شهادت سنگ و درخت به امامت امام باقر

نوع اصطلاح :
عنوان :
شهادت سنگ و درخت به امامت امام باقر
زراره از امام باقر علیه‏السلام سؤال می‏کند دین حنیف چیست؟ حضرت فرمود: فطرت است، فطرتی که خداوند در نهاد تمام افراد بشر آفریده است. خداوند انسان را با فطرت معرفت خویش خلق کرده است. ابوبصیر از امام صادق علیه‏السلام نقل می‏کند که فرمود: پدر بزرگوارم امام محمد باقر علیه‏السلام با زید بن الحسن در حال صحبت بودند. زید ابن‏حسن می‏گفت: من به میراث رسالت و امامت سزاوارترم زیرا من پسر حسن بن علی هستم و تو پسر علی ابن‏الحسین، نسب من به رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم نزدیک‏تر از شماست لذا درع و دراعه و شمشیر حضرت رسالت را به من تسلیم کن در غیر این صورت تشخیص این موضوع در حضور قاضی انجام خواهد شد و عمویم زید بن علی بن الحسین وقتی این سخنان را شنید بسیار خشمناک و ناراحت شد و گفت: جواب برادرم محمد بن علی با من است به آنچه ادعا می‏کنی. سپس زید بن الحسن عمویم را نزد قاضی برد. قاضی به عمویم گفت: یابن الجثیه، وقتی عمویم از او این سخن را شنید گفت: بد خصومتی و مجادله ناخوشی است که در آن ذکر امهات می‏گذرد (نام مادران برده می‏شود) سوگند به خدا و رسول او که بعد از این تا زنده هستم به هیچ وجه با تو صحبت نخواهم کرد و به عنوان اعتراض از آن مجلس برخاست و چون نگاهش به پدرم افتاد گفت: ای برادر قسم یاد کردم که بعد از این با زید بن الحسن سخن نگویم و با او ترک مخاصمه نمایم. گفت:ای برادر، من از جواب او عاجز نیستم اگر تو قسم یاد نمودی من از آنچه کرده‏ای آزرده خاطر نیستم. وقتی عمویم این سخن را شنید غنیمت دانست و زید بن الحسن گفت: اختلاف من با محمد بن علی است و با برادرش هیچ اختلافی ندارم بعد از آن شخصی را نزد پدرم فرستاد و گفت: شما به ناچار باید با من نزد قاضی وقت بیایی. سپس زید بن الحسن به ناچار در خانه پدرم آمد و برای آمدن پدرم نزد قاضی اصرار زیادی کرد. وقتی پدرم نگاهش به زید افتاد فرمود: ای زید تو دختری داری که شش ماهه است ولادت او را پنهان نگه داشته‏ای اگر او به سخن در آید و شهادت دهد که من بر حق و سزاوار به امامتم از ادعای خود دست برمی‏داری؟ گفت: بلی، قسم یاد می‏کنم که اگر دخترم به سخن درآید و بر حقانیت شما شهادت دهد من از ادعای خود دست برمی‏دارم سپس کودک را آوردند حضرت به کودک فرمود: ای سکینه به فرمان الهی سخن بگو و به آنچه می‏دانی حق است شهادت بده، سکینه برخاست و رو به یزید بن حسن نمود و گفت: ای زید تو ظالم هستی و محمد بن علی علیه‏السلام مظلوم و اولی و أحق است اگر شر خود را از او کم نکنی و ترک ادعای بیهوده خود ننمایی به زودی اجل رشته حیات تو را قطع خواهد کرد. زید از اثر سخن سکینه بسیار متأثر و منفعل شد و گفت: ادعای خود را ترک نمودم و پدر بزرگوارم دست زید را گرفت و فرمود: ای زید اگر این سنگ که روی آن نشسته‏ای به سخن درآید و بر حقیقت من و بطلان ادعای تو شهادت دهد قبول می‏کنی؟ گفت: بلی پدرم به آن سنگ اشاره نمود و فرمود به فرمان الهی سخن بگو، سنگ به حرکت در آمد به طوری که زید نتوانست روی سنگ آرام بنشیند و بعد به سخن آمد و گفت: ای زید تو در این ادعا ظالم هستی و حق با محمد بن علی است و اگر تو از این ادعا دست برنداری به زودی کشته خواهی شد. زید از شنیدن سخن سنگ بی‏هوش شد و بعد از ساعتی به هوش آمد و گفت: ادعایی ندارم و از آنچه گفته بودم پشیمان شدم. پدرم باز دست زید را گرفت و اشاره به درختی نمود و فرمود: ای زید اگر آن درخت حرکت کند و نزد تو بیاید و بر حقانیت من شهادت دهد از ادعای خود دست برمی‏داری؟ زید گفت: بلی.
پدرم به آن درخت اشاره فرمود: درخت به اذن الهی جلو آمد و روی سر زید سایه افکند و گفت: ای زید تو بر محمد بن علی علیه‏السلام ظلم می‏کنی و اگر ادعای بیهوده خود را ترک نکنی به زودی کشته می‏شوی زید پس از شنیدن سخن درخت رعب و وحشت زیادی بر او غلبه کرد و قسم‏های زیاد و شدیدی یاد کرد و گفت: دیگر به هیچ وجه معترض امام محمد باقر علیه‏السلام نشود و همان روز زید عازم دمشق شد و در آن زمان عبدالملک بن مروان والی شام بود و زید به مجلس عبدالملک بن مروان رفت. او از زید پرسید که از کجا می‏آیی؟ و چه خبر داری؟ گفت: ای ملک از مدینه می‏آیم و تو را خبر می‏دهم به ساحر و کذابی که دفع آن به تو واجب است و سخن گفتن سکینه و سنگ و درخت را برای ملک نقل کرد و گفت: در این زمان مانند این ساحر را هیچ کس ندیده و نشنیده است. عبدالملک بن مروان به والی مدینه نوشت که به محض اینکه نامه من به دست تو رسید محمد بن علی را باز داشت و نزد من بفرست و بعد از ارسال نامه عبدالملک به زید بن الحسن گفت: اگر من تو را به قتل محمد بن علی رخصت بدهم او را به قتل می‏رسانی گفت: بلی، بلافاصله او را به قتل می‏رسانم. اما وقتی نامه عبدالملک به والی مدینه رسید در جواب نوشت که مرا قدرت مخالفت با امام محمد باقر علیه‏السلام نیست و لیکن مصلحت دولت شما را در آن می‏بینم و از روی اخلاص به عرض می‏رسانم آن کسی را که شما دستور باز داشت و فرستادن او را داده‏اید یقین بدانید که امروز در روی زمین از او عابدتر و متقی‏تر نیست و همیشه در محراب عبادت نشسته و او را با اهل دنیا الفتی نیست و وقتی شروع به تلاوت کلام الله می‏نماید و حوش و طیور بر صدای خوش او که صدای داود است انس می‏گیرند و علمای زمان در هر مسئله‏ای که دچار مشکل می‏شوند به او روی می‏آورند او در همه حال دل به درگاه الهی بسته و در جمیع احوال در مکان صدق نشسته و از کمال حیا چشم بر روی کسی نگشاید و از نهایت حلم با کسی خشم نمی‏گیرد از آنجا که کمال دولت‏خواهی من با امیرالمؤمنین است آزار این چنین شخصی را صلاح دولت شما نمی‏بینم و وقتی جواب نامه والی مدینه به عبدالملک بن مروان در شام رسید آن را خواند و خیلی خوشحال شد و فهمید که آنچه والی مدینه نوشته از روی خیرخواهی و به مصلحت اوست بعد از آن زید بن الحسن نیز نامه والی مدینه را خواند گفت: محمد بن علی او را از مال دنیا از خود راضی کرده است. عبدالملک مروان گفت: آنچه می‏گویی بر من معلوم نیست اگر چیزی غیر از این‏ها می‏دانی بگو. گفت: بلی می‏دانم سلاح و شمشیر و زره و خاتم و عصا و سایر وسایل... پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد محمد بن علی است از او طلب کن اگر ارسال نکرد بهانه‏ای بهتر از این برای قتلش پیدا نمی‏کنی. پس عبدالملک نامه دیگری به والی مدینه نوشت که هزار درهم خدمت محمد بن علی ببر و از طرف من سلام برسان و آنچه از حضرت پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم نزد اوست طلب کن و برای من بفرست وقتی نامه عبدالملک به والی مدینه رسید به خدمت امام محمد باقر علیه‏السلام آمد و آنچه عبدالملک نوشته بود عمل کرد و هزار درهم نزد پدرم آورد و حضرت سه روز مهلت درخواست کرد و بعد از آن شمشیر و درعی و خاتمی با چند چیز دیگر برای والی مدینه فرستاد و والی مدینه برای عبدالملک ارسال کرد و عبدالملک از ارسال آنها خیلی خوشحال شد و زید بن الحسن را احضار کرده و آن وسائل را به او نشان داد او گفت: والله که از اسباب رسول الله چیزی برای تو نفرستاده است وقتی عبدالملک این سخن را شنید خیلی خشمناک شد و نامه‏ای به پدرم نوشت که مال مرا گرفتی و آنچه خواسته بودم نفرستادی؟ در جواب مرقوم فرمود: آنچه نزد من بود ارسال کردم می‏خواهی قبول کن می‏خواهی قبول نکن. سپس عبدالملک پدرم را تصدیق کرد و اهل شام را دعوت کرد و با نشان دادن آن وسائل به آنها تفاخر می‏کرد و وقتی از آن مجلس برخاست دستور داد زید بن الحسن را زنجیر کردند و گفت: نمی‏خواهم خون یکی از اولاد ابوطالب به دست من ریخته شود و الا تو را به بدترین صورت به قتل می‏رسانیدم و زید را دست بسته به مدینه فرستاد و نامه‏ای به پدرم نوشت با این مضمون که پسر عمویتان را خدمت شما فرستادم تا او را خوب ادب نمایید شاید که از کارهای قبیح و حرفهای شرم‏آور دست بردارد و هنگامی که زید را به نزد پدر بزرگوارم آوردند. پدرم فرمود: ای وای بر تو ای زید بسیار اعمال ناپسندیده از تو ظاهر شده و ابواب ناخشنودی به روی خود گشودی و هم اکنون آنچه از سکینه و سنگ و درخت شنیدی. به زودی تحقق میابد و قابض ارواح به سوی تو خواهد شتافت و سپس دستور داد غل و زنجیر از دست و پای زید بن الحسن باز کردند و به حال خودش گذاشتند و چند روزی گذشت مرضی دردناک بر زید بن الحسن عارض شد به طوری که هذیان می‏گفت و در همین بیماری بود که شربت وفات و جرعه ممات را چشید.

منبع: معجزات امام محمد باقر؛ حبيب الله اکبرپور؛ الف چاپ اول 1382.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir