زد و گفت:
ای دشمن خدا، زمانی بایست و برجای خود باش که در همه عالم تو را می‏طلبیدم تا دست مردان بینی.
این را گفت و با نیزه به او حمله کرد.
عبداللَّه بن زبیر حیله‏ها کرد تا خود را از دست او نجات داد. [8] .
چون یاران امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام از هر سو حمله کردند و آثار پیروزی بر لشگر امیرالمؤمنین آشکار گشت و اهل بصره بیشتر به قتل می‏رسیدند، سرانجام فرار را بر قرار ترجبح داده گریختند.
امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام فرمود:
شتر عائشه را پِی کنید که آن را شیطان نگاه داشته است.
اصحاب به طرف شتر دویدند،
عبدالرّحمان بن صرة التنوخی شمشیری بر پای شتر زد که هر دو پای پیش او قطع شد و شتر بر زمین افتاد و سینه بر خاک نهاده، ناله‏ای سخت سرداد.
عمّار یاسر بند هودج شتر را با شمشیر برید، بطوری که هودج افتاد،
آنگاه به نزد امیرالمؤمنین علی‏ علیه السلام رسیدند.

پی نوشت ها:
[1] میمنه یعنی، دست راست لشگر و میسره یعنی دست چَپ لشگر.
[2] نامه 54 نهج‏البلاغه معجم المفهرس محمد دشتی، اسناد و مدارک این نامه به شرح زیر است:
1- المقامات فی مناقب امیر المؤمنین‏علیه السلام: ابو جعفر اسکافی معتزلی (متوفای 240 ه)
2- الامامة والسیاسة ج 1 ص 70: ابن قتیبة (متوفای 276 ه)
3- تاریخ ص 173: ابن أعثم کوفی (متوفای 314 ه)
4- تحف العقول ص94: ابن شعبه حرانی (متوفای 380 ه)
5- روضه کافی ج 1 ص 19: کلینی (متوفای 328 ه)
6- مطالب السئوول ص 115: ابن طلحة شافعی (متوفای 652 ه)
7- کتاب مناقب ص183: خطیب خوارزمی حنفی (متوفای 993 ه)
8- بحار الانوار ج 8 ص 417 و ج 32ص 135: مجلسی (متوفای 1110 ه)
9- کشف الغمةج1 ص324: اربلی (متوفای 689 ه)
10- بحار الانوار ج32 ص135: مجلسی (متوفای 1110 ه)
11- احتجاج ج1 ص 161: طبرسی (متوفای 588 ه)
12- مناقب ج3 ص152: ابن شهر آشوب (متوفای 588ه)
13- تذکرة الخواص ص70: ابن جوزی حنفی (متوفای 654ه)
14- الفتوح ج2 ص468: ابن اعثم کوفی (متوفای 314ه).
[3] طلحه تا سه روز نگذاشت جنازه عثمان را دفن کنند، افرادی را مأمور کرد تا با سنگ باران کردن خانواده عثمان مانع دفن او شوند، که سرانجام با دخالت امام او را دفن کردند.
[4] خطبه 4 : 172 نهج‏البلاغه معجم المفهرس محمد دشتی، اسناد و مدارک این خطبه به شرح زیر است:
1- احتجاج ج1 ص268: طبرسی (متوفای 588 ه)
2- الامامة والسیاسة ج1 ص156: ابن قتیبة (متوفای 276 ه)
3- الغارات ج 1 ص 308: ابن هلال ثقفی (متوفای 283 ه)
4- أمالی: شیخ صدوق (متوفای 381 ه)
5- بحارالانوار ج32ص92 وج38 ص318: مجلسی (متوفای 1110 ه)
6- بحارالانوار ج29 ص629 و44 وص646: مجلسی (متوفای 1110ه)
7- تاریخ طبری ج3 ص16 سنه36: طبری شافعی (متوفای 310 ه)
8- تفسیر قمی ج2 ص184 و185: علی بن ابراهیم (من أعلام القرن 3ه)
9- رسائل العشر ص125: شیخ طوسی (متوفای 460 ه)
10- عقدالفرید ج 2 ص 227: ابن عبد ربه مالکی (متوفای 328 ه)
11- غررالحکم ص 329: آمدی (متوفای 588 ه)
12- کتاب النهایة (باب الباء): ابن أثیر شافعی (متوفای 606 ه)
13- کتاب جمل ص123 و171: شیخ مفید (متوفای 413 ه)
14- کتاب رسائل (طبق نقل سید بن طاووس): کلینی (متوفای 328 ه).
[5] هُودَج نام شتری «عسگر» بود، شتری که یعلی بن منیه او را به دویست دینار خریده بود و آن هُودج هُوَجی بزرگ بود که از چوب ساخته و میخ‏های آهنی بر او زده و پوست شتری در او کشیده که عَلَمِ اَهل بصره بر روی آن هودج نصب شده بود.
[6] آن استری خِنگ بود که او را دُلدُل می‏گفتند.
[7] الاغِ پیامبر که دُلدُل نام داشت.
[8] مالک اشتر ان روز، روزه‏دار بود.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir