خبر دادن از غیب و اسرار دل مردم‏

نوع اصطلاح :
عنوان :
خبر دادن از غیب و اسرار دل مردم‏
اربلی از ایوب بن نوح نقل می‏کند که گفت:
به امام هادی علیه‏السلام نوشتم که جعفر بن عبدالواحد قاضی متعرض من شده است، جعفر بن عبدالواحد، در کوفه آزارم می‏رساند، و من از آزارهای او به حضرت علیه‏السلام شکایت کردم، حضرت علیه‏السلام در پاسخم نوشت: تا دو ماه دیگر از شر او نجات میابی، پس در عرض دو ماه، از کوفه عزل شد، و من از شر او آسودم.
مسعودی در داستان زندانی شدن یکی از شیعیان در زمان متوکل می‏گوید: او چون از حضرت علیه‏السلام خواست تا در آزادیش بکوشد، حضرت علیه‏السلام نوشت: نه سوگند به خدا! فرج نمی‏رسد تا بدانی که همه کارها دست خداست.
آن زندانی می‏گوید: به همه کسانی که نامه نوشته و از ایشان خواسته بودم تا در راه آزادیم بکوشند، نامه فرستادم و خواستم با کسی سخن نگویند و برای آزادی من تلاش نکنند، و از من خبر نگیرند، و سراغ کسی که به دیدار من آمده نروند.
و چون نه روز گذشت، شبانه درها به رویم باز شد، پس سوار شدم و زنجیرها را [از دست و پای خود] درآوردم... و به میان خانه و خانواده خود رفتم... .
و نیز با سند خود از مقبل دیلمی نقل می‏کند که گفت: در سامرا جلو در خانه خود نشسته بودم، و امام هادی علیه‏السلام سواره به قصر متوکل می‏رفت، فتح کلاهدوز که به امام هادی علیه‏السلام خدمت کرده بود آمد و در کنارم نشست، و گفت: من از مولایمان چهارصد درهم طلب دارم، ای کاش آن را می‏پرداخت تا از آن سود می‏بردم. گفتم: با آن چه می‏کردی؟ گفت: با دویست درهم آن پارچه می‏خریدم تا در دستم باشد و با آن کلاه قلوسه بسازم، و با دویست درهم دیگر خرما می‏خریدم تا شراب بسازم. من از او رو برگرداندم و به خاطر سخنش با او حرفی نزدم و ساکت شدم، پس از سخن او که کسی آن را نشنید امام هادی علیه‏السلام به سوی ما آمد، چون او را دیدم به احترامش برخاستم، امام علیه‏السلام در حالی که اخم کرده بود از اسب پیاده شد و اسب به اصطبل اسبان رفت، و با خشم مرا فراخواند و فرمود: مقبل! برو چهارصد درهم بیاور، و آن را به این فتح دور از رحمت خدا بده، و به او بگو: این طلب تو آن را بگیر، و با دویست درهم آن پارچه بخر، ولی آنچه می‏خواهی با دویست درهم باقیمانده بکنی از خدا بترس. من چهارصد درهم آوردم، و به فتح پرداختم و جریان را به او گفتم: او گریست و گفت: سوگند به خدا نه شراب خرما و نه هیچ مست کننده را نخورده‏ام، این را آقای تو می‏داند.
طبری با سند خود از ابن‏عیاش نقل می‏کند که گفت: در سال 338 محمد بن اسماعیل برای من از پدر خود نقل کرد که گفت:
در سامرا در جاده سنگفرش می‏رفتم، و زیاد می‏دیدم که پزشک نصرانی، شاگرد بختیشوع از خانه موسی بن بغا می‏آید، او با من همراه و هم سخن می‏شد، تا اینکه روزی که از جلو خانه امام هادی علیه‏السلام رد می‏شدیم به من گفت: آیا این دیوار را می‏بینی؟ می‏دانی صاحب آن کیست؟
گفتم: صاحب آن کیست؟
گفت: این جوان علوی حجازی - یعنی علی بن محمد بن الرضا علیهماالسلام - و برای اینکه بیشتر بگوید گفتم: او چه کاره است؟
گفت: اگر کسی غیب بداند تنها اوست.
گفتم: چگونه؟
گفت: من جریان شگفتی را برای تو می‏گویم که کسی مثل آن را نخواهد شنید، ولی خدا را ضامن بگیر که [تا من زنده‏ام] برای کسی نقل نکنی، زیرا من پزشکی هستم که زندگیم از دربار خلیفه می‏گذرد، و به من گفته‏اند که خلیفه او را از حجاز آورده، زیرا نگران بوده که مردم به او اقبال کنند، و خلافت از دست بنی عباس بیرون رود.
گفتم: خدا را ضامن می‏گیرم که آن را کتمان کنم، بگو، علاوه بر اینکه تو نصرانی هستی و کسی با این سخنان، به تو شک نمی‏کند.
گفت: آری، می‏گویم، من چند روزی او را با جامه سیاه و عمامه سیاه، و خود نیز سیاه، سوار بر اسب سیاه کهربایی می‏دیدم، و چون چشمم به ایشان می‏افتاد، به احترامش برمی‏خاستم، و [روزی] در دلم - به حق مسیح به زبان نیاوردم - فقط در دلم.
گفتم: جامه سیاه، و اسب سیاه، و مرد سیاه، سیاهی در سیاهی در سیاهی. چون به من رسید، تند به من نگریست و گفت: دل تو از این سیاهی در سیاهی در سیاهی که می‏بینی سیاهتر است. پدرم می‏گوید: به او گفتم: آری این را برای کسی نقل نکن، تو چه کردی، و چه گفتی؟ گفت: به کلی گیج شده بودم، و جوابی نداشتم. گفتم: آیا با دیدن این واقعه دلت سفید نشد؟
گفت: خدا می‏داند. پدرم می‏گوید: چون بیمار شد، و بیماریش فزونی یافت، سراغ من فرستاد، من بر بالین او حاضر شدم، گفت: دلم پس از سیاهی، سفید شد، و من شهادت می‏دهم که هیچ معبود به حقی جز خدا نیست، و محمد بنده و فرستاده خداست، و علی بن محمد علیهماالسلام حجت خدا بر بندگان، و داناترین رازدار خداست.
سپس با همان بیماری از دنیا رفت، و من بر جنازه او نماز خواندم.
اربلی از محمد بن شرف نقل می‏کند که گفت:
با امام هادی علیه‏السلام به مدینه می‏رفتم که به من فرمود: آیا تو ابن شرف نیستی؟ عرض کردم: آری، پس خواستم سؤالی بپرسم که خود آغاز به سخن نمود، و بدون آنکه من چیزی پرسیده باشم فرمود: اینک ما بر شاهراهیم [و در حال حرکت]، اینجا جای سئوال نیست.
راوندی از احمد بن عیسی کاتب نقل می‏کند که گفت:
[شبی] رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم که در حجره‏ام خوابیده بود، و یک مشت خرما که بیست و پنج دانه بود به من داد. و چیزی نگذشت که راهنمایی، امام هادی علیه‏السلام را آورد، و در حجره من جای داد، آن راهنما می‏فرستاد و از من علوفه می‏گرفت، روزی پرسید: چه مقدار از ما طلب داری؟ گفتم: من از تو بهای آن را نمی‏گیرم.
گفت: آیا دوست داری نزد این علوی بروی و بر او سلام کنی؟
گفتم: بدم نمی‏آید. پس خدمت حضرت علیه‏السلام رسیدم و بر او سلام کردم، و گفتم: در این قریه فلان مقدار دوستدار داری، اگر بفرمایی ایشان را حاضر کنیم، انجام می‏دهیم.
فرمود: نکنید. عرض کردم: ما خرماهای خوبی داریم، آیا اجازه می‏دهی مقداری برایت بیاورم؟ فرمود: اگر چیزی برای من بیاوری به دستم نمی‏رسد، ولی بده به این راهنما، او مقداری از آن را برای من می‏فرستد. من چند نوع خرما برای راهنما، و در آستین خود بهترین نوع آن را با بسته‏ای کره برداشتم و آوردم، راهنما گفت: آیا می‏خواهی نزد مولای خود بروی؟ گفتم: آری، پس خدمت حضرت علیه‏السلام رسیدم دیدم از آن چند نوع خرما که برای راهنما آوردم مقداری جلو حضرت علیه‏السلام است، من نیز آن خرما و کره‏ای را که همراه داشتم بیرون آوردم و جلو حضرت علیه‏السلام گذاشتم، حضرت علیه‏السلام یک مشت خرما برداشت، و به من داد، و فرمود: اگر رسول خدا بیشتر به تو داده بود، ما نیز بیشتر می‏دادیم، من آن را شمردم دیدم به همانگونه که در خواب دیده بودم 25 دانه است، نه کم و نه زیاد.


روی الاربلی:
عن أیوب بن نوح قال: کتبت الی أبی‏الحسن علیه‏السلام: قد تعرض لی جعفر بن عبدالواحد القاضی، و کان یؤذینی بالکوفة أشکو الیه ما ینالنی منه من الأذی، فکتب الی: تکفی أمره الی شهرین، فعزل عن الکوفة فی شهرین، و استرحت منه [1] .
قال المسعودی:
- فی حدیث حبس بعض شیعته فی زمن المتوکل -، لما سأله عن السعی فی خلاصه فوقع علیه‏السلام: لا والله! لا یکون الفرج حتی تعلم أن الأمر لله وحده، قال: فأرسلت الی جمیع من کنت راسلته و سألته عن السعی فی أمری أسأله ان لا یتکلم و لا یسعی فی أمری و أمرت أولادی ألا یعرفوا خبری و لا یسیروا الی زایر منهم فلما کان بعد تسعة أیام فتحت الابواب عنی لیلا فحملت و اخرجت قیودی... فخرجت الی منزلی و أهلی... [2] .
و قال أیضا: حدثنی أبو عبدالله القمی، قال: حدثنی ابن‏عباس، قال: حدثنی أبوطالب عبیدالله بن أحمد، قال: حدثنی مقبل الدیلمی، قال: کنت جالسا علی بابنا بسر من رأی، و مولانا أبوالحسن علیه‏السلام راکب لدار المتوکل، فجاء فتح القلانسی و کانت له خدمة لأبی‏الحسن علیه‏السلام فجلس الی جانبی و قال: ان لی علی مولانا أربعمائة درهم، فلو أعطانیها لانتفعت بها. فقلت: ما کنت صانعا بها؟ قال: أشتری بمائتی درهم خرقا، تکون فی یدی أعمل منها قلانس، و أشتری بمائتی درهم تمرا أعمله نبیذا.
فأعرضت بوجهی عنه و لم أکلمه لما ذکر و أمسکت، و أقبل أبوالحسن علیه‏السلام علی أثر هذا الکلام و لم یسمعه أحد. فلما أبصرته قمت اجلالا له، فنزل عن دابته و هو مقطب الوجه، فذهبت لدار الدواب فدعانی و الغضب یعرف فی وجهه، فقال: یا مقبل! ادخل و أخرج أربعمائة درهم و ادفعها الی هذا الملعون فتح، و قل له: هذا حقک فخذه فاشتر منه خرقا بمائتی درهم، و اتق الله فیما أردت أن تفعله فی المائتی درهم الباقیة.
فأخرجتها الیه، و حدثته فبکی و قال: والله! لا شربت نبیذا و لا مسکرا أبدا و صاحبک یعلم [3] .
قال الطبری: حدثنی أبوعبدالله القمی، قال: حدثنی ابن‏عیاش، قال: حدثنی أبوالحسین محمد بن اسماعیل بن أحمد القهقلی الکاتب بسر من رأی، سنة ثمان و ثلاثین و ثلاثمائة، قال: حدثنی أبی قال: کنت بسر من رأی أسیر فی درب الحصی، فرأیت یزداد النصرانی تلمیذ بختیشوع و هو منصرف من دار موسی بن بغا، فسایرنی و أفضی بنا الحدیث الی أن قال لی: أتری هذا الجدار؟ تدری من صاحبه؟ قلت: من؟
قال: هذا الفتی العلوی الحجازی یعنی علی بن محمد بن الرضا علیهم‏السلام، و کنا نسیر فی فناء داره، قلت لیزداد: فما شأنه؟ قال: ان کان مخلوق یعلم الغیب فهو، قلت: و کیف ذلک؟
قال: أخبرک عنه بأعجوبة لن تسمع بمثلها أبدا و لا غیرک من الناس، ولکن لی الله علیک کفیل وراع أنک لا تحدث به عنی أحدا، فانی رجل طبیب ولی معیشة أرعاها عند هذا السلطان، و بلغنی أن الخلیفة استقدمه من الحجاز فرقا منه، لئلا ینصرف الیه وجوه الناس، فیخرج هذا الأمر عنهم - یعنی بنی العباس -. قلت: لک علی ذلک فحدثنی به، و لیس علیک بأس انما أنت رجل نصرانی لا یتهمک أحد فیما تحدث به عن هؤلاء القوم، قال: و قد ضمنت لک الکتمان.
قال: نعم، أعلمک أنی لقیته منذ أیام، و هو علی فرس أدهم، و علیه ثیاب سود و عمامة سوداء، و هو أسود اللون، فلما بصرت به فوقفت اعظاما له، لا و حق المسیح! - ما خرجت من فمی الی أحد من الناس - و قلت فی نفسی: ثیاب سود، و دابة سوداء، و رجل أسود، سواد فی سواد فی سواد. فلما بلغ الی و أحد النظر قال لی: قلبک أسود مما تری عیناک من سواد فی سواد فی سواد. قال أبی رحمه الله: قلت له: أجل، فلا تحدث به أحدا، فما صنعت و ما قلت له. قال: سقط فی یدی [4] و لم أجد جوابا، قلت له: أفما أبیض قلبک لما شاهدت؟ قال: الله أعلم.
قال أبی: فلما اعتل یزداد بعث الی فحضرت عنده، فقال: ان قلبی قد ابیض بعد سواده، و أنا أشهد أن لا اله الا الله، و أشهد أن محمدا عبده و رسوله، و أن علی بن محمد حجة الله علی خلقه و ناموسه الأعلم، ثم مات فی مرضه، فحضرت الصلاة علیه [5] .
قال الاربلی:
حدث محمد بن شرف [6] قال: کنت مع أبی‏الحسن علیه‏السلام أمشی بالمدینة، فقال لی: ألست ابن شرف؟ قلت: بلی، فأردت أن أسأله عن مسألة فابتدأنی من غیر أن أسأله فقال: نحن علی قارعة الطریق، و لیس هذا موضع مسألة [7] .
قال الراوندی: روی عن أحمد بن عیسی الکاتب، قال: رأیت رسول الله صلی الله علیه و آله فیما یری النائم، کأنه نائم فی حجرتی، و کأنه دفع الی کفا من تمر، عدده خمس و عشرون تمرة. قال: فما لبثت حتی أقدم بأبی‏الحسن علی بن محمد علیهماالسلام و معه قائد، فأنزله فی حجرتی، و کان القائد یبعث و یأخذ من العلف من عندی، فسألنی یوما: کم لک علینا؟ قلت: لست آخذ منک شیئا من ثمنه. قال لی: أفتحب أن تدخل الی هذا العلوی فتسلم علیه؟ قلت: لست أکره ذلک. فدخلت فسلمت علیه، و قلت له: ان فی هذه القریة کذا و کذا من موالیک، فان أمرتنا باحضارهم فعلنا، قال: لا تفعلوا. قلت: فان عندنا تمورا جیادا، فتأذن لی أن أحمل لک بعضها، قال: ان حملت شیئا لم یصل الی، و لکن احمله الی القائد فانه سیبعث الی منه. فحملت الی القائد أنواعا من التمر، و أخذت نوعا جیدا فی کمی و سکرجة [8] من زبد فحملته الیه، ثم جئت فقال لی القائد: أتحب أن تدخل علی صاحبک؟
قلت: نعم، فدخلت فاذا قدامه من ذلک التمر الذی بعثت به الی القائد، فأخرجت التمر الذی معی و الزبد فوضعته بین یدیه، فأخذ کفا من تمرد فدفعه الی و قال: لو زادک رسول الله لزدناک، فعددته فاذا هو کما رأیته فی النوم، لم یزد و لم ینقص [9] .

پی نوشت ها:
[1] کشف الغمة 2: 385، بحارالأنوار 50: 175 ح 55.
[2] اثبات الوصیة: 233.
[3] دلائل الامامة: 417 ح 381، مدینة المعاجز 7: 447 ح 30، الامام الهادی علیه‏السلام من المهد الی اللحد: 412.
[4] و فی المعاجز: أسقطت فی یده.
[5] دلائل الامامة: 418 ح 15، فرج المهموم: 233، مدینة المعاجز 7: 448 ح 31، بحارالأنوار 50: 161 ح 50.
[6] هو محمد بن جزک، من أصحاب الامام الهادی علیه‏السلام «معجم رجال الحدیث 15: 148 رقم 10355 و 16: 176 رقم 10943».
[7] کشف الغمة 2: 385، بحارالأنوار 50: 175 ح 55.
[8] سکرجة: هی بضم السین و الکاف و الراء و التشدید، اناء صغیر یؤکل فیه الشی‏ء القلیل من الأدم، و هی فارسیة. مجمع البحرین 1: 392 (سکرج).
[9] الخرائج و الجرائح 1: 411 ح 16، بحارالأنوار 50: 153 ح 39.

منبع: فرهنگ جامع سخنان امام هادی؛ تهیه و تدوین گروه حدیث پژوهشکده باقر العلوم؛ مترجم علی مؤیدی؛ نشر معروف چاپ اول دی 1384.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir