خواب‏هایی فراتر از رؤیا

نوع اصطلاح :
عنوان :
خواب‏هایی فراتر از رؤیا
قایق بادبانی، سینه‏ی آب‏ها را شکافته، پیش می‏رود. تو گویی چشم اندازها به پشت سر می‏گریزند. نخل‏های کناره‏ی ساحل، مانند مژگان بلند پریان دریایی به نظر می‏رسند. به رغم بقایای آثار جنگ داخلی، دجله در این عصر، الهام‏گر است و تبسم امید بر لب دارد. نرگس، این دختر پاکنهاد، همچنان غوطه‏ور در نور آفتابی است که در خاطره‏ی او، لذت بخش‏ترین صحنه‏هایی را زنده می‏کند که هرگز از دایره‏ی خاطره‏های شیرین محو نخواهد شد. صحنه‏های تابناک؛ صحنه‏های محبوب. در ماه‏های اخیر، چه رنج‏ها که متحمل نشده است.
ابرها، از آسمان دجله می‏گریزند؛ ابرهای سپید که پس از شبی بارانی آشکار شده‏اند، او را به یاد لباس عروسان می‏اندازد. آه! چقدر ازدواج با انسان‏های دون مایه و بی ارزش، نفرت انگیز است؛ با شاهزاده‏ای که از زندگی، جز پوسته‏ی آن را نمی‏بیند. خاطرش از صحنه‏ها و خاطره‏ها شعله‏ور است:
کاخ بزرگ از جنب و جوش موج می‏زند. حیاط کاخ دربردارنده‏ی عمارتی شگفت انگیز است. سکویی بلند، که تختی آراسته با جواهرات سنگین بر پشت خود دارد. ستون‏هایی چوبی که آدمی آن‏ها را سنگ مرمر پنداشته و نردبانی چوبی و زیبا، که در دو طرف آن، چندین صلیب حک شده بود. شاهزاده‏ی گردن فراز پیش آمده بود تا از پلکان بالا رود و بر تخت امارت تکیه زند؛ اما ملیکا در ناامیدی دست و پا می‏زد.
او محکوم بود تا تمام عمرش را در کنار انسانی نادان و بی ارزش سپری کند. در ابتدا خواستگار را رد کرده بود؛ اما آداب و رسوم حاکم بر کاخ‏ها، راه گریزش را بسته بود: شاهزادگان دختر برای شاهزادگان پسر هستند. ملیکا به کلیسا رفته بود. گریسته بود و از مریم عذرا خواهش کرده بود. آیا راهی برای رهایی بود؟ چه می‏توانست بکند؟ آیا معجزه‏ای رخ می‏دهد تا او را از دوزخ زندگی نجات دهد؟هنگامی که به سوی سکو گام بر می‏داشت، ده‏ها اسقف، سپاهی و امیران نامدار، او را همراهی می‏کردند. ملیکا، تسلیم سرنوشت شده بود. ناگهان، زمین لرزید و ستون‏های چوبی تخت فرو ریختند. شاهزاده بیهوش شد. تمام حادثه، در لحظه‏ای رخ داد. وقتی زمین آرام گرفت، بر چهره اسقف‏ها، نشانه‏های بدشگون و ناخوش میمنت، آشکار شده بود. مراسم عروسی را تعطیل کردند.
ملیکا، همانند پرنده‏ای زندانی به قفس بازگشت. به اتاق خوابش پناه برد. لباس عروسی را به سویی افکند و تن پوشی پوشید که بر وقار و شکوهش می‏افزود؛ پیراهنی مانند لباس مریم مقدس. به سوی کلیسا رفت تا در برابر تندیس مریم و صلیب به خاک افتد؛ با تمام وجود، خدایش را سپاس گفت. با فروتنی نماز گزارد و از شادی گریست. از آفریدگار خواست تا او را همسر انسانی پاکنهاد و نیکو ضمیر قرار دهد؛ انسانی که دلش از وسوسه‏های زمینی آلوده نشده باشد. - بارالها! آنچه می‏بینم رؤیاست یا واقعیت؟
در میان حیاط کاخی که سکو و تخت آن فرو ریخته‏اند، تختی از نور قرار دارد. مسیح (سلام الله علیه) بر آن تکیه زده است. مردی با شکوه و هیبت مینوی وارد می‏شود؛ پیراهنی عربی بر تن دارد؛ گیسوان مواجش، همانند موج‏های دریاچه‏ای زلال در پیچ و تابند. موهای بلندش می‏درخشند و لبخندی موزون، چهره‏ی تابناکش را روشن کرده است. مسیح بر می‏خیزد و مرد را در آغوش می‏گیرد. ملیکا در می‏یابد که آن والا گهر، احمد (ص) است؛ همان که انجیل برنابا ظهورش را مژده داده است. احمد می‏گوید:
- یا روح الله! آمدم تا از جانشینت شمعون، دخترش ملیکا را برای این پسرم خواستگاری کنم.
و به جوانی گندمگون اشاره می‏کند. جوانی که چشمان عسلی‏اش از راستی و صمیمیت می‏درخشند و گویی دو پنجره‏اند که به جهانی از نور گشاده شده‏اند. شمعون و دیگر حواریون تبسم بر لب دارند. هنگامی که به هوش می‏آید، خویش را در بازوان دختران راهبه می‏یابد. پیشانی‏اش از تب بر افروخته است. آه! او نمی‏تواند آنچه دیده برای کسی افشا کند. چه راز شیرینی، میلی به غذا ندارد. جسمش ذوب می‏شود و روحش زلال. از طب و طبابت کاری ساخته نیست. پدر بزرگ می‏آید و کنارش می‏نشیند؛ کنار نوه‏ای که مانند شمعی در فرجام شبی بلند است. با مهربانی به او می‏گوید: میل دخترک عزیز من به چیزی نیست؟
- پدر بزرگ! می‏بینم که درهای گشایش به رویم بسته است. اگر امر به رهایی اسیران مسلمان دهی، امید آن دارم که مسیح و مادرش، بهبودی را به من هدیه دهند.
در خاطره‏ی پدر بزرگ رنج اسیران زنده می‏شود، اسیران مسلمانی که دوازده هزار نفرشان، در یک روز، به دستور امپراتور روم، تیدورا گردن زده شدند.
- عزیزم! وعده‏ی آن را به تو می‏دهم.
پرنده‏ی شادمانی در قلب ملیکا لانه می‏کند. دختر اندکی غذا می‏خورد. سه شب گذشته است و درون ملیکا از تأثیر خوابی که دیده، همچنان ناآرام است. سیمای گندمگون جوان عرب، در خاطره‏اش می‏درخشد.
گویی آن را، نه به رؤیا، که به حقیقت و راستی دیده است.
اندکی پیش از آن که خورشید پشت کاکل درختان پنهان شود، مریم (سلام الله علیها) آشکار می‏شود. همراه او، بانویی بزرگوار ره می‏سپارد که تاجی مرصع از دوازده جواهر تابناک، بر سر دارد. گویی دوازده ستاره‏ی درخشنده بر گرد سر دارد. بر فراز سرش، خورشیدی درخشان و ماهی تابنده، پرتو افشانند. حوریان بهشتی به پرده‏داری‏اش صف کشیده‏اند. مریم مقدس می‏گوید:
- ایشان، بانوی بانوان جهان، فاطیما، مادر شوی توست.
ملیکا، خویش را در آغوش بانو می‏افکند.
- آه! او مرا نمی‏پذیرد!
مریم می‏گوید:
- چون به دین او در نیامده‏ای.
- ای بانوی بانوان! چه باید بکنم؟
- باید به یگانگی خدایی، که جز او پروردگاری نیست، و به پیامبری رسولی، که مسیح مژده‏ی آمدنش را داد، گواهی دهی.
لحظه‏ای که از خواب برخاست، هنوز نام محمد (ص) بر لبانش جاری بود. دانه‏های درشت عرق را از پیشانی خود سترد. ملیکا همچنان تب دارد. رؤیایی شگفت انگیز، او را در برگرفته است. از کودکی عربی را آموخته بود؛ از زمانی که شاهد کشتار اسیران مسلمانی بود که مسیحیت را نپذیرفته و مرگ را برگزیده بودند.[1] .
عربی را می‏دانست؛ اما سخن نمی‏گفت. رؤیایی عجیب او را حیران و قلبش را مبهوت کرده است. این چهره‏ی گندمگون از کجا آمده بود؟ آیا او را در واقعیت و بیداری دیده بود و یا همه چیز در وادی خیال و رؤیا بر او گذشته است.
روزی که شنید کاخ در اندیشه فرستادن سپاه برای یورش به سرزمین‏های اسلامی است، روحش شعله‏ور شد؛ با خویش زمزمه می‏کرد: چون پرستاری به جبهه می‏شتابم.» او تسلیم سرنوشت شگفت انگیز شده بود. در لباس کنیزکی گمنام از کاخ می‏گریزد تا برای همیشه پنهان شود. آنان در جست و جوی او بر می‏آیند؛ اما او برای همیشه رازی سر به مهر و سکوت را با خویش خواهد برد. او به همراه پیشاهنگان سپاه روم به جبهه می‏شتابد تا پس از آن خدا چه خواهد و لطفش چه باشد؟در حاشیه‏ی مرزها، رویارویی دو سپاه به چشم می‏خورد؛ درگیری، اندک اما طاقت فرساست. با یک نهیب و نعره‏ی الله اکبری، سپاهیان روم شکست را پذیرفته، ملیکا اسیر مسلمانان می‏شود. اسیر کننده او پیری مسلمان است. نامش را می‏پرسد. ملیکا بی درنگ می‏گوید: - نرگس. - نام کنیزکان است. چون که به بغداد می‏رسد، چشمش از دور تندیسی را می‏بیند که چهار زانو، بر گنبد «کاخ زرین» در مرکز بغداد، نشسته است و با نیزه‏ی بلندش به سوی شرق اشاره می‏کند.
در بغداد، او کنیزی است در بازار برده فروشان، در معرض فروش. رازش پنهان است؛ پنهان بسان مروارید در صدف، که با آرامش در ژرفای دریا آرمیده است. سرنوشت او، داستانی است که از هر افسانه و حکایتی، شگفت انگیزتر است. هنگامی که نامه را به زبان رومی دید، دریافت که سرنوشت، او را برگزیده است. قایق به سامرا نزدیک می‏شود؛ دل در برش نیست. به خود می‏آید. از دور ساختمان حلزونی شکلی را می‏بیند و گمان می‏برد که گلدسته‏ی مسجد بزرگی باشد.قایق در لنگرگاه خلیج پهلو می‏گیرد و مسافران پیاده می‏شوند؛ محلی که پله‏ها، آنان را به خیابان خلیج می‏رساند.

پی نوشت ها:
[1] تاریخ طبری، ج 7، ص 376.

منبع: سوار سبزپوش آرزوها (روایتی نو از زندگی و زمانه امامان هادی، عسکری و مهدی)؛ کمال السید؛ مترجم حسین سیدی؛ نسیم اندیشه؛ چاپ دوم 1385.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir