اینها پسران رسول خدا هستند

نوع اصطلاح :
عنوان :
اینها پسران رسول خدا هستند
امام باقر علیه‏السلام از اجداد طاهرینش از حضرت صدیقه طاهره علیهاالسلام نقل
فرموده‏اند که روزی حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بیمار شد، ایشان هم دست امام حسن علیه‏السلام را به دست راست و دست امام حسین علیه‏السلام را به دست چپ گرفت و به عیادت حضرت رسول اکرم صلی الله علیه و آله و سلم رفت.
پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم در خانه‏ی عایشه بود، امام حسن علیه‏السلام در جانب راست و امام حسین علیه‏السلام در جانب چپ آن حضرت نشستند و مشغول مالیدن بدن ایشان شدند. ولی رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم بیدار نشد. امام حسن علیه‏السلام بر بازوی راست آن حضرت و امام حسین علیه‏السلام بر بازوی چپ آن حضرت به خواب رفتند.
حضرت فاطمه علیهاالسلام به خانه برگشتند... تا آنکه بعد از مدتی آن دو بزرگوار پیش از آن که حضرت رسول صلی الله علیه و آله و سلم بیدار شود، بیدار شدند و از او پرسیدند: مادر ما کجا است؟ گفت: هنگامی که شما خوابیدید، مادرتان به خانه برگشت.
امام حسن و امام حسین علیهماالسلام در آن شب تاریک و ابری بیرون آمدند. باران تندی می‏بارید و صدای رعد و برق می‏آمد، پس به اعجاز الهی نوری در پیش روی آنها درخشید و آن دو بزرگوار از پی آن رفتند.
امام حسن علیه‏السلام با دست راست خود دست امام حسین علیه‏السلام را گرفته بود و با هم می‏رفتند و با یکدیگر سخن می‏گفتند تا اینکه به باغ «بنی‏نجار» رسیدند. چون داخل آن باغستان شدند، حیران شدند و ندانستند به کجا بروند (و ظاهرا به شدت خوابشان می‏آمد.) امام حسن علیه‏السلام به امام حسین علیه‏السلام گفت: بیا در همین جا بخوابیم. امام حسین علیه‏السلام گفت: اختیار با تو است، پس هر دو دست در گردن یکدیگر کرده و به خواب فرو رفتند.
حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و سلم از خواب بیدار شد، و احوال امام حسن و امام حسین علیهماالسلام را پرسید و در منزل فاطمه علیهاالسلام ایشان را طلب کرد ولی آنها را در آنجا نیافت.
آن حضرت دست به دعا برخواست و این گونه دعا فرمود:
«الهی و سیدی و مولای؛ این دو فرزندانم، گرسنه از خانه بیرون رفتند، خداوندا؛ تو وکیل من بر آنها هستی.»
ناگهان برای پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله و سلم نوری ظاهر شد و حضرت به دنبال آن نور رفت تا به باغ بنی‏نجار رسید، دید که ایشان دست در گردن یکدیگر کرده و خوابیده‏اند، باران نیز در نهایت شدت و تندی می‏آید که نظیری برای آن نبود. ولی حق تعالی در بالای سر آنها ابر را شکافته بود و یک قطره باران نیز بر ایشان نمی‏بارید. همچنین مار عظیمی آنها را احاطه کرده و آنها را حفظ می‏کرد، موهای آن مار مانند نیهای نیستان بود و دو بال داشت که یکی را بر روی امام حسن علیه‏السلام و یکی را بر روی امام حسین علیه‏السلام گسترده بود.
هنگامی که نگاه آن حضرت بر آن مار افتاد، مار تکانی به خود داد و با شنیدن صدای پیامبر صلی الله علیه و آله و سلم به کناری رفت و به سخن درآمد و عرض کرد:
«خداوندا؛ ترا و فرشتگانت را گواه می‏گیرم که اینها فرزندان پیغمبر تو هستند، و من ایشان را صحیح سالم تسلیم ایشان کردم.»
آن حضرت فرمود: ای مار تو از چه طایفه‏ای هستی؟
عرض کرد: من پیک جن به سوی شما می‏باشم.
حضرت فرمود: از کدام طایفه هستی؟
عرض نمود: از نصیبین؛ گروهی از بنی‏ملیح مرا برای تعلیم آیه‏ی قرآن که فراموش کرده‏اند فرستادند، هنگامی که به این محل رسیدم ندائی از آسمان شنیدم که می‏گفت: ای مار؛ اینها پسرهای رسول خدا هستند. آنها را از آفات و حوادث شب و روز محافظت بنما. من نیز از ایشان محافظت کردم و آنها را صحیح و سالم به شما تسلیم کردم.
سپس آن مار آن آیه‏ی قرآن را آموخت و برگشت.
حضرت رسالت صلی الله علیه و آله و سلم، امام حسن علیه‏السلام را بر دوش راست خود و امام حسین علیه‏السلام را بر دوش چپ خود گرفت و آنها را به خانه‏ی حضرت فاطمه علیهاالسلام برد [1] .

پی نوشت ها:
[1] مدینة المعاجز: 2 / 27 ح 893، بحارالأنوار: 43 / 266 ح 25. با کمی تغییر.
اصطلاح تصادفی
 
 

   به جهت ترویج فرهنگ اسلامی و معرفتی ، استفاده از کلیه ابزارها ، قالبها ، مقالات و محتویات چندرسانه ای (صدا و تصویر) به جز برای موارد تجاری بلامانع است .

    کپی برداری  و حذف کپی رایت از آواتارها، ابزارهای وبلاگی (کد و گرافیک) و قالبهای پایگاه جامع عاشورا شرعا حرام و قابل پیگرد قضایی است.

 Copyright © 2014 / 1393 Ashoora.ir