یکی از اعضای پیغمبر خدا

نوع اصطلاح :
عنوان :
یکی از اعضای پیغمبر خدا
هنوز کلام زیبای پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به پایان نرسیده بود که ناگاه عربی در حالی که عصای خود را بر زمین می‏کشید به سوی ما آمد، وقتی چشم مبارک رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او افتاد فرمود: مردی که به سوی شما می‏آید چنان با شما سخن خواهد گفت که، پوست بدن شما خواهد لرزید، او پرسشهایی راجع به اموری از شما خواهد کرد، در عین حال در سخن گفتن خشونت و درشتی دارد.
اعرابی آمد، بدون اینکه سلام کند گفت: کدام یک از شما محمد هستید؟ ما گفتیم: چه می‏خواهی؟
در این حال رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آرام باشید.
(او پیامبر را شناخت) گفت: ای محمد؛ من پیش از آن که تو را ببینم کینه‏ی تو را در دل داشتم، اکنون که تو را دیدم کینه‏ام به تو زیادتر شد.
در این هنگام رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم لبخندی زد، ولی ما به خاطر جسارت آن عرب خشمگین شده و در مورد او تصمیم خطرناکی گرفتیم، در این حال پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم به سوی ما اشاره کرد و فرمود: دسته نگه دارید،
اعرابی گفت: ای محمد؛ تو گمان می‏کنی که پیامبری در حالی که به پیامبران دروغ می‏بندی و تو هیچ دلیل و برهان آنها را نداری؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: ای اعرابی؛ تو از کجا می‏دانی؟
گفت: اگر برهان داری بگو؟
پیامبر خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آیا دوست داری که بگویم چگونه از خانه‏ات بیرون آمدی؟ چگونه در مجلس قومت تصمیم گرفتی؟ و اگر دوست داری یکی از اعضای من، این خبر را بازگو نماید تا دلیل محکمی برای تو باشد؟
اعرابی گفت: مگر عضو انسان هم سخن می‏گوید؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: آری.
آنگاه به امام حسن علیه‏السلام فرمود: برخیز و با او سخن بگو.
اعرابی امام حسن علیه‏السلام را بخاطر سن کمش به دیده‏ی تحقیر نگریست و گفت: او خودش نمی‏تواند، به کودکی دستور می‏دهد تا با من گفت و گو نماید.
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم فرمود: هم اکنون خواهی دید که چگونه سؤالات تو را پاسخ می‏دهد.
امام حسن علیه‏السلام فوری رو به اعرابی کرد و فرمود: آرام باش ای اعرابی؛ آنگاه این اشعار را سرود:

ما غبیا سألت و ابن غبی‏
بل فقیهأ اذن و أنت الجهول‏

فان تک قد جهلت فان عندی‏
شفا الجهل ما سأل السؤول‏

و بحرا لا تقسمه الدوالی‏
تراثا کان أورثه الرسول‏

تو از شخص کودن و فرزند کودن نپرسیدی، بلکه از شخص دانشمند و فقیه پرسیدی در حالی که تو نادانی.
اگر تو در مورد مسایلی نادان هستی بدان که شفای جهل و نادانی نزد من است؛ مادامی که پرسشگر بپرسد.
تو از دریای علم و دانش می‏پرسی که ظرفها، توانایی تقسیم کردن آن را ندارند؛ او این علم و دانش را از رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به ارث برده است.
با ایمان از اینجا می‏روی
آنگاه امام حسن علیه‏السلام فرمود: به راستی که تو در سخنت، زبان درازی کرده و از حد خود تجاوز کردی، و نفست تو را فریب داد، ولی در عین حال - ان شاءالله تعالی - با ایمان از اینجا باز می‏گردی!.
اعرابی با شگفتی، لبخندی زد و گفت: هیهات!، چقدر بعید است.
امام حسن علیه‏السلام فرمود:
شما در محل اجتماع قومت جمع شدید، و با نادانی و کودنی که داشتید گفت و گو نمودید و گمان می‏کردید که محمد صلی الله علیه و آله و سلم فردی بی‏فرزند است و همه‏ی عرب با او دشمنی هستند (وقتی او را بکشید) و کسی نیست که انتقام خون او را بگیرد.
تو گمان می‏کردی که قاتل آن حضرت هستی که اگر او را بکشی زحمت را از دوش قوم خود برداشته‏ای، به همین جهت، نفس تو، تو را بر این عمل وادار نمود، و به راستی که عصایت را به دست گرفته‏ای و می‏خواهی آن حضرت را به قتل برسانی، ولی این تصمیم برای تو دشوار خواهد شد، و چشمت از این امر کور خواهد گشت، و جز این مأموریت را نپذیرفتی، تو هم اکنون از ترس آنکه مبادا مسخره‏ات کنند نزد ما آمدی (تا تصمیمت را عملی کنی) در عین حال به سوی ما خیر آمدی.
من هم اکنون تو را از جریان این سفرت آگاه می‏نمایم (و چگونگی آمدنت را بیان می‏کنم):
تو در شبی که هوا صاف و روشن بود بیرون آمدی، ناگهان طوفان شدیدی وزید، تاریکی همه جا را فرا گرفت، آسمان تاریک گشت، ابرها تحت فشار قرار گرفتند، تو همانند اسب سرخ رنگی در تنگ‏نا قرار گرفتی که اگر پا جلو گذارد گردنش زده می‏شود و اگر برگردد پی خواهد شد.
نه صدای پای کسی را می‏شنیدی، و نه صدای زنگی، در عین حال ابرها تو را احاطه کرده و ستارگان از دیدگان تو پنهان شده بودند که نه می‏توانستی به وسیله‏ی ستاره‏ای درخشان راه را بیابی و نه دانشی بود که تو را روشن نموده و آگاهت نماید.
مسافتی حرکت می‏کردی خود را در یک بیابانی بی‏پایان می‏دیدی که انتها نداشت و اگر بر خودت سختی می‏گرفتی و حرکت می‏کردی، ناگاه می‏دیدی که بر فراز تپه‏ای راه افتاده و مسیر زیادی را از راه، دور شده‏ای، بادهای تندی تو را از پای در می‏آوردند، و خارها در یک فضای تاریک و نیز رعد و برق ترسناک تو را آزار می‏دادند، تپه‏های آن بیابان تو را به وحشت انداخت و سنگریزه‏هایش تو را خسته کرده بودند، که ناگاه متوجه شدی که نزد ما هستی، چشمت روشن گردیده و دلت باز و آه و ناله‏ات برطرف شد.
گویا از اعماق دلم خبر می‏دهی
اعرابی (که از این بیانات امام حسن علیه‏السلام در شگفت شده) گفت: پسر جان؛ تو از کجا می‏گویی؟ گویا از اعماق دل من پرده برداشتی، گویا تو با من حاضر بودی و چیزی از من نزد تو پنهان نیست، گویا تو علم غیب داری. آنگاه عرض کرد: ای پسر؛ اسلام را برای من بیان کن.
امام حسن علیه‏السلام فرمود: الله اکبر؛ بگو:
أشهد أن لا اله الا الله وحده لا شریک له، و أن محمدا عبده و رسوله.
گواهی می‏دهم که معبودی جز خدا نیست که یکتا است و شریکی ندارد و همانا محمد صلی الله علیه و آله و سلم بنده و فرستاده‏ی او است.
در این هنگام اعرابی اسلام آورد و اسلام وی نیکو شد، پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و آله و سلم و مسلمانان از این امر خوشحال و مسرور شدند، رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم قسمتی از قرآن را به او آموخت.
اعرابی عرض کرد: ای رسول خدا؛ اجازه می‏فرمایید نزد قومم باز گردم و آنها را از این جریان آگاه سازم؟
رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم به او اجازه داده و او به سوی قومش بازگشت.
آنگاه اعرابی با گروهی از قبیله‏ی خود بازگشته و مسلمان شدند.
پس از این قضیه هرگاه مردم به امام حسن علیه‏السلام نگاه می‏کردند می‏گفتند: به این شخص مقام و منزلتی عنایت شده که به احدی از جهانیان عطا نشده است [1] .

پی نوشت ها:
[1] صحیفة الأبرار: 2 / 162 ح 43، بحارالأنوار: 43 / 333 با تفاوتی در سند.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir